تبلیغات
yasinhoseini - شهید میرحمید موسوی اقدس

شهید میرحمید موسوی اقدس

فرمانده گردان مسلم ابن عقیل(س)لشکرمکانیزه 27 محمد رسول الله(ص)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1339 ه ش در یك خانواده متوسط و كم درآمد متولد شد . پدرش آموزگار بود و مادرش وظیفه خانه داری را بر عهده داشت . خانواده او به دلیل مأموریت پدر در شهر « آلان برآغوش » از توابع تبریز سكونت داشتند . پنج سال پس از تولد حمید ، خانواده اش به شهر مرند نقل مكان كردند . حمید دومین فرزند خانواده بود و دو خواهر و یك برادر داشت .
در سال 1345 وارد مدرسه ابتدایی انوشیروان(سابق) شد و در سال 1350 به مدرسه راهنمایی آیت الله سعیدی (فعلی) رفت . درآمد پدر حمید بسیار اندك بود و آنها در خانه پدربزرگ پدری زندگی می كردند . به همین دلیل حمید در تابستانها به كار در كارخانه آسفالت سازی و یا كارخانه سیمان می پرداخت و از این طریق تاحدودی مخارج تحصیل خود را تأمین می كرد . حمید به پدربزرگ خود كه فردی مؤمن و متدین بود علاقه بسیار داشت . او بنیانگذار مسجد قیام مرند و امام جماعت آنجا بود . همین امر سبب شد تفكر دینی و مذهبی حمید شكل گیرد . به طوری كه بعدها ، بیشترین فعالیت اجتماعی حمید در مسجد بود . در سال 1353 وارد دبیرستان ناصرخسرو در رشته فرهنگ و ادب شد و در درس و تكالیف تحصیلی مرتب و علاقه مند بود .
با اوج گیری انقلاب وارد فعالیتهای ضد رژیم شد و نوارهای سخنرانی حضرت امام و حجت الاسلام شیخ احمد كافی را كه از تبریز توسط پسرخاله اش فرستاده می شد در زیرزمین مسجد قیام تكثیر می كرد و از همان جا بین افراد پخش می كرد .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، حمید در سال 1357 تحصیل خود را متفرقه ادامه داد و در سال 1359 موفق به اخذ دیپلم ادبی شد . او كه تا قبل از انقلاب اوقات فراغت خود را بیشتر به مطالعه كتابهای ادبی پر می كرد ، به كتابهای مذهبی و سیاسی رو آورد و آٍثار استاد مطهری و نهج البلاغه از جمله كتبی بود كه بیشتر مطالعه می كرد . بیشترین فعالیت او پس از انقلاب در مسجد قیام و مراكز و پایگاه های بسیج بود . در سال 1359 به عضویت رسمی سپاه درآمد . با شروع غائله كردستان از طرف سپاه عازم این منطقه شد و در سردشت ، مهاباد ، سقز و بانه از خود شجاعت و از جان گذشتگی بسیار نشان داد . پدرش می گوید :
چون حمید گواهینامه رانندگی داشت بسیاری از وسایل تداركاتی مورد نیاز سپاه را به كردستان حمل می كرد . چنانكه دوستانش می گویند در آن زمان از ساعت 7 غروب به بعد خط كردستان بسته بود . یك روز به علت نرسیدن غذا به نیروها ، حمید بدون در نظر گرفتن این مسئله وارد جاده شد در حالی كه هیچ ماشینی در آن رفت و آمد نداشت . تنها یك رنو با سرعت از كنار آنها رد شد و حمید به دوستانش گفت : « این جاسوس است و اطلاع خواهد داد كه ما در حال آمدن هستیم و به ما حمله خواهند كرد . » بلافاصله خود را به تپه ای رساند كه زیر آن دره ای به نام « دره دختر » قرار داشت . حمید از تپه بالا رفت و موقعیت را ارزیابی كرد . به دوستانش می گوید : « دشمن با تراكتور می آید . » آنان به سرعت خود را به نزدیك ترین پاسگاه می رسانند و با كمك نیروهای پاسگاه موفق می شوند محموله را به سپاهیان مستقر در منطقه برسانند و نیروی دشمن را سركوب كنند .
