تبلیغات
yasinhoseini - شهید عباس بابائی

امیر سرلشكر خلبان شهید عباس بابایی - فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش


امیر سرلشكر خلبان شهید عباس بابایی - فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش

شهید عباس بابایی
... به خدا قسم من از شهدا و خانواده های شهدا خجالت می كشم تا وصیت نامه بنویسم .
حال سخنانم را برای خدا در چند جمله ان شاالله خلاصه می كنم .
خدایا! مرگ مرا و فرزندان و همسرم را شهادت قرار بده .
خدایا! همسر و فرزندانم را به تو می سپارم .
خدایا! من در این دنیا چیزی ندارم و هر چه هست از آن توست .
پدر و مادر عزیزم ! ما خیلی به این انقلاب بدهكاریم .


 

امیر سرلشكر خلبان شهید عباس بابایی - فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش


امیر سرلشكر خلبان شهید عباس بابایی - فرمانده عملیات نیروی هوایی ارتش

خلاصه ای از کتاب پرواز سفید از انتشارات شاهد در مورد شهید بابایی
خلاصه :
عباس بابایی در دامان خانواده ای متوسط و مذهبی در شهر قزوین متولد می شود. وی از كودكی روحی بلند و آرامشی عمیق دارد و با رفتارش مورد محبت و توجه همه قرار می گیرد. در دوران تحصیل برای كمك به بابای پیر مدرسه كه كمر و پاهایش درد می كند , نیمه های شب ـ قبل از اذان صبح ـ به مدرسه می رود و كلاسها و حیاط را تمیز می كند و به خانه برمی گردد. مدتها بعد , بابای مدرسه و همسرش در تردید می مانند كه جن ها به كمك آنها می آیند! و در نیمه شبی « عباس » را می بینند كه جارو در دست مشغول تمیز كردن حیاط است .
عباس اگر پولی در دست دارد , آن را به كسی كه از خودش نیازمندتر است , می دهد. پدرش از سالها قبل برای مردم تزریقات می كند و او از نوجوانی به كمك وی رفته و آموزش می بیند و مشغول به كار می شود. اما از اكثر بیماران پیر و فقیر پولی دریافت نمی كند. پس از گرفتن دیپلم , در رشته های پزشكی دانشگاه قبول می شود ولی به دلیل علاقه وافرش به خلبانی , داوطلب تحصیل در رشته خلبانی نیروی هوایی می شود و پس از گذراندن دوره مقدماتی برای تكمیل تحصیلاتش به آمریكا می رود. فرمانده پایگاه رئیس او را كاپیتان تیم والیبال معرفی می كند. برخی هم كلاسی ها جذب دانشجویان آمریكایی و مجالس لهو و لعب آنها می شوند. اما او و چند نفر از دوستان نزدیكش به درس و ورزش و تفریحات خود سرگرم می شوند. و پس از فارغ التحصیلی با سرافرازی به وطن برمی گردند.
عباس مدتی بعد با دختر دایی اش صدیقه حكمت ازدواج كرده و صاحب دختری به نام سلما و دو پسر به نامهای محمد و حسین می شود. در دوران انقلاب نیز در جریانات مردمی حضور پیدا می كند و در پروازهای متعدد , به خاطر لیاقت و شجاعتی كه دارد , به درجه سرهنگ دومی و نیز فرماندهی پایگاه هوایی اصفهان منصوب می شود. او جزو اولین خلبانانی است كه عملیات پیچیده سوختگیری در شب را با مهارت به انجام می رساند و بار دیگر هوشمندی و لیاقت خود را نشان می دهد و در دوران ماموریت خود قریب به سه هزار پرواز موفق را خلبانی می كند.
در مرداد ماه سال 1366 قرار است با همسرش به سفر حج برود. ناگهان تصمیم خود را تغییر داده و صرف نظر می كند. در روز پانزدهم مرداد عازم عملیات جنگی ـ به عراق ـ می شود و هواپیمای جنگنده او پس از عملیاتی موفق , مورد هدف قرار می گیرد و به شهادت می رسد.
