شهید علی قمی کردی

قائم مقام فرمانده لشکر 155 ویژه شهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 سال 1339 ه ش در شهر مقدس قم به دنیا آمد و 24 سال بعد درکردستان به درجه ی رفیع شهادت نایل آمد . در دوران انقلاب شکوهمند اسلامی ،هنگام پخش اعلامیه و نوار ،مورد اصابت گلوله مزدوران رژیم قرار گرفت و به شدت مجروح شد . و این جراحات باعث شد یک پای ایشان مقداری کوتاه شود . پس از انقلاب نیز هنگامی که ایشان مشغول آموزش نظامی به نیروها بودند ،از ناحیه پا ی سالم خود به شدت شکستگی استخوان پیدا می کند و به همین دلیل تا لحظه شهادت از ناحیه پاهای خود ناراحتی و مشکل داشتند .علی رغم مخالفت مسئولان با حضور ایشان در «کردستان» به دلیل وضعیت جسمانی وی ،او بی توجه به هشدار ها و توصیه ها به همراه شهیدان« بروجردی »،«کاظمی»، «محمود کاوه» و «علی گنجی زاده» عازم «کردستان» شد و تیپ ویژه شهدا را که بعد ها تبدیل به لشگر شد .پایه گذاری نمودند و تا سال 63 در سمت فرماندهی عملیات و قائم مقام تیپ مشغول فعالیت بود . پس از شهادت وی تلاش خانواده اش برای یافتند وصیتنامه از او به نتیجه نرسید .تا اینکه شهید «محمود کاوه» در خواب شهید« قمی» را می بیند و «علی» به او می گوید که وصیت نامه ام لای یکی از کتاب هایم قرار دارد و نام کتاب را نیز به شهید« کاوه» می گوید .شهید «کاوه» به منزل او در پیشوای ورامین می رود و وصیت نا مه ای را که در زیر می خوانید در میان اوراق همان کتاب می یابد .
علی را در قطعه 24 به خاک سپردند ،بالای قبر چمران و کنار قبر حاجی پور . همان جایی که بار ها رویش نشسته و به برادرش گفته بود :یک روزی مرا درست همان جا دفن خواهند کرد . پدرش که امام جمعه پیشوای ورامین بود تا چندی پیش ،هر شب جمعه بر سر مزار فرزندش روضه ابا عبد الله می خواند .اینک آن روحانی آزاده به دیار باقی شتافته ،امید است که با فرزند مجاهد خود محشور شود .
علی را تهدید کرده بودند اگر به کردستان بروی حقوقت را قطع می کنیم ،اما او رفت و پس از شهادتش معلوم شد حتی یک بار برای گرفتن حقوق ،اقدام نکرده است .
منبع:"ستارگان آسمان گمنامی"نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-1378



وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود به رهبر کبیر انقلاب اسلامی امام خمینی و با درود به روان پاک شهدای گلگون کفن انقلاب اسلامی ،بخصوص شهدای مظلوم و گمنام کردستان ،با لا خص شهید مظلوم بروجردی و شهید ناصر کاظمی و شهید گنجی زاده ،قبل از هز چیز از برادران یا خواهرانی که وصیت نامه حقیر را می خوانند عاجزانه تقاضا دارم که از خداوند متعال درخواست آمرزش گناهانم را بنمایند . در دعاها و نیایشهایتان و در مجالسی که روضه ابا عبد الله (ع) خوانده می شود و شما به یاد مظلومیت و غریبی سید الشهدا اشک می یریزید و دلتان می شکند ،خدا را به مظلومیت و غریبی حسین (ع) قسمش بدهید که گناهان مرا ببخشد و از سر تقصیراتم بگذرد . اما بعد ،هر کس از من طلب دارد قرضم را ادا کنید و هر کس هم از من طلب دارد ،مدیون می باشد که اظهار نکند . از کلیه رزمندگان کردستان که با جیره خواران شرق و غرب می رزمند تقاضا دارم که با مردم ،رئوف و مهربان باشند و از کلیه برادرانی که مدتی در منطقه کردستان بودند و تجربه ای کسب کرده اند تقاضا مندم که همچون شهید بروجردی ها و کاظمی ها که چون کوه در کردستان با تمام کمبود ها و نارساییها و سختیها و مشکلات ساختند و تا آخرین نفسهایشان در این منطقه محروم ماندند و شهید شدند ،تا از بین بردن آخرین نفر ضد انقلاب در منطقه بمانند و خدمت به این منطقه محروم بنمایند .مردم را از یوغ ستم این جنایات پیشگان آزاد نمایید .اگر جنازه ام پیدا شد در بهشت زهرا دفن کنید و هر گاه بر سر مزارم برای فاتحه خوانی آمدید روضه ابا عبد الله بخوانید تا به خاطر اشکهایی که به یاد مظلومیت حسین (ع) ریخته می شود .خدا از سر تقصیراتم در گذرد . و السلام علی قمی کردی



خاطرات
محمد علی صمدی:
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
بدو ما شا الله ...بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) ...
