تبلیغات
yasinhoseini - شهید اكبر اسفندیاری كلایی

رئیس ستاد پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی(سابق) مازندران



اومتولد 3/6/1338 در« برگه»محلی دربخش « گهرباران »در استان مازندران است .
دوران دبستان را در مدرسه روستای «برگه» می گذراند وبرای تحصیل در دوران راهنمایی به ساری میرود.
این دوران را با موفقیت به پایان می رساند اما مشکلات اقتصادی اجازه ادامه تحصیل به اورا نمی دهد ومجبور می شود به صورت شبانه در دبیرستان سعدی ساری مشغول تحصیل شود. با توجه به نفرتی که از نظام شاهنشاهی داشت وبا پیگیری هایی که انجام می دهد از خدمت نظام وظیفه معاف می شود.
وقتی مردم ایران از ظلم وستم حکومت پهلوی به ستوه می آیند واراده می کنند آن حاکم نالایق وخائن را از کشور مقدس ایران بیرون کنند؛اکبر جزء پیشتازان این مبارزه می شود. تا طلوع خورشید پیروزی در بهمن 57یک لحظه از مبارزه غافل نمی شود. انقلاب که پیروز می شود اوابتدا وارد سپاه شد ومدتی در این نهاد مشغول دفاع از کشور شد.بعد از آن وارد جهاد سازندگی(سابق) شده ودر راه آبادانی ایران تلاشهای فراوانی می کند. با آغاز یورش ارتش متجاوز عراق علیه ایران در29 شهریور1359اوتمام تلاش خود را به کار می گیرد تا در خدمت جبهه ودفاع از ایران بزرگ در آید . دراول
تلاشهایش برای ورود به جبهه بی ثمر می ماند واو مجبور می شود در پشت جبهه به تلاشهایش در راه کمک رسانی به خطوط مقدم جبهه ادامه دهد.
سال 1360 ازدواج می کند تا حضور تمام وقت در مسائل جبهه وجنگ اورا از این سنت الهی باز ندارد.
سرانجام در سال 1365او موفق می شود موافقت مسئولین را اخذ ووارد جبهه شود.
ورود او به جبهه همزمان می شود با عملیات کربلای 4؛اودر این عملیات سمت فرمانده پشتیبانی ومهندسی جنگ جهاد سازندگی(سابق) استان مازندران را به عهده داشت ودر همین عملیات به سختی از ناحیه سر و پا مجروح شد. و در بیمارستان خرمشهر شهید به شهادت رسید. مقبره ی نورانی این شهید در گلزار شهدای روستای «برگه»قرار دارد.

کمتر کسی از بچه های شمال توی جبهه بود، که حاج اکبر را نشناسد .وقتی در جمع بچه ها حاضر می شد ،نگار به یکبار موجی از سرور و شادی میان بچه ها پخش می شد .روحیة آزاد و پشتکار فراوان حاجی زبانزد همه بود .شبهای حمله ،سوز گریه ها و نیایش هاای شبانه اش هنوز در یاد بچه های جبهه زنده است .سرداری که در سال 38 در روستای برگه ساری به دنیا آمد و سالها بعد کوچه های آسمان را زیر پا گذاشت ، روزی که به جبهه آمد فرمانده ستاد پشتیبانی جهاد استان مازندران بود اما جهادگری مخلص دیده می شد ،که می رفت با زدن خاکریز همراه با هموار کردن خاک جبهه به هموار ساختن روح و جان همرزمانش بپردازد .استادی که در همه حال می شد از محضرش درس عشق و ایثار آموخت .بچه ها به چهرة نورانی حاج علی اکبر نگاه می کردند ،حال و هوای این شبها برایشان آشنا بود. آنانکه با او در پیچ و خم های کردستان جنگیده بودند یا در صحرای ترکمن حاضر شده بودند و پا به پای حاجی در آبادانی مناطق محروم کوشیده بودند با این لحظه ها آشنا بودند .لحظات بکری که سرشار از دعا و گریه بود .باران بی امان گریه بر چهرة حاجی می نشست .می گفت :پدرش نامش را علی اکبر گذاشته تا مانند علی اکبر حسین ،قربانی راه عشق باشد و گریه امانش نمی داد .یعنی لیاقتش را دارم ؟ همه می دانستند حاجی در عالم رویا مژدة شهادتش را از رسول خدا گرفته است . شب حمله بود .فردا عملیات کربلای چهار در پیش بود .حال و هوای بچه ها به حال پرندگان عاشقی شبیه بود که در آرزوی رهایی از زندان لحظه شماری می کنند .صدای العفو العفو دل تاریک آسمان را می شکافت .دستی به شانة حاجی خورد .تو که کارنامة عملت سپیده تو چرا ؟برای غربت ما دعا کن حاجی ،دعا کن دستی ما را از این مرداب نجات بده .تو که کوله بارت پر است .
همة بچه ها می دانستند که فرمانده شان سرداری بی ادعاست که تمام روزهای زندگی اش را وقف هدف والایش کرده .چه شبها و چه روزهایی را که وقف خدمت به محرومان کرده بود و چه لحظه هایی را که برای روشنایی ذهن منحرف انسانهای گمراه کوشیده بود .حالا اینگونه روبروی خدا نشسته بود و ضجه می زد .صدای هق هق گریه اش دل سیاه شب را می شکافد .آن روزها صدای شکستة مردی از زمین به گوش فرشته ها می رسید و فرشته ها خود را برای استقبال سرداری دیگر آماده می کردند . ام الرصاص در چهارمین روز از دیماه سال 65 سکوی پرواز مردی شد که از جنس آسمان بود و به آسمانها پیوست .مردی که در کربلای چهار مشامش را با بوی بهشت تطهیر کرده بود و در دشت خاک و آتش و خون بالیده بود و هوا را از هرم نفسهایش دگرگون کرده بود .او آمده بود تا خاکریز بسازد ،خاکریزهایی برای جدایی ایمکان وکفر ،اما شهادت دستان نوازشگرش را بر سرش کشید و او را به سبکباری یک پرواز جاودانه ساخت .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ساری ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید