تبلیغات
yasinhoseini - شهید قاسم هاشم زاده هریسی

شهید قاسم هاشم زاده هریسی

قائم مقام فرمانده گردان امام حسین (ع)لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1338 ه ش  بودکه خبر تولد ش در هریس پیچید .اسمش قاسم بود و چهره ی بهشتی اش پر از نورانیت و معصومیت .مادر مهربانش در سن 10 سالگی اورا تنهاگذاشت و آسمانی شد او تنهائیش را به شهرستان قم برد تا در نزد برادرش به تحصیل علم و دانش بپردازد . علم و صنعت را به هم آمیخته بود و همزمان با تحصیل علم به كارهای فنی نیز اشتغال داشت .آیات سبز قرآن در بندبند وجودش ریشه انداخته بود و هنگام تلاوت قرآن ملائك اورا درود و سپاس می گفتند . تعالیم اسلامی را همچون كویری تشنه لب می نوشید و غرق در مطالعه كتابهای اسلامی ، دنبال گمشده خویش می گشت .در سال 1355 با اخذ دیپلم متوسطه در رشته اتومكانیك از شهرستان قم به تبریز آمد و در انستینوی فنی تبریز تحصیلاتش ر ا ادامه داد . در آن سالها كه سیاهی حامی و سایه بان هرپستی و بلندی بود او نیز آرام ننشست و همگام با برادرش بر علیه طاغوتیان شب پرست بیرق مبارزه افراشت و در اعتصاب دانشگاهها ومبارزات انجمنهای اسلامی حضور فعال خود را تاریخ به یادگارگذاشت .
سال 1358 پس از ورود به آموزش و پرورش در پیشبرد مسائل فرهنگی و تقوا و اخلاق اسلامی همتی عظیم گماشت و به عنوان اولین مسؤول امور تربیتی در شهرستان هریس انتخاب و مشغول به كار شد و در نشر و پخش تعالیم اسلامی جدیت فراوان کرد .
در شورشهای ضد انقلاب دركردستان با الهام از رهنمودهای پیامبر گونه امام امت ، لباس پیش مرگی حزب الله را برتن كرد و در مصاف با مزدوران جنایتكاراز هیچ كوششی دریغ نورزید.
ناگهان صدای جغد گونه گلوله های دشمن در آسمان میهن اسلامی پیچید و دستهای تجاوز گر, حریم حرمت سرزمین اسلام ناب محمدی ( ص ) را شكست . او نیز همچون دیگر جوانان غیرتمند این مرز و بوم لباس رزم پوشیدو با رها ساختن سنگر آموزش و پرورش عازم جبهه های نور و روشنایی شد؛ گوئی مدینه فاضله خود را یافته بود و در گذشتن از تلخابه های جاری به آب بقاء رسیده بود.
تا عملیات بدر دل از جبهه نبرید .به احترام برگهای زرینی كه در دفتر جبهه وجنگ او می درخشید در عملیات مسلم بن عقیل به فرماندهی گروهان انتخاب و منصوب شد و نیز در همین عملیات از ناحیه سر زخمی شد ولی صحنه راترك نكرد ,او آخرین نفری بود که از این عملیات به استراحت رفت.
درعملیات والفجریك با سمت معاون فرمانده گردان شهیدقدوسی در كنار شهید صادق آذری فرمانده این گردان در شمال فكه ودر جنوب شرهانی برنیروهای دشمن متهورانه تاخت و لشگریان كفر را به خاك مذلت نشاند .