پرواز سفید چهارمین دفتر از سری قصه فرماندهان است كه به شرحی از زندگی خلبان شهید عباس بابایی می پردازد. داستان از زاویه دید دانای كل روایت می شود , اسماعیل در اتاقك تزریقات , مشغول به كار است كه پسرش جواد می آید و خبر درد كشیدن اقدس را به او می دهد. همراه پسر به خانه برمی گردد و از پشت در صدای شادی زنها را می شنود. دخترش به او خبر می دهد كه خداوند به آنها پسری عطا كرده است . تا اینجای داستان , صورتی طبیعی دارد ولی از این پس با فصلی از قسمت قبل جدا می شود و شكل بیوگرافی نویسی پیدا می كند و مجددا از صفحه سیزده كتاب , داستانی می شود. این قطع شدن از لحظه تولد و ذكر بیوگرافی و سپس وصل به دوران تحصیل , در مطالعه ایجاد سكته و مكث می كند و آن را از حالت داستانی فنی تا حد زندگینامه تنزل می دهد. در حالی كه اگر همین شرح حال در ابتدا نوشته می شد و سپس ماجراهایی از زندگی به صورت داستان , روایت می شد , شكل منسجم تری داشت و مكث نیز بوجود نمی آمد.
البته همین مورد در پایانبندی نیز مشاهده می شود. پایان اثر و كیفیت آن تاثیر بسزایی درماندگاری بهتر آن در ذهنیت خواننده دارد. اگر جمله پایانی تاثیرگذار باشد و به لحاظ حسی , دل را بلرزاند و تصویری در ذهن ایجاد كند , تا مدتها و شاید تا همیشه عمر بماند و از یاد نرود. سپس به غیر از آغاز مناسب , نثر روان , شخصیت پردازی قوی و به پیرنگ استدلالی یكی از عوامل موفقیت را می توان در پایان بندی آن جست و جو كرد. انفجار كابین و شهادت « بابایی » در آخرین صحنه روایت می شود ولی سرهنگ نادری با وجود درد و مجروحیت , هواپیما را تا روی باند , هدایت می كند و این نقطه اوج داستان است و ادامه آن به اطاله كلام می انجامد و حس را مخدوش می كند.
« دور موتور كم نمی شد. فریاد زد , خدا را به كمك طلبید و با همان سرعت , هواپیما را روی باند كشید . » ص 84
در همین جا نقطه پایانی واقعی اثر گذاشته می شود ولی بعد , یك فصل و دو جمله دیگر نیز وجود دارد كه به توصیف تشییع پیكر عباس روی دست خلبانان پایگاه می پردازد. خواننده هوشمند با خواندن كلمات و جملات قبلی , پی به شهید شدن قهرمان می برد.
« صدای انفجار مهیبی كابین را به لرزه درآورد. احساس كرد در سراشیبی تندی افتاده است . پاهایش را به كف هواپیما فشرد. زوزه باد گوش هایش را پر كرد. خود را بالا كشید. سرهنگ نادری را صدا زد. انگشتان كرخ شده اش را تا سینه بالا برد و كتابچه دعایش را لمس كرد. چند لحظه بعد , نور تندی از قابل خرد شده پنجره تو زد و چشمانش را پر كرد. به آن خیره شد و همانطور ماند . » ص 83
و قدر مسلم آنكه پس از شهادت , صحنه تشییع وی در ذهن مخاطب تداعی می شود . تكرار مكررات و توضیح واضحات نه تنها چیزی نمی افزاید , كه از پیوستگی حادثه و موضوع نیز می كاهد.
