تبلیغات
yasinhoseini - شهید سعید فقیه نوبری

شهید سعید فقیه نوبری

فرمانده مخابرات لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

20 آذرماه 1339 ه ش در محله "نهر" تبریز و در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد . از كودكی علاقه خاصی به آموزشهای اسلامی و شركت در هیئت های حسینی و جلسات قرآن داشت . با شركت در هیئتها و جلسات مذهبی ,درس اخلاص و استقامت در راه عقیده را از مكتب قرآن و خط خونبار امام حسین ( ع) فرا می گرفت .درنوجوانی مؤد ب ، فكور و خوش برخورد بود. دوستانش را خودش انتخاب می كرد و با هركس رابطه دوستی برقرار می ساخت آنچنان جاذبه ای به وجود می آورد كه جدایی ودوری از اوغیر ممکن بود.
دوران دبستان را در سال 1346آغاز کرد . گذشته از لحاظ اخلاقی ، از نظر تحصیلی نیز معمولاً ممتاز و نمونه بود .
فعالیت سیاسی را از دوران نظری در دبیرستان آغاز کرد و نقطه شروع آن شهادت حاج سید مصطفی خمینی بود . با گوش دادن به نوار سخنرانیهایی كه در این رابطه در تهران و در قم ایراد شده بود ، سعید وارد صحنه مبارزه گردید و در رده پخش كنندگان اعلامیه ها و اطلاعیه های مهم و حساس نهضت اسلامی امام خمینی قرار گرفت . با ماجرای كشتار رژیم در شهر مقدس قم ، فعالیتهای او نیز شدت بیشتری یافت و همراه دیگر دوستانش در به وجود آوردن حماسة 29 بهمن تبریز سهیم بود . پس از آن در تعطیلی مدارس و تظاهرات پراكنده و گسترده دانش آموزان نقش فعال داشت . تقریباً به صورت منظم در مسجد شعبان تبریز كه مهمترین پایگاه انقلاب در تبریز بود ، حاضر می شد . وقتی مبارزه گسترش بیشتری یافت او نیز همراه امت حزب الله تبریز به حركتش شدت بیشتری بخشید و بارها تا مرز دستگیری و شهادت پیش رفت.
سر انجام با آمدن امام و سرنگونی رژیم طاغوت و برقراری حكومت اسلامی شاهد نتیجه زحمات فراوان امت اسلامی ایران شد.
سال 1357 كه سال پیروزی انقلاب بود ومدارس بازگشائی شدند , سعید نیز تحصیلش را ادامه داد .او آن سال درسوم درس می خواند و همراه عده ای از یاران دبستانی خود ، انجمن اسلامی دبیرستان را تشكیل دادند.
این انجمن از همان آغاز سدی در مقابل رشد گروهكهای منحرف كه در آن دبیرستان زمینه نسبتاً مناسبی برای فعالیت داشتند ,بوجود آورد. به طوریكه وقتی منافقین و دیگر گروهكهای محارب سایر دبیرستانها را به تعطیلی می كشاندند در دبیرستان مهر همه كلاسها دایر و درس خوانده می شد . همین وضع در سال چهارم نظری نیز ادامه داشت . سعید علاوه بر تحصیل ، در كانون نهضت اسلامی در محل ستاد منطقه 5 فعلی سپاه كه مركز فعالیتهای اسلامی بود شركت داشت و در بخش كانون دانش آموزان مسلمان فعالیت می کردو با نهادهای انقلابی ارتباط داشت . با اینكه سال آخر بود و حجم درسها خیلی زیاد بود ، برای خدمت بیشتر به انقلاب و انسجام بیشتر فعالیتهای انقلابی به سپاه پاسداران انقلاب اسلامی پیوست .
