تبلیغات
yasinhoseini - شهید محمد رحیم بردبار

فرمانده واحد تخریب لشگر25کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


"محمد رحیم بردبار" در یک خانواده مذهبی و پر جمعیت در زمستان 1340در شهر" نکاء"ودراستان" مازندران" به دنیا آمد. او آخرین فرزند خانواده" بردبار "بود .پدرش کشاورزی زحمتکش بود و از این راه زندگی خانواده را تأمین می کرد.
در سال 1347 در سن هفت سالگی وارد دبستان "طوسی" شد.تیزهوش و کنجکاو بود و در هر موضوعی پرس و جوی زیادی می کرد. در سال 1352 با موفقیت و با نمرات عالی دورة ابتدایی را به پایان رساند. در همین ایام قرآن را در مکتب خانه فرا گرفت و از کودکی با قرآن مأنوس بود. تحصیلات دوره راهنمایی را در سال های 55 ـ 1353 در مدرسه "داریوش"(سابق) سپری کرد و در سال 1356 وارد دبیرستان 17 شهریور (فعلی) شهرستان "ساری" شد و در رشته علوم تجربی ادامه تحصیل داد. در این ایام برای بالا بردن اطلاعات ودانش خود عضو کتابخانه ملی شهر بود. در سال دوم نظری همزمان با آغاز انقلاب اسلامی ایران وارد فعالیتهای سیاسی شد . به اعتراف دوستان و همکلاسیها شجاعت، گستاخی و صراحت لهجه ای خاص داشت. در زمان نخست وزیری شریف امامی رئیس دبیرستان طی یک سخنرانی سعی داشت در توجیه مشکلات موجود اطرافیان شاه را مقصر جلوه دهد و دامان شاه را از فساد و خیانت پاک کند . ناگهان محمدرحیم از میان جمع برخاست و فریاد زد: ما می گیم شاه نمی خواهیم نخست و زیر عوض می شه، ما می گیم خر نمی خوایم پالون خر عوض می شه. با سر دادن این شعار جو مدرسه در هم ریخت و رئیس مدرسه از بیم آنکه این شعار دامنگیر او شد محل را ترک کرد .کلیشه سازی تصاویرامام خمینی از دیگر کارهای زمان انقلاب بردبار بود. او با مهارت و تبحر روی دیوارهای شهر به کشیدن عکس امام با کلیشه اقدام می کرد. در ایام انقلاب به کمک وراهنمایی حبیب اللّه افتخاریان (ابوعمار) که بعدها شهید شد ـ اقدام به تشکیل گروه های کوهنوردی و شناسایی کرد. او با شناسایی منطقه و روستاهای اطراف، نقشه و کروکی پناهگاهای احتمالی را تهیه کرد تا در صورت به پیروزی نرسیدن انقلاب نیروهای انقلابی به این پناهگاه ها پناه ببرند .هفده سال بیش نداشت که در جنگ و گریزهای خیابانی و برپایی مراسم بزرگداشت شهدای انقلاب در "نکاء"نقش عمده ای داشت .در همین ایام با استفاده از دستگاه تکثیری که به کمک یکی از روحانیون تهیه کرده بود با چاپ اعلامیه و شب نامه ها فعالیت خود را گسترش داد. روزی به علت نداشتن قدرت بدنی لازم برای به دوش کشیدن کسیه محتوای کاغذ آن را در خیابان و بازار بر زمین کشید و به محل مورد نظر حمل کرد.بعدها با خنده و خوشحالی برای دوستان خود تعریف می کرد که چگونه کاغذ ها را تهیه کرده است. در این زمان مأموران رژیم به شدت در تعقیب تهیه کنندگان اعلامیه ها بودند ولی موفق به یافتن آن ها نشدند. تهیه نارنجکهای دست ساز، سه راهی، بمب و کوکتلهای آتش زا و به کار بردن آنها در خیابان ها و اماکن مورد نظر معمولاً به خاطر شجاعت و شهامت و بی باکی بی نظیر ش به او محول می شد .             
 با آغاز مبارزات در اول انقلاب به زندگی بسیار ساده روی آورده  بود و هر چه پول به دست می آورد صرف خرید کاغذ و جوهر برای تکثیر اعلامیه ها می کرد .به همین خاطر همیشه لباس ساده می پوشید.
  پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار تحصیل به فعالیتهای خود در بسیج سپاه پاسداران انقلاب ادامه داد. از فروردین سال 1358 به مدت سه ماه به عنوان نیروی ویژه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی" نکا" فعالیت داشت. از تیر 1358 به مدت یک سال و شش ماه و ده روز در بسیج ویژه سپاه ساری مربی آموزش نیروهای بسیج بود .با شروع خرابکاری ضد انقلاب در کردستان در یازدهم دی ماه 1359 به جبهه های غرب اعزام شد. قریب به چهارده ماه در کوه های برفگیر مریوان به عنوان مسئول گروه فعالیت می کرد .پس از مدت کوتاهی به گروه ضربت مریوان پیوست.
محمد رحیم پس از بازگشت از مناطق جنگی غرب از دوم اردیبهشت تا بیستم شهریور 1360 به عنوان مربی تخریب در پادگان گهرباران ساری مشغول آموزش رزمندگان شد. در بیست و یکم شهریور همان سال به جبهه های نبرد اعزام شد و قریب به سه ماه فرماندهی گروهان را به عهده داشت .پس از پایان مأموریت و بازگشت از مناطق جنگی در سیزدهم آذر 1360 بار دیگر در پادگان گهرباران ساری آموزش تخریب بسیجیان را از سر گرفت. در این دوران به مطالعات تخصصی تخریب روی آورد و با تهیه آزمایشی در منزل تجربیات خود را گسترش داد. از هر کسی که در امور مهندسی  در علم فیزیک و شیمی اطلاعات داشت، بدون هیچ گونه خجالتی بهره می برد. در 8 بهمن 1360 برای فراگیری آموزش دوره های نظامی و تخریب به پادگان "منجیل" اعزام شد و در 8 اردیبهشت 1361 آموزشهای این دوره را به پایان رساند. در پایان دورة آموزش مأموریت یافت درباره پلهای مرزی و دکلهای دیدبانی ایران در مرزهای اتحاد جماهیر شوروی و محاسبه میادین مین آن کشور به تحقیق بپردازد. پس از بازگشت از این مأموریت در 19 اردیبهشت 1361 به عنوان مربی تخصصی تخریب در پادگان "المهدی چالوس" به آموزش و کادر سازی نیروهای تخریب اقدام کرد. در 25 تیر 1361 با اعزام به مناطق جنوب، واحد تخریب تیپ در عملیات رمضان شرکت کرد.
پس از انجام عملیات رمضان نیروهای واحد تخریب را برای شرکت در عملیات محرم سازماندهی کرد.
     بردبار در غم از دست دادن نیروهایش بسیار سوخت و طاقت از کف داد. چرا که ماه ها برای آموزش آن ها زحمت طاقت فرسا کشیده بود و آنان را پشتوانه ای محکم و قوی برای رزمندگان اسلام می دانست. با وجود این در عملیات والفجر 4 در منطقه پنجوین شرکت کرد و از ناحیه کمر و پا مجروح شد. به دنبال آن به شهرستان نکاء بازگشت تا شاید با دیدار خانواده قلب اندوهگین او تسلی یابد. اما هرگ نتوانست غم از دست دادن یاران را فراموش کند. پس از سلامتی نسبی بار دیگر به جبهه های نبرد بازگشت. او پس از سالها حضور داوطلبانه در جبهه های نبرد در نوزدهم دی ماه 1362 به عضویت رسمی سپاه پاسداران انقلاب در آمد. در همین ایام ناجوانمردانه مورد تهمت و افتراء بعضی از باندها و گروه های سیاسی در نکاء قرار گرفت. چرا که آن ها می خواستند از اعتبار او در جهت منافع سیاسی خود بهره بگیرند ولی او مرد این بازی ها نبود. به همین خاطر مظلومانه به میز محاکمه کشیده شد اما دادگاه برائت او را رای داد.                                  
