تبلیغات
yasinhoseini - شهید حسن عباسپور

وزیر نیرو جمهوری اسلامی ایران

در سال 1323 ه ش در شهر «تهران »و در خانواده‌ای متدین متولد شد.
در سال 1342 از دبیرستان «هدف» با معدل 2/18 دیپلم ریاضی گرفت و در همان سال در كنكور دانشكده« فنی» موفق شد و وارد آن دانشكده گردید.
در دوران دانشكده فنی با مبارزات سیاسی – مذهبی و گروهی بر ضد رژیم شاه آشنا شد و همراه با سایر دانشجویان مسلمان در تشكیل جلسات مذهبی – سیاسی فعالانه شركت كرد.
از همفكران این دوره شهید «عباسپور» می‌توان از شهید دكتر «محمود قندی» و شهید« مهندس ناصر صادق» نام برد.
در دوران دانشجویی در دانشكده فنی با گروه‌های مبارز دانشجویی و مسلمان ارتباط داشت و ضمن این كه نهایت سعی و كوشش را در فراگیری دروس دانشكده بكار می‌برد، لحظه‌ای از مطالعه كتابها و جزوات سیاسی – مذهبی غفلت نمی‌ورزید.
در سال 1346 از دانشكده فنی در رشته الكترومكانیك فوق لیسانس گرفت و جزء فارغ‌التحصیلان ممتاز این دانشكده شد. در آن تاریخ كه یك سال از تاسیس دانشكده صنعتی «شریف» گذشته بود، این دانشگاه احتیاج به استاد پیدا كرد و لذا مسئولان آن وقت تصمیم گرفتند تعدادی از فارغ التحصیلان ممتاز دانشكده‌های ،«فنی»، «پلی‌تكنیك» و«علوم» را به استخدام این دانشگاه درآورند.
در سال 46 به همراه عده‌ای دیگر از فارغ‌التحصیلان ممتاز آن سال به استخدام دانشگاه «شریف» درآورد و تا سال 50 در سمت استادیاری در آن دانشگاه مشغول به كار بود.
در این مدت علاوه بر فعالیتهای سیاسی، همه روزه ازساعت 7 صبح تا دیروقت در دانشگاه مشغول نوشتن كتاب و جزوه و حل المسائل دانشجویان و راه‌اندازی آزمایشگاه و غیره بود و دانشجویان آن شهید، كه در حال حاضردر توانیر و برق‌‌های منطقه‌ای مشغول كارند، خود گواه تلاش صادقانه ایشان در راه تربیت نسل فعلی می‌باشند.
درنوشتن بیانیه‌ها همیشه پیشقدم بود و در تكثیر و توزیع آنها بی‌نهایت كوشش می‌كرد.
بعد از پیروزی انقلاب در بازسازی ایران و تثبیت حكومت اسلامی آخرین تلاش خود را نمود و خانه و خانواده‌ خود را رها كرد و در بست خود را در اختیار انقلاب قرار داد و شبانه روز نزدیك به هجده ساعت كار و تلاش می‌كرد.
او تلاش در راه استمرار انقلاب اسلامی ایران را با فعالیت در حزب جمهوری اسلامی و همكاری با دیگر ارگانهای انقلاب ادامه داد.
شهید عباسپور در تاریخ 1/9/58 به وسیله شورای انقلاب به سمت وزیر نیرو منصوب گردید كه تا لحظه شهادت، صادقانه در كابینه مكتبی برادر رجایی در این سمت تلاش و كوشش كرد.
مدیریت صحیح و انقلابی او باعث گردید، در ظرف مدت كوتاهی فعالیتهای چشمگیری به وسیله وزارت نیرو در جهت خدمت به مستضعفین انجام گیرد. برای مثال روند برق‌رسانی به روستاها با حداقل هزینه، 10 برابر گذشته شده بود و برنامه‌های جامعی برای آب‌رسانی و برق‌رسانی به شهرهای دور افتاده و ایجاد سدها و نیروگاه‌ها پیش‌بینی شد.
شهید عباسپور پس از تلاشهای بی شمار در راه مبارزه با طاغوت وآبادانی ایران در 7تیر سال 1360براثر بمب گذاری منافقین در ساختمان حزب جمهوری اسلامی،همراه با 72 تن از مسئولان جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند.
منبع:"shohda.gov.ir


خاطرات
همسر شهید:
هیچگونه آشنایی قبلی نداشتیم، از طریق خواستگاری سنتی كه همیشه انجام می‌شد، با هم آشنا شدیم. ایشان خارج از كشور بودند، ولی با معرفی پسرخاله من كه با برادر ایشان از دبیرستان علوی تا دانشگاه صنعتی شریف همكلاس بودند، با هم آشنا شدیم. چون آقای عباسپور خارج از كشور بودند، ابتدا مادر و خواهرشان به خواستگاری آمدند و بعد خودشان آمدند و یكی دو جلسه هم صحبت كردیم و بعد از صحبت تصمیم به ازدواج گرفتیم.

