تبلیغات
yasinhoseini - شهید اصغر امیر فقر دیزجی

شهید اصغر امیر فقر دیزجی

قائم مقام فرمانده گردان حضرت ابوالفضل (ع) لشكر مکانیزه 31 عاشورا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1332 ه ش  در روستای دیزج اسكو ، از توابع شهرستان تبریز ، در خانواده ای بسیار فقیر به دنیا آمد . وضعیت مالی خانواده چنان نامساعد بود كه مادرش می گوید :
وقتی اصغر متولد شد تا هفت روز پول نداشتیم برایش لباس تهیه كنیم تا این كه یكی از همسایه ها لباس كهنه بچه اش را به ما داد .
این وضعیت نامطلوب معیشتی سبب شد كه اصغر از همان خردسالی برای كمك به امرار معاش خانواده به چوپانی و كشاورزی بپردازد . او كودكی آرام بود و به حضور در مراسم مذهبی علاقه زیادی داشت ، اغلب همراه پدربزرگش برای فراگیری قرآن به مسجد می رفت . همه دوستانش اهل مسجد و قرآن بودند . در مواقعی كه فرصت می كرد ، با همسالانش بازی های رایج محلی و فوتبال بازی می كرد . قبل از رفتن به مدرسه ، به همراه خانواده برای سرایداری در باغی به تبریـز نقل مكان كردنـد ، ولـی پس از مدتـی به روستـا بازگشتنـد و در منزل پدربزرگـش ساكن شدنـد .
دوره ابتدایی را در سال 1339 ، در سن شش سالگی شروع كرد و كلاس اول و دوم ابتدایی را در روستای دیزج گذراند و به علت نبودن كلاسهای بالاتر ، ناچار كلاس سوم و چهارم ابتدایی را در مدرسه امیرنظامی در روستای كله جاه اسكو ، و سال پنجم و ششم ابتدایی را در خسروشهر ، به پایان برد . او به تحصیل بسیار علاقه مند بود . پس از آمدن از مدرسه و قبل از هر كاری ، تكالیف مدرسه را انجام می داد و در مواقعی كه در امور جاری منزل به كمك خانواده می رفت ، شبها در كنار چراغ نفتی به انجام تكالیف می پرداخت ، و گاهی اوقات كتابهای داستانی می خواند . همزمان با تحصیل ، چوپانی و كشاورزی می كرد و مدتی هم در كوره آجرپزی كار می كرد . دوست داشت در آینده شغلی داشته باشد كه بهتر بتواند به مردم خدمت كند . می گفت : « اگر دز زندگی مشكلی نداشتم دكتر می شدم . »
در سال 1342 ، خانوادة اصغر امیرفقر دیزجی ، منزلی در تبریز خریداری كردندو به آنجا رفتند .
او دوره متوسطه را طی سالهای ( 1352-1342 ) ، به صورت شبانه در مدرسه جنگجویان تبریز گذراند . روزها برای بهبود وضعیت مالی خانواده قالی بافی و مدتی هم میوه فروشی می كرد ، در سال 1354 ، به كمك یكی از دوستانش به استخدام سازمان شیر و خورشید ( هلال احمر) فعلی درآمد ، و در بیمارستانی در تبریز مشغول به كار شد . با كوشش فراوان توانست پس از مدتی یك دستگاه ماشین سواری خریداری كند و در ساعات غیراداری مسافركشی كند . با اینكه فرصت چندانی نداشت ، در مواقع پیش آمده ، كتابهای مذهبی مطالعه می كرد و یا كتابهای نوحه سرایی امام حسین (ع) را می خواند . همیشه قرآن تلاوت می كرد و جزء اولین كسانی بود كه به نماز جماعت می رفت و برای اقامه نماز اذان می گفت و برای بچه های