ابتدا به صورت عضو ذخیره و سپس نیمه وقت به عضویت سپاه در آمد و بعد از اخذ دیپلم ,تمام وقت در سپاه مشغول خدمت گردید . مدتی در اطلاعات سپاه و سپس در واحد تبلیغات و انتشارات در کارانتشار نشریه سپاه تبریز همراه سه تن دیگر از همرزمانش كه دو نفرشان شهید شده اند مشغول همكاری شد . بعد از اینكه احساس شد با وجود مجله پیام انقلاب انتشار نشریه ضرورت چندانی ندارد ، به بخش مخابرات رفت و در مسئولیتهای مختلفی فعالیت نمود .
جنگ تحمیلی شروع شد و سعید برای شركت در سركوب متجاوزین و دفاع از اسلام و انقلاب اسلامی به سوسنگرد رفت و همراه رزمندگان دیگر همچون شهید توانا و شهید كریم مسافری و دیگران, حماسه سوسنگرد را با دستان خالی و ابتدایی ترین سلاحها در مقابل متجاوزین مسلح به انئاع سلاحها را به وجود آوردند.
در حمله های محدودی مانند حمله 29 اسفند ماه 1359 و 31 اردیبهشت 1360 در سوسنگرد شركت نمود.ا و مسئول مخابرات این محدوده بود . در این میان آنچه همه را به شگفتی وا میداشت فكر و كاردانی سعید بود . با اینكه هیچ تجربه قبلی نداشت ، ارتباطی برقرار كرده بود كه در اثر آن مسئولین مخابرات جنوب مدتها دست از سعید بر نمی داشتند و اصرار داشتند كه در مخابرات باشد . پس از آن سعید برای مرخصی به تبریز آمد ولی موقع بازگشت مسئولین اجازه ندادند و حدود 2 ماه اورا در تبریز نگه داشتند اما عشق و شور حسینی نگذاشت كه بیش از آن او را نگه دارند و دوباره به جبهه رفت.او این بار به جبهه مریوان در غرب کشور رفت. در آن موقع سپاه می خواست یك سری عملیات برون مرزی در داخل خاك عراق انجام دهد تا آن مناطق را نا امن کند و از چند جهت ضربه هایی به دشمن وارد گردد این كار بسیار مشكل بود و زحمات فراوانی به دنبال داشت .
سعید تمامی این مشكلات را به جان خرید و برای انجام این مأموریت خود را آماده ساخت و در اثر شجاعت و لیاقتی كه داشت فرمانده عملیات برون مرزی سپاه در مریوان شد و مأموریت های خوبی انجام داد . از جمله در حمله به جاده تداركاتی پادگان سید صادق و حلبچه عراق تعدادی از نیروهای دشمن را به هلاكت رساند و به قسمتی از پادگان سید صادق عراق نیز حمله كرده بود
سعید می گوید:
"در این عملیات با آرپی جی 7 به داخل اتاقهای سازمان امنیت حلبچه زدیم و فرار كردیم. بعد از سه ماه و نیم به پادگان خود بازگشته و پس از ده روز مرخصی دوباره همراه عده ای از برادران در تاریخ 12/9/1361 به جبهه های جنوب اعزام شدیم. این در حالی بود كه از حمله پیروزمندانه طریق القدس 4 روز گذشته بود و عملیات ادامه داشت ."
سعید با پافشاری فراوان ، به دلیل اینكه مدتی در مخابرات نبوده است ، اجازه گرفت كه در قسمت عملیات خدمت نماید . به دلیل لیاقت قابل توجهی كه داشت معاون دوم فرمانده گردان امام سجاد ( ع) شد . بعد از آن برای شركت در عملیات فتح المبین به شوش رفت و در این عملیات شركت نمود . پس از اتمام حمله و تثبیت مواضع گرفته شده كه همه نیروها به مرخصی رفته بودند ، سعید به خاطر احساس مسئولیت وعلاقه فراوانی كه به جنگ داشت در منطقه ماند. می گفت: "برویم و طریقه پدافند در تپه های ماهور و كوهستانی را یاد بگیریم تا در عملیات كوهستانی در آینده استفاده كرده و تمامی نقاط اشغالی را از دست متجاوزین خارج سازیم."