با آغاز جنگ تحمیلی به جبهه رفت . در بدو ورود در لشكر عاشورا بود و پس از آن به لشكر محمد رسول الله (ص) پیوست و به دلیل فعالیت مدام در جبهه ازدواج نكرد .
در اوایل جنگ علاوه بر حضور در صحنه های نبرد كمك رسان رزمندگان بود و هدایای مردم مرند را به جبهه می رساند . اقلام مورد نیاز را یادداشت می كرد و در بازگشت به شهر آنها را تهیه می كرد . هیچ عملی را خودسرانه و خارج از قوانین و ضوابط انجام نمی داد . فردی با انضباط بود .
در تمام مدت حضور در جنگ لباس شخصی نپوشید و می گفت : « اگر خدا بخواهد بمیرم بهتر است در این لباس باشم . » از سپاه حقوقی نمی گرفت و زمانی كه رزمنده های عیالوار به مرخصی می آمدند جای آنها كشیك می داد . وقتی برای مرخصی به پشت جبهه می آمد ، برای جوانان شهر جلساتی می گذاشت و صحبت می كرد تا آنان را به جبهه بكشاند . همواره می گفت : « وظیفه جوانان این است كه برای پیروزی تلاش كنند . » خود شصت ماه در جبهه خدمت كرد . از دوستان نزدیكش می توان از شهید همت ، شهید پورانلو و شهید امینی نام برد .
حمید مدتی راننده آمبولانس بود ولی كار اصلی او شكار تانك ( آرپی جی زن ) شد . در اوایل جنگ در جبهه آموزش می داد . به دلیل تبحر در كاربرد آرپی جی در بین دوستان و همرزمانش به حمید آرپی جی شهرت یافت . یك بار با یك قبضه آرپی جی خالی شش نفر از افراد دشمن را اسیر كرد . علاوه بر این در انجام مأموریتهای اطلاعات و شناسایی تبحر خاصی داشت . تا عمق شصت كیلومتری خاك عراق رفته بود و در شش شهر عراق مأموریتهایی را انجام داد .
در عملیات بیت المقدس 1 ، برای انجام مأموریت اطلاعاتی وارد بصره شد و درصدد انفجار پتروشیمی این شهر برآمد ولی چون تجهیزات لازم را نداشت با چند عدد نارنجك كه با طناب به یكدیگر وصل كرده بود ، بخشی از پتروشیمی بصره را به آتش كشید .
در هر یك از مأموریتهایش برای ضربه زدند به دشمن حداكثر استفاده را می برد . در عملیاتی برون مرزی اطلاعاتی هنگام بازگشت در باغی در داخل خاك عراق متوجه گروهی شد . با استراق سمع و شناسایی پی برد آنها ایرانی هستند كه برای منافقین كار می كنند . بلافاصله آنها را دستگیر كرد . پدرش می گوید :
تنها یك بار در خانه با مادر حمید صحبت می كردیم كه ان شاءالله راه كربلا باز خواهد شد و به زیارت امام حسین خواهیم رفت . ناگهان حمید گفت : « مادر چه معلوم شاید ما رفته ایم . » اما همین حرف خود را ناتمام گذاشت . بعدها یكی از دوستان وی به ما گفت حمید با لباس محلی به كربلا رفت و مدتی در آنجا بود .
پس از اینكه به سمت فرماندهی گردان مسلم بن عقیل رسید با افرادش بسیار صمیمی بود و با هر یك از آنها به اقتضای سن برخورد می كرد . در عین حال برای تربیت و ورزیده كردن آنها سخت گیری می كرد . پدرش به نقل از یكی از همرزمان او می گوید :
یك روز برای فراگیری تعلیمات ما را به كوه برد . این آموزش پنج روز طول كشید . در این پنج روز موقع غذا خوردن به ما چهار پنج عدد بیسكویت می داد و در كوههای صعب العبور تمرینهای سخت می داد و می گفت عملیات سختی در پیش رو داریم . پس از بازگشت و موقع عملیات اصلی فهمیدیم آموزشی كه ایشان به ما داده بسیار سخت تر از عملیات اصلی بوده و برای یادگیری و ورزیدگی ما این كار را انجام داده است .