ایستادی بودی کنار گودال و بچه ها را وادار به پریدن از روی آن می کردی از صبح آن روز مشغول دویدن و با لا و پایین رفتن بودیم و خستگی همه را کلافه کرده بود ،اما تو اصلا توجهی به بدن خیس از عرق ما ، در سرمای استخوان سوز کردستان نداشتی و کار خودت را انجام می دادی .
بالا خره دلم را به دریا زدم و تصمیم گرفتم مدتی استراحت کنم .آمدم کنار و روی صخره ای نشستم ،هنوز نفسی تازه نکرده بودم که صدای فریادی مرا از جا پراند .
برادر چکارمی کنی ،بدو بیا تو صف .
صدای تو بود ،نگاهت که کردم با عجله به سمت من آمدی و برای اولین بار مرا متوجه لنگیدن خود نمودی .با لای سرم ایستادی و محکم گفتی :پاشو وایستا برادر !
ایستادم ودر چشمانت نگاه کردم .
چی کار می کنی ؟یا لا برو پیش بقیه .
خسته شدم برادر ،نفسم دیگه با لا نمی یاد ،یک نفسی تازه کنم ...
خسته شدم یعنی چه ؟مگه اومدی گردش ؟موقع عملیات ،باید 10 برابر این بدوی و بپری تو این کوه و کمر ،والا سرت رو می ذارن روی سینه ات .
نمی تونم برادر،اصلا شما خودتون از صبح فقط دستور می دهید .خودتون چقدر همپای ما دویدید که متوجه حال ما بشین ؟
دیگه حرصم در آمده بود ،حسابی از دستت شاکی بودم ،به خصوص وقتی فهمیدم که پاهایت می لنگد ،آخه چرا باید یک آدم لنگ را مسئول آموزشی بچه ها بکنن ؟تو ی این کوه و کمر ،آدم سالم مشکل راه می ره آن وقت ... نمی دانم در جواب من چه گفتی که من زدم به سیم آخر ...
اگه راست می گی ،خودت یک بار از روی گودال بپر ،بچه های مردم خسته ان .در حالی که ناراحتی از چهره ات به خوبی آشکار بود به تندی گفتی :اگر قرار باشه من با هر کدام از شما یک بار بپرم که چیزی از من باقی نمی مونه .
و بعد با مکثی کوتاه ،همراه با اشاره دست و حالتی امرانه دامه داد ی :
پاشو برادر ،پاشو تنبلی بسه ،پاشو که خیلی معطلمان کردی .
خیلی جسور شده بودم ،خستگی همه چیز را از یاد برده بود ،بی توجه به حرف دوباره نشستم روی زمین و با پر رویی گفتم :
من از جایم تکان نمی خورم تا خستگی ام در بره ؛شما هم هر کاری می خواهی بکن ،مگه از من چیزی باقی مونده ؟
لج کرده بودم ،می دانستم که تو به عنوان مسئول ما می توانی برای این نافرمانی آشکار من تنبیهی در نظر بگیری .اما تو دیگر چیزی نگفتی ،رفتی کنار صف و ...بدو ما شا الله بدو برادر ،خسته نشی ،بگو یا حسین (ع) .

عجب صدایی دارد این برادر ،تا به حال دعای کمیل به این با صفایی نخوانده بودم ،حتما از تهران آمده ،ما که نیرو به این خوش صدایی نداشتیم ،در تاریکی حسینیه و از میان جمعیت به سمت صف جلو که نور ضعیفی از آنجا سو سو می زد ،راه خودم را باز کردم .برادری با موهای مجعد جلو تر از همه ،روی شمعی نصفه نیمه قوز کرده بود و شانه هایش از فرط گریه تکان می خورد ...
خدایا ،ظلم کردیم به خودمان ،پیروی از نفس کردیم ،گناه کردیم .اما حا لا اومدیم به در گاهت ،اومدیم به در گاه حسینت (ع) او مدیم به در گاه علی اصغرت (س) ...
سوز صدایش و حرکت سرش هق هق بلند گریه هایش ،بغض سنگینی را در سینه ام ایجاد کرد . پشت سرش نشستم تا بعد از اتکمام دعا ،اولین نفری باشم که پیشانی او را می بوسم .دعا که تمام شد ،چراغها روشن شد و من هم به سرعت اشک هایم را پاک کردم و ایستادم .برادر دعا خوان هم بعد از مدتی بلند شد و بر گشت به سمت من .حسابی جا خوردم ،تو بودی ؟تو بودی که با آن حنجره آسمانی ات سینه ام را سوزاندی ؟یا د آن روز و برخورد گستاخانه ام با تو ،عرق شرم بر پیشانی ام نشاند .تو با آن چشمان پف کرده و سرخ از اشک ،موهای آشفته ات و آن نگاه معصومانه ات با آن روز صبح خیلی تفاوت داشتی .
حد اقل به نظر من این طور آمد ،سلانه سلانه به من نزدیک شد ی ،پیشانی ات را بوسیدم و در آغوشت گرفتم .
خسته نباشی دلاور ،ناز نفست ،جگر مون رو سوزوندی ،کلی حال کردیم . چیزی نگفتی ،وقتی از آغوش هم جدا شدیم ،دیدم که می خندی ،به نظرم آمد که خاطر آن روز من یادت آمده ،سرم را بی اختیار پایین انداختم و گفتم :
برادر ،من شرمنده شما هستم ،آن روز خیلی جسارت کردم .شما به بزرگی خودت ببخش ،خیلی خسته ...
بی خیال با با ،مگه چه کار کردی که معذرت می خوای ...و صورتم را بوسیدی . دیگر یادم نیست چه چیزهایی به هم گفتیم .تنها به یاد دارم که تصمیم گرفتم تا زمانی که در کردستان هستم ،هر چه بیشتر به تو نزدیک شوم .
آن شب از یکی از بچه ها پرسیدم :این برادری که دعای کمیل می خواند ،کدام قسمت تیپ کار می کند ؟فکر نمی کنم جزو بچه های تبلیغات یا روابط عمومی باشد ؟
نه با ب ،حاج علی است ،قائم مقام تیپ ،با حاج محمود مثل داداش می مانند ...
بعد از نبردی 9 روزه با ضد انقلاب ،با سر و رویی خاک آلود و ژولیده دیدمت ،نشستی روی زمین و به اسلحه ات تکیه دادی ،آمدم کنارت ،تا مرا دیدی خندیدی و دستی به شانه ام زدی ،صورتت و لب هایت پوست شده بود .با صدایی که خستگی به خوبی از آن پیدا بود ،گفتی :محمد جگرم دارد از تشنگی می سوزد ،بین می تونی یک نان و ماستی پیدا کنی ،شاید کمی راحت شوم .
از کجا با ید نان و ماست تهیه می کردم ،در منطقه عملیاتی بودیم و تدارکات هم مدتها بود ،آذوقه ای در بساطش نبود ،اما با دیدن چهره نزارو خسته تو دلم نیامد جواب رد بدهم .چشمی گفتم و به سرعت نشستم ترک موتور یکی از بچه ها و رفتیم پی نان و ماست .با لا خره پس از جستجوی بسیار ،پیرزنی برایمان نان و ماست آورد و گذاشتم جلویت . نانی به ماست زدی ،بفرمایی گفتی و بردی مقابل دهانت ، و ناگهان ببینم محمد ،پول این نان و ماست را دادی ؟
هر چه اصرار کردیم پول نگرفت علی آقا .
نان و ماست را نخورده به ظرف بر گردانی و گفتی :
دلاور ،ازت خیلی ناراحت شدم ،اگر خورده بودمش چی می شد ؟هر وقت پولش داده شد از آن استفاده می کنیم .حالا شما بخور ،من می روم پولش را هر طور شده می دهم .
خیلی بهت زده ،با صدایی فریاد گونه گفتی :
برادر من ،این چه در خواستی است که از من می کنی ...
رفتیم به همان ده و به هر زحمتی بود پیرزن را راضی کردیم پول را بگیرد ،و تا بر نگشتم و خبرش را به تو ندادم ،لب به آن نان و ماست نزده بودی .