دوره مدرسه‌شان را با نمره‌های عالی گذرانده بودند و می‌گفتند: ایشان بچه بسیار باهوش و با استعداد و كاملا متفكر بودند. بعد از دوره دبستان و پس از فارغ‌التحصیلی از دبیرستان هدف، در كنكور دانشگاه شركت كردند و با رتبه خوب در دانشكده فنی قبول شدند و بعد فوق‌لیسانس را از همان جا گرفتند.
دانشگاه صنعتی شریف كه در آن زمان تازه تأسیس و زیر نظر خود شاه بود و افراد بسیار منتخبی را برای استاد یاری گزینش میكردند، پیشنهاد تدریس در همان دانشكده فنی را به جای گذراندن دوره سربازی به او دادند و ایشان نیز به جای دوره سربازی در همان دانشكده فنی مشغول به تدریس شدند و پس از پایان این دوره، ایشان را در همان‌جا استخدام كردند و جهت تحصیل تا بورسیه دكترا، ایشان به دانشگاه كوئین مری كالج لندن كه دانشگاه بسیار معروفی بود، اعزام شدند و دكترای خود را از همان دانشگاه گرفتند. البته آنجا بسیار فعال بودند و در شاخه انجمن اسلامی خیلی فعالیت داشتند، در واقع از زمانی كه در همین دانشكده بود و وارد دانشگاه شدند، فعالیتهای مذهبی داشتند و آنجا هم تقریبا رئیس انجمن اسلامی بودند.
به هرحال غرب جایی بود، كه كشش و جاذبه زیادی برای جوانان داشت و بچه‌هایی می‌آمدند كه حتی مذهبی بودند، ولی به عللی از دین فاصله می‌گرفتند. در انجمن اسلامی در جمع‌آوری دانشجویان و هدایت آنها بسیار نقش داشتند و ایشان می توانستند دوره دكترا را سه ساله تمام كنند، ولی طولش می‌دادند تا بتوانند آنجا یك مقدار از وظایفشان را انجام دهند. پس از اینكه دكترا را دریافت كردند، یكی از بچه‌هایمان آنجا متولد شد. من زودتر از ایشان به ایران بازگشتم و دیگر برنگشتم.‌ ایشان اصرار داشتند، كه من به لندن برگردم تا بتوانند در موضع خودشان فعالیت كنند اما من دیگر به خاطر برنامه زندگی‌مان برنگشتم تا اینكه ایشان تز دكترای خودشان را نوشتند و تحویل دادند. می‌گفت من به اندازه چهار تا دكترا مطلب جمع‌آوری كرده بودم ولی چون می‌خواستم اینها را سریع انجام بدهم و برگردم ایران، یك خلاصه‌ای نوشتم و ارائه دادم. گویا دكترا برای ایشان زیاد اهمیت نداشت و مطالب دیگری بودند كه برای ایشان خیلی اهمیت داشد و آن هم این بود كه بتواند روی اخلاقیات بچه‌های ایرانی و مسلمان تاثیر بگذارد و كمكشان كند.
از وزارت نیروی انگلستان دعوتنامه‌ای رسید كه پس از پایان تحصیلات به آنجا برود، گفته بودند كه ما در اینجا همه نوع امكانات به شما می‌دهیم. در انگلستان این مشاغل را خیلی سخت به غریبه‌ها پیشنهاد می‌دادند ولی می‌خواستند ایشان را نگه دارند؛ ‌ایشان گفته بودند، من زمانی كه می‌خواهم تزم را ارائه بدهم جواب شما را خواهم داد. روزی كه قرار بود ایشان تز خود را ارائه كنند در آن سالنی كه عده زیادی هم در آن جمع بودند، این طور جواب داده بودند: من اینجا درس خوانده‌ام و زحمت كشیده‌ام به خاطر اینكه برگردم و به وطنم و مردم مملكتم و به مسلمین خدمت كنم و یك روز بیشتر نمی‌توانم اینجا بمانم و وظیفه من این است كه برگردم ایران و عاشق این هستم كه بروم و به مردم خدمت كنم و اگر اینجا كارم تمام شود، یك ساعت هم بیشتر از وقت مقرر نمی‌مانم.
واقعا خیلی دوست داشت كه خدمت كند،‌ یعنی شبانه‌روز ما می‌دیدیم كه زحمت می‌كشد و فعالیت ایشان بی‌وقفه در طول 24 ساعت ادامه داشت. شاید اوایل انقلاب نیم ساعت یا یك ساعت، به طور نشسته می‌خوابید. به شدت كار می‌كرد. به شدت علاقه داشت كه وضعیت مردم عوض شود. اوایل انقلاب بود. خیلی مشكل بود. گروه‌ها و جناح‌های مختلف،‌ انواع كمونیست،‌ توده‌ای و خیلی فرق مختلف دیگر فعالیت می‌كردند.
قبل از اینكه دیگران جواب این افراد را بدهند، ایشان جوابگوی مسائل بودند و خیلی در این مورد كوشش می‌كردند. حتی اعلامیه‌هایی كه می‌نوشتند موثر بودند. از اساتیدی بودند كه، از شهید مطهری برای سخنرانی در جلسات دعوت می‌كردند و ایشان نقش فعالی را در برگزاری این مجالس داشتند.

