تبلیغات
yasinhoseini - شهید محمد قنبرلو
شهید محمد قنبرلو
فرمانده محور عملیاتی لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
سال 1336 ه ش در روستای قریس از توابع شهرستان خوی به دنیا آمد .مادر وپدرش از ابتدای كودكی سعی در تعلیم و تربیت اسلامی وی نمودند.
محمد از هشت سالگی روزه می گرفت و این نشانه علاقه او به فرایض دینی بود. مادرش می گوید:
او را به مدرسه بردیم و در آنجا به درس مشغول شد. معمولا در درس‌هایش شاگرد ممتاز بود. تا اینكه انقلاب شروع شد. دیگر درس و خانواده را ترك كرد و در داخل با ضد انقلاب‌ها می‌جنگید و تبلیغات اسلامی می‌كرد.
بین سال‌های 1355 و 1356 در بازار ملا حسن كار می‌كرد و فردی با ایمان و فداكار بود. حتی به صاحب مغازه توصیه می‌كرد كه اجناس خود را ارزان بفروشد تا افراد فقیر نیز بتوانند خرید كنند.
پس از پیروزی انقلاب و تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی وارد سپاه شد و از آن به بعد خود را وقف جبهه‌های اسلام نمود و در این راه مسوولیت‌های مختلفی را به عهده گرفت.
در سال 1358 با هم در یك گروه برای سركوب اشرار ماموریت داشتیم. ایشان برای این عملیات برنامه ریزی می‌كرد. او حتی در سخت‌ترین شرایط خوشرو بود. در سال 59 به خاطر درایت، لیاقت و شجاعت او، به عنوان فرمانده عملیات پیرانشهر برگزیده شد.
شهید قنبرلو به خاطر همین لیاقت‌های ویژه و اخلاص و فداكاری سمت‌های مختلفی را تجربه نمودند از جمله:
فرمانده واحد عملیات سپاه خوی، فرمانده واحد عملیات سپاه ارومیه، فرمانده واحد عملیات سپاه میاندوآب، قائم مقام سپاه سلماس.
محمد در سال 1360 ازدواج می‌كند و اهداف خود را برای همسرش شرح می‌دهد تا او هم در ثواب اعمالش شریك باشد.
در 12 اردیبهشت ماه سال 1360 طی مراسمی ساده و دور از هرگونه تجملات و تشریفات با توافق و تفاهم طرفین به عقد هم در آمدیم. ایشان در همان ابتدا شرایطی را مطرح نمودند كه من هم با جان و دل آنها را پذیرفتم. ایشان گفتند: من سرباز اسلام و امام زمان (عج) هستم و پیرو مكتبی هستم كه پیامبر بزرگوارم پیرو همان مكتب بود.
من پیرو راه حسینم. حسینی كه علی اكبر و علی اصغر خود را نیز در كربلا به خاطر حاكمیت و عدالت خداوند قربانی كرد. شما بدانید كه با چه كسی ازدواج می‌كنید. با كسی كه حاضر است به خاطر اسلام و انقلاب از همه چیزش بگذرد.
شهید محمد قنبرلو كه به خاطر انقلاب درس و مشق را رها كرده بود به حكم همان وظیفه با وجود مشكلات فراوانی كه برایش بود تلاش نموده و در سال 63 موفق به اخذ دیپلم می‌شود. پشتكار و اهتمام او به مطالعه آنچنان بود كه در محور فاو با آن وضعیت مطالعه می‌كرد.
با وجود گرمای سوزان دریاچه نمك كه عرق از نوك خودكار كاغذ را خیس می‌كرد فقط با یك ماه مطالعه شهید محمد قنبرلو توانست با رتبه 530 در سال 1365 از رشته حسابداری دانشگاه تهران قبول شد.
او همیشه می‌گفت: ما باید به تمامی كوردلان ثابت كنیم كه ما می‌توانیم هم درس بخوانیم و در دانشگاه قبول شویم و هم در جبهه حضور فعال داشته باشیم. مهم عمل به تكلیف شرعی و اطاعت كامل از فرمایشات امام امت می‌باشد.