یكی دیگر از همرزمانش درباره خصوصیات حمید چنین نقل می كند :
حمید ، فرد بسیار گشاده رویی بود و رزمندگان در كنار او حتی در شرایط سخت نیز خوش بودند . زمانی كه وی در سال 1361 در گردان میثم تیپ 27 محمد رسول الله (ص) ، مسئول گروهان بود و نیروها را برای شركت در عملیات آتی ( مسلم بن عقیل ) آماده می كرد و هر روز صبح ساعتها ، نیروهای رزمنده را به مناطق كوهستانی و صعب العبور می برد و تمرینات سختی را به اجرا می گذاشت و گویی خستگی نمی شناخت و هنگام بالا رفتن از تپه ها همانند آهوان به سمت بالای تپه می دوید ، از این رو بچه ها وی را « غزال » خطاب می كردند و آن زمان كه همه بچه ها خسته و كوفته به سمت مقر گروهان برمی گشتند با لهجة شیرین آذری سرودی می خواند كه همه را به وجد می آورد و نیروی تازه ای به آنها می داد . من به این سرود بسیار علاقه مند بودم ولی قسمتهایی از آن را فراموش كرده بودم . به همین جهت نامه ای در پاییز 1361 برای حمید به نشانی سپاه مرند نوشتم و از او خواستم تا متن كامل سرود را برایم ارسال كند . در اسفند ماه 1361 نامه حمید با امضای حمید آرپی جی ، به دستم رسید و او با خط خود سرود را برایم نوشته بود كه از این قرار است :
داغدا داشدا گَزَر ایسلام اردوسی
ایسلام اردوسونون یوخدی گورخوسی
منیم اِلیم آذریدی ، اوزوم ایسلام حامیسی
هِش مسلمان گورخاخ اولماز دایانمارام كِدَرَم
الله شاهد من دینیمنن باشدا بیر شِی سویَمَرم
اَلیمیزدَ سلاح گدیروخ جنگَ
آز قالوب صدامی گتیراخ چنگَ
صدامی گورندَ سنگرَ یاتاخ
مسلسل گولسین صداما آتاخ
آتاخ - آتاخ - آتاخ
معنی شعر هم كه خود حمید نوشته به شرح زیر است :
در كوه و بیابان می گردد اردوی اسلام
اردوی اسلام ترسی ندارد
ایل من آذری است خودم حامی اسلام هستم
هیچ مسلمان ترسو نمی شه نمی ایستم می روم
خدا شاهد است من از دینم بالاتر چیزی را دوست ندارم
از شهادت نمی شه گذشت نمی ایستم می روم
در دستمان اسلحه می رویم به جنگ
كم مانده صدام را بگیریم به چنگ
وقتی صدام را ببینم توی سنگر بخوابیم
گلوله مسلسل به صدام بیاندازیم
بیاندازیم - بیاندازیم - بیاندازیم
حمید در آستانه عملیات ، دوستان خود در تیپ محمد رسول الله (ص) را ترك كرد و به تیپ عاشورا رفت . در عملیاتی نفوذی مدت یك روز تمام در یك دره بودند كه ناگهان متوجه شد بالگردی در دره كار می كند و چند نفر عراقی در آنجا هستند كه با یك آرپی جی آنان را از بین برد . پس از مدتی به یك عراقی دیگر رسیدند و او را نیز كشتند . سپس به سوله ای رسیدند كه در آن تعدادی سودانی برای جنگ علیه ایران آموزش می دیدند . با حمله به سوله آنها را نیز از بین بردند . در ادامه به دره ای رسیدند كه تعدادی كشته در آنجاه بود . با بررسی موقعیت متوجه شدند عراقی ها عملیات جدیدی در دست تهیه دارند . بلافاصله در همان نزدیكی سه نفر عراقی را دیدند و آنان را مجبور به تخلیه اطلاعات كردند . حمیدت و همرزمانش سنگر كندند و موضع گرفتند و اطراف را مین گذاری كردند و منتظر نیروهای بعثی شدند و با تعداد كم موفق شدند عملیات عراقی ها را ناكام گذارند .