در دوازدهم بهمن 1362 مراسم ازدواج خود را جشن گرفت و زندگی مشترک خود را با خانم "سکینه فیروزی" آغاز کرد. همسرش درباره مشکلات موجود می گوید : «ابتدا متوجه نشدم که موضوع چیست. بعدها از طریقی فهمیدم که او را بارها برای محاکمه می بردند در حالی که بدنش مجروح بود و حال خوشی نداشت. » مدتها طول کشید تا مظلومیت او ثابت شود و بقیه محکوم شوند، اما او آنچنان بردبار بود که می گفت ننگ است پاسداری در دادگاه محاکمه شود ؛ مردم نمی دانند آنها برای چه چیز محاکمه می شوند، بدگمان می شوند. بعد از تبرئه همه کسانی که او را مورد تهمت و افتراء قرار داده بودند بخشید و به من نیز سفارش کرد نسبت به آنها گذشت کنم و هیچ عکس العملی نشان ندهم.
 وی در نامه ای که به همسرش نوشت با اشاره ای به این موضوع چنین نوشته است . بار خدایا، اگر سختی دنیا را تحمل می کنم، اگر تهمتها و دروغها را تحمل کردم اگر دوری از خانواده و . . . را تحمل کردم، اگر از راحتی زندگی گذرا چشم پوشیدم نه برای بندگان تو بلکه از حکمی است که بر من واجب نموده ای، حکمی که همه پیامبران و امامان و اولیا و مقربان و شهدای راهت بر آن عمل کرده اند و در این راه به تو رسیدند.                                                                    
  او در تمام مدت حضور در مناطق جنگی با عزمی راسخ نیروهای خود را برای شرکت در عملیات های آتی آماده می کرد. قربانعلی حقی ـ یکی از نیروهای کادر تخریب ـ در این باره می گوید :                                                                               هر گاه فراغتی حاصل می شد برای نیروها دوره آموزش می گذاشت و برنامه ریزی می کرد تا نیروها چیزی یاد بگیرند و عمر خود را تلف نکنند. در انجام کارها خیلی جدی برخورد می کرد و کوشا بود. در آموزش از هوش و زکاوت بالایی برخوردار بود و آموزش را تکلیف می دانست .طوری نیروها را به کار       می گرفت که نمی شدند و احساس نمی کردند در جبهه هستند. همه او را به چشم پدر و برادری دلسوز می دیدند. همیشه دست نوازش رحیم بر سر تمامی نیروهای واحد بود. کمتر دیده ام فرماندهی را که اینقدر با نیروهایش رابطه عاطفی داشته باشد. بعد از نماز صبح در مسجد می نشست و بچه ها دورش حلقه       می زدند و قرآن تلاوت می کردند. به برپایی نماز جماعت پافشاری می کرد ؛ فرمانده دسته ها را مقید می کرد تا قبل نماز صبح بچه ها را برای انجام نماز جماعت بیدار کنند. توجه خاصی به برگزاری دعای توسل و کمیل داشت و غیر ممکن بود که دعای توسل و کمیل ترک شود.                                                  با نزدیک شدن تولد فرزندش به نزد خانواده رفت. در 4 شهریور 1364 اولین فرزندش در بیمارستانی در "ساری" به دنیا آمد که او را "محمد رضا" نامیدند .
بردبار قاطعیت ویژه ای در آموزش رزمندگان داشت. مانورهای تخریب واقعی ترتیب می داد و در تیراندازی مهارت عجیبی داشت. به هنگام رزمهای آموزشی معمولاً از تیر جنگی استفاده می کردو آن قدر در این کار تسلط داشت که تیر را زیر پاشنه پای نیروها شلیک می کرد ولی هرگز به کسی صدمه ای نرساند. قبل از عملیات والفجر 8 بردبار به فرماندهی لشکر مراجعه کرد و در خواست کرد تا عذر او را از قبول فرماندهی تخریب بپذیرند تا مثل سایر نیروها به گردانهای پیاده بپیوندد و در کنار پاسداران و بسیجیان در عملیات شرکت کند. اما فرماندهی لشکر با این درخواست مخالفت کرد و او را به مسئولیت طرح آموزش واحد آموزش لشکر منصوب کرد.با طرح و پیشنهاد او مانور گردانها برگزار شد و برای فتح فاو غواصها را آماده کرد. در همین ایام واحد تخریب به گردان ارتقاء یافت.
محمد رحیم بعد از حضور مجدد در خطوط مقدم نرد در ادامه عملیات الفجر 8 در فاو در حمله شیمیایی عراق شد.
بردبار در سال 1364 اقدام به تأسیس کمیته ابتکارات و ابداعات در واحد تخریب کرد. ابتدا طرح خود را به فرماندهی لشکر ارائه داد و برای قانع کردن دوستانش و همرزمانش که می گفتند وسیله ای برای شروع این کار نداریم، می گفت : «آمریکا و اسرائیل هم از صفر شرع کردند و به اینجا رسیده اند.» یکی از همسنگران محمدرحیم می گوید : یادم نیست قصد رفتن به پشت جبهه کرده باشد مگر چند مرتبه ای که مجروح شده بود. دراین صورت نیز در کمترین زمان ممکن خود را به یاران می رساند.
بردبار در سالهای پایان عمر به کم گویی، شب زنده داری، انس با قرآن و توسل به اهل بیت روی آورد. قبل از عملیات کربلای  سعی کرد بیشتر در میان نیروهایش باشد و در جمع آنان روش جدیدی از فرماندهی را تجربه کند. با نزدیک شدن زمان عملیات با اصرار زیاد از کمیل کهنسال جانشین فرمانده لشکر 25 کربلا خواست تا اجازه دهد در شب عملیات به هنگام باز کردن معبر در کنار نیروهایش باشد. اما کمیل نپذیرفت و فقط به جانشین او قربانعلی حقی اجازه داد در کنار نیروهای تخریب حضور یابد.
محمدرحیم بردبار بعد از شش سال حضور مستمر و فعال در جبهه های نبرد در روز جمعه 13 تیر 1365 در حالی که برای اقامه نماز وضو ساخته بود بر اثر اصابت ترکش بمبهای هواپیمای عراقی به شهادت رسید.
شهید حاج علی احمدی مسئول بهداری لشکر 25 کربلا گزارش حادثه این روز را در دفترچه خاطراتش اینگونه نوشته است :                                      « خاطرات والفجر 4 مریوان »                                       
 4 شنبه 24/7/62/صبح ساعت 5/11                                          
 بمباران پادگان شهید عبادت               شهید 19 نفر مجروح 39 نفر.    
    منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران"نوشته ی یعقوب توکلی ،نشر شاهد،تهران-1386
                           