اوبسیجی عاشقی بود كه رایحه روح بخش عشق در خانه وكاشانه دلش پیچیده بود اوبسیجی عاشقی بود كه مهربانی در چشمهایش موج می زد و از نگاهش می شد بهترین غزل عشق به امام امت وامت امام راچید . او بسیجی عاشقی بود كه درعملیات دشمن شكن خیبر با سمت معاون فرمانده گردان شركت كرد و از ناحیه دست به شدت مجروح شد.با اینكه دستش احتیاج به عمل جراحی داشت ولی در خط مقدم ماند و در كنار رزمندگان اسلام حماسه آفرید .مژده عملیات بدر که به گوشش رسید گوئی پنجره ای به سمت شهادت باز شده بود و بوی گلهای بهشتی او را فرا می خواند . سخنرانی همرزم دلاورش اصغر قصاب قبل از عملیات اورا چنان متحول كرده بود كه شقایقخانه چشمهانش اشك آلود بود و زینت لبهایش جمله « الهم الرزقنی توفیق الشهادت فی سبیلك » عملیات شروع شد . در مرحله اول دل به دریای بلا سپرد و كران تا كران جبهه را از فریاد سرخ خود سرشار ساخت و در سنگری به وسعت ایمان فصلی از رشادت و حماسه را سرود و با قامتی استوار دشمن شكست خورده را به زانو در آورد . در مرحله دوم عملیات با اینكه موج زدگی شدیدی پیدا كرده بود در كنار فرمانده دلیرش شهید اصغرقصاب ماند و شجاعانه جنگید . در مرحله سوم عملیات در حالیكه پنج شبانه روز از شروع عملیات می گذشت اما آن یل پرتوان جسور و متهور بر دشمن هجوم می برد و خستگی را در خود راه نمی داد . لحظات آخر مرحله سوم بود كه زخمی شد و ملائك اطرافش را گرفتند .برادران رزمنده اش او را در برانكاردی گذاشتند كه از منطقه عملیاتی بیرون ببرند ، دوباره زخمی شد و در كنار دجله خونین به سجده ای عارفانه رفت .در تاریخ 24/12/63 ملائك او را بر بال خود گرفته و به سمت آسمان اوج بردند .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامورایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید



وصیت نامه
بسمه تعالی
بارالها ، تو را سپاس می گویم زیرا حقیقت عشق را به من آموختی و در این دریای مواج غرقه ام ساختی .توراسپاس می گویم كه تمامی زنجیرهائی كه نفسم بروجودم كشیده بود گسستی و تنها طوق بندگی خودت را برگردنم آویختی .
خدایا ، چه زیباست زندگی در راه تو وشهادت برای تووشهادت برای تو، چه زیباست در مقابل تو به خاك افتادن و به خون تپیدن .تو ای خدای من ، ای معشوق من ، مرا منت نهادی كه بهترین راه تكامل را انتخاب كنم زیرا كه عشقت را در وجودم شعله ور ساختی و شهادت را نصیبم كردی .
ای مردم شریف ، دست اتحاد و برادری به هم بدهید و مسائل غرعی را كنار بگذارید و صلاح و عظمت اسلام و مسلمین را در نظر بگیرید .به عنوان یك مسلمان ، به امام لبیك گفته و مانند كوهی استوار در پشت سر امام بایستید تا كاخهای طاغوتیان را به لرزه در آورید .قدر این رهبر عزیز را بدانید كه نعمت عظیمی ست و باید شكر این نعمت را به جای آورد و گرنه كفران نعمت كرده اید و در پیشگاه خداوند مسؤول هستید .خانواده عزیزم ، در فراق من ناراحت نباشید بلكه در برابر خداوند شاكر باشید كه نعمت بزرگ شهادت را نصیب من كرد و اگر خواستید گریه كنید برای امام حسین ( ع ) گریه كنید كه چطور مظلومانه به شهادت رسید . قاسم هاشم زاده هریسی


خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
لحظه به لحظه بر تعداد مجروحین و شهدا افزوده مى‏شود. دشمن با تمام توان فشار مى‏آورد و هنوز، نیروهاى ما با عزمى راسخ، سرسختانه مقاومت مى‏كنند...
ساعت 9 صبح روز جمعه است، 9 مهر ماه 1361. و عملیات مسلم‏بن عقیل از دیروز آغاز شده است. پس از چندین ماه انتظار عملیات شروع شده و اوّلین شب خود را پشت سر نهاده است. گردان ما همراه با یكى از گردان‏هاى تیپ محمد رسول‏اللَّه در عملیات حضور دارد. دیروز به طرف محور عملیاتى )پاسگاه سلمان كشته( حركت كردیم. و پس از حدود 5 كیلومتر راهپیمایى، در یكى از شیارهاى منطقه جمع شدیم و پس از ادغام با )گردان سلمان(، راس ساعت 7 شب حركت نیروها آغاز گردید. پس از 2 ساعت پیاده‏روى، در محلى به نام )چمدام( توقف كردیم و پس از به جاى آوردن فریضه نماز، حركت به طرف خط مقدم شروع شد. در تاریكى شب، سكوتى غریب بر همه جا سایه گسترده بود و تنها صدایى كه سكوت را مى‏شكست. صداى پاى دلاورانى بود كه به عزم یورش بر دشمن پیش مى‏رفتند و براى رسیدن به خط دشمن و نبرد رودررو ثانیه‏ها را مى‏شمردند. به علت برخورد با میدان مین، عملیات حدود 3 ساعت به تأخیر افتاد...
