تبلیغات
yasinhoseini - شهید محسن اسحاقی

فرمانده یگان آبی خاکی لشگر25 کربلا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


"محسن اسحاقی” در سال 1339 در شهرستان “بالا” دیده به جهان گشود .خانوادة “اسحاقی” در شهر “فریدونکنار” زندگی می کردند .پدر او کشاورز بود و از این راه امرار معاش می کرد .مادر محسن خانم عذرا تندرست در کنار خانه داری با خیاطی به بهبود وضع معیشتی خانواده کمک می کرد .
پیش از تولد محسن ،مادرش که به گفته خود همیشه رو به قبله می خوابید شبی در خواب دید که خانمی با پوشش سیاه و روسری سفید به همراه آقایی بالای سر او نشسته اند و او را به جای آوردن دو رکعت نماز شکر و همچنین خواندن چند سوره از قرآن نظیر کوثر ترغیب می کنند .
محسن ،دوران کودکی را در داخل منزل و در کنار مادر خود سپری کرد .او نسبت به کودکان هم سن و سال خود متواضع تر و آرام تر بود .به تدریج با رسیدن به سنین بالاتر تحصیل در مکتبخانه و نزد ملاّ را تجربه کرد .سپس به دبستان رفت و دوره ابتدایی را با موفقیت به پایان رساند . در این سنین همبازیها و دوستان خود را میان افرد بزرگ تر انتخاب می کرد و کم کم که بزرگ تر شد با روحانیون، معلمان و اساتید و بچه های درس خون معاشرت داشت .هرگز زیر بار حرف زور نمی رفت .دوره راهنمایی را در مدرسه "اسدی"در" فریدونکنار" به پایان رساند و در همین سنین به پدرش در کار کشاورزی کمک می کرد .به گفتة مادرش از دوران کودکی همیشه با وضو بود و بر سر زمین زراعت نیز با وضو حاضر می شد و به کار و تلاش می پرداخت .
با آغار نهضت اسلامی ایران در سال 1357 در عنفوان جوانی به عرصة فعالیت های سیاسی پا نهاد و با حضور مستمر در جریان انقلاب از جمله حضر در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه تحصیل را نیمه تمام رها کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در درگیریهایی که برای سرکوبی احزاب سیاسی و منافقان و مخالفان صورت می گرفت شرکت فعال داشت.
با آغاز جنگ عراق علیه ایران ،با نخستین پیام امام خمینی به فکر رفتن به جبهه افتاد و در 15 مرداد 1359 به مریوان اعزام گردید.
در همین سال ها همسر مورد علاقه خود را برگزید و با خانم "اشرف السادات میردرویش" که در بسیج مشغول فعالیت بود ،در مراسمی ساده و بی تکلّف در حالی که شخصاً خطبة عقد را قرائت کرد، پیمان ازدواج بست . در سال 1361 دخترش به دنیا آمد که نام او را" معظمه" نهادند .این فرزند به شدت مورد علاقه و محبت پدر بود. اما این علاقه و محبت مانع از حضور دیگر باره وی در جبهه نشد .در مدت کوتاه از حضور در پشت جبهه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و از بازاریان و کسبه تجهیزات و وسایل مورد نیاز رزمندگان را جمع آوری به جبهه ارسال می کرد. در سال 1362 فرزند دوم او محمدحسن به دنیا آمد. "محسن" از همان دوران کودکی فرزندان خو را به معاشرت با علما و روحانیون مذهبی تشویق می کرد تا ایمان و وارستگی را در فرزندان خود تقویت کند.
بر حفظ حجاب ،متانت و قرائت نماز شب تأکید بسیار داشت .با وجود حضور مستمر و پیگیر در جبهه های جنگ تحمیلی خطاب به همسر خویش می گفت : « شما یک زن عادی نیستید ،و همسر یک پاسدار هستید و باید نمونه و اسوه باشید »
او خطاب به پدران و مادران رزمندگان گفت :
ای پدران و مادران ! افتخار کنید که فرزندانتان در صف اسلام در راه خدا می جنگند .در این دنیا هرگز نباید به جاه و مقام اکتفا کرد زیرا اگر مقام و مسئولیتها ماندنی بود ،به من و شما نمی رسید .پس دل به مال دنیا نبندید که نابود می شوید .
"محسن اسحاقی" با تشکیل یگان دریایی لشکر 25 در سال 1363 به عنوان فرماندة یگان آبی ـ خاکی برگزیده شد و در آبهای هور ،اروند و جزیره مجنون رشادتهای فراوانی را از خود نشان داد.
"اسحاقی" با شرکت در عملیات گوناگون نظیر فتح خرمشهر و کربلای 4 و5 والفجر 8 (فتح فاو) چندین بار مجروح شد ،در جریان شد ،در جریان عملیات والفجر 8 در سال 1365 از ناحیه گوش ،سینه و کمر در اثر گاز شیمیایی و موج انفجار مجروح شد. در 23 دی 1365 نیز ترکشی یه صورت وی اصابت کرد. وی پیش از عملیات فاو و پیش از آخرین اعزام به جبهه به خانواده اش گفته بود در خواب دیدم چند روز دیگر مهمان شما هستم و در حالی که می خندید به آنان گفت :« این چند روز از من خوب محافظت کنید .»

در جریان حمله عراق به فاو در سال 1367 که منجر به از دست رفتن این شهر شد ،اسحاقی برای آخرین بار به جبهه رفت و فرماندهی یگان دریایی لشکر 25 کربلا را به عهده گرفت ،دو روز از آخرین اعزام نگذشته بود که خبر مفقود شدن وی به خانواده اش ابلاغ شد .او به همراه یکی از همرزمان خود به نام اباذری در جبهه فاو حضور داشتند که بانزدیک شدن نیروهای عراقی، اباذری با داشتن جلیقه نجات موفق به عبور از اروند شد اما او به اسارت نیروهای عراقی در آمد .محسن اسحاقی بعد از گذشت پنج روز الی ده روز اسارت دوازده نفر از اسرای ایرانی را آماده فرار کرد .آنان شبانه نگهبان عراقی را به قتل رساندند و از بصره به مرز شلمچه رسیدند ،اما در این مکان بار دیگر به اسارت نیروهای بعثی در آمدند .نیروهای عراقی با ضربه تفنگ ،سر ،جمجمه و دندانهای وی را شکستند و پای راست او را قطع کردند و پس از شکنجه بسیار در تاریخ 28 فروردین 1367 گلولة خلاص را بر قلب او شلیک کردند و او را به شهادت رساندند.
هفت ماه پس از شهادت محسن اسحاقی ،گردان انصار پیکر او را در مرز شلمچه در تاریخ 23 آبان 1367 کشف کرد در شرایطی که قابل شناسایی نبود .چون جنازه قابل شناسایی نبود می خواستند آن را جزء شهدای گمنام ثبت کنند که ناگهان همسر او به خاطر آورد که شلوار اسحاقی سه دکمه داشت و دکمة وسطی را به هنگام عزیمت او به فاو از پیراهن خود کنده و به شلوار شوهر دوخته است . به این ترتیب همین دکمه باعث شناسایی پیکر شهید محسن اسحاقی گردید .
پیکر سردار شهید "محسن اسحاقی" پس از سی و پنج ماه و چهار روز حضور در جبهه در گلزار شهید بهشتی شهرستان "فریدونکنار" به خاک سپرده شد. از شهید "اسحاقی "دو فرزند به نام های "معظمه" و" محمد حسن" بر جای مانده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ ،زندگی نامه فرماندهان شهید مازندران"نوشته ی یعقوب توکلی ،نشر شاهد،تهران-1386