 وصیت نامه
...خداوندا ! در راه تو تحمل مشکلات و مصائب لذت بخش است اگر کمک و یاریمان کنی. بارالهی ! من با دیده باز به راهی قدم گذاردم که نهایت آن را رسیدن به تو و وجه تو دانستم. دشمنان گمان نکنند که یک رزمنده مسلمان راهی را که انتخاب کرده است با شک و تردید می نگرد ما به راهی که انتخاب کرده ایم در پشت سر امام امت و آقا امام زمان (عج) و با استواری و اتکال بر خدای تعالی ایستاده ایم .  چه در این دنیای فانی و گذرا و چه در آن سرای جاوید. ان شاءاللّه که هر کس در قیامت با امام خویش محشور می گردد من با یقین به این مطلب در این راه گام گذاردم. خداوندا ! قلبمان را با ذکر خویش اطمینان بخش و در این راه خالصمان گردان. برادران و خواهران باید بدانیم که آنچه از انقلاب اسلامی به ما رسیده است مرهون الطاف و رحمت بی کران الهی است. وجود رهبر کبیر انقلاب اسلامی که براستی قلب تپنده ایست برای این امت و انقلاب . . . ما به راهی می رویم که امام خمینی روحی له الفدا می روند که یقین داریم راه امامان (ع) و پیامبر اکرم (ص) است. پس چه ابایی از شهادت که به راستی ارثی است از اولیاء خدا و ما آن را با آغوش گرم پذیراییم. آنانی که این انقلاب را نمی فهمند و معتقد به آن نیستند باید بدانند که این انقلاب نیز حجتی است برای آنان که مطمناً در روز قیامت مواخذه خواهند شد. ما از دشمنان اسلام و انقلاب انتظار مساعدت و همکاری نداریم و آنچا ما را به هدفمان و هدف اولیاء الهی پیامبر عظیم الشأن (ص) نزدیک می کند وحدت کلمه و وحدت فعل است و چگونه ممکن است که هر صبح و شام بگوییم. خداوندا ! فقط تو را بندگی می کنیم و فقط از تو یاری می خواهیم (ایاک نعبد و ایاک نستعین) دستمان را به طرف بیگانگان دراز نکنیم و وقتی بخواهیم مستقل باشیم باید مشکلات و مصائب را تحل کنیم و بدانیم که هر عمل  خیری و هر مقاومتی در راه خداوند بدون اجر نخواهد ماند. فمن یعمل مثقال  ذره خیراً یره. . . و ما باید بدانیم راحت طلبی و کار را تمام شده انگاشتن باعث ضربه خوردن انقلاب خواهد شد و اطمینان داشته باشیم که سعادت دنیوی و اخروی در پیروی از فرامین امام خمینی روحی له الفداست .                                                         محمد رحیم بردبار

خاطرات
گل برار بردبار،برادرشهید:                   
 محمد رحیم در خانواده ای شلوغ متولد شد و رشد کرد. تعداد خواهران و برادران هشت نفر ـ پنج برادر وسه خواهر ـ می شدیم .علاوه بر آن با خانواده عموی خود همسایه دیوار به دیوار بودیم و با آنها نوزده نفر می شدیم .محمد رحیم در کودکی زبانی شیرین داشت و نوک زبانی سخن می گفت. به عنوان مثال آش را آس می گفت، به همین بهانه بستگان و آشنایان با او زیاد شوخی می کردند .در کودکی به بازی های محلی و فصلی مثل گردوبازی و شنا علاقه داشت .
پشت منزل باغی داشتیم که در حاشیه آن رودخانه ای قرار داشت. قبل از مدرسه شنا را فراگرفت و خیلی سریع شنا می کرد.


اکبر رضوانی:              
 نیمه شبی در ایام انقلاب مشغول شعار نویسی علیه رژیم شاه در یکی از مناطق مهم شهر نکاء (خیابان راه آهن) بودیم و یک دستگاه موتور سیکلت در اختیار داشتیم. به کنار یکی از مدارس رسیدیم که محمد رحیم به من گفت : «من روی دوش تو می روم تا روی تابلو مدرسه شهار مرگ بر شاه را بنویسیم. » قبول کردم و او روی دوشم ایستاد و مشغول نوشتن شد که ناگهان دیدم ماشین مأموران به ما نزدیک می شود. گفتم ماشین مأموران به ما نزدیک شده است. بدون توجه گفت : «هنوز خیلی مانده به ما برسند.» و مشغول نوشتن شعار بود تا اینکه مأموران متوجه ما شدند. هر چه تذکر می دادم توجهی نمی کرد تا اینکه ماشین آنها در نزدیکی ما توقف کرد .در این هنگام گفتم به خدا مأموران از ماشین پیاده شدند و از معرکه فرار کردیم. مأموران ما را تعقیب کردند ولی موفق به دستگیری ما نشدند .


علی بردبار :                                                                                          
 وقتی که به کردستان اعزام شدیم ،من فرماندهی آنها را به عهده داشتم .با شناختی که با روحیات و شجاعت رحیم داشتم با نظر فرمانده محور دزلی آقای قوچه ای او را برای فرماندهی پایگاه مهم و استراتژیک "دَم یو" انتخاب کردم .در آنجا چون آشنایی با تخریب داشت کارهای تخریب منطقه را هم انجام می داد . منطقه سرد و برف گیر بود و در بعضی جاها ارتفاع برف به ده متر می رسید.   به خاطر حساسیت منطقه نیروها از تمام شهرهای ایران با سنین مختلف به آنجا اعزام شده بودند .منطقه بسیار رعب آور بود و شبها به هنگام نگهبانی حتی آنهایی که سن بالایی داشتند دچار ترس و و حشت می شدند. محمد رحیم به خاطر مسئولین که داشت شبها تا صبح به نیروها سرکشی می کرد و به آنها روحیه می داد.دوستانش برایم تعریف کرده اند : صبحها نیروها را برای نماز بیدار می کرد. حوضچة آبی در نزدیکی قرار داشت که در اثر سرما یخ می زد. او یخها را می شکست و کنار می زد و اگر غسل واجب داشت، اول خودش با آب سرد غسل می کرد و به نیروهایش می گفت :«اگر غسل واجب دارید در همین آب غسل کنید .چون درست است که هوا سرد است اما نماز را باید خواند.» در فروردین سال 1360 از منطقه گیلان و مازندران یک سری نیروهای زبده را جمع کردیم و به فرماندهی حاج احمد متوسلیان فرماندهی وقت منطقه کردستان تصمیم گرفتیم در منطقه پاسگاه زالانه و منطقه اُرامانات به قصد تصرف مقر گروهک رزگاری عملیات انجام دهیم. موضوع با نیروهای مستقر در منطقه مطرح شد و اولین کسی که به حاج احمد لبیک گفت ،محمد رحیم بود که در بین جمع از همه کم سن و سال تر بود و فرماندهی یک گروهان را به عهده داشت. اصرار زیادی داشت که در این عملیات شرکت داشته باشد. بعد از صحبتهای حاج احمد نصف گروهان محمد رحیم باقی ماندند و بقیه تسویه حساب گرفتند .عملیات با نیروهای جدید و تحت امر محمدرحیم آغاز شد و مناطق یاد شده از دست نیروهای ضد انقلاب رزگاری آزاد پاکسازی گردید .در این عملیات ابراهیمی از رستم کلاء، خلیلی از نکاء و چند تن دیگر از تنکابن به شهادت رسیدند. به همین سبب پاسگاه و قله زالانه را به اسم پاسگاه و قله شهدا تغییر نام دادیم.             

سردارمرتضی:                       
 قبل از عملیات رمضان در لشگرکربلا بود .با توجه به اینکه در آن زمان تشکیلات و سازمانی نداشتیم و نیروهای تخصصی کمتر بودند او با اخلاص و شجاعت یکی از بهترین متخصصین و مهندسین رزمی در قرارگاه کربلا محسوب می شد. واحد تخریب تیپ کربلا را بیان نهاد و روز به روز به رونق آن افزود و نیروهای تازه ای را آماده کرد. با توجه به اینکه از میان سه الی پنج هزار نفر که از استان های مختلف به جبهه اعزام می شدند با توجه به خطراتی که این واحد داشت فقط بیست تا سی نفر به واحد تخریب می رفتند، با این حال او این واحد را تقویت و نیروهای خوبی را تربیت کرد که فعالیت آن چشمگیر بود. جایگاه تخریب برای همه فرماندهان جنگ، مردم و رزمندگان مشخص است. گروه تخریب پیشتازترین نیروهای جنگ هستند و در نوک فلش هر حمله ای نیروهای تخریب میدان مین را باز می کنند و از موانع عبور می کنند و نیروهای هجوم کننده بعد از گروه تخریب وارد عملیات می شوند. به نظر فرماندهان نظامی و مهندسی عراق واحد تخریب لشکر کربلا و مهندسی سپاه پاسداران از قوی ترین مهندسی ارتشهای دنیا است.      گروه تخریب در عملیاتها و در جنگ نقش بسیار بالایی داشت و موفقیتهای که نصیب امت حزب اللّه استان مازندران و رزمندگان آن دیار گردید مدیون بچه های  تخریب است.