محل ، در مسجد تدریس قرآن و كلاسهای عقیدتی تشكیل می داد . در برخورد با اطرافیان ، رفتاری متواضعانه داشت و نظریات افراد كوچكتر خانواده را ، هر چند كه خلاف میلش بود ، می پذیرفت . دوست نداشت دیگران از دست و زبانش برنجند . همیشه سعی می كرد دیگران را با تشوی به راه راست هدایت كند . گاهی اوقات با خریدن كادو و دادن هدیه به اعضای خانواده و دیگران ، آنها را به خواندن نماز و شركت در مراسم مذهبی و هیئت قرآن تشویق می كرد . برادرش می گوید :
در سال 1352 ، با كاروان برای زیارت امام رضا (ع) به مشهد می رفت ، ولی همیشه آرزوی زیارت كربلا را داشت . اصغر در برابر شرایط و نابسامانی های اخلاقی و اجتماعی آن زمان بسیار حساس بود . به خاطر جوّ ناسالم اخلاقی ، هیچ گاه به سینما نمی رفت و از افراد لاابالی تنفر داشت . روزی در خیابان با فردی برخورد كرد كه مست بود و حرف های ركیك و ناپسند می زد . اصغر او را زد و داخل جوی انداخت و گریخت . از حضور زنان بی حجاب در محیط كار ابراز نارضایتی می كرد . اغلب همكارانش را تشویق می كرد در نماز جماعت حضور یابند و می گفت : « هر چند كشور ما شاهنشاهی است ، ولی ما در اصل مسلمانیم . »
مشكلات شخصی خود را تا حد امكان به تنهایی مرتفع می كرد و برای اینكه به مشكل خانواده اضافه نكند ، كمتر آنها را مطرح می كرد و در چنین مواقعی ، به قرآن متوسل می شد ، ولی در حل مشكلات خانواده با اعضای خانواده ، خصوصاً پدرش مشورت می كرد . در حل مشكلات دیگران نیز پیشقدم بود و به همكاران توصیه مؤكد داشت كه « بیماران در بیمارستان به كمك نیازمندند ، لذا با خوشرویی با آنها برخورد كنید . » از بارزترین صفات اصغر گذشت ، به ویژه نسبت به خطاهای اعضای خانواده بود .
علاوه بر فعالیتهای مذهبی در فعالیتهای سیاسی علیه رژیم شاه نیز فعال بود ، و در سال 1355 ، روزی به پدرش می گوید كه اسلام كم كم به پیروزی نزدیك می شود . پدرش ضمن این كه از او می خواهد این حرف ها را بیرون از خانه مطرح نكند تا گرفتار ساواك نشود ، می پرسد از كجا چنین اطلاعی دارد . در جواب می گوید : « در جلسه ایی كه با علما داشتیم به این نتیجه رسیدم . » همزمان با اوج گیری انقلاب اسلامی ، اعلامیه های حضرت امام خمینی را با ماشین شخصی خود به شهرستانهای مختلف می برد و توزیع می كرد ، و با شركت در تظاهرات و راهپیمایی ها ، و هدایت آنها نقش مؤثری داشت .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشكیل سپاه پاسداران ، به عضویت آن درآمد . در این زمان در حدّ توان به دیگران كمك می كرد ، به طوری كه همكاران و آشنایان برای حل مشكلاتشان به او مراجعه می كردند و او نیز در چارچوب قانون ، آنها را یاری می داد . در مقابل عدم رسیدگی به مشكلات محرومین بسیار ناراحت می شد و در برابر این گونه كم كاریها و بی تفاوتیها ، موضعگیری می كرد .
همواره در برگزاری مجالس ترحیم یا عروسی آشنایان پیشقدم بود .