از ساعت 3 صبح، عملیات آغاز شد. با آغاز عملیات )پاسگاه سان واپا( به دست نیروهاى ما به سقوط كشیده شد و پس از عبور از میادین مین و موانع بازدارنده، بدون درگیرى به اهداف اولیه عملیات دست یافتیم. نیروهاى عراقى با اطلاع از شروع عملیات فرار را بر قرار ترجیح داده بودند. با درگیرى مختصرى پاسگاه سلمان كشته نیز آزاد شده است. با دمیدن صبح و روشن شدن هوا پاتك سنگین دشمن آغاز شد كه بر اثر مقاومت و رشادت رزمندگان اسلام، نیروهاى دشمن عقب‏نشینى كردند...
اكنون ساعت 9 صبح است. جمعه 9 مهر ماه 1361. دقایقى پیش بر فراز تپه سلمان كشته رسیده‏ایم و اكنون مشغول پدافندیم. بچه‏ها مى‏جنگند. سلمان كشته و ارتفاعات دیگر براى دشمن اهمیت خاصى دارد. دشمن تمام توان خود را براى عقب راندن نیروهاى ما و باز پس گیرى دوباره سلمان كشته به كار گرفته است. دشمن با خمپاره، كاتیوشا، توپخانه و تانك مواضع ما را مى‏كوبد. وجب به وجب خمپاره و توپ فرود مى‏آید. لحظه به لحظه بر تعداد مجروحین و شهدا افزوده مى‏شود. انگار آشوب قیامت به پا شده است. شدت آتش دشمن به حدّى است كه به تصور نمى‏آید. تپه سلمان كشته در زیرباران آتش و آهن است. ایستادن بر فراز تپه یعنى در انتظار مرگ بودن... هر لحظه شهیدى بر خاك مى‏افتد. هنوز مواضع ما تثبیت نشده است و حتى سنگر مناسبى براى جنگیدن نداریم. دشمن با وقوف بر این مسأله سعى دارد قبل از تثبیت مواضع، ما را عقب براند. یكریز آتش مى‏بارد و به دلیل نداشتن سنگر مناسب هر لحظه رزمنده‏اى در خون غوطه‏ور مى‏شود. وضعیت غریبى است. نیروهاى گردان سلمان كم‏كم از تپه پایین مى‏آیند. فرمانده گردان ما با آقا مهدى فرمانده لشكر تماس مى‏گیرد و نیرو مى‏طلبد. نیروى كمكى مى‏آید. این را آقا مهدى مى‏گوید. انفجار پشت انفجار. شهید پشت شهید... مى‏خواهم داد بزنم. پس كجاست، این نیروى كمكى؟ گردان دارد شهید مى‏شود.
گردان ما همچنان بر فراز تپه است. فرمانده گردان ما، برادر سید احمد موسوى با عزمى راسخ از مقاومت سخن مى‏گوید: یا ما هم مثل این شهیدان كشته مى‏شویم و یا در مقابل دشمن مى‏ایستیم و تپه را حفظ مى‏كنیم. ما مى‏ایستیم و دفاع مى‏كنیم. كم‏كم پاتك دشمن شدت خود را از دست مى‏دهد و دشمن ناامید از باز پس‏گیرى سلمان كشته، دوباره نیروها را سازماندهى و تقویت مى‏كند و آخرین تیر تركش خود را در كمان مى‏نهد.
ساعت 4 عصر، پاتك تازه دشمن از پشت پاسگاه سلمان كشته شروع مى‏شود. تانك و پیاده نظام، تیر مستقیم و تن‏هاى بى‏سر. نیروى پیاده دشمن در پناه آتش تانك و توپخانه پیش مى‏آید. این بار تصمیم دارند تا به تصور خود ضربه نهایى را وارد كنند. كم‏كم نیروهاى عراقى به داخل خاكریزى‏هاى ما در بالاى تپه نفود مى‏كنند. برخى از فرماندهان ما از قبیل برادر حبیب پاشایى، امینى و مجید خانلو كه براى بررسى وضعیت نبرد و نیروها به تپه آمده‏اند، بچه‏ها را براى جنگیدن تشویق مى‏كنند. من هم مدام با ژ - 3 تیراندازى مى‏كنم. فرمانده گردان همه را به مقاومت فرا مى‏خواند. ناگهان گرد و غبارى از پشت سرم برمى‏خیزد. یك لحظه برمى‏گردم. صداى (اللَّه‏اكبر) برادر موسوى شنیده مى‏شود. موشك كاتیوشا درست در میان نیروهاى ما منفجر شده است و اغلب نیروهاى باقیمانده گردان نیز بر خاك افتاده‏اند. تنها منم كه سالم مانده‏ام و فقط تركشى به سرم اصابت كرده است. با مشاهده این صحنه به فكر آمبولانس مى‏افتم. از تپه پایین مى‏دوم تا آمبولانس بیاورم. توى راه )آقا مهدى( را مى‏بینم كه به طرف بالا مى‏آید.

- آقا مهدى )فرمانده لشكر( از من خواسته است كه فرماندهى گردان را بر عهده بگیرم، ولى تاكنون نپذیرفته‏ام...
با دقت به سخنانش گوش مى‏كنم. در این مورد با من مشورت مى‏كند و من هم مى‏خواهم آنچه را كه صلاح مى‏دانم برایش بگویم. لحظاتى به سكوت مى‏گذرد. گویى سكوت یعنى )چرا نپذیرفته‏اى؟( به سخنانش ادامه مى‏دهد:
- اوّلاً خود را شایسته این مسؤولیت نمى‏دانم و ثانیاً معاونت، بى‏نام و نشان است و خدمت در این مسؤولیت به خلوص نزدیكتر...
زمانه شگفتى است. كثیرى از مردم براى رسیدن به مقامى جزئى و عنوانى كوچك دست از پا نمى‏شناسند و در این راه به خود و دیگران جفا روا مى‏دارند و از هر چه كه از دستشان برآید كوتاهى نمى‏كنند. اما در همین روزگار گروهى نیز هستند كه به بى‏نام و نشانى و خلوص مى‏اندیشند و در این راه، دنیا و مقام و ریاست را زیر پا مى‏نهند. اما این از قاسم عجیب نیست. قاسم برادر من است و او را مثل خودم مى‏شناسم. مادرمان كه درگذشت، 10 سال بیشتر نداشت. به قم آمد و به تحصیل علم پرداخت. از همان كودكى و نوجوانى‏اش علاقه خاصى به قرآن و علم داشت. در كلاس‏هاى قرآن و عقاید حضور مى‏یافت. رغبتى شدید به مطالعه كتاب‏هاى دینى داشت و اغلب اوقاتش به تحصیل و مطالعه و كارهاى فنى مى‏گذشت. وقتى در سال 1355 تحصیلات متوسطه را در رشته اتومكانیك به سر رساند، براى ادامه تحصیل در انستیتو فنى تبریز از قم سفر كرد و به تبریز آمد. با شروع انقلاب اسلامى فعالیت‏هاى دینى و انقلابى‏اش شدت گرفت. پس از پیروزى انقلاب با علاقه خاصى كه به كار در عرصه فرهنگ داشت، به خدمت آموزش و پرورش درآمد و به عنوان اوّلین مسوول امور تربیتى زادگاه خود (هریس) انتخاب شد و با معلومات گسترده‏اى كه در حیطه مسائل دینى و سیاسى داشت، عملكرد گروهك‏هاى ضد انقلاب را زیر سؤال برد و چهره كریه آنان را در نزد دانش‏آموزان و مردم منطقه رسوا كرد. با شروع آشوب‏هاى كردستان، قاسم جزو اوّلین رزمندگانى بود كه با الهام از رهنمودهاى حضرت امام راهى كردستان شد.
با آغاز جنگ تحمیلى قاسم راهى جبهه‏هاى جنگ شد تا از موجودیت نظام و انقلاب اسلامى دفاع كند. از آن زمان قاسم از جبهه برنمى‏گردد. او دیگر خود را وقف جنگ كرده است. در عملیات مسلم‏بن عقیل فرمانده گروهان بود و در والفجر یك جانشین گردان قدس و معاون سردار دلاور صادق آذرى:
در ساعت 11 شب 1361/1/21 عملیات با رمز یااللَّه، یااللَّه، یااللَّه شروع شد... مأموریت اصلى ما تصرف تپه 165 بود. بچه‏ها از هم خداحافظى مى‏كردند. صادق كه فرمانده گردان بود. پیشاپیش همه روانه شد. یكدیگر را گرم در آغوش گرفتیم و براى آخرین بار وداع كردیم. صادق از همه بچه‏ها خداحافظى كرد. او از قبل خبر شهادتش را دریافته بود.
در ساعت 3 صبح با بى‏سیم به ما دستور حركت داده شد. من با گروهان یك همراه بودم. با عبور از كانال اول و میدان‏هاى مین و سیم‏هاى خاردار و كانال طویل به خط دشمن رسیدیم. وقتى به بالا رسیدیم، دیدم نیروهاى گردان ما در آنجا توقف كرده‏اند. علت امر را جویا شدم. گفتند: صادق نیست!
گروهان 2 را به دنبال گروهان سیدرضا حركت دادم و بقیه نیروها را در منطقه پخش كردم... وقتى خبر شهادت صادق را به من دادند، دنیا در مقابل چشمانم تیر و تار شد. سراغ سیدرضا را گرفتم. او هم شهید شده بود. خبر شهادت پسر عمویم نیز به من رسید. دلم مى‏تركید. قاسم با چندین سال حضور مستمر در جبهه، در كوره جنگ آبدیده شده بود و مى‏توانست مسوولیت‏هاى مهم‏ترى را برعهده بگیرد. در عملیات خیبر با اینكه دستش به سختى مجروح شده بود و احتیاج به عمل جراحى داشت، اما در گرماگرم نبرد یاران خود را تنها نگذاشت و همچنان در معركه ماند تا عملیات به پایان رسید و پس از آن براى معالجه به پشت جبهه آمد. با روحیه و توانى كه در قاسم سراغ داشتم، مى‏دانستم كه به راحتى مى‏تواند از پس مسؤولیت فرماندهى گردان برآید. اما با این همه براى مشورت پیش من آمده است: آقا مهدى از من خواسته است كه فرماندهى گردان را برعهده بگیرم ولى تاكنون نپذیرفته‏ام.. و دلیل مى‏آورد كه: اولاً خود را شایسته این مسؤولیت نمى‏دانم و ثانیاً معاونت بى‏نام و نشان است و ..
سكوت مى‏كند. منتظر است تا من لب به سخن بگشایم.
- تنها بى‏نام و نشان بودن كافى نیست. باید امروز بار مسؤولیت‏هاى سنگین را بر دوش گرفت و با اخلاص و ایثار به وظیفه خود عمل كرد، چنان كه بسیارى از برادران مخلص ما این مسؤولیت‏ها را بر عهده گرفته و عاشقانه مشغول خدمتند... اگر در پذیرفتن این مسؤولیت عذرى دارى، پیش فرمانده لشكر برو و مسأله را به صراحت با او در میان بگذار و با منطق و دلیل رضایتش را جلب كن و اگر عذرت را نپذیرفت، با استمداد از خداوند، فرمان فرمانده لشكر را بپذیر و در اجراى آن كوتاهى نكن..
قاسم مى‏رود و با آقا مهدى صحبت مى‏كند. آقا مهدى راضى مى‏شود كه در عملیات قریب‏الوقوع با مسؤولیت معاون گردان شركت كند و با آمادگى بیشتر در عملیات بعدى، فرماندهى گردان را برعهده بگیرد.
لحظاتى قبل از حركت به سوى دشمن )اصغر قصاب (براى گردان صحبت مى‏كند، از كربلا مى‏گوید، از امام حسین و شهیدان... قاسم حال دیگرى دارد، اشك است كه از چشمانش مى‏جوشد. گردان امام حسین به پیش مى‏رود... چه كسى مى‏داند كه در این عملیات عاشوراى گردان امام حسین برپا خواهد شد. وصیت‏نامه‏ها را همچون امانتى معنوى به یكدیگر سپرده‏اند، آنان كه مى‏روند، هرگز هواى بازگشت ندارند. مى‏روند تا برنگردند. چیزى در دنیا ندارند، زیرا خداوند حبّ دنیا را از قلوب آنان خارج كرده است. پس پیش از آنكه راهى شوند، وصیت‏نامه‏ها را مى‏نگارند: خداحافظ اى زمین! ما به سوى آسمان مى‏رویم...
خدایا! چه زیباست زندگى در راه تو و شهادت براى دیدن تو. چه زیباست در مقابل تو به خاك افتادن و چه زیباست به خون غلطیدن.
خدایا! تو شاهد باش كه تنها در راه تو قدم برداشته و تنها در مقابل تو به خون غلطیدم.