سید علی عباسپور:                         
 رحیم، واحد را آماده عملیات محرم کرده بود. قبل از عملیات هانند پروانه ای عاشق بر گرد فرماندة محبوبش، مرتضی قربانی، می چرخید و فرامین او را با جان و دل می خرید و به کار می بست. با زحمات طاقت فرسایی توانست با همت بچه ها سه محور عملیات، سه معبر بزند طوری که تمامی رزمندگان توانستند سالم از آن عبور کنند و به خط دشمن یورش ببرند. او دقایقی بعر از شروع عملیات در کنار نیروها حاضر شد و به مشکلات  و کمبودهای آنها رسیدگی کرد. در شب عملیات از توکل عجیبی برخوردار بود و به بچه های واحد اعتماد کامل داشت. در کنار آموزش نظامی به نیروهای تحت امر به مسائل معنوی و عقیدتی توجهی خاص داشت. بارها اعلام کرده بود واحد تخریب رزمنده عاشق می پذیرد.   بارها در جمع طلبه ها با تأکید و اصرار بر اینکه در واحد عاشقان بمانید، می گفت: «همة شما باید در موقع عملیات عمامه بر سر داشته باشید تا دشمن کوردل پشتیوانه حقیقی ما را مشاهده کند و از این عظمت و شوکت بر خود بلرزد. » نیروهای واحد تخریب به فرماندهی محمدرحیم بردبار در کلیه عملیاتهای منطقه  جنوب در سال 1361 حضور فعال داشتند و پس از انجام عملیاتها به پاکسازی میادین مین می پرداختند. محمدرحیم به خاطر احتیاج مبرم جبهه های نبرد به نیروهای مجرب تخریب اقدام به جذب نیروهای ویژه ای کرد که در واحد به نیروهای کادر معروف بودند. به آموزش و تعلیم شبانه روزی آنها همت گماشت و در دوم بهمن 1361 در حین آموزش نیروها بر اثر انفجار مین در منطقه رقابیه مجروح شد.
تازه از آموزش آمده بودیم و به استعداد یک لشکر وارد پایگاه شهید بهشتی اهواز شدیم. یکی از نیروهای کادر به نام بکائی در جمع لشکر حضور یافت و از حساسیت واحد تخریب قدری سخن گفت و از نیروهای داوطلب خواست تا به این واحد بپیوندند .از میان جمع ما حدود 22 نفر داوطلب شدیم و به این واحد پیوستیم .پس از رسیدن به واحد از بچه های واحد تعریف فرمانده تخریب را زیاد می شنیدیم و مشتاقانه منتظر دیدار بودیم روزی در منطقه رقابیه که توسط علی رضا ابراهیمی مشغول آموزش تخصصی تخریب بودیم او را دیدیم در حالی که بدنش و ریشهای بلند براُبهت او می افزود و چهرة یک شیر قوی پنجه را تداعی می کرد. وقتی به او نگاه می کردی حالت عجیبی به فرد دست میداد. در کنار آموزش نظامی بر آموزشهای عقیدتی و اخلاقی تأکید زیادی داشت و برای این کار از علی رضا نامدار استفاده می کرد. معروف بود که اجازه شرکت در عملیات ها را به او نمی دادند می گفت : تو باید از لحاظ عقیدتی به نیروها برسی. علی رضا نامدار شاعری از خطه گیلان با اسم مستعار حجت سلیمان دارابی اهل فضل و مطالعه بود ـ او این ماموریت را به نحو احسن انجام می داد در و در سخنرانی ها با استفاده از مثل ها و کنایه ها و آیات و احادیث بسیار شیرین و دلنشین شوندگان را مجذوب می کرد.

حسین شیر افکن:                                                                             
 بردبار از جمله افراد نادر و به یاد ماندنی زندگی من است که با نگاه نافذش با اطرافیانش سخن می گفت. وقتی خواستم به عضویت واحد تخریب درآیم به او رجوع کردم و گفتم آموزش تخریب دیده ام ودر عملیات فتح المبین معبر زده ام . چند سوال مختصر از من کرد اما با نگاهش هزاران پرسش برایم مطرح شد .بعد ها در مدت حضور در واحد تخریب متوجه شدم شاگردانش بسیاری از دستورات را از عمق چشمهایش محسور کننده او دریافت کنند او دریافت می کنند. به موقع سخن می گفت و دستورات خود را قاطع و خلاصه صادر می کرد و از تکرار آن ابا داشت. در لباس پوشیدن گت کردن شلوار روش بخصوصی داشت که بعد ها مورد توجه شاگردانش قرار گرفت. نظم و انضباط فردی از او چهره ای بر جسته ساخته بود. با دقت در رفتار و کردار اطرافیانش عکس العمل های آنان را زیر نظر داشت تا ظرفیت نیروهایش را بشناسد. صدای خوشی داشت و در هر مناسبتی با غزلی از حافظ با سرودی که برای امام و شهدا می خواند ما را به وجد می آورد. معتقد به سلسله مراتی تشکیلاتی در رزم ولی از نظر روحی و عاطفی وابسته به نطروهای خود بود و آنها را صمیمانه دوست می داشت. از بدو تأسیس واحد تخریب سعی خود را مصرف پیشرفت شکلی و ماهوی آن کرد.


علی بردبار:                                                                                     
 آقای علی هوشیاری که از بزرگ ترین تخریب کارهای منطقه گیلان و مازندران در    مواد جامد انفجاری بود ،می گفت :به رحیم افتخار می کنم. و در بیان دلیل این سخنش می گفت : با اینکه در خصوص مواد انفجاری و شیمیایی آموزش خاصی ندیده ولی در این زمینه استاد من است .                                                          
همسرشهید، سکینه فیروزی:
در حالی که مجروح بود به هنگام مرخصی خواهرش را به خواستگاری فرستاد  بعد ازشنیدن جواب مثبت به من گفت : « یک بسیجی ساده هستم و تا زمانی که جبهه نیاز به من دارد در جبهه می مانم و هیچ وقت دست از عقیده ام بر نمی دارم. شاید سالها زنده باشم یا بلافاصله بعد از ازدواج به شهادت برسم .اگر لازم باشد و تشخیص دادم که اسلام در خطر است از شما می خواهم که به عنوان یک همسنگر و همرزم در جبهه بجنگی. پس فکرت را بکن. » این شیرین ترین و زیباترین کلامی بود که در زندگی شنیده بودم .