آنچه در « پرواز سفید » بیش از هر چیز دیگر پیداست و ضعف خود را به رخ می كشد , ضعف در فضاسازی ـ در كل اثر ـ است . نویسنده به دلیل اشراف نداشتن به فضای داستان ـ در بخشهایی كه در آمریكا می گذرد ـ بسیار سطحی و شتابزده به اصل مطلب پرداخته و از ارائه جزئیات آن خودداری نموده است . گر چه در شرح حال نویسی وقایعی از زندگی قهرمان را داریم و نمی توان در آن دخل و تصرف نمود و باید صرفا به حقایق پرداخت ولی با استفاده از قدرت تخیل می توان به این حوادث پر و بال داد و فضای داستانی خلق نمود. در « كاپیتان » و « طناب مرزی » كه در فرنگ می گذرد , این نقیصه بیشتر خود را می نماید و تو ذوق می زند. راوی « طناب مرزی » اول شخص است ولی نام و هویت او مشخص نمی شود. محیط و فضای پایگاه و بطور كلی آمریكا نیز , به خواننده القا نمی شود در مشاجره داخل رستوران توصیف محیط فقط با این چند جمله نشان داده می شود : « وحید وسط دو , سه نفر آمریكایی نشسته و لیوان كف آلودی را بالا گرفته . دیوانه می شوم و به طرفش هجوم می برم . » ص 58
این جملات برای ارسال پیام به ذهن خواننده كفایت نمی كند و در حد یك تصویر ثابت (عكس ) می ماند و زنده و جاندار به نظر نمی رسد.
در « كاپیتان » هم ضعف هایی دیده می شد حتی گفت و گوهای دانشجویان ایرانی و آمریكایی تصنعی جلوه می كند. شخصیت پردازی ها و فضاها شفاف نیستند و تصویر ذهنی دقیقی از محل را برای مخاطب ایجاد نمی كنند. وقتی قاسم برای استفاده از هوای مطلوب صبحگاه شیشه ماشین را پایین می كشد. جورج با اظهار ناراحتی از او می خواهد كه آن را ببندد. اكبر در جواب می گوید : « جورج , ننه اش تو سیبری دنیا آمده , برای همین هم چاییدن برایشان ارثیه خانوادگی شده ! » ص 45
باتوجه به اینكه هیچ رفتار زننده ای از جورج بروز نمی كند ولی اكبر مرتبا در چند مورد , به اكثر دانشجویان آمریكایی ـ توی ماشین ـ توهین می كند و هنگام رسیدن به پایگاه آخرین جمله از او این است : « چقدر خوبه كه آدم با احمق ها زندگی نكند . » ص 48
رفتار او و قاسم بگونه ای شعاری , خودخواهانه و یك سونگری است و سرناسازگاری با دانشجویان غربی را دارند. و تك تك آنان را از زیر تیغ خشم بی دلیل خود می گذرانند.
1 ـ « قاسم نگاهی به عباس كرده و چند بار توپ والیبال را به زمین زد. بعد سرتكان داد و زیر لب گفت : درسی به این آقا مایكل بدهم كه برود برای مجسمه آزادی تعریف كند . » ص 49
2 ـ « قاسم خودش را كنار كشید . آرزو می كرد كاش شلوغ بشود و او بتواند از شرمندگی جورج دربیاید. بد جوری كینه او را به دل داشت . » ص 51
3 ـ « قاسم مشتش را گره كرد . انبار باروت بود . » ص 52
4 ـ « قاسم می خواست هجوم ببرد . قید خلبان شدن را زده بود. » ص همان
البته این مشكل و عدم توازن و تفاهم مخاطب از متن , متوجه نقص در ارائه اطلاعات می شود. اگر به مشكلات دانشجویان ایرانی در آمریكا اشاره ای می شد و رفتارهای زشت غربی ها به توصیف درمی آمد , این طرز تفكر از بین می رفت . در حالی كه در این استان فقط شورش اكبر و قاسم و رفتارهای تهاجم آمیز آنان را می خوانیم و این برای قضاوت عادلانه و دید منطقی , كافی نیست .
« طناب مرزی » به لحاظ محتوایی و معرفی شخصیت قهرمان , دارای ارزش بسیاری است . رفتار منطقی و هوشمندانه عباس با هم اتاقی اش وحید ـ كه به انحراف كشیده شده است ـ و سر به راه كردن او به شكلی لایه لایه در زیر ساخت اثر به تصویر درآمده است . این روایت به شكلی بی طرفانه از سوی یكی از هم اتاقی های آنها در پایگاه بیان می شود و همین بی طرفی در توصیف شخصیت , به آن شكلی حقیقی و دلنشین می بخشد و به باور می نشاند.
