تبلیغات
yasinhoseini - شهید محمد حسین عرب نژاد

حاج محمد حسین عربنژاد

خلاصه ای از زندگی شهید حاج محمد حسین عرب نژاد

حاج حیدر در پائیز 1328 اذان و اقامه را بر گوش چهارمین فرزندش که تازه متولد شده بود خواند  و فرزند او در زمستان 1365 با وضوی خون نماز عشقش را در کربلای شلمچه تکبیر گفت.

به راستی فاصله پائیز و زمستان این قدر کوتاه است و یا زندگی این قدر شیرین بود و زیبا و یا شهادت که سرعتی این چنین را به او داد و اینک یاد و نام او را در ادامه نام سرور و مولایمان حضرت اباعبدالله در پهن دشت تاریخ به ثبت رسیده است.

شاید پدرش هم در جبین او چنین سعادتی را دیده بود که نام پیامبر و مولایش را بر او نهاد . آری محمد حسین هنوز دهمین بهار زندگیش را ندیده بود که چشمان مهربان مادر نابینا شده و نتوانست  نور وجودش را ببیند و پس از آن وجود گرم و مهربانش محمد حسین  را تنها گذاشت و پدرش هم در چهاردهمین بهار زندگی با او خداحافظی کرد و به دیدار معبود شتافت .

پس از چهارده سالگی او می بایست مسئولیت حمایت و پشتیبانی خانواده بدون پدر و مادر را به همراهی برادرش بر عهده گیرد پس او سخت کوشید و از هیچ فرصتی دریغ نکرد تا خانواده نبود پدری پر تلاش و مادری مهربان را احساس نکند اما این آخرین مرحله نبود چرا که روح ا...  , روح خدا را بر پیکره امت و ایران اسلامی دمیده بود و او نیز مانند هر آزاده مسلمانی که ندای خمینی کبیر را شنیده بود آرام و قرار خود را از دست داده و خود را در خدمت انقلاب قرار داد.

فعالیتهای زیر زمینی , چاپ و تکثیر اعلامیه ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی همراه با توزیع آنها , حضور در راهپیمائیهای جهت مبارزه با رژیم طاغوت که نتیجه آن دستگیری توسط عوامل رژیم همچنین تحمل ضرب و شتم های ناشی از حضور در تضاهرات های مردمی . او نه فقط خود بلکه از وجود همسر و تنها فرزندش , خواهر و برادر و دیگر بستگانش نیز جهت انتقال صدای امام در آن سکوت وا نفسا بهره جست و آنان را تا مرز فداشدن در راه امام و انقلاب پیش برد.

بهمن 57 گذشت و انقلاب ایران پا به عرصه وجود گذاشت تا آنجا که دشمن توان دیدن انقلاب را نداشت و تمام قدرت خود را در جهت مرگ انقلاب به کار گرفت اما نمی دانست که مردانی در این دیار هستند که مرگ خود را بر مرگ انقلاب ترجیح می دهند . محمد حسین نیز از این قاعده مستثنی نبود و نخواست تا مرگ انقلاب را ببیند .

او به جبهه ی جنگ ورود کرد و رزمندگان را دید تا برای مقابله با دشمن نیاز به سنگر داشتند , و این بار حاج محمد حسین که با آب زمزم وجود خود را پاکیزه کرده و در صحرای عرفات وقوف و در مشعر خود را برای مبارزه با شیطان آماده کرده , طواف خانه خدا را جهت رسیدن به خدا انجام داد و از پیکر خود سنگری ساخت تا رزمندگان اسلام بتوانند در آن سنگر با دشمن بعث مقابله کنند . آری به راستی او سنگرسازی بی سنگر بود که در پیش روی رزمندگان و مقابل با دشمن با نهایت شجاعت و شهامت و در زیر گلوله , بمباران , موشک و خمپاره هر روز سنگری نزدیکتر و مستحکمتر را در قلب دشمن می ساخت تا رزمندگان را امنیت بیشتری بخشد.

دشمن خبیث که تاب نفس کشیدن حاج محمد حسین را نداشت در جبهه فرسیه برادرش را از او گرفت و او را در غم فراق برادر گذاشت , در فاو گازهای شیمیایی خود را در حنجره و چشمانش فرو کرد و او را برای چند ماه در تاریکخانه بیمارستان و منزل کشاند و در شلمچه ترکشهای آهنین بمبهایش را در پیکره او فرو کرد , اما گویا هنوز وقت سفر فرا نرسیده و تا آغاز سفر 24 روز باقی مانده است , پس محمد حسین آرام اما بی قرار برای چند روزی استراحت کرد تا زخمهایش را التیام بخشد شاید بتواند آخرین قدمها را استوارتر بردارد . اما التیام زخمهای وجودش نیاز به زمان زیادی داشت و 24 روز کافی نبود پس عزم سفر کرد آخرین مرخصی خود را که حدود 30 روز بود از جهادسازندگی طلب کرد تا این بار جهادگری را آزادانه ادامه دهد و یا شاید ...

او با همسر و فرزندان خود وداع کرد و برای اولین بار دست بر قلم گذاشت و با دلی آزاد وصیت خود به آنان را بر روی کاغذ آورد و با تنی مجروح و زخمهایی که هنوز تازگی خود را از دست نداده بودند با دستان همسری که برای همیشه در حسرت درمان زخمهایش ماندند خداحافظی کرده و برای آخرین بار پا به عرصه جهاد گذاشت , چرا که کربلای شلمچه نقطه اتصال او به آسمان بود و این بار نه او تاب ماندن را داشت و نه دشمن تاب تحمل او را . پس این بار دشمن بیرحمانه تر از گذشته و با کینه ای که ریشه در کربلای حسین و عاشورا داشت  ترکشهای خود را بر پیکره او وارد کرد و او نماز عشقش را با وضوی خون اقامه کرد.