 همسرشهید :                                                                        
مهریه را به نیت 12 امام معصوم 12 سکه بهار آزادی و یک جلد کلام اللّه مجید تعیین کرد .بعد از اینکه مراسم عقد پایان یافت به من گفت : بیا قرآن بخوانیم. وقتی قرآن را باز کرد سورة حجر آمد و آیه ای که شیطان قسم یاد کرده که تمام بندگان خدا می فریبد. بعد از قرائت این آیه شریفه به شدت گریست و من هم همراه او گریستم .                                                                              چند روز بعد از ازدواج به جبهه های نبرد بازگشت و پس از شرکت در عملیات والفجر 4 به همراه نیروهای تحت امر از منطقه جنوب به مریوان اعزام شد .روز قبل از عملیات تعدادی از نیروهای تخریب به همراهی محمد رحیم به پادگان شهید عبادت مریوان منتقل شدند. قبل از اذان ظهر ،عده ای از نیروها در حال گرفتن وضو بودند و محمدرحیم از نیروهایی که باید به خط می رفتند عکس می گرفت که ناگهان حمله هوایی هواپیمای دشمن انجام شد در این حمله 19 نفر از نیروهای تخریب از جمله احسان اللّه قمی از نوشهر حجت اللّه از آستانه اشرفیه و هوشمندان از بندر انزلی و علی نجمی از رودسر و ابوالفضل حاجی زاده از نوشهر و خادمیان از بهشهر و حاتمی از رشت و داداشی ازمازندران و ... به شهادت رسیدند و عده ای مجروح شدند.

 علی بردبار:                                                                               
 در ایامی  که من مسئولیت پادگان المهدی چالوس را به عهده داشتم از محمدرحیم خواستم در آموزش یک گردان از بسیجی ها با ما همکاری کند. طرحی برای پاکسازی میادین مین منطقه عملیاتی فتح المبین داشتیم. حدود سیصد بسیجی را شناسایی کردیم و برای آموزش آن ها کسی جز محمد رحیم را مناسب تر نیافتیم. از طرفی هم مشکلاتی برای او به وجود آورده بودند که سبب شده بود چند ماهی در پادگان آموزشی باشد.

همسرشهید :                                                                                   
 نسبت به کسی کینه به دل نداشت و همیشه می گفت : «اگر کار برای خدا باشد هرگز دلسرد و خسته نخواهم شد.» هرگز از مشکلات و سختی ها نمی نالید و مخلصانه با عشق به ولایت و فرمانبرداری از او مشغول خدمت بود. یک بار که با هم صحبت می کردیم، گفت : «اگر شهید بشوم و خداوند بگوید رحیم تو باید به جهنم بروی و من در جواب بگویم که ای خدای من ! من که جبهه رفتم، سختی کشیدم و همه این کار را برای رضای تو انجام دادم و خداوند بگوید نه رحیم ! همه این کارها ریا بود، من چه کنم. نکند تمام کارهای ما ریا باشد. »

 در زمان تولد فرزند بسیار بی قراری می کرد و اضطراب عجیبی داشت. وقتی که با خبر شد که صاحب پسر شده است بسیار خوشحال شد و مرتب به پرستاران سفارش به رسیدگی بیشتر می کرد.

قربانعلی حقی:
در این ایام به خاطر مشکلات خانوادگی نمی توانست در جبهه حضور یابد به همین خاطر تعدادی از نیروها را با خود به شمال آورد و همزمان با پرداختن به امور خانواده اش به آموزش نیروها می پرداخت. پس از مدتی خانواده خود را به اهواز  و پایگاه شهید بهشتی منتقل کرد و خود با فراغ بال بیشتری به امور جبهه مشغول شد.

 همسرشهید:
با توجه به اینکه علاقه وافری به همسر و فرزند خود داشت ولی علاقه ذره ای وسوسه در او به وجود نمی آورد و هیچ وقت دست از هدفش حتی برای یک لحظه نمی کشید. وقتی به منزل می آمد با علاقه خاصی به سوی محمدرضا می رفت و مرتی او را می بوسید و نازش می کرد و می کفت : «اگر در دنیا یک مرد باشد که بیشترین علاقه را به زن و فرزند خود داشته باشد آن مرد من هستم. »گفتم اگر واقعاً اینگونه است که می گویی پس چرا دیر به منزل سر می زنی ؟ در جواب گفت: «مطمئن باش تا زمانی که در جبهه به من نیاز داشته باشند هیچ کس نمی تواند خللی در هدفم به وجود آورد. اگر امشب به منزل آمدم دست از کار نکشیده ام که به خاطر شما به منزل بیایم بلکه بیکار بودم و به همین خاطر سری به شما زدم.» زندگی ساده ای داشتیم و به همین زندگی ساده و کم هزینه قانع بودیم. او با آن همه خدمتی که می کرد می گفت : «من حقوق امام زمان را می گیرم و کار برای مملکت نمی کنم.» از نظر اخلاقی فردی مردم دار بود وتا آنجا که در توان داشت هرگونه کمکی که از او بر می آمد به طبقات محروم جامعه کمک می کرد. اعتقاد داشت چیز اضافه نباید در منزل باشد و اگر هست متعلق به افراد محروم جامعه است. بارها خودم شاهد بودم که لباس های خود را به دیگران می بخشید. وقتی که اعتراض می کردم می گفت :«این شیطان است که تو را وسوسه می کند تا جلوی انفاق را بگیری » از لحاظ آداب همسری کاملاً رعایت حالم را می کرد و احترام خاص می گذاشت اصلاً عصبانی نمی شد و گاهی اوقات مخصوصاً او را اذیت می کردم تا عصبانی شود، اما با مهربانی با من رفتار می کرد. می گفتم آرزو دارم یک بار دعوایم کنی یا مرا بزنی پس چرا عصبانی نمی شوی ؟ ناراحت می شد و معمولاً سجده شکر به جا می آورد و ذکر خدا را می کرد. همیشه عنوان می کرد :«این شکر گزاریها به خاطر این است خدا همسری چون تو به من عطا کرده است.» روزی به من گفت : آیا به خاطر داری که بعد از مراسم عقد از قرائت قرآن به شدت گریه کردیم ؟ گفت :اگر یادت باشد وقتی که سوره حجر را قرائت می کردم به جایی رسیدم که شیطان قسم خورد و من نگران آن بودم که مبادا با یک شیطان ازدواج کرده باشم و تو با وسوسه های شیطانی خود مرا از حضور در جبهه محروم کنی. ولی الحمدللّه می بینم که نه تنها همسر بلکه همرزم و مشوق من هستی. بدون نیروهای تخریب زندگی برای او لذتی نداشت . یادم می آید مدتی نگهبان خانه های سازمانی به عهده نیروهای واحد تخریب بود. در طی این مدت به منزل نمی آمد تا اینکه مدت نگهبانی شاگردانش تمام شد. روزی به منزل آمد علت نیامدنش را پرسیدم در جوابم گفت : چطور می توانستم از در نگهبانی وارد شوم در صورتی که نگهبانان آنجا شاگردانم بودند. از نظر اخلاقی درست نبود که من به عنوان فرمانده این کار را می کردم و پیش آنها شرمنده می شدم.