« عباس بابایی » در زندگی خود فردی صالح , نوع دوست و مومن و متعهد و زیرك است ولی از پند دادن , خود بزرگ نمایی و مداخله در امور دیگران به شدت می گریزد و می پرهیزد. وحید و عباس و چند تن دیگر با هم در یك اتاق هستند. از مدتی قبل وحید با دانشجویان غربی به بار می رود و مشروبات الكلی می نوشد. عباس برای پیشگیری از برخوردهای غیردوستانه و برای جلوگیری از معاشرت او با دانشجویان دیگر , طنابی از وسط اتاق رد می كند و به نوعی حدود وحید را با دانشجویان دیگر معلوم می كند. یكی از دوستان كه از رفتار زشت وحید كلافه شده است , بیرون از پایگاه او را در كنار چند جوان خارجی می بیند و كتم مفصلی به او می زند. عباس از شنیدن خبر متاثر شده و وحید را به بیمارستان می رساند و چند روز همراه او می ماند و در نهایت با آرامش وجودی خود , وحید را هدایت می كند و از منجلاب بیرون می كشد.
در كل اثر , به ابعاد اجتماعی شخصیت وی پرداخته می شود و افكار و اندیشه های سیاسی و نظامی اش در حاشیه می ماند. داستانهای اجتماعی اغلب دارای پند و اندرز هستند و اگر از بیانی زیبا برخوردار نباشند , جذابیتی ندارند و كسل كننده به نظر می رسند. ولی داستانهایی با موضوعات نظامی و جنگ و گریزهای سیاسی به ویژه آنكه برگرفته از واقعیات زندگی یك قهرمان باشد , جذابیتهای بالقوه ای دارند كه با پرداخت كارآمد و مناسب , پرجاذبه خواهند شد.
شخصیت های دیگر , حاشیه ای و فرعی اند و فقط به بردن نامی از آنها و یا حضور آنها در یك ماجرا اكتفا شده است . آنها در حادثه ای حضور می یابند , همراهی می كنند و سپس صحنه را ترك می كنند و جا را برای اشخاص دیگر باز می كنند.
توصیفات
بعضی از اطلاعات در ذهن نویسنده بوده و بی آنكه آنها را به مخاطب ارائه دهد , توصیفاتی را حول محور آن , انجام داده است . « پدر رفت و مادر ناله كنان از پله ها پایین آمد . » ص 15
به علت ناله كردن مادر یا دردی در اعضای بدن او اشاره نمی شود.
« زهرا خانم كه از حرف مردش موهای بدنش سیخ شده بود , دستی به صورتش كشید. لبانش تكان خوردند و به اطرافش فوت كرد . » ص 19 تكان خوردن لبهای زهرا خانم , اشاره به خواندن ورد ـ در نتیجه ترس از جن ـ است . اما به كلمات ورد اشاره ای نمی شود. در حالی كه داستان از زاویه دانای مطلق بیان شده و هیچ منعی در این مورد وجود ندارد. اگر شكل بیان اثر نمایشی بود , نویسنده حق دخالت نداشت و باید با توصیفات و ایجاد تصاویر , صحنه ها را به ذهن مخاطب القا می كرد. ولی در این شیوه ـ سوم شخص ـ نویسنده موظف است همه درونیات اشخاص را رد كند و اجتناب از این عمل یا سهل انگاری است و یا نقص آگاهی نویسنده . بدین معنا كه وی نمی داند وقتی زنی سنتی از جن بترسد , چه اذكار یا اورادی را بر لب خواهد راند. « بختیاری دانشور » برای بیان حالت روحی زهرا خانم فقط به تكان خوردن لب و فوت كردن به اطراف بسنده كرده است و این كفایت نمی كند و مطلب را نمی رساند.
« (عباس ) در گرگ و میش صبح به سوی خانه راه افتاد » ص .22 این توصیف با سمه ای در آثار سالیان قبل كاملا گویا بود ولی حالا مخاطب هوشمند توقع بیشتری از آثار ادبی دارد. در این جمله با توصیف فضای محیط , درجه حرارت و یا میزان تاریكی و روشنایی آن می شود , این توقع را برآورده كرد. امروزه حتی مولفان بهترین آثار ادبی نیز با چنین توصیفاتی متهم به شتابزدگی و عدم رعایت فن نویسندگی میشوند توصیفات , دقیق و داستانی نیستند و به حالتی گزارشی ارائه می شوند.