شهید در كمك به نیازمندان و مستمندان كوشا بود و برای این كار تلاش می‌نمود. این امر هم در پیرانشهر مشهود بود و هم در هر جایی كه حضور داشت.
روزی وقتی از كنار دهلاویه می‌گذشتند روستایی در آنجا بود كه ساختمان‌هایش ریخته بود و مردمش در چادر زندگی می‌كردند. شهید می‌گوید ماشین را نگه دارند. پشت تویوتا مقداری نان و غذا بود. تا می‌ایستد، بچه‌ها دور ماشین حلقه می‌زنند.
محمد قنبرلو به آنها می‌گوید بروند ظرف غذا بیاورند. بعد تمام نان و غذا را بین آنها تقسیم می‌كند. وقتی می‌خواهند حركت كنند، می‌بیند دختر بچه‌ای برای بردن غذا می‌آید. در داشبرد ماشین را باز می‌كند. تعدادی میوه مانده بود كه آنها را هم به دختر می‌دهد و بعد رو به سوی آسمان می‌كند و می‌گوید: خدایا شاهد باش كه ما هرچه داشتیم دادیم.
روزهای شهید این گونه می‌گذشت و شب‌ها به آرامی به گوشه‌ای می‌خزید و بساط نماز شب را پهن می‌نمود و به راز و نیاز با خدای خویش می‌پرداخت.
در عملیات بدر فرماندهی گردان بدر را به عهده می‌گیرد و تا آخرین لحظه در كنار شهید مهدی باكری می‌جنگد.
شهید محمد قنبرلو همیشه و همه جا از آقا مهدی صحبت می‌كرد. او می‌فرمود در عملیات بدر در كنار رودخانه دجله مشغول نبرد با دشمن بعثی بودیم كه آقا مهدی مجروح و سپس در روی زانوی من شهید شد. با چند نفر پیكر مطهرش را به قایقی انتقال دادیم تا به عقب خط بكشیم.
ولی مزدوران بعثی قایق حامل شهید را مورد هدف قرار داده و پیكر شهید به اقیانوس‌ها پیوست. همیشه تكیه كلامش این بود كه بعد از مهدی زنده ماندن ارزش ندارد و باید شهید شد و پیش مهدی عزیز رفت.
عملیات‌ كربلای 4 و 5 هم می‌گذرد و در هر كدام از این‌ها با تدبیر این فرمانده شجاع، خاطراتی ماندگار به جای می‌ماند. عملیات كربلای 8 نزدیك است و این بار شهید قنبرلو خانواده خود را نیز به منطقه می‌آورد. همسرش می‌گوید: وقتی با هم به دزفول می‌آمدیم صحبت‌هایی می‌كرد كه رنگ و بوی شهادت می‌داد.
منطقه عملیاتی لشكر در كربلای 8، یك منطقه كوچكی بود و دشمن پاتك شدیدی داشت. شهید قنبرلو مقاومت عجیبی می‌كرد. حالات نیرو از زبان فرمانده شنیدنی است.
شهید قنبرلو واقعا یك فرمانده مهربان و نمونه بودند هر موقعی كه ما اصرار می‌كردیم كه شما نبایستی به خط بروید به شما احتیاج است، ناراحت می شد. در عملیات كربلای 8 كه فشار دشمن زیاد بود برادر عزیز گردان‌ها را ادغام كردند و به خط رفتند.
از بی سیم كه صحبت می‌كردم، شور و شوق عجیبی داشت و تكرار می‌كرد برادران حیدر، صفدر ... در واقع خود را آماده كرده بود كه پر بزند. قبل از رفتن نیز غسل شهادت كرده و نماز خواند.
نحوه شهادت محمد قنبرلو را یكی از نیروهایش این چنین نقل می‌كند:
حدود ساعت 9 صبح مورخه 22/1/66 یك تركش از ناحیه پشت سر اصابت كرد و در همان لحظه نوری صورت برادر عزیز را پوشاند كه ما قادر نشدیم جلو برویم. من متوجه شدم لب‌هایش تكان می‌خورد. خود را نزدیك كرده و گوشم را به جلوی دهانش بردم. می‌گفت مقاومت كنید، با من كاری نداشته باشید و جلو بروید.
منبع:"فرهنگنامه جاودانه های تاریخ(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان غربی)"نوشته ی یعقوب توکلی،نشر شاهد،تهران-1382




وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
و قاتلوهم حتی لا تكون فتنه
با سلام و درود برامام زمان (عج) و امام امت و همه خدمتگزاران دین و قرآن و با آرزوی پیروزی نهائی قوای همیشه پیروز اسلام بركفر جهانی.
خدایا با بارسنگین گناه می دانم كه لیاقت شهید شدن را ندارم و خوف آن دارم كه با این همه فشارها و مشكلات دنیا عاقبت قبولم نكنی و درپیشگاه رسول خدا و ائمه اطهار وشهداء شرمنده شوم ولی ناامید از رحمت تونیستم و تورا به عزت و جلالت و به مظلومیت علی و فاطمه(س) قسم، عاقبت امرم را با شهادت در راهت ختم به خیربگردان ، عزیزان هرچه خواستم و تلاش كردم در این نوشته از وظیفه بگویم عاجز ماندم و تنها به گوشه ای از آنچه كه دوستان و عاشقان خدا یعنی شهداء گفته اند اشاره ای می كنم وبس.
برادران و خواهران مسلمان ما در مقطعی از تاریخ قرار گرفته ایم كه با عنایت و توجه خاص خداوند تبارك و تعالی, اسلام عزیز و قرآن كریم حجابها دركنار زده و موانع و سدها را درهم شكسته و بتها و بتخانه ها را درهم می كوبد . انجام این مأموریت سخت است و درانجام آن میان آتش باید رفت و درخون شنا كرد، امااجرای فرمان خداوند متعال شیرین است.
و ابراهیم مكلف به اجرای آن است و اسماعیلیها هم باید عاشقانه آمادة قربانی درقربانگاه خود شوند و این امتحان سختی است و قبول شدن درآن به علم است و نه ثروت و مقام بلكه بریدن از علایق دنیوی و پرداختن به وجهاد اكبر و اصغر است. عزیزان ,بزرگان وروحانیت معظم اسلام ,و ای كسانیكه درمقابل این همه خونهای به نا حق ریخته شده احساس مسئولیت می كنید ,دراین شرایط اسلام عزیز حساس ترین لحظات تاریخ خود را پشت سرمی گذارد و تمامی ایمان درمقابل تمامی كفر قرارگرفته است و دراین مبارزه نابرابر پیامبراسلام (ص) و ائمه طاهرین نظاره گر نبرد بی امان و مقاومت بی دریغ شما هستند و بدین جهت امام امت, ندای هل من ناصر ینصرنی سرمی دهد و تكلیف همه را روشن می سازد. چطور می توان ساكت نشست درحالیكه دل امام عزیزمان از دست طلحه و زبیرها و عافیت طلبان به درد می آید و با امت همیشه بیدار اسلام درد دل می كند و آنان را به كمك اسلام می طلبد .چطور ممكن است انسان شاهد شهادت و سوختن پیكر مطهر باكریها باشد و خود گوشه ای بنشیند و در پی مقام و زندگی و رفاه باشد.
عزیزان اسلام و ای كسانیكه بعد از تولد اولین پیامی كه به گوشتان خوانده اند الله اكبر و لا اله الا الله بوده ,به یاری اسلام بشتابید و با آتش سلاحتان بردهان صلح طلبان و عافیت طلبان بكوبید و ذلت خواری را برآنان بگذارید و عزت و شرف و لقاءاله را خود انتخاب كنید.بدانید كه دراین لحظات سرنوشت ساز كوچكترین غفلت و بی تفاوتی، مساوی با شكست اسلام است و آن روز، روز مرگ ماست و خشم و غضب خداوند قهار پاداش ما. امید است ان شاء ا... تعالی با ایثار و فداكاری دلیرمردان سپاه اسلام, امدادهای غیبی و توجهات خاص خداوندی همچنان شامل حال انقلاب اسلامی باشد.
برادران پاسدار و ای پرچمداران نبرد حق علیه باطل ,با گامهای استوار و با توكل هرچه بیشتر بر دشمن بتازید و در بیعت خود با امام ثابت قدم باشید و دراجرای فرامین امام اولین كسان شما باشید و همچنان دربرابر توطئه های شرق و غرب سپرباشید و بدانید شما بهترین كسان برای پاسداری از انقلاب اسلامی هستید.
پدر و مادر مهربانم، سلام برشما، سلام بر بزرگی ها و محبت ها و مشقتهای شما، بدانید كه عالم همه درمحضر خداست و همه از آن اویند و به سوی او رجعت خواهندكرد اما بعضی ها توشه ای به دست دارند و بعضی با دست خالی می روند. عده ای به لقاء ا... می رسند و عده ای دیگر به اسفل السافلین سقوط می كنند, به هر ترتیب همه باید بروند. اما چه بهتر از این كه در راه بروند. عزیزانم با اینكه در دوران كودكی به علت نادانی و در دوران بلوغ به جهت مقتضیات زمان و اصلی بودن جنگ نتوانستم به شما خدمتی بكنم و همیشه موجبات ناراحتی شما را فراهم كرده ام عذر می خواهم و امیدوارم مرا حلال كنید.
پدر و مادرگرامی خدای را شكر كنید كه تنها یك پسر داشتید و آن را در راه خدا و برای حفظ دین قربانی دادید و این افتخار بزرگی است برای شما.
خواهران عزیز، قوی باشید و درمقابل دشمنان اسلام همانند شیر بغرید و به زینب كبری شیرزن كربلا اقتدا كنید و همیشه و درهمه حال با حجاب باشید و ارتباط خود را با خدا قوی كنید، به نماز و سایر واجبات و مستحبات بیشتراهمیت بدهید كه سعادت شماست. اما همسرم, راضی به رضای خدا باشید و برخداوند متعال توكل كنید و باصبر و بردباری به جنگ مشكلات و ناملایمات بروید و سرگذشت و زندگی توأم با مشكلات طاقت فرسای اولیاء خدا را مطالعه كنید و بدانید كه خداوند متعال دوست دارد بندگان خوب خود را در كوره آتش مشكلات آبدیده كند و پاك به حضور بپذیرد . شما نیز سعی كنید بنده خوبی برای خداوند تبارك و تعالی باشید ان شاء ا... امیدوارم مرا حلال كنید ,نتوانستم درجهت رفاه شما كاری انجام دهم.
اما مطلب مهم در رابطه با ثمرة ازدواجمان یعنی علی و حسین است كه نگرانی من از جانب آنها است، آنهم بعد تربیتی و انسانی فرزندانمان هست كه با توكل برخدای متعال بكوشید تا آنان را تربیت الهی بكنید. باید احكام اسلام و محبت چهارده معصوم علیه السلام در سلولهای بدن آنها نفوذ كند و از كودكی با قرآن و مسائل شرعی آشنا شوند و قرآن را خوب یاد بگیرند و به مساجد بیشتر بروند و در دعاها شركت كنند كه سعادت آنها دراین است. درادامه تحصیل علی و حسین بكوشید و تا می توانند ادامه تحصیل دهند. در مصاحبت ها و دوستان آنها دقت كنید كه با افراد ناباب معاشرتی نداشته باشند، امیدوارم كه علی و حسین شیعه و روهرو راستین حضرت علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام باشند. ان شاءا... .
از تمامی دوستان و فامیل و كسانیكه برگردن حقیر حق دارند طلب عفو می كنم و توفیق همگان را درخدمت به اسلام و قرآن از خداوند متعال مسئلت دارم.
به امید فتح كربلا و قدس به دست توانمد سپاه اسلام.
بنده گنهكار خدا محمدقنبرلو 18/1/65



خاطرات

پدر شهید:
محمد از همان دوران كودكی نسبت به مسایل نماز و روزه واجبات و مستحبات علاقه فراوانی داشت و به آنها عمل می نمود. از 8 سالگی روزه می گرفت و به مساجد می رفت. اخلاق بسیار نیكویی داشت و هیچكس را از خود نمی رنجاند و طوری رفتار می نمود كه همه از او راضی می شدند. وقتی كه به سن تحصیل رسید او را به مدرسه فرستادیم معمولاً در درسهایش نیز شاگرد ممتاز می شد و معلمانش همیشه از اخلاق و درس وی تعریف و تمجید می كردند تا اینكه انقلاب شروع شد. دراین هنگام او دراجتماعات مذهبی شركت می كرد. و تبلیغات اسلامی می كرد و من نه فقط مانع كار او نمی شدم بلكه به او افتخار می كردم. او علاقه شدیدی به امام خمینی (ره) داشت و همیشه شیفته سخنان و مطالب مربوط به اوبود. تا اینكه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید بعد از پیروزی انقلاب اسلامی به محض تشكیل سپاه به عضویت سپاه درآمد.

حاتمی از دوستان شهید:

در سال 1355 و 1356 بااین برادر شهید در بازار ملاحسن با هم كار می كردیم, او فردی با ایمان، فداكار و درستكار بود . در مغازه ای كه كار می كردیم به درستكاری و متدینی شهرت داشت و همه او را دوست می داشتند. او همیشه برای ما از نماز و روزه و مسایل اخلاقی صحبت می كرد. درمدرسه هم تمام همكلاسیها از وی درس اخلاق می آموختند و الگویی برای ما كه هم سن و سال او بودیم به حساب می آمد. او همیشه با صاحب مغازه بحث می كرد و می فرمود: حاجی سعی كن ارزان بفروش تا مردم فقیر هم بتوانند بخرند. با اوج گیری مبارزات انقلاب اسلامی كه كلاس راهنمائی را تمام كرداز مغازه بیرون آمد و شروع به فعالیت های انقلاب كرد. تا اینكه انقلاب اسلامی پیروز شد و وارد سپاه شد او هركدام از دوستانش را می دید با آنها صحبت می كرد و آنها را تشویق می كرد كه بروید دریكی از نهادها خدمت كنید به بینوایان و مستضعفان كمك می كرد و جوانها را برای رفتن به پایگاههای مقاومت تشویق می كرد و اگربعضی از مسایل دینی را نمی دانستند تشویق می كرد كه به مساجد بروند و درمراسم و اجتماعات مذهبی شركت نمایند.

یعقوب صمد لوئی :

با این شهید عزیز كه در اوایل تشكیل سپاه خوی با هم آشنا شدیم .در سال 1358 در یك گروه در مأموریتها بودیم و درعملیات قطور برای سركوب اشرار شركت داشتیم . ایشان با شجاعت برای این عملیات برنامه ریزی می كردند .او حتی در سخت ترین موقع خوشرو بودند. از اوایل سال 1359 با توجه به درایت و لیاقت و شجاعت, این شهید بزرگوار به عنوان فرمانده عملیات پیرانشهر برگزیده شدند. درمدت خدمت دراین مسئولیت مأموریتهای محوله را با رشادت به انجام می رساند ,او درسخنرانی هایش به نیروهای تحت امرش آنها را به خلوص نیت، شركت درنماز جماعت و دعاها و ترس از خدا دعوت می كرد.

قربان ذوالفقاری:

اینجانب با سردار شهید محمد قنبرلو درپیرانشهر آشنا شدم. اویكروز در موقع درگیری شهر در پیرانشهر با روحیه شاد و مقاوم نیروها را سازماندهی می كرد و خودش با نیروهای اشرار به مقابله می پرداخت . برخوردی صمیمانه و دوستانه با برادران بسیجی و سپاهی داشت. درانجام عملیات قبل از همه عمل می کرد و درمسایل مالی و دنیوی آخرهمه. در تقسیم غذا بین نیروها بعد از همه غذا می گرفت و صبر می كرد تا به همه غذا برسد، درشهر افرادی بی سرپرست زیادی بودند كه نمی توانستند غذا برای خودشان تهیه كنند و جلو سپاه جمع می شدند. این شهید بزرگوارفرمود برادر قربان طوری غذا تقسیم كن كه به این بی سرپرستان هم غذا برسد و اول از همه غذای اینها را بده و من هم طبق دستور او عمل می كردم .یكی از روزها با توجه به اینكه تعداد افراد بی سرپرست زیاد بود به عده ای از آنها غذا نرسید. من متوجه شدم آقا محمد درگوشه ای نشسته و فكر می كند. سوال كردم چرااینقدر به فكر فرورفته ای؟ فرمودند چرا باید در كشور اسلامی اینطور باشد كه عده ای گرسنه و بدون غذا بمانند و باید اداره ای تشكیل شود كه به وضع این بی سرپرستان رسیدگی كند.