حسین شیرافکن:                                  
 به یاد دارم قبل از عملیات والفجر 8 به هنگام تمرینات در کنار رودخانه ای در جوار واحد آموزش نظامی در هفت تپه وسایل را طغیان رودخانه به میان آب برد. وقتی رحیم این صحنه را دید دستور داد وسایل را از رودخانه خاذج کنند. علی نیاء و کلیچی بلافاصله به آب زدند و با وجود اینکه جریان آب رودخانه به سرعت آن ها را به این طرف و آن طرف می کشاند، چنان  مصمم به تلاش پرداختند تا دستورات فرمانده را به اجراء در آورند. در عملیات والفجر 8 نیروهای گردان تخریب به عنوان نیروی خط شکن شرکت کردند.


سردارمرتضی قربانی:                       
 یکی از مأموریت های برجسته این نیروها عبور از استحکامات و موانع رودخانه اروند و خور عبداللّه بود. آنها همزمان از دریا و رودخانه عبور کردند و توانستند موانع و سد ها را پشت سر بگذارند. در سخت ترین مأموریتهای نیروهای تخریب ارد عمل می شدند و گاهی پنج، شش نفر در داخل میدان مین به قوای دشمن که قصد پیشروی داشتند ،برخورد می کردند. بردبار در عملیات فاو از ناحیه پا مجروح شد و به یکی از بیمارستان های اهواز انتقال یافت.


همسرشهید:                                                 
 در بیمارستان به پزشکان می گوید : «زن و فرزندم در اهواز هستند و کسی را ندارند شما مرا مرخص کنید تا به منزل بروم و همسرم از من پرستاری کند.» ولی آنها قبول نکردند و او با همان وضعیت از بیمارستان فرار کرد. من نیز خبری از او نداشتم تا اینکه از طریق خانم شهید طوسی با خبر شدم به اتفاق آقای حسینی  مسئول مخابرات لشکر مجروح شده است. پیش آقای حسینی رفتم ولی او ابتدا مسئله را کتمان کرد. با اصرار گفتم : من آماده همه چیز هستم. اگر رحیم شهید شده باشد همین الان وسایل را جمع می کنم و به شمال می روم. با این حرف راضی شد و نشانی بیمارستان را به من داد. تمام بیمارستان های اهواز را گشتیم ولی نشانی از او نیافتیم. ناراحت بودم و محمد رضا تقریباً چهار ماهه بود. شنیده بودم در موقع شیر دادن به بچه دعا مستجاب می شود. در منزل در حال شیر دادن به محمد رضا با خدا راز و نیاز می کردم که خبری از رحیم به ما برسد. در همین حال یکی از خانم های همسایه مرا صدا کرد و گفت : «بلند شو آقای بردبار دارد می آید.» کمی کمپوت و وسایل دیگر گرفتم تا از او پرستاری کنم. در همین حین تلفن زنگ زد و بچه های تخریب آمدند و تصمیم گرفت دوباره به خط مقدم برگردد. گفتم تو که پایت زخمی است چگونه می خواهی به جبهه بروی  بجنگی و دفاع کنی ؟ گفت : اگر پا ندارم زبان که دارم، بارک اللّه می گویم تا آنها دلگرم شوند. و خداحافظی کرد و رفت.
 بعد از اینکه شیمیایی گردید به خانه آمد و به من گفت تا لبلسهایش را آتش بزنم. گفتم لباس امام زمان را چگونه آتش بزنم ؟ لباس ها را شستم اما دچار مسمومیت شدم و خون از گلویم جاری شد و هنوز هم دچار ناراحتی هستم.


  برادرشهید:
 او اراده ای قوی و محکم داشت. روزی به منزل او ر پایگاه شهید بهشتی اهواز رفتیم  دیدم ناخن گیر و آینه در دست به دنبال چیزی در سرش می گردد. گفتم چه کار می کنی ؟ گفت : دنبال ترکشها می گردم. اعتراض کردم و گفتم باید به نزد پزشک بروی تا ترکشها را بیرون بیاورد چون ممکن است خونریزی و غفونت کند. در جوابم گفت : زندگی در جنگ یعنی کار خودت را حتی المقدور باید خودت انجام بدهی.
 بعد از اتمام عملیات صاحب الزمان در فاو، برای آزاد سازی شهر مهران به فرمان امام خمینی به اتفاق نیرهای واحد تخریب و لشکر 25 کربلا به این منطقه اعزام گردید.

 همسرشهید:       
                            
 وقتی که برای خداحافظی آمد، گفت : « به شمال بروید  من هم احتمالاً موقع تولد فرزند دوم در کربلا باشم و سعی می کنم از آنجا مرخصی بگیرم و خودم را قبل از آن به شما برسانم.» به هنگام رفتن او گریه کردم، گفت : «باید چوب به دست دم در خانه بنشینی و نگذاری من به منزل بیایم، آن وقت گریه می کنی.» 
ماه ها می شد که او را نمی دیدیم و فقط با دریافت نامه از سلامتی او با خبر می شدیم.



