تبلیغات
yasinhoseini - شهید یدالله کلهر

قائم مقام فرماندهی لشگر10سیدالشهدا(ع) (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1333 ه ش در روستای بابا سلمان در شهرستان شهریار ، در خانواده‌ای مذهبی و بسیار مؤمن پسری به دنیا آمد كه نام او را یدالله گذاشتند؛ یدالله كلهر. چون قرار بود كه در عرصه‌ای به پهنای دشت كربلا، بار دیگر به یاری حسین زمان خود بشتابد و دستی باشد در میان هزاران هزار دست،‌كه به یاری دین خدا و خمینی كبیر آمدند.
تولد وکودکی اش از زبان پدر :
«در سال 1333، به دنیا آمد.پاكی و صفای روح بزرگش از همان موقع احساس می‌شد. زمانی كه به دنیا آمد، گوشه گوش راستش كمی پریده بود. وقتی كودك را در آغوش پدرم گذاشتم، با دیدن گوش او گفت:«این پسر در آینده برای كشورش كاری می‌كند. یا پهلوان می‌شود یا شجاعت و رشادتی ستودنی از خود نشان می‌دهد.» یدالله از كودكی، بچه‌ایی ساكت، مودب و بسیار جدی بود. وقتی عقلش رسید، خواندن نماز را شروع كرد. از همان كودكی، در صف آخر جماعت، نماز می‌خواند.
ما به طور دستجمعی با برادرانم زندگی می‌كردیم و یدالله از همه برادرزاده‌هایم قویتر بود؛ اما با تمام قدرت جسمی و نیرومندی، اخلاقی پهلوانی و اسلامی داشت. هیچ وقت به ضعیف‌تر از خودش زور نمی‌گفت. همیشه از بچه‌های ضعیف دفاع می‌كرد و مواظب آنان بود. یدالله، خیلی كوچكتر از آن بود كه معنای میهمان و میهمان‌نوازی را بداند؛ اما هنوز مدرسه نمی‌رفت كه بیشتر ظهرها، دوستانش را با خود به سر سفره می‌آورد.
بسیار بخشنده و مهربان بود. چون ما در روستا زندگی می‌كردیم، یدالله شاداب، پرانرژی و بسیار فعال تربیت شد و رشد كرد. از همان كودكی در كارهای دامداری به ما كمك می‌كرد. بسیار زرنگ و كاری بود. از همان بچگی، یادم می‌آید كه شجاع و نترس بود. در بازیها میان بچه‌ها محبوب بود و همه به او علاقه داشتند. با همه شادابی و فعال بودن، هرگز ندیدم با كسی دعوا و درگیری داشته باشد و این یكی از خصوصیتهای مشخص این شهید بود. هر كس به دنبالش می‌آمد و می‌گفت برای ورزش برویم، می‌گفت: «یا علی!» خلاصه هیچ وقت از ورزش و بازی روی‌گردان نبود. اما با این همه، خیلی پرحوصله و پردل بود.»
دوران دبستان را در روستا گذراند. سپس برای ادامه تحصیل، به شهریار، «علیشاه عوض» رفت و تا كلاس نهم (نظام قدیم) درس خواند و بعد به خاطر مشكلات راه و دوری مدرسه، به تحصیل ادامه نداد. در دوران تحصیل، همیشه درسش خوب و جزو شاگردان ممتاز بود.