بهرام مرندی:

بنده با برادر قنبرلو از تاریخ 1/7/59 آشنا شدم و دراكثر عملیات و درگیریهای پیرانشهر با هم بودیم. او مرد عمل بود و عاشق امام وشهادت. همیشه كارهایش را به خاطر خدا انجام می داد. فرماندهی برایش مفهومی نداشت و درمقابل كمبودها و مشكلات چون كوه استوار بود. بردبار بود و رزمندگان را درمقابل كمبودها و مشكلات دلداری می داد. در سخنرانی هایش برادران رزمنده را به اطاعت از امام و ولایت سفارش می كرد و هر دستور برحسب وظیفه می دادند اول از همه خودش انجام می داد. همیشه می فرمودند ما به خاطر خدا و تكلیف جنگ می كنیم او خصوصیات فرماندهان صدراسلام را داشت و رفتار و كردار و اخلاص عملش برای ما الگو و سرمشق بود و همیشه به رزمندگان سفارش می كردند كه هرگز از روحانیت جدا نشوید.چون روحانیت پرچمدار اسلام هستند.»

همسر شهید:

ما در 12 اردیبهشت ماه 1360 طی مراسمی ساده و دوراز هرگونه تجملات و تشریفات با توافق و تفاهم طرفین به عقد هم درآمدیم .ایشان از همان دقایقی كه می خواستیم زندگی مشتركمان را شروع كنیم شرایطی را قبلاً مطرح كردند كه من هم با كمال میل آن را پذیرفتم. ایشان در این شرایط گفته بوند كه من سرباز اسلام و امام زمان(عج) هستم من پیرو مكتبی می باشم كه پیامبر بزرگوارم پیرو همان مكتب بود. من پیرو راه حسینم، حسینی كه علی اكبر و علی اصغر خود را نیز دركربلا به خاطر حاكمیت و عدالت خداوند قربانی كرد و دنباله روی آن نهضت، نهضتهای دیگری بود كه یكی از آنها همان انقلاب اسلامی بود كه درایران به رهبری امام خمینی وقوع پیوست وشما بایستی بدانید كه با كی ازدواج می كنید .با كسی كه به خاطر انقلاب و اسلام و امام آماده است ازهمه چیزش بگذرد و می خواهد به توفیق خدای بزرگ در جهت خط امام حركت كند و دراین راه هرگونه موانعی را اعم از پدرومادر و خواهروهمسر... كنارزده و سعی دارد رسالت و مسئولیتی كه شهدای گلگون كفن انقلاب با اهداء خون پاكشان بردوشش نهادند به نحو احسن انجام دهد و منتهای آرزویش پیروزی بردشمنان اسلام و درنهایت شهادت درراه خداست . از همان اوایل ازدواجمان به من درس شهامت و شهادت كه خود در مكتب مولایش آقا امام حسین(ع) آموخته بود ,می دادند و همواره برای من زندگی معصومین(ع) و همسران آنها علی الخصوص حضرت خدیجه و فاطمه و زینب (س) را می گفتند. از مصائبی كه ایشان مظلومانه در زندگی كشیده و رنجهایی را كه برده بودند داستانها نقل می كردند و به من سفارش می كردند كه بهترین و نزدیكترین بنده خدا نسبت به او همانا صبورترین و باتقواترین بندگان است.
ازدواج ما با مهریه ای كه یك جلد قرآن بود, بسیار ساده آغاز شد، من و او اعتقاد داشتیم زندگی كه با نام خدا و كتاب گرانقدر او آغاز شده باشد ، زندگی سازنده و خوبی برای طرفین خواهدبود چون ما هر دو مكلف بودیم با خاطره نام و كلام خدا و قرآن و زندگی را برای هم شیرین كنیم ولی ایشان همیشه در ادای وظیفه زناشوئی برمن پیشدستی می كردند و آنچنان مرا شرمنده می كردند كه عاجز از تلافی كردن از آن میشدم. همیشه اگر فرصتی برایشان باقی می ماند چه درجبهه و چه درسپاه و غیره به خانه می آمدند و ازحال ما جویا می شدند. همواره برایم اگر درجبهه ها بود نامه می نوشت و یا تلفن می كرد و سرآغاز نامه خود را همیشه با سلام به محضر آقا امام زمان(عج) و امام خمینی(ره) شروع می كرد. ایشان همیشه درنامه هایشان درس اخلاق برایم می گفتند. از زندگی پیامبران و مسلمانان صدراسلام می گفتند و مرا از مسائل روز آگاه می ساختند. همیشه تكیه كلامشان شهادت بود و هنگامیكه یكی از دوستانشان به شهادت می رسیدند خیلی ناراحت می شدند و حتی یك روزی به من گفتند كه من لیاقت شهادت را ندارم همه دوستان به به لقاء ا... پیوسته اند ولی من قبول نشده ام. از باكری می گفت، از چگونه سوختن پیكر پاك او ومن در مقابل این سخن وی گفتم كه نه، تو لیاقت شهید شدن را داری من لیاقت همسر شهید شدن را دارم.