در عملیات مختلفی مانند فتح المبین ، بیت المقدس ، رمضان ، والفجر مقدماتی ، والفجر 4 و عملیات كركوك شركت داشت و چندین بار زخمی شد . بسیاری از شبها برای نماز شب بیدار می شد . بعضی از قطعات ریز آهن و تركش را كه سطحی بودند از بدن خود خارج می كرد . وقتی با اصرار برادرش نزد دكتر رفت به او گفت : « دكتر اینها با من انس گرفته اند و ماندنی هستند بگذار بمانند . »
با وجود این كه بسیار خوشرو و خوش برخورد بود ولی از كسانی كه به اسلام و میهن بی تفاوت بودند و یا خیانت می كردند بسیار منزجر بود و برخوردهای تندی می كرد . اگر احساس می كرد خطری متوجه اسلام و یا كشور است ، عصبانی می شد . به عنوان مثال روزی یكی از دژبانهای سپاه از ورود وی جلوگیری می كند و دلیل آن را داشتن اسلحه ( با وجود مجوز ) ذكر می كند . موسوی بعد از بگومگو متوجه شد كه نحوه رفتار وی با دیگران متفاوت است به همین دلیل با وی برخورد فیزیكی كرد . بعدها فرد مزبور دستگیر و معلوم شد از افراد وابسته به منافقین است كه برای آنها اسلحه تهیه می كرده است .
به گفته یكی از همرزمانش ، وی در كارهای دسته جمعی بسیار صادقانه عمل می كرد و همواره پیشرو بود . در مسائل عبادی ماننده نماز و روزه بسیار جدی بود و اوقات فراغت خود را در مسجد سپری می كرد . جنگ را مسئله ای تحمیلی و اجباری می دانست كه توسط استكبار بر مردم ایران تحمیل شده است . بسیار علاقه مند به كشور و نظام اسلامی بود و دوست داشت در حكومت اسلامی ایران قوانین و احكام اسلامی به درستی اجرا شود و خط ولایت فقیه تداوم یابد . از كسانی كه بر خلاف دستورات اسلام عمل می كردند بسیار متنفر بود . دوستانش را به حضور در جبهه و نماز جمعه و جماعت دعوت می كرد و اطاعت از رهبری سرلوحه افكار و عقایدش بود .
در فرازی از وصیت نامه او آمده است :
خدا انسان را آفریده تا او را بپرستد و در فطرت او جاذبه ای از عشق خدایی قرار داده كه در صادقانه ترین تظاهراتش باعث ایثار شود و ایثار در قله عشق انسان به خدا و در شدیدترین تجلیاتش به شهادت می رسد .
حمید موسوی اقدس در مرحله سوم عملیات والفجر 4 در 12 آبان 1362 در منطقه پنجوین در تپه 1900 ( كانی مانگا ) با یك گروه ده نفری برای تصرف تپه ای كه در دست عراقی ها بود عازم شد . ولی در اثر شدت آتشبار عراقی ها تمامی افراد زخمی و یا به شهادت رسیدند . حمید با عراقی ها جنگید تا اینكه تیربار دوشكای آنان را به دست آورد و علیه آنان به كار گرفت و به طرف تپه مورد نظر رفت اما نیروهای ایرانی دیر رسیدند . عراقی ها كه از منطقه دور شده بودند محل استقرار دوشكا را به خمپاره بستند و حمید بر اثر اصابت تركشهای خمپاره به شهادت رسید . پیكر وی مدت یازده سال در خاك عراق باقی ماند و پس از آن چند تكه استخوان از كمر به پایین به وطن بازگشت و در گلزار شهدای مرند به خاك سپرده شد . حمید موسوی اقدس ، كتابی درباره حملات رزمندگان ایرانی به رشته تحریر درآورد كه به دلایل امنیتی هنوز منتشر نشده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384