ایشان معتقد به تحصیل بودند و معتقد به این بودند كه اگر بخواهیم مملكتمان را بسازیم، باید خدمت كنیم. باید بدانیم چه كار داریم می‌كنیم و دانش آن را داشته باشیم و این دانش را ایشان كسب كرده بودند و زمانی كه ایشان در انگلستان بودند و تز دكترا را می‌نوشتند، تز ایشان مدیریت سیستم‌های انرژی بود. من سوال می‌كردم این یعنی چه و منجر به چه كاری (شغلی) می‌شود؟ ایشان می‌خندید و می‌گفتند: «نهایتش به وزیر نیرو منجر می‌شود» یعنی هدفشان این بود و ما متوجه نمی‌شدیم. واقعا ایشان طوری درس می‌خواندند كه بتوانند یك فرد موثری برای جامعه باشند، یعنی این طور فكر می‌كردند كه من باید وزیر بشوم، حالا شاید هم از نظر پست و مقام به وزارت فكر نمی‌كردند. وقتی ایشان وزیر شده بودند، حتی خوابیدن ایشان به صورت نشسته بود. یعنی در پنج،‌ شش ماه اول انقلاب من خوابیدن ایشان را ندیدم. حتی به روستاها هم شخصا می‌رفتند و‌ تمامی روستاها را خودشان بازدید می‌كردند.‌
علاوه بر آن پاكسازی‌هایی كه در خود وزارت نیرو انجام می‌شد و مدیریتی را عوض می‌كرد،‌ باید می‌رفت سخنرانی و آن مدیر جدید را تایید می‌كرد. اوایل انقلاب مثل الان نبود كه یك نفر را انتخاب می‌كنند،‌ همه پذیرش داشته باشند. همه رد می‌كردند، از هر جناح سیاسی می‌آمدند و می‌گفتند كه ما این را نمی‌‌خواهیم، معمولا هم كمونیست‌ها می‌خواستند مخالفت كنند. آنها افرادی بودند كه نمی‌خواستند كسی بر سر كار بیاید تا خودشان همه چیز را اداره كنند. من می‌گفتم خوب شما به هر روستایی می‌روید، اما می‌توانید دو نفر از معاونین را بفرستید كه یك گزارش برای شما بیاورند. می‌گفت: نه، من باید خودم به آنجاها بروم. یعنی از جزئیات غافل نمی‌شدند. این شیوه مدیریت هم تخصص می‌خواهد هم عشق و علاقه می‌‌خواهد و این طور نیست كه از راه برسند و مدیریت جایی را قبول كنند و شروع كنند به كار كردن و تازه كار یاد بگیرند.
ایشان معتقد بود كه باید از كارشناسها استفاده كرد ولی در محدوده و چارچوبی كه خدای نكرده غرضی نداشته باشند و خیانتی نكنند. خودشان در درجه اول مذهبی بودند. در واقع اگر این تعهد نبود ایشان پای‌بند این مملكت نمی‌شدند و همانجا كه به ایشان پیشنهاد بهترین كار و بهترین حقوق را می‌دادند،‌ می‌ماندند.
متاسفانه الان می‌بینیم خیلی از جوانها از مملكت می‌روند به خاطر اینكه آنجا بشود درس بخوانند یا اینكه یك كار و شغلی داشته باشند كه پول بیشتری به دست آورند. كسی می‌تواند موفق باشد كه پای‌بند و متعهد به اصولی باشد، البته باید در این راه سعی و تلاش كنند و درس هم بخوانند. ان‌شاءالله این تب كاذب كه بین جوانان افتاده كه در خارج موفقند، از بین برود.

ایشان روز هفتم تیر در محل حزب جمهوری جلسه‌ای داشتند كه با وقوع انفجار،‌ ایشان به همراه شهید بهشتی و 72 تن از یاران امام و انقلاب به شهادت رسیدند. من در آن روز به دلیل اینكه ایشان معمولا تا پاسی از شب در محل كارشان حضور داشتند، از تاخیرشان نگران نشدم. حوالی ساعت 8 شب بود كه معاون ایشان تماس گرفت و سراغ ایشان را گرفت و گفتم نیستند. طی چند ساعت تماسهای زیادی شد و این تماسها كمی باعث تعجب من شد، ولی اصلا فكر چنین فاجعه‌ای را نمی‌كردم تا اینكه آخر شب قضیه را اطلاع دادند ولی هنوز شهادت ایشان مشخص نبود و در اخبار ساعت 6 تا 7 صبح شهادت شهید بهشتی و شهید عباسپور و دیگران را اعلام كردند.
زمانی كه بچه‌ها متولد شدند ایشان اشك شوق می‌ریختند و برای ما این همه علاقه و این همه لطافت جالب بود. خیلی مواظب و مراقب بچه‌ها بودند. در ضمن آن علاقه‌ای كه برای خدمت به مردم داشتند نیز جالب بود.