در سال 1359 ، پس از شروع جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، به گروه شهید چمران پیوست و پس از گذراندن آموزش نظامی 45 روزه در كرج ، به جبهه رفت . او معتقد بود كه اسلحه شهید نباید بر زمین بماند ، و می گفت : « تا شهید نشوم در جبهه خواهم ماند . »
در جبهه علاوه بر معاونت گردان حضرت ابوالفضل (ع) ، لشكر 31 عاشورا ، جزء نیروهای اطلاعاتی بود . اغلب كارهایش را از دیگران پنهان می كرد و وقتی از او سؤال می شد كه در جبهه چه كار می كنی ؟ می گفت : « ان شاءالله در قیامت خواهید فهمید . » به طور مستمر در جبهه حضور داشت و به ندرت به مرخصی می آمد . دوستانش می گفتند : « برای دیدار خانواده ات بیشتر مرخصی بگیر . » در جواب می گفت : « چمران و دیگر رزمندگان برادران ما هستند ، و امام خمینی پدر من است ، و زنانی كه وسایل مورد نیاز جبهه ها را تهیه می كنند ، خواهران و مادران من هستند ، پس تمامی اعضای خانواده ام در جبهه هستند . »
در مواقعی هم كه به مرخصی می رفت ، با نیروهای سازمان اطلاعات جهت كشف توطئه علیه نظام جمهوری اسلامی و مقابله با گروه های ضد انقلاب همكاری می كرد ، و یا در محل كار سابقش - بیمارستان سینای تبریز - حضور می یافت و به بیماران ، خصوصاً مجروحین جنگی كمك می كرد . اصغر در مدت حضور در جبهه ، چهار بار مجروح شد تا این كه در تاریخ 12 اسفند 1362 ، پس از سی و شش ماه حضور در جبهه ها ، در عملیات خیبر مفقود شد . برادرش - یوسف - می گفت كه تصویر اصغر را در تلویزیون عراق مشاهده كرده است ، و چون هیچگاه از اسارت بازنگشت ، شهادتش را اعلام كردند . از شهید اصغر امیرفقر دیزجی دو وصیت نامه به جا مانده كه در سالهای 1360 و 1361 تنظیم شده است .
بعد از شهادت اصغر ، برادرش یوسف - كه یك پای خود را در جبهه ها از دست داده بود - در تاریخ 17 اسفند 1367 ، در حال پاكسازی جبهه هـای جنوب ، در اثر انفجار نارنجك به شهادت رسید .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
... در پیشگاه خداوند بزرگ سوگند یاد می كنم كه در این سرزمین جهت مقابله با كفار آمدم و به پیمانی كه با رهبر و خدای خودم در نماز جمعه بعد از خواندن نماز بستم ، با بعث عراق این خائنین از خدا بی خبر و نوكر آمریكا و شوروی بجنگم یا در این سرزمین ، پیروزی و موفقیت نصیبم گردد و یا به درجه رفیع شهادت برسم ... .
در این سرزمین همانند جنگهای بدر و خندق اسلام احساس می كنم كه در كنار پیامبرم و هر لحظه جلوی چشمانم امام زمانم را می بینم و چشمم در تاریكی به جمالش افتاده است . اگر لیاقت داشتم كه در ركابش شهید شوم ... .

براساس رسالت و مسئولیتی كه حس نموده بودم در راه الله پاسداری و حراست از انقلاب كبیر اسلامی كه خونبهای 160 هزار كشته و مجروح است ، در جنوب كشور آمدم و به جنگ علیه ضد خدا پرداختم . من گام نهادن در این مسیر خدایی را یك فریضه می دانم و در این راه اگر دشمن را شكست دهیم پیروزیم و اگر به ظاهر شكست بخوریم و كشته شویم پیروزیم ... .
از همگی می خواهم كه در هر حال پیرو ولایت فقیه باشید و همیشه روحانیت را سرمشق خود قرار دهید و با كفار و منافقین و آمریكا و شوروی و دیگر قدرت های شیطانی با تمام قوا بجنگید و انتقام خون شهیدان را از آنها بگیرید ...



خاطرات
برادرشهید:
زمانی با یكی از بچه های محله دعوا می كردم كه در این حین اصغر سر رسید . خوشحال شدم كه به كمكم می آید ، ولی ابتدا ما را از هم جدا كرد و روی هر دوی ما را بوسید . من به این برخورد او اعتراض كردم ، ولی گفت : « در اسلام دعوا مفهومی ندارد و آنچه هست صلح است . »