قربانعلی حقی:                    
 سه روز بعد از عملیات دشمن نیروهایش را در پایین قله قلاویزان برای انجام   تک سازماندهی کرده بود و ما در آن جا حضور داشتیم. آخرین تماس ما با او تلفنی از طریق بی سیم بود. گفت : «اگر کارمان در قلاویزان تمام شده است برای استحمام به عقبه لشکر برویم.» در جواب گفتم صبر کنید تا با فرماندهی هماهنگ کنم، اگر کاری نداشت، می آیم. نیم ساعت بعد بی سیم چی خبر داد واحد تخریب توسط هواپیمایی دشمن بمباران شده است و بردبار و تعداد دیگری از نیروهای تخریب زخمی شده اند.  

                                                                   
 رحمت صبحی :
 گروهی تحت عنوان جنگ مین بودیم که مسئولیت آن به عهده حسین شیرافکن بود. حسین شربت آبلیموی خوبی درست می کرد. یک ساعت قبل از شهادت و نزدیک اذان ظهر رحیم مشغول درست کردن شربت بود که گفتم : آقا رحیم کمی صبر کنید حسین می آید. او بهتر می تواند شربت درست کند. در جوابم گفت : امروز می خواهم به شما شربت بدهم. به گفته برخی از همسنگران در آن لحظه آهسته گفت : اسم این شربت، شربت شهادت است. در این موقع با اصرار افرادی که در سنگر نشسته بودند، یکی از بچه ها جایش را با او عوض کرد چون آنجایی که او نشسته بود باد نمی آمد و او به شدت عرق کرده بود. رحیم پس از عوض کردن جایش پیراهن نظامی را در آورد و به یک تکه چوب که هب دیوار سنگر کوبیده شده بود، آویزان کرد و به یک تکه چوب که به دیوار سنگر کوبیده شده بود آویران کرد و همانجا نشست. در همین لحظات برای وضو به بیرون از سنگر رفتم که ناگهان هواپیمای دشمن را دیدم که بالای سر ما بمبها را رها کرده اند. فکر کردم بمب شیمیایی است به درون سنگر دویدم و گفتم هواپیما بالای سرماست و احتمالاً شیمیایی زده. هنوز حرفم تمام نشده بود که با صدای انفجار مهیبی داخل سنگر تاریک شد .به سرعت از سنگر بیرون آمدم، بعد از چند لحظه متوجه شدم چند ترکش به دست، بدن، سر و قلب رحیم اصابت کرده است. همسنگران او را با ناراحتی شین گذاشتند تا به بیمارستان برسانند اما حدود نیم ساعت بعد خبر شهادت او رسید.

  
گل برار بردبار برادر شهید :   
چهل وهشت ساعت پس از شهادت محمدرحیم، من که در منطقه عملیاتی مهران بودیم برای انتقال همسر و پسر ده ماهه اش به پایگاه شهید بهشتی اهواز رفتم.   بعد از سلام و احوالپرسی گزارش کامل موفقیت رزمندگان را بدون اعلام شهادت محمدرحیم به اطلاع همسرش رساندم. سپس گفتم رحیم به من گفت : «کار ساختن استحکامات در منطقه مرزی طول می کشد و شما با من به نکاء بیایید.» همسر محمدرحیم ابتدا قبول نکرد اما بالاخره پذیرفت. تمام فامیل و دوستان شهادت او مطلع شده و در منزل ما در نکاء ازدحام کرده بودند. همسر و فرزندش وارد حیاط منزل شده و طول حیاط را طی می کنند.هنوز همسر محمدرحیم از شهادت او مطلع  نشده بود و فکر می کرد در منزل میهمانی است. پله اول ساختمان را به آرامی پشت سر گذاشت و به پله دوم و سوم رسید که خواهرم از حضور او مطلع شدند وبا آه و شیون از داخل اتاق به بیرون ریختند و او و محمدرضا را به آغوش کشیدند وگفتند: «همسفرت را چه کرده ای ؟» همسر شهید روی پله نشست و از اهالی منزل سوال کرد : «چی شده، چرا گریه می کنید ؟»     

            
همسر شهید:                  
  روز پنج شنبه او را در مزار شهیدان دفن کردیم و روز جمعه در منزل مراسم ختم داشتیم که یک لحظه اوضاع شلوغ شد و صدای شیون از زن ها بلند شد. از دیدن این وضع غیر عادی متعجب شدم و به داخل جمعیت رفتم و گفتم آرام تر گریه کنید مراسم شهید باید آبرومندانه برگزار شود. در جواب گفتم : رادیو عراق گفته است رحیم بردبار فرمانده تخریب لشکر 25 کربلا به هلاکت رسیده است .
  دو سال و نیم با هم زندگی کردیم اما آن چنان درسی به من داد که احساس می کنم که به اندازه سال های طولانی تجربه کسب کرده ام .چنان تحولی در من بوجود آورد که احساس می کنم انگار خودش را می بینم .به هنگام شهادت پدر ، محمدرضا ده ماهه بود اما در همین مدت کم عشق عجیبی به فرزند نشان می داد .  فرزند دوم ما ،دوماه و نیم بعد از شهادت محمد رحیم به دنیا آمد و نام او را رحمان گذاشتیم .
                  
آثار باقی مانده از شهید:
در یکی دیگر از نامه هایش به من ـ همسرش ـ چنین نوشته : قصد قلم فرسایی ندارم بلکه می خواهم از زندگی انسانی و اسلامی جمعی بگویم که به آن معتقدم. هر فردی لایق نیست پا در این وادی نهد بلکه با سعی و تحمل شکنجه ها و سختیها می توان به آن دست یافت. آیا می شود بدون تنگدستی و تحمل سختیها و صبر بر بلا به نعمت عظما دست یافت ؟ آیا می شود بودن تحمل سختیها و گذشت از تعلقات این دنیای فانی به دیدار یار و لقاء خدا رسید ؟ ما پیرو امامی هستیم که در محراب عبادت، شمشیر بر فرق مبارکش فرو آمد طنین فزت بربّ الکعبه از او برخاست. همسر مهربانم ! قلب بی آلایش و بی پیرایه شما را از همان روزهای نخست دیدم و ستودم. آنچه لازم است همه به آن مقید باشیم یاد خداست که به یاد او تحمل سختیها به کام جان شیرین می شود.