غروب غمگینی بود. هاله‌های سرخ نور خورشید، فضای خاك آلود پادگان شهید بهشتی را سرخ فام كرده بود.
با بچه‌های واحد، والیبال بازی می‌كردیم. حاج یدالله هم بود. با یك دست مجروح و با صورتی كه در ظاهر آرام بود، بازی می‌كرد. اگر او را خوب می‌شناختی، می‌توانستی بفهمی كه در عمق چشمهای مهربان و صورت خندانش، غمی گنگ موج می‌زند و در عین حال، حالت انتظار، حالت شادی و حالت رسیدن به مقصود.
یدالله وجود ساده و بی‌ریایی داشت؛ اما تودار، عمیق و كم‌حرف بود. آن روزها، این حالتها، بیشتر از همیشه، در او مشهود بود.
پس از بازی، حاج یدالله به آسایشگاه آمد. چهره‌اش آرام، اما متفكر بود. با حالتی خاص در كمد وسایلش را باز كرد. تمام وسایلش را به شكل منظم روی زمین گذاشت و گفت: «بچه‌ها! هر كس هر چه می‌خواهد بردارد، به عنوان یادگاری!»
گرمكن ورزشی، ساعت مچی، تقویم، انگشتر عقیق، مهر و سجاده‌ای كوچك و … اینها وسایل جانشین تیپ ما بود. بغضی سنگین بر گلویم نشست و اشك در چشمهایم جوشید. نتوانستم آن جا بمانم، بیرون رفتم. ستاره‌های آسمان، شب را پر كرده بودند. خدایا، این چه حالی بود؟ حالی كه هر بار با احساس لحظه موعود رفتن كسی به ما دست می‌داد. حالی كه در لحظه‌های نورانی و ملكوتی وداع یاران، تمام وجود انسان را دربرمی‌گیرد!
دوباره به آسایشگاه بازگشتم. وداع ما، وداعی كوتاه و از جنس ناب و زلال دلبستگی بود. به رسم یادبود و یادمان خاطر عزیزش، انگشتری و كمربندش را برداشتم و دوباره، بی‌قرار و غمگین، به ستاره‌ها پناه بردم. غمی بزرگ، با هجومی سنگین پیش رو بود.
یدالله هم می‌خواست به دیگران بپیوندد!
آن جا كسی منتظر است!
آب رودخانه موج در موج، روی هم می‌نشست و با سرو صدا می‌گذشت. خورشید روی قطره‌ها می‌تابید و هزاران پولك نقره‌ای می‌ساخت و هر پولك با برخورد به تخته سنگها، صدها تكه می‌شد.
با حاجی كنار پل نشسته بودیم. غرق فكر بودیم و سكوت؛ و هزاران كلمه، در میان ما، نگفته و نانوشته رد و بدل می‌شد.
حاجی سكوت را شكست: «دیشب خواب دیدم. میررضی زیر یك درخت سرسبز و با طراوت نشسته، منتظر من بود.»
با بغضی در گلو، به رویش نگاه كردم و گفتم: «نه حاجی! حرف از رفتن نزن.»
گفت: «نه! می‌دانم كه او منتظر من است، باید بروم.»
گفتم:‌«خب، من هم خواب خیلیها را می‌بینم.»
تازه از بیمارستان آمده بود، دستهایش درد شدیدی داشت. پنجه‌هایش را در جیبش فرو كرد و با حالت خاصی، در حالی كه چشمهایش عمق آنها را می‌كاوید، گفت:‌«نه! این فرق دارد، من باید بروم. قبول كن، این فرق دارد، میررضی منتظرم است!»
… موجها، زمزمه‌كنان، همچنان كه می‌رفتند، حرف او را تصدیق می‌كردند. موجها او را می‌شناختند.

من برای حاجی، ارزش و احترام خاصی قائل بودم. یعنی همه بچه‌ها نسبت به ایشان چنین حالتی داشتند. پس از مجروح شدن، ایشان در فاو بود. حاجی از ناحیه كلیه بشدت آسیب دیده بود و یك دستش هم از كار افتاده بود. به سختی راه می‌رفت؛ اما دائم به همه بچه‌ها سر می‌زد و با آنان به گفتگو می‌نشست. در همان حالت هم هر كاری كه از دستش برمی‌آمد، برای بچه‌ها انجام می‌داد. یك روز مشغول سركشی به واحد ما بود و من نزدیك او بودم. متوجه شدم كه بند پوتین حاجی باز است. خم شدم كه بند پوتینش را ببندم. دیدم حاجی به سختی خم شد، با مهربانی سرم را بوسید و مرا بلند كرد. بعد با یك دست، بند پوتینش را بست و دوباره به راهش ادامه داد.