پشت فرمان ،دائما در فکر لحظه ای بودم که مقابل امام قرار می گرفتیم . نمی دانم که آیا تو هم که روی صندلی جلو ،کنار من نشسته بودی در این فکر بودی یا نه ؟چهره ات آرام تر و آسوده تر از همیشه می نمود ،و با نگاهت ذرات برفی را که بر جاده می نشست ،ذوب می کردی ،به چه فکر می کردی ؟خیلی دوست داشتم بدانم ،اما حیفم آمد سکوت و آرامش خاطرات را بر هم بزنم .بعد از آن عملیات فشاید اولین باری بود که فرصت نشستن و استراحت را پیدا کرده بودی .
از بقیه عقب مانده بودیم ،مجبور شدیم جایی توقف کنیم و همین باعث شد از کاروان عقب بمانی .وقت هم کم بود اگر دیر می رسیدیم .امکان ملاقات با امام را از دست می دادیم .بوران شدید تر شده بود ،ما شبانه از جاده ای مه احتمال کمین ضد انقلاب در آن کمتر بود به سمت تهران در حرکت بودیم .در میان راه ،برای رفع خستگی ،هر چند وقت ،من و تو به نوبت رانند گی می کردیم ؛اما با لا خره تو گفتی:«
محمد بزن کنار ،یک نیم ساعت چرت بزن ،خدای ناکرده با این چشم های خواب زده می ریم ته دره یا جاده را گم می کنیم .»
با اینکه می دانستم باید عجله کرد اما از فشار خواب حسابی کلافه شده بودم ،پس برون چانه زدن پاترول را زدیم کنار جاده و بعد از اینکه شیشه ها را خوب بستم و بخاری را روشن صندلی را خواباندم تا متی چرت بزنیم ،تو گفتی :« من نمی خوابم تا بتوانم بیدارت کنم ،زیاد هم خسته نیستم ،تو حسابی استراحت کن .»بی تعارف گفتم :«
شرمنده ام علی آقا ،پس فعلا یا علی ما رفتیم به عالم هپروت و چشم هایم را روی هم گذاشتم .» نمی دانم چند دقیقه گذشته بود که احساس کردم کسی دارد به شیشه جلو می کوبد .فکر کردم خواب می بینم ،یا شاید تو هم از ماشین خارج شدی و یا سنگیرزه ای یا تگرگی بوده .اما کسی داشت ،منظم و محکم روی شیشه می کوبید ،با زحمت چشم هایم را باز کردم و به سمت صدا نگاه کردم .کسی آن بیرون زیر بوران شدید ایستاده بود ،صورتش را نتوانستم بشناسم ،هنوز گیج خواب بودم . بلند شدم و نشستم ،آن برادر صدا زد :
دیر شد برادر ها بجنبید ،تا تهران راه زیادی مانده ،امام منتظره ...
صدایش انگار از ته چاه به گوشم می رسید . خیالم راحت بود که خودتی . بی اختیار نگاهی به ساعتم کردم . نزدیک بود سکته کنم . به جای نیم ساعت بیشتر از دو ساعت بود که در خواب بودم . رو کردم به تو تا چیزی بگویم ،اما دیدم تو هم داری دهان دره می کنی و به ساعت نگاه می کنی . دو ریالی ام افتاد که بله ،آقا علی هم پشت سر من یا علی را گفته . نگاهی به من کردی و خندیدی .
ـ ای ولا علی آقا ما که نگفتیم نخواب حد اقل من را بیدار می کردی بعد .
ـ شرمنده ،اصلا خودم متوجه نشدم . به هر حال کاری است که شده ،پدال را فشار بده بریم .
به سرعت دست به سویچ بردم و ماشین را روشن کردم ، همان موقع بود که متوجه لرزش حقیقی در بدنم شدم . فضای داخل ماشین مثل یخچال سرد شده بود و تقلاهای بخاری ماشین انگار هیچ تاثیری در دمای اتاق نگذاشته بود . در این فکر بودم که اگر تو از خواب بیدار نشده بودی ممکن بود یخ بزنیم ، چون موتور خاموش شده و بخاری تقریبا از کار افتاده بود که سوال تو مرا به خود آورد :
ـ بچه ها چطوری ما را پیدا کردن ؟ اونا باید خیلی از ما جلو تر باشن ،تازه از یک جاده ی دیگه رفتن .
با تعجب جواب دادم :
کدوم بچه ها ؟ اینجا که خبری نیست .
اطراف ماشین غیر از باد و بوران ،چیزی به چشم نمی خورد ،چراغها رو روشن کردم ،،برف بود و جاده ای یکدست سفید شده .هیچ چیز دیگری قابل تشخیص نبود .
