تبلیغات
yasinhoseini - شهید یعقوب بخشنده زاری معلم

قائم مقام فرمانده گردان کوثر تیپ 118جواد الائمه(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


هشتم مهرماه 1341 در روستای "اردشیر محله "دربخش میاندرود شهرستان ساری چشم به جهان گشود.
در سال 1352 دوره ی ابتدایی را در روستای محل تولدش به پایان برد. به خاطر علاقه اش به تحصیل، برای ادامه تحصیل به مشهد رفت. دوره راهنمایی را در مدرسه شهید کاتب پورفعلی و دوره دبیرستان را در رشته طبیعی ودر دبیرستان آقا مصطفی خمینی گذراند. بسیار باهوش و با استعداد بود. نظافت را رعایت می کرد و همه معلم ها شیفته اخلاق او بودند. در مدرسه تنقلاتی مثل آدامس، تخمه و غیره نمی خرید. می گفت: «اسراف است.»
علاقه ی زیادی به والدینش داشت. در ایام تعطیل نزد آن ها می رفت و در کار کشاورزی به آن ها کمک می کرد. فردی خوش اخلاق، خوش صحبت، و گشاده رو و برای خانواده اش معلم اخلاق بود.
با افراد سیگاری صحبت می کرد و آن ها را نسبت به مضرات سیگار آگاه می نمود.
کتاب های عقیدتی، احکام و مذهبی را مطالعه می کرد. در مقابل مشکلات و سختی ها صبور بودد. نهایت تلاش خود را می کرد تا مشکلات دیگران را حل نماید و نسبت به مادیات بی توجه بود.
در مدرسه جزو نیروهای فعالی بود که به تبلیغ انقلاب می پرداختند، حتی از طرف مدرسه مورد تهدید قرار گرفت، که در صورت تکرار از مدرسه اخراج می شوید. در تمام راهپیمایی ها شرکت می کرد. به مدرسه نمی رفت و در تظاهرات حضور می یافت و به پخش اعلامیه می پرداخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در بسیج مدرسه فعالیت می کرد. به روحانیون علاقه داشت و با کسانی که حامی اسلام و مسلمین بودند، رفت و آمد می کرد. اگر کسی علیه انقلاب و امام حرفی می زد، ناراحت می شد.
از منافقین بدش می آمد و آن ها را لعن و نفرین می کرد. در مورد کسانی که نسبت به امام، شهدا و انقلاب بی تفاوت بودند، می گفت: «من اصبح و لم یهتم بامور المسلین فلیس بمسلم.» امروز مسلمانان جهان گرفتارند و اگر کسی بی تفاوت باشد، نه تنها مسلمان نیست، بلکه انسان هم نیست.» از بنی صدر متنفر بود.
در سال 1359 عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد. زمانی که با لباس سپاه به منزلش می رفت، بچه های کوچه، با شوق خاصی به دیدن او می رفتند و او به گرمی با آن ها برخورد می کرد و بچه ها به او «عموجان» می گفتند.
در جلسات قرآن و نماز جمعه شرکت می کرد. در ماه های رجب و شعبان به خواندن نمازهای مخصوص این ماه ها می پرداخت. در انجام فرایض مستحب دقیق بود.
به نماز اول وقت بسیار اهمیت می داد. هیچ وقت نماز شبش ترک نمی شد.
رفتن به جبهه را یک تکلیف می دانست. اولین بار به عنوان یک بسیجی به جبهه رفت. در آن جا به آموزش نیروها می پرداخت. معاون فرمانده گردان ثارالله بود. ولی هیچ گاه مسئولیتش را ابراز نمی کرد. می گفت: من فقط خدمتگزار مردم هستم. شهید برونسی در مورد او می گفت: «او مطمئن ترین و امین ترین فرد در تیپ جوادالائمه (ع) است.»
هدفش از رفتن به جبهه پیروزی اسلام، انقلاب و پیروی از حرف امام بود. می گفت: «وظیفۀ ما این است که جبهه ها را پر کنیم و از اسلام و کشور دفاع کنیم.» در جنگ دوبار مجروح شد. با مشکلات بسیار راحت برخورد می کرد. مجروحیتش را بسیار آسان می گرفت. دومین باری که به سختی مجروح شده بود، آرزو داشت هرچه سریع تر خوب شود تا بتواند دوباره به جبهه های حق علیه باطل برود.
یک بار از ناحیه ی پا مجروح شده بود و مدتی در بیمارستان ایلام بستری بود، اما به خانواده اش خبری نداد. می گفت: «خجالت می کشم در مقابل مجروحانی که دست، پا و یا چشم خود را از دست داده اند، من هم بگویم مجروح هستم.» در عملیات رمضان از ناحیه ی فک و گردن به شدت آسیب دیده بود. به طوری که نمی توانست حرفی بزند و مطالبش را روی کاغذ می نوشت. غذایش مایعات بود که با سرنگ به او تزریق می کردند، ولی هیچ وقت گله و شکایتی نمی کرد. زمانی که خانواده اش به ملاقاتی او رفتند و گریه می کردند، او برای آن ها در کاغذی نوشت: «اگر برای این که شهیدی در راه اسلام نداده اید، گریه می کنید، صحیح است. ولی اگر برای من گریه می کنید، درست نیست. شما باید از پدر و مادرانی که عزیزانشان را از دست داده اند و اثری از آن ها نیست، درس صبر، مقاومت و بردباری بگیرید.»
یعقوب بخشنده در سال 1361، در بیست سالگی با خانم فرشته محسنی پیمان زندگی مشترک بست. مدت زندگی مشترک آن ها دو سال بود. حاصل ازدواج آن ها یک دختر به نام فاطمه است که در تاریخ 8/9/1362 متولد شد.