حسین حاجی حسینلو:

درمورد ازدواج و تشكیل خانواده رزمندگان, برادر عزیز محمد به آنها می فرمود برادرانم درست كه ما و خانواده مان با ماندن درجبهه متحمل زحمات بیشماری می شویم ولی ثواب ها با آنان كه مجرد هستند خیلی فرق می كند باید مشكلات را تحمل كرد و ما باید حسین وار بجنگیم و خانواده های ما باید از حضرت زینب (س) درس مقاومت را یاد گرفته و پیروی كنند. ما باید به فرامین امام امت گوش كرده و عمل كنیم و درجبهه مانده و با كفار بجنگیم. محمد عاشق خانواده اش، پدرومادر، زن و فرزندان و خواهرهایش بود و همیشه برایشان فكر و دعا می كرد و تحمل آنها را از دوری خویش درك می كرد.

محمد لو :

ما با او طی چندین عملیات در مقابله با قاچاقچیان بودیم ,هم قاطع بود و هم خوش برخورد. برخوردهایش منطقی بود و دوست و دشمن را قانع می كرد. دریك از عملیات برعلیه قاچاقچی اسلحه و مهمات درمنطقه حصار و قطور با چهار، پنج نفر بودیم كه شب فرارسید به یكی از خانه های منطقه كه كردهای آنجا را می شناخت اهالی روستا با توجه به عادتشان كه دور افراد ناشناس جمع می شوند به منزل آمدند و تا ساعت 11 شب صحبت و گفتگو شد و سرساعت 11 شهید محمد به صاحب خانه فرمودند به اینها بگوئید بروند ما با هم كارداریم كه پس از رفتن آنها ما با صاحبخانه صحبت كردیم و بایك بلدچی به طرف حصار حركت كردیم. دربین راه بلدچی می ترسید و محمد با خنده به او می گفت نترس. درست نزدیكی های صبح به محل مورد نظر رسیدیم و او مأموریت هركس را مشخص كرد . ما پشت بام رفتیم تا سپیده دمید. وقت نماز صبح شد محمد به ما گفت كه بروید پائین و وضو گرفته و نمازهایتان را بخوانید . ما آمدیم پائین و تفنگها را به زمین گذاشته و نمازمان را خواندیم. پس از روشن شدن هوا به من فرمودند در را بزنم . من در را زدم , خانم منزل جواب داد كیست؟ گفتم: به شوهرت بگو بیرون بیاید. او گفت درخانه كسی نیست دراین موقع از پشت حیاط منزل صدای تیراندازی شنیدیم و متوجه شدیم كه قاچاقچی فراركرد. با درایت و تدبیری كه ایشان داشتند بدون كمترین مشكلی قاچاقچی را درحین فرار از منزل به دستگیر كردیم ,درموقع دستگیری او، ما با دستمال كمرش دستهایش را بستیم كه دراین هنگام محمد گفت: دستهایش را باز كنید و ما به عنوان مهمان آمده ایم و باخنده رویی با او صحبت كرد و به او می گفت: ما برای پیداكردن اسلحه و مهمات آمده ایم. قاچاقچی با اطمینان خاطر محلهای مهمات را برای ما نشان داد. او برتمامی امور اهمیت خاص قائل و برادران سپاهی را از نظر فنون جنگی، اخلاق و ایمان آموزش می دادند و تمامی برادرانی كه با او بودند و اكنون مسئولیتهای خطیری را در سپاه دارند و یا شهید شده اند. آنها در سخنانشان همیشه از اخلاص، بی ریایی و شجاعت و دوراندیشی او صحبت می كنند و سخنان او را همیشه با جان و دل قبول كرده و عمل می كردند. شهید قنبرلو مهارت خاصی در سازماندهی نیروها داشت و به تقویت روحیه و پشتیبانی نیروها اهمیت خاصی قائل بود.

یحیی گل صنملو :

من قبل از انقلاب كه كوچك بودم گاهی همراه با پدرم برای خرید به بازار می رفتیم .شهید قنبرلو در بازار ملاحسن كه دریكی از مغازه ها كار می كرد را دیده بودم و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی كه وارد سپاه شدم و ایشان را كه فرماندهی واحد عملیات را برعهده داشتند ,شناختم. او فردی مهربان بود ولی با آن مهربانی اش درتمام امورات و كارها قاطعیت فراوانی داشت . دریك عملیات در منطقه قطور كه تمام نیروهای سپاه و كمیته خوی ونیروهای گردان جندا... شركت داشتند. فرماندهی كل نیروها را این شهید بزرگوار برعهده داشتند .او با درایت عالی نیروها را سازماندهی كرد و اكثر مسئولیتها را به عهده برادرانی كه به جبهه رفته بودند سپرد و مسئولیت هرگروه را مشخص کرد .شب هنگام نیروها وارد عملیات شدند. او به افراد مامور تهیه و توزیع غذا فرمود: نان و پنیر و خرما، چای داغ را در ساعتهای 9 الی 10 صبح آماده كنید تا بین نیروها تقسیم كنیم . به سركشی و فرماندهی نیروها در تمام شب یك به یك ادامه داد و هرچند تا صبح نخوابیده بود ,به اینجانب فرمودند: غذاها را بردارند تا با ماشین بین نیروها توزیع كنیم و با روحیه ای شجاع و شاد هم به نیروها غذا می رسانید و هم برای آنها روحیه می داد.