پس کی بود که کوبید به شیشه و ما را بیدار کرد ؟
جاخوردم ،پس تو هم آن مرد را دیده بود ی که به پنجره می کوبید ،پس تو نبودی که ماشین خارج شدی بودی .با وجود اطمینان از این قضیه پرسیدم :« مگه شما نبودی ؟»
نه بابا ،مرد مومن !من را هم اونا بیدار کردن ،گفت داره دیر می شه .
سکوت سنگینی در میانمان حکمفرما شد . هزار فکر به سرم خطور کرد ،نکند ضد انقلاب بوده .نکند کمین خورده باشیم ؟اما اگر کمین بوده پس چرا طرف این طوری آمده ما را از خواب بیدار کرده؛ نکند ...
صدای بازوو بسته شدن در ماشین مرا از جا پراند ،تو از ماشین خارج شده بودی ،بدون احتیاط و با عجله پشت سر تو ،من هم از ماشین خارج شدم .سرما تا مغز استخوانم را سوزاند .تو دائما اطراف ماشین را می کاویدی و این طرف و آن طرف می دویدی ،روی برف ها دنبال چیزی می گشتی ،در ماشین را باز کردم و اسلحه ام را بر داشتم و مسلح کردم ،گر چه اگر کمینی در کار بود ،این کار هیچ فایده ای نداشت .آمدی کنارم و با صدایی که احساس کردم از ترس و یا نگرانی می لرزد و بات فریاد گفتی :« محمد !برف روی جاده دست نخورده ،صاف صافه ،حداقل باید نیم ساعت همین طوری برف بیاد تا جای پا با چرخ ماشین رو پاک کنه ،اما هیچ ردی روی برفها نیست ،هیچ کس غیر از ما ما اینجا رد نشده .»
با حیرت نگاه نگاه کردم ،چه می خواستی بگویی ؟قدرت فکرن نداشتیم ،
منظورت را نمی فهمیدم ،دوباره فریاد زدی .
اما من و تو را یکی بیدار کرد ،یکی به پنجره ماشین زد ،یکی گفت دیرتون شده ،تا تهران خیلی مونده ،به خدا یکی گفت .من خواب نبودم ،توی بیداری بود . دیدی چقدر ماشین سرد شده بود ،اگر بیدرمان نکرده بود ممکن بود یخ بزنیم طرف گفت امام منتظره ...
در میان برفها زانو زدی و سجده کردی .هق هق گریه ات بلند شد ،ضجه می زدی و بلند فریاد می کردی شانه هایت تکان می خورد ،فریاد زدی یا حسین .اشک در چشم مان حلقه زد ،از خودم لجم گرفت که چرا من متوجه غیر عادی بودن این جریان نشدم ،من هم زانوزدم و سر بر شانه ات گذاشتم و فریاد زدم :
یا حسین (ع) !

روز 13 تیر ،چند ساعت از ظهر گذشته ،آمدی به قرار گاه ،همان طور خندان و و لنگان دوباره رو به من گفتی :« محمد نان و ماستی بیاور ،48 ساعته ،نه آب خوردم و نه غذا ،بدو که ممکنه از گرسنگی شربت شهادت بنوشم .»
غذاو آبی تهیه کردم و توی سینی پلاستیکی گذاشتم جلویت .اولین قاشق غذا را که مقابل دهانت گرفتی سر و صدای بیسیم بلند شد و تو را صدا کرد .غذا را لب نزدی و رفتی کنار بیسیم .خبر دادند که ضد انقلاب در محور (نقده – مهاباد ) با بچه ها درگیر شده و آنها احتیاج به کمک دارند .بدون اینکه لبهای ترک زده ات را به آب و غذا بزنی به سرعت اسلحه ات را برداشتی و راهی شدی ،و من هم که لیوان آب در دست ،افتادم دنبالت تا حداقل آن یک لیوان آب را بخوری ،به گرد پایت نمی رسیدم .رفتی و دیگر نیامدی .آمدی اما دیگر گرسنه نبودی ،دیگر نمی لنگیدی ،فقط می خندیدی و به سینه ات اشاره می کردی ، به زخمی که جای بوسه گلو بود ؛و به من می خندیدی ؛به حاج محمود می خندیدی ،می خندیدی همان طور که معروف بود ،بروجردی در لحظه شهادت لبخند ه لب داشته .چقدر پس از شهادت او بی تابی کردی .چقدر بعد از شهاد ت علی گنجی زاده گریه کردی . وحالا ما بودیم که گریه می کردیم و حاج محمود که دائما می گفت :« علی کمر لشکر را شکست ،علی کمرم شکست .»