در این زمان دوباره از ستاد عملیات جنوب ، یا همان قرارگاه کربلا, برای شناسائی عملیات بیت المقدس ,به اوحكمی دادند و بازهم مأموریت او در سوسنگرد بود . سعید برای شناسایی این مناطق سر از پا نمی شناخت و شب و روز در فعالیت بود . دوست همرزمش مولوی میگوید: "یادم می آید برای شناسایی پشت دشمن لازم بود از آبهای هورالعظیم بگذریم . برای عبور از هور باید با قایق می رفتیم و چون شناسایی بود و نباید سر و صدا میشد حدود 3 یا 4 كیلومتر راه را با قایقی كه پارو میزدیم رفتیم.
این شناسایی پس از 4 شبانه روز نتیجه خوبی داد و در طرح مانور عملیات نیز نقش تعیین کننده داشت.
در عملیات بیت المقدس در تیپ عاشورا باهم بودیم و چون درآن موقع تیپ پس از مرحله اول به صورت احتیاط در آمد ، از فرمانده تیپ اجازه گرفتیم و برای شركت در عملیات بعدی در تیپهایی مانند المهدی و كربلا شركت كردیم . در مرحله سوم عملیات كه آزاد سازی خرمشهر بود ، در حین عملیات با موتور میرفتیم كه گلوله های توپ و تانك از هر طرف به زمین می خورد و هر آن احتمال داشت مجروح شویم. سعید در پوست خود نمی گنجید و هر لحظه خدا را شكر می كرد. به شوخی می گفت: اگر این بار نیز سالم به تبریز برویم می گویند چرا اینها زخمی نمی شوند در حین صحبت گلوله توپی در چند متری به زمین خورد و دیدم سعید مجروح شده است. با اینكه مجروح بود جهت ادامه مأموریت راه را ادامه دادیم و پس از اتمام مأموریت تركشی را كه از ناحیه پا به ایشان اصابت كرده بود در آوردند."

بعد از 4 روز استراحت دوباره فعالیت خود را در منطقه عملیاتی ادامه داد . در عملیات مسلم بن عقیل و عملیات والفجر 1 معاون فرمانده مخابرات لشگر عاشورا بود. در عملیات والفجریك از ناحیه سینه مجروح شد اما پس از مداوای اولیه با اصرار و پا فشاری در محور یك لشگر مشغول خدمت شد . در عملیات والفجر 4 نیز حضور داشت.
او شبها برای شناسایی به مواضع عراقی ها میرفت وبا اطلاعات ارزشمندی بر می گشت.
در این عملیات منطقه هنوز پاكسازی نشده بود و تپه ای كه قرار بود از زیر آن خاكریز زده شود ,در دست دشمن بود. سعید برای گرفتن آن تپه با تعدادی نیروی عملیات می كند و خودش نیز از ناحیه بازو مجروح می شود . به خاطر اینكه هنوز مأموریتش تمام نشده بود علیرغم اصرار شدید دوستانش به عقب بر نمی گردد وبا آن حال مأموریت را ادامه می دهد . ساعت 5/5 یا 6 صبح در وضعی بوده كه بازویش را بسته و قادر به حركت دادن آن نبوده است . مولوی ,یکی از همرزمان اوهر قدر اصرار میكند كه برگردد پاسخ می دهد كه تو خود مأموریت دیگری داری و باید به آن برسی ، من خودم باید این مأموریت را تمام كنم .اوسرانجام در مرحله دوم عملیات والفجر 4 ساعت7 صبح با تركش دیگری شربت شهادت می نوشد.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید




وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد وسپاس فراوان خدای مستضعفین را که یکبار دیگر عنایتی بزرگ برایم کرد تا بتوانم انشا الله در عملیاتی که در حال انجام شدن می باشد شرکت کنم و بقول امام کبیرمان بتوانم از این نعمت بزرگ الهی که همانا نبرد با کفار و دشمنان اسلام و مسلمین است بهره مند شوم تا با این عمل خود و دیگر همرزمانم بتوانیم سرزمین پر خون کربلا و به دنبال آن سرزمین مقدس قدس و کعبه را از دست نوکران آمریکا و شوروی و دیگر جهانخواران خارج و به آغوش گرم اسلام و مسلمین برگردانیم.