خرازی :

شهید قنبرلو فرمانده واحد عملیات خوی بود كه من ایشان را شناختم .محمد فردی مؤمن و آگاه و شجاع و خیلی مقرراتی بود، كارها و دستوراتش بسیار سنجیده بود و حكم یا دستوری كه امضاء یا صادر می كرد غالباً بدون استثنا اجرا می شد چرا كه تمام جنبه های آن را مورد بررسی دقیق قرار می داد و بعد اقدام می کرد. درسال 1363 ایشان فرمانده گردان قدس در تیپ بیت المقدس بود ,علیرغم كار و مسئولیتهای مهمی كه درسپاه داشتند به تحصیل خود ادامه داد و درسال 1363 موفق به اخذ دیپلم گردید و خود را برای شركت در آزمون سراسری آماده كردند .

علی یوسفی :

اراده ای قوی داشت. در تیپ بیت المقدس بعد از آنكه نیروها از اردوگاه شهدا به مرخصی رفتند ,به من فرمود علی ما به مرخصی نمی رویم و برای كنكور مطالعه می كنیم او كتابهای كنكور را تهیه كرده بود و برای مطالعه برنامه ریزی كرده و فرمود از صبح تا پاسی از شب مطالعه خواهیم كرد و فقط موقع اذان به نماز جماعت خواهیم رفت و روزهای سه شنبه در دعای توسل و پنج شنبه دردعای كمیل شركت می كنیم, هرچند هوای اهواز بسیارگرم بود , كار او مرا به مطالعه علاقمند نمود و درهمان سال برنامه ریزی و پشت كارش سبب شد كه هر دو درآن سال دركنكور قبول شدیم ولی به علت ضرورت دفاع مقدس به دانشگاه نرفتیم. دریكی از روزهای سال 1363 كه درگردان قدس با هم بودیم پس از اتمام مرخصی در شهرستان خوی قرار شد برای اهواز بلیط تهیه كرده و برگردیم كه از طرف سپاه خوی اطلاع دادند كه یك دستگاه تویوتا وانت تیپ در سپاه است و آن را با خودتان ببرید. وضعیت موتوری ماشین مطلوب نبود و دارای ضمانت مسافرت نبود. با این وصف در سپاه خوی فقط سوئیچ تویوتا را تحویل ما دادند. محمد پس از صحبت با پارك موتوری سپاه خوی فرمودند خدایا با این وضع ماشین فقط به تو توكل می كنیم و از تو تقاضا داریم ما را در رساندن این بیت المال به تیپ بیت المقدس شرمنده و خجل نفرما. تویوتا ما را با آن وضعیت نامناسب تا اهواز برد و درست در درب دژبانی تیپ، تویوتا پنچر شد .
هوای گرم خوزستان در تیرماه 62 نفس انسان را می برد. قرار شد نیروهای گردان را برای بازدید به شهرستان سوسنگرد و دهلاویه و منطقه هویزه ببریم پس از بازدید نماز ظهر و عصر را در مسجد شهرستان ادا نمودیم و بعد رو به رزمندگان كرده وفرمود: برادران شماها با این سن و سال كمی كه دارید با ایمان وشجاعت خودتان صدام را به زانو درآورده اید ,نیت های خود را خالص كنید و به فرمان امام عزیز باشید كه انشاء ا... تعالی پیروزی نزدیك است.
روزی تصمیم گرفتم جایش را پیدا كنم. بعد از وضو گرفتن دنبالش كردم متوجه شدم او درحدود 200 متری مقر گردان درمحلی كه آشیانه خودرو بود نشسته و مشغول نماز شب است و زار زار گریه می كند و با خدای خود راز و نیاز می كند. هنگام اذان صبح برای نمازجماعت به مسجد آمد پس از نماز جماعت هنوز هواتاریك بود من در محوطه گردان كه قدم می زدم به كنارهمان آشیانه رسیدم چراغ قوه را درآورده و روشن كردم منظره ای در مقابل چشمانم مجسم گردید خدایا چه خبراست قطرات اشك گریه شهید قنبرلو كارتنی را كه به هنگام نمازشب در زیرش پهن كرده خیش كرده است درهمان جا من دو ركعت نماز شكر خواندم و عرض كردم: خدایا چقدر به من لطف داری كه ما را با این چنین افرادی همنشین و همرزم گردانیده ای.
مریضی و خستگی برایش مفهومی نداشت درسال 62 موقعیكه گردان قدس را در اردوگاه شهدا درهوای گرم تابستان به تیراندازی می بردم او سخت مریض شده و درچادر خوابیده بود و اینجانب گردان را به تیراندازی بردم. نزدیكیهای ظهر بود كه متوجه شدم با آن وضعیت مریضی به میدان تیرآمده است .پرسیدم: تو كه مریض هستی چرا آمدی؟ فرمودند: خواستم شما خسته نشوید. شهید قنبرلو یاور همرزمی شجاع برای شهید مهدی باكری بود و داغ شهادت مهدی در عملیات بدر او را تا لحظه شهادتش می سوزاند و در فراقش دائماً می گریست و از خداوند طلب شهادت می نمود چرا كه او دراین عملیات درحالتی غریبانه این فرمانده و غمخوارش را از دست داده بود و تا آخرین لحظه شهادتش با او همراه بود.