بار الها! تو را سپاس مى‏گویم، زیرا حقیقت عشق را به من آموختى و در این دریاى موّاج غرقه‏ام ساختى. تو را سپاس مى‏گویم كه تمامى زنجیرهایى را كه نفسم بر وجودم كشیده بود، گسستى و تنها طوق بندگى خودت را بر گردنم آویختى.
اى خداى من! مرا منّت نهادى كه بهترین راه تكامل را انتخاب كنم، زیرا كه عشقت را در وجودم شعله‏ور ساختى و شهادت را نصیبم كردى، كه تنها راه نجات و سعادت را... شهادت مى‏دانم.
اى مردم شریف! دست اتحاد و برادرى به هم بدهید. چون كوهى استوار در پشت سر امام بایستید تا كاخ‏هاى طاغوتیان را به لرزه درآورید. قدر این رهبر عزیز را بدانید كه نعمت عظیمى است...
خانواده عزیزم! خداوند را شاكر باشید كه نعمت بزرگ شهادت را نصیب ما كرد.
گردان امام حسین به پیش مى‏رود. چهره قاسم شكفته‏تر از همیشه است. گویى هاله‏اى از نور بر چهره‏اش حلقه زده است. نگاهش نیز رنگ و بوى دیگرى دارد. نگاهش كه مى‏كنم. دلم گواهى مى‏دهد كه قاسم در یك قدمى شهادت است. یاد صادق آذرى بخیر! در آخرین عملیات لباس‏هاى تازه‏اش را پوشیده بود، شالى بر گردن داشت... مى‏دانست كه شهید خواهد شد... همه مى‏دانند كه قاسم در عملیات صاعقه‏وارپیش خواهد تاخت. او در عملیات جز به نابودى دشمن نمى‏اندیشد، هنوز همه از حماسه قاسم در والفجر 4 سخن مى‏گویند...
دشمن با تسلط كامل از بالاى تپه نیروهاى ما را مى‏كوبد. جاى درنگ نیست. یا باید عقب‏نشینى كرد و یا به هر نحو ممكن تپه را به تصرف درآورد. نیروى خودى اندك است و جز سلاح سبك در اختیار نداریم. دشمن در بالاى تپه با تسلط كامل ما را مى‏كوبد. خمپاره پشت خمپاره... با این وضعیت میدانى از مین نیز میان ما و نیروهاى دشمن وجود دارد و تصرف تپه غیر ممكن به نظر مى‏رسد. قاسم با بى‏سیم صحبت مى‏كند.
- در هر شرایطى كه هستید، فوراً براى تصرف تپه حمله كنید...
دستور از حمید باكرى است. قاسم بى‏درنگ نیروها را مهیاى حمله مى‏كند و خود پیشاپیش همه به طرف تپه یورش مى‏برد. بچه‏ها بى‏هراس از رگبار گلوله‏ها پیش مى‏تازند و دقایقى دیگر اسراى عراقى از تپه به پایین مى‏آیند. اكنون گردان امام حسین تاریكى شب را مى‏شكافد و پیش مى‏رود و قاسم هر لحظه به شهادت نزدیكتر مى‏شود.
عملیات بدر آغاز مى‏گردد. قاسم را در مرحله دوم عملیات موج مى‏گیرد، اما دریادلان را چه بیم از موج و طوفان. با موج گرفتگى شدید همچنان در معركه نبرد و در كنار یاران مى‏ماند. پنج شبانه‏روز بى‏امان مى‏جنگد و با اینكه در اثر موج زدگى و نبرد مستمر قواى بدن به ضعف مى‏گراید، اما همچنان مى‏جنگد و عملیات به مرحله سوم خود مى‏رسد. در ادامه مرحله سوم عملیات به شدت مجروح مى‏شود، شدت جراحت به حدّى است كه قاسم از پاى مى‏افتد. چنانكه توان حركت و سر پا ایستادن را از او مى‏گیرد... عاشوراى گردان امام حسین بر پا شده است و مردان عاشورایى عرصه پیكار را با خون خود رنگین مى‏كنند... قاسم را با برانكاردى به سوى پشت خط مى‏برند. نبرد با شدت هر چه تمام ادامه دارد. خمپاره‏اى دیگر منفجر مى‏شود و قاسم تركش دیگرى را مى‏پذیرد. زخم بر زخم! تركش طلایى!
دجله در بسترى از خون جارى است. قاسم را با برانكارد به عقب مى‏گردانند.