او پشت جبهه در بسیج مسجد فعالیت می کرد از جبهه که برمی گشت، ابتدا نزد پدر و مادرش به مازندران می رفت، چون علاقه ی زیادی به آن ها داشت. سپس به پیش خانواده اش در مشهد می آمد. آرزو داشت پرچم اسلام در سراسر دنیا برافراشته شود و انقلاب امام خمینی تمام جهان را بگیرد.
در اوقات فراغت کتاب های مذهبی، تاریخی، نهج البلاغه، قرآن، کتاب های شهید دستغیب و مطهری را مطالعه می کردند. به دیدار خانواده های شهدا و مجروحین می رفتند و صله رحم را به جا می آوردند.
به خانواده اش توصیه می کرد: «به فرزندم قرآن را بیاموزید. او را با امام و روحانیون آشنا کنید. هرگاه او را به مزار من آوردید، به او بگویید: «پدرت را با گلوله های شرق و غرب شهید کردند. در سرزمینی که شهدا را با تانک له می کردند. از دشمنان اسلام آن قدر برای او بگویید تا از دشمنان اسلام و انقلاب بیزار شود.»
رمضان بخشنده به نقل از شهید می گوید: «امام را یاری کنید. نسبت به مسائل دینی و فرایض الهی کوشا باشید. در نماز جمعه و جماعت و در راهپیمایی هایی که برای حمایت از اسلام و انقلاب برپا می شود، حرکت کنید. حجابتان را رعایت کنید. برای همه الگو باشید. با زبان نگویید که خانواده شهدا هستید، با منش و کردارتان نشان دهید که جزو خانواده شهدایید.»
فرشته محسنی ( همسر شهید ) می گوید: «ایشان از جبهه برای ما نامه می نوشتند، اکنون هر وقت ناراحت و دلتنگ می شوم، نامه های ایشان را می خوانم تا آرامش پیدا کنم.»
شهید در نامه ای به همسرش می نویسد: « سلام به تمام رزمندگان جبهه های حق علیه باطل که علیه ظلم و بیدادگری می جنگند و از خود ایثار و گذشت نشان می دهند تا از این اسلام ( که با خون هزاران انسان پاک و جوانمرد به دست آمده است ) محافظت کنند.
همسرم، شما ( که در نزدیکی حرم مطهر امام رضا (ع) هستید ) از طرف ما نایب الزیاره باشید و برای تمامی رزمندگان، امام و پیروزی حق دعا کنید تا دشمنان اسلام نابود شوند و پرچم اسلام در سراسر دنیا برافراشته شود. ما شیعه ی حضرت علی (ع) هستیم و باید به فریاد مظلوم برسیم و ظالم را سرنگون کنیم. بر ما واجب است که در جبهه ها باشیم و با ظالم مبارزه کنیم. اگر ما در پشت جبهه باشیم، به این امید که در جبهه و خط مقدم نیرو زیاد است، پس نمی توانیم دشمن را از بین ببریم. چه بسیار رزمندگانی که در جبهه تکه تکه شده اند. چه بسیار بچه هایی که عکس پدرانشان را در دست دارند و بهانه ی پدر را می گیرند. پس ما چه طور می توانیم آسوده باشیم، در حالی که بسیار مجروح، شهید و مفقودالاثر داریم. می دانم که تحمل دوری سخت است، ولی صبور باشید. به یاد خدا باشید. تا دل هایتان آرامش پیدا کند. راه ارتباط برقرار کردن با خدا نماز است. پس باید نماز را با قرائت و صحیح بخوانیم. باید معنی آن را بدانیم که وقتی با خدا صحبت می کنیم، بدانیم چه می گوییم. همسرم، باید الگوی تو حضرت زینب (س) باشد. تو باید از زندگی حضرت زینب (س) درس بگیری تا فرزندمان نیز زینب وار بزرگ شوند.»
و برای فرزندش می نویسد: « دخترم امیدوارم در پناه امام زمان (عج)، مکتبی، الهی و زینبی بزرگ شوی زمانی پدرت می آید که مهدی زمان به درد دل های مظلومان جواب دهد و زخم های مجروحان را شفا بخشد.»
در نامه ای دیگر با همسرش این گونه صحبت می کند: «منطق و عقیده های ما قرآن است و راه ما را خدا و می گوییم پروردگار ما خداست. آن ها که می خواهند در راه خدا باشند خیلی مشکلات دارند، باید تحمل کنند تا در آخرت به آن اجر و ثواب برسند.»
و در بخشی دیگر ادامه می دهد: «به دخترم از همین الان یاد بدهید که نگوید بابا زودتر بیا. بلکه بگوید: خدایا، زود بابا و همرزمان و هم سنگران او را پیروز کن. خدایا، بابایم را رد انجام این کار مهم الهی صبر و استقامتی بده. در گوش دخترم شعار انقلابی زمزمه کنید تا یاد بگیرد. به او بگویید: راه پدر، راه خونین امام حسین (ع) است و این راه یعنی گذشتن از جان و مال و فرزند و برای خدا رنج و مصیبت و بلا و شهادت و اسارت را قبول کردن.»
یعقوب بخشنده در 28/7/1362 در جبهه ی میمک بر اثر اصابت ترکش به سر به درجه رفیع شهادت نایل گردید، جسد مطهرش در مشهد تشییع شد و در شهرستان ساری نیز پس از تشییع توسط مردم قدر شناس در گلزار شهدای این شهر آرام گرفت.
شهادت او باعث شد که افراد فامیل از خواب بیدار شوند و تعداد زیادی از آن ها عازم جبهه های حق علیه باطل شوند و حتی عده ای از آن ها به درجه رفیع شهادت نایل گشتند. منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهیداستان خراسان)"نوشته ی سید سعید موسوی,نشر شاهد,تهران-13885