سلام و درود فراوان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران امام خمینی که در سایه رهبری های الهام گرفته از وحی الهی پرچم خونین اسلام را در دست گرفته و ندای اشهد ان لا اله الا الله و محمد رسول الله (ص)را بر تمام جهان سر می دهد و سلام و درود بر ملت قهرمان و مومن ایران که در زیر سایه رهبری های پیامبر گونه امام بزرگوار انقلاب اسلامی را در کشور خود تحقق بخشیدند و سعی در صدور و جهانی کردن این انقلاب عظیم اسلامی می کنند.
سلام بر شما پدر و مادر عزیزم که همیشه در تربیت من کوشش کرده اید و از انحراف من به راههای غیر مکتبی جلوگیری کردیدو فرزندی مسلمان تقدیم انقلاب اسلامی دادید.حال که من توانستم قطره ای از شربت شهادت بنوشم و با اینکه خود را اصلا لایق نمی دانم در جوار شهیدان تاریخ قرار گیرم،به هیچ وجه ناراحت نباشید و مبادا که به خاطر من ذرّه ای گریه کنید و عوض گریه برایم کمک کنید و از خدا بخواهید که این شهادت مرا نیز قبول کند و گناهان مرا ببخشد و تنها تقاضای عاجزانه ای که از شما و دیگر نزدیکان دارم و امیدوارم جداً به آن عمل شود این است که نه تنها به خاطر اینکه شهیدی داده اید از اسلام و انقلاب طلبکار نشوید بلکه خود را بدهکار و مدیون انقلاب و جمهوری اسلامی بدانید زیرا که فرزندتان توانسته است به بزرگترین آ‎رزوی زندگانیش که همانا شهادت است برسد.
از برادرم حسین و خواهرم می خواهم که اگر خواسته باشید روح مرا شاد کنید همیشه در راه مستقیم الله حرکت کنید و در تمام طول زندگانی تابع ولایت فقیه باشید.
در خاتمه از تمامی نزدیکان و مخصوصاً برادران پاسدار خداحافظی می کنم و امیدوارم که همگی مرا حلال کنید تا مقداری از بار سنگین گناهانم سبکتر شود .
مقداری پول دارم که آنها را برای کمک به دولت جمهوری اسلامی که سعی و تلاش فراوان جهت برقراری این جمهوری دارند بدهید و کتابهایم را اگر برادر و یا خواهرم استفاده نکنند به کتابخانه سپاه بدهید و اسلحه کلتی که دارم متعلق به بیت المال است که به سپاه دهید تا در هر کدام از هسته های مقاومت صلاح باشد مورد استفاده قرار گیرد.
والسلام. خدایا خدایا ترا به جان مهدی تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. سعید فقیه نوبری



خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده وهمرزمان شهید
انگار كوهها بر شانه‏ام نشسته است. حالى مثل حیرت مرا در خود گرفته است یعنى دیگر سعید را نخواهم دید؟ یعنى سعید رفته است؟ یعنى سعید شهید شده است؟ ولى اینجا، این خانه قدیمى پر از رایحه سعید است، اینجا شمیم شهدا موج مى‏زند.