حسین حاجی حسینلو :

شهید محمد قنبرلو همیشه و همه جا از مهدی صحبت می كرد، او می فرمود در عملیات بدر دركنار رودخانه دجله با آقای مهدی مشغول نبرد با دشمن بعثی بودیم كه او مجروح شد و سپس درروی زانوی من شهید شد و به سوی معبودش شتافت . با چند نفر پیكر مطهر او را به قایق انتقال داده تا به عقب خط برگردانیم ,مزدوران بعثی با موشك آرپی جی قایق را مورد هدف قرارداده و درنتیجه قایق آتش گرفت و پیكر پاك آن شهید بزرگوار توسط رودخانه دجله به اقیانوسها پیوست و من با یك نفر دیگر از رودخانه شنا كرده و خود را به پیش نیروهای خودی رساندیم. شهید قنبرلو بعد از آن همیشه تكیه كلامش این بود كه بعد از مهدی زنده ماندن ارزش ندارد و باید شهید شد و پیش مهدی عزیز و سایر شهدا رفت.

محسن ایرانزاد :

نقش مهمی را درعملیات بدر ایفا كرد و تا آخرین لحظه با سردار مهدی باكری بود. شهید مهدی با توجه به شناختی كه از وی داشت گردان بدر را كه به فرماندهی آقای محمد بود برای آخرین مرحله عملیات نگه داشته بود و تا آخرین لحظه های شهادت مهدی باكری دركنار او جنگید و پس از شهادتش می خواست پیكر برادر مهدی را به عقب بیاورد كه قایق مورد هجوم گلوله آرپی جی دشمن بعثی قرار می گیرد .
در اوایل سال 1365گردان امام سجاد(ع) در لشكر عاشورا به فرماندهی این شهید بزرگوار تشكیل شد كه بلافاصله دوستان و علاقمندان او كه شیفته او بودند به دورش جمع شدند و گردانی با كادری بسیار قوی را تشكیل دادند. خصوصیات، مبارزات این شهید عزیز در سطح بالایی قرار داشت و با اندك مطالب و سخنان هرگز نمی توان او را شناساند .هرچه درباره اش بگوئیم كم گفته ایم, بنا به دستور فرماندهی لشكر 31 عاشورا مقرر شد گردان امام سجاد(ع) مأموریت نگهداری خط پدافندی شهر فاو عراق را كه در عملیات والفجر8 فتح گردیده بود ,به عهده گیرد. این فرمانده شهید پس از توجیه و آماده سازی نیروهای گردان طی سخنانی برادران را به اتكاء به خداوند متعال، انجام تكلیف الهی درجنگ و داشتن اخلاص عمل و اهمیت زیاد دادن به دعاها و نمازهای شب سفارش کرد. او با لباس بسیجی در خط پدافندی فاو جلو كارخانه نمك با نیروهایش به انجام مأموریت می پرداخت كه فرماندهی لشكر با توجه به شناختی كه از وی داشت مسئولیت محور لشكر را در فاو به وی می سپارند. ایشان درمدت حضورش در منطقه فاو در تمام ابعاد فعالیت داشت دربعد نظامی دارای مدیریتی قوی بود و لذا در تمامی موارد پیش بینی های لازم را می کرد. در بعد معنوی در هوای گرم همیشه مشغول دعا در نماز بود. او با آن همه كار زیادش با روحیه ای قوی به مطالعه كتابهای كنكور ادامه داد و با یك ماه مطالعه با آن حافظه قوی اش توانست با رتبه خوبی از دانشگاه قبول شد.

سید فتاح كبیری :

خود را وقف انقلاب و اسلام كرده بود و زمانیكه در خط پدافندی فاو جلوتر از كارخانه نمك ,گردان امام سجاد(ع) مأموریت خط را برعهده داشت , شاهد بودم هنگام نماز مغرب و عشا به تنهایی دعای توسل را زیرلب زمزمه و با خدایش صحبت می كرد. او بنده ای مخلص بود كه من هرگز در عمرم به غیراز او فردی با آن اخلاص و بی ریایی مشاهده نكرده بودم , مدیریت را با اخلاق اسلامی درآمیخته بود و هر وقت می دید كه یكی از نیروها گرفته است و نارحتی دارد بلافاصله درآغوش می گرفت و با او درد دل می كرد. تبعیت از فرماندهی او برای ما الگو بود و درهرجائی تكلیف می شد آماده اجرای مأموریت می گردید.

یحیی گل صنملو:

زمانی كه گردان امام سجاد(ع) به فرماندهی او عازم خط پدافندی فاو بودند و حقیر به اتفاق دو سه نفر از جمله شهید ولی مزرعه لی و این شهید بزرگوار درچادرفرماندهی گردان در پادگان شهید باكری دزفول بودیم , نیروهای گردان در حال آماده باش بودند.
از تبلیغات لشكر عاشورا برای مصاحبه آمده بودند، خبرنگار تبلیغات لشكر از فرمانده گردان امام سجاد(ع) پرسید: چه پیامی برای مردم شهید پرور ایران دارید؟ ایشان با بی ریایی فرمودند: من كوچكتر از آن هستم كه برای مردم عزیز و متدین پیامی داشته باشم ,پیام من همان فرمایشات و دستورات حضرت امام خمینی است كه فرموده اند: « به جبهه بشتابید و مجال به دشمن كافر ندهید.»