« عباس دعایی را كه همیشه قبل از هر عملیات می خواند , زیر لب زمزمه كرد . » ص 82
در حالی كه حتی شمه ای از عاد نیز ذكر نمی شود تا خواننده ـ لااقل ـ آن را بیاموزد و بكار گیرد.
می دانیم كه یكی از محاسن مطالعه زندگینامه بزرگان علم و مذهب , سیاست , ادب و... آموختن شیوههای زیست آنان است . و به ویژه آنكه این مطالب برای گروه سنی خاصی كه در دوره رشد , قرار دارند , نوشته شده است . مخاطب نوجوان با مطالعه این گونه كتب ارزشی , قادر خواهدبود از شخصیت اصلی الگوبرداری كند. پس اگر اصل مطالعه را بر آموزش و بدست آوردن آگاهی تازه , بنا گذاریم , خوانند بایستی بداند كه دعایی كه مورد عنایت شخصیت بود و قبل از هر عملیات آن را می خوانده , چه بوده است
استفاده از فصل اگر به جا و مناسب باشد , مخاطب را در جریان توالی یا عدم توالی زمان و مكان , قرار می دهد و جذابیت بیشتری ایجاد می كند. اما در این كتاب , گاهی « دانشور » فراموش می كند كه فصل را به كاربرده و بی جهت , زمان و مكان وقوع حوادث را ذكر می كند. این اشكال در مورد اكثر فصلهای به كار رفته در « پرواز سفید » صدق می كند . (1)
اشكالاتی در متن و نثر آن مشاهده می شود كه به ذكر مواردی از آنها می پردازیم :
1 ـ « داخل حیاط شد » ص اول
فعل « وارد شدن » داستانی تر است .
2 ـ عبارت « درست زمانی كه » و « درست در زمان » در صفحه ده دو بار در فاصله چند سطر نزدیك به هم به كار برده شده است كه این تكرارها جمله را به نوعی نازیبا و متن را یكنواخت جلوه می دهد.
3 ـ « لگدی به لحاف كه با گلهای درشت سرخ تزئین شده بود , زد » . ص 15
این عبارت به گونه ای نوشته شده است كه گویی گلهایی را روی لحاف به عمد گذاشته اند تا به آن جلوه دهد. در صورتی كه منظور اصلی اشاره به نقش پارچه است .
4 ـ « دلشوره گرفته بود . » ص 16
دلشوره , گرفتنی نیست و در اثر عوامل محیطی در درون فرد به وجود می آید. « دلشوره داشت » زیبا و موجزتر است .
5 ـ « آن شب می رفت كه بگذرد » . ص 19
این جمله كاملا مستقیم گویی و عاری از تكنیك است .
6 ـ « بعد بلند فریاد كشید » . ص 26
بلند بودن صدا در كلمه فریاد عجین است و مشخصا می دانیم كه صدای فریاد زدن بلند است .
7 ـ « تشنه اش بود » . ص 42
به كار بردن ضمیر متصل بیهوده است و عبارت « تشنه بود » مطلب را می رساند.
8 ـ « از این جا بود كه آمریكایی ها دمق شد » ص 51 ـ فاصل جمع و مفرد است و همخوانی با یكدیگر ندارند.
9 ـ « خون خون آمریكایی ها را می خورد » ص 53
این اصطلاح به غلط در بین عوام رایج شده است به لحاظ معنایی , شكل تحریف شده اصطلاح خودخوری را می رساند كه ناشی از ناراحتی روحی و عصبانیت از شخص یا وضعیت خاصی است .
10 ـ « رد خون از آمبولانس ها تا در ورودی هواپیما هر لحظه كلفت تر می شد » ص 75 به كار بردن این جمله برای نمایش خون مجروحان متعدد , چندان جالب نیست . می توان جملات برگزیده تری را جایگزین آن نمود. مثلا « شیار خون از آمبولانس تا در ورودی هواپیما لحظه به لحظه وسیع تر می شد. »