اكنون سعید آرام و بى‏صدا در تابوت آرمیده است و شهیدان دیگرى نیز همراه با سعید باز آمده‏اند. تابوت‏ها روى هم چیده شده است. سعید را صدها بار دیده‏ام. صدها خاطره از سعید دارم، از زمان تحصیل، از روزهاى پرآشوب انقلاب، از روزهاى پر خطرى كه سعید اعلامیه‏ها و نوارهاى امام را پخش مى‏كرد، از شهر، از سال 57 ... سالى كه گروهك‏هاى راست و چپ با تبلیغات رنگارنگ خود )دبیرستان مهر(را آلوده مى‏كردند و سعید بود كه بچه‏هاى حزب‏اللَّه را جمع كرد و )انجمن اسلامى( دایر شد و به بركت همین انجمن اسلامى بود كه وقتى گروهك‏ها دبیرستان‏هاى دیگر را به تعطیلى كشاندند، دبیرستان مهر همچنان آغوش خود را به روى طالبان علم و ایمان گشوده بود... سعید را صدها بار دیده‏ام و اكنون حسرتى غریب در سینه‏ام موج مى‏زند: دیدى سعید! حتى نتوانستم براى آخرین بار ببینمت، حتى نتوانستم از تو خداحافظى كنم سعید!..
دیگر سعید هم چندان براى خداحافظى وقعى نمى‏نهاد. وقتى به جبهه مى‏رفت طورى خداحافظى مى‏كرد كه انگار جاى نزدیكى مى‏رود. دیگر ما هم به سفرهاى سعید عادت كرده بودیم. جبهه رفتنش براى ما عادى شده بود. از هنگام تأسیس سپاه، سعید پاسدار شده بود و از زمان آغاز جنگ پیوسته به جبهه مى‏رفت. در اسفند ماه 1359، بیست سالگى‏اش با حماسه‏هاى سوسنگرد در آمیخت و از آن پس تا لحظه شهادت میدان نبرد را رها نكرد؛ در مسؤولیت عملیات‏هاى برون مرزى سپاه مریوان تا )سید صادق( و )حلبچه( عراق پیش رفت، در عملیات طریق‏القدس به عنوان معاون گردان امام سجاد حماسه‏ها آفرید، حماسه‏هایى كه تا فتح‏المبین، بیت‏المقدس، مسلم‏بن عقیل، والفجر 1 و والفجر 4 امتداد یافت...
این بار عازم جبهه است، حالى دیگر دارد، در نگاه معصومش اسرارى نهفته است كه هنوز براى ما مكشوف نیست. از همه خداحافظى مى‏كند و باز هم سخنانى را كه در موقع اعزام به جبهه مى‏گفت،
تكرار مى‏كند: خود را بدهكار و مدیون انقلاب و جمهورى اسلامى بدانید، انقلاب را حفظ كنید و پیرو خط امام باشید...
اكنون سعید بازگشته است، یعنى سعید را باز آورده‏اند. چرا كه او ماندن در جبهه را بر هر جاى دیگر ترجیح مى‏داد، چه اشتیاقى داشت به جهاد، به ستیز مستمر...
مى‏دانست كه عملیاتى بزرگ انجام خواهد شد، به هر عذر و بهانه‏اى بود،)مخابرات( را رها كرده و از سوسنگرد به شوش آمده بود تا در عملیات شركت كند.
فتح‏المبین آغاز شد. قرار بود گردان ما از عقبه دشمن عمل كند، پس از ساعت‏ها پیاده‏روى نبرد را از )میش‏داغ( شروع كردیم. شب تا صبح جنگیدیم، صبحى كه براى ما صبح دیگرى بود. دشمن روى بر هزیمت داشت و منطقه در تسلط ما بود. همراه با سعید وارد سنگرى شدیم كه سنگر فرماندهى عراقى‏ها بود. در گوشه و كنار سنگر انواع و اقسام ابزار و وسایل به چشم مى‏خورد. در گوشه‏اى تعدادى كتاب روى هم ریخته بود. سعید به طرف كتاب‏ها رفت. از میان كتاب‏هاى غبار گرفته‏اى كه معلوم بود هرگز كسى لاى آنها را نگشوده یكى را برداشت و به من داد. كتاب دعا بود... هنوز هم وقتى آن كتاب را وا مى‏كنم، یاد سعید در دلم جان مى‏گیرد.
وقتى عملیات فتح‏المبین با پیروزى به پایان رسید، اغلب نیروها عازم مرخصى شدند.