همه ما عقیده داشتیم كه مزد جهاد، «شهادت است؛ اما خب، آدمی است و قلب و عاطفه‌اش. خبر شهادت «یدالله كلهر» روی من خیلی اثر گذاشت. نه من، تمام بچه‌ها، مانده بودیم كه چه كار كنیم. فرمانده‌مان را از دست داده بودیم و غم و اندوه این خبر، چنان سنگین بود كه دست و دلمان را سست كرده بود. تمام بچه‌های اردوگاه «كوثر»، چنین حالتی داشتند. هر كس گوشه‌ای یا شانه‌ای را پناه گرفته و می‌گریست. چه روزی بود آن روز! و چه روزهای سختی بود، آن روزهایی كه خبر شهادت یاران را می‌شنیدیم.
با چند نفر از بچه‌ها، سوار بر ماشین، راه افتادیم تا به مقر فرماندهی برسیم و بپرسیم كه باید چه كار كینم؟ وقتی در ماشین بودیم، رادیو عراق را گرفتیم. شنیدیم كه گوینده آن، چند بار با شادی، خبر شهادت عزیز ما را اعلام كرد. خدا می‌داند كه آن لحظه‌ها چه خشمی نسبت به دشمن و چه احساس افتخاری به برادر شهیدمان داشتم.
وقتی جنازه حاجی را آوردند، اردوگاه كوثر، اردوگاه نبود، دشت كربلا بود، در نیمروز دهم محرم! حال و احوال ما در آن لحظه‌ها، قابل بیان نیست.
به من الهام شده بود كه آن روز، عراقیها دوباره به شكلی، حمله سنگینی به پادگان خواهند كرد. بچه‌ها می‌گفتند: «چه می‌گویی؟ این پادگان تا به حال، بمباران نشده…» خلاصه بچه‌ها با ناباوری حرفم را قبول كردند. همه كنار حسینیه پادگان جمع شده بودیم. به داخل حسینیه رفتیم. پیكر شهید را روی دوش گرفتیم و بیرون آمدیم.
هنوز در آستانه در بودیم كه هواپیماها در آسمان ظاهر شدند. بچه‌ها، پیكر شهید یدالله را به سرعت درون آمبولانس گذاشتند و به طرف كرج حركت كردند.
هر كس به طرفی دوید تا از تیرو تركش در امان باشد.
من در همان لحظه به یاد امام حسن مجتبی(علیه السلام) افتادم. روز شهادت آن امام مظلوم هم، دشمنان حتی به پیكر پاك ایشان رحم نكردند و جنازه امام معصوم، همراه تیرهای دشمنان تشییع شد. تشییع یدالله ما هم چنین بود!
منبع:خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید در کتاب آشنا با موج



خاطرات
شمس‌الله چهارلنگ:
در آن زمان، رسم ما و تمام طایفه كلهر، بر این بود كه تمام سه ماه تابستان را در «لار» بالاتر از «اوشان و فشم»، به سر می‌بردیم. تمام همشهریان و هم محله‌ایهای ما، هر تابستان این كار را می‌كردند.
لار، منطقه‌ای بسیار خوش آب و هوا، سرسبز و زیباست؛ با چمنزارهای سبز و دشتهای پرگل. كودكیهای من و یدالله و همبازیهای‌مان، در سبزی دشتها و در میان گلهای خوشبو و پرندگان طبیعت زیبای لار گذشت. چمنزار سبز بود و كودكی و بازی و شیطنت.
من باید هر روز گوسفندها را، كه حدود سی، چهل رأس بودند، برای چرا به چمنزارها می‌بردم و عصرها حدود ساعت پنج بازمی‌گرداندم. آن روز هم، گوسفندها را برای چرا برده بودم.
وقتی به چمنزار رسیدم،‌آنها را به حال خودشان رها كردم. در آن اطراف، چشمه زیبایی به نام «كركبود» بود. من كنار چشمه نشستم و مشغول آب بازی شدم. گاهی با سنگها راه آب را عوض و گاهی هم آبتنی می‌كردم. گوسفندها درست روبه روی من مشغول چرا بودند و من بی‌خود و بی‌خبر از همه چیز، مشغول بازی بودم.
عصر شد. موقع بازگشتن، خسته از یك روز بازی و شیطنت، سراغ گوسفندها آمدم تا آنها را جمع كنم و بازگردم. اما هر چه گشتم، اثری از آنها ندیدم. با ترس و نگرانی به خانه آمدم و به مادرم گفتم كه من گوسفندها را گم كرده‌ام. مادر با نگرانی گفت: «حالا هیچ كاری از دست كسی برنمی‌آید، باید تا صبح صبر كنیم.»
آن شب با نگرانی طی شد. فردا صبح، همراه چند نفر به طرف تپه‌ها راه افتادیم تا گوسفندها را جمع كنیم. ناگهان از دور، كسی را دیدم كه برایم دست تكان می‌دهد. وقتی به او نزدیك شدم، دیدم یدالله است. با همان خنده‌ای كه بر لب داشت، گفت: «چیزی را كه تو در روز روشن نتوانستی نگهداری، من در شب تاریك نگه داشتم و سالم برگرداندم!» فهمیدم كه منظورش گله گوسفند است. از او پرسیدم: «چطوری توانستی این كار را بكنی؟»
یدالله گفت: «من در حال شكار بودم كه دیدم گله‌ای به من نزدیك می‌شود. خوب كه نگاه كردم، از روی نشانیهای‌شان فهمیدم كه گوسفندهای خودمان هستند، خلاصه همه را جمع كردم و تا صبح منتظر ماندم. وقتی هوا روشن شد، راه افتادیم و آمدیم.» یدالله تا مدتها درباره حادثه آن روز، سربه‌سر من می‌گذاشت و من، متعجب از شجاعت او كه چگونه در شب تاریك و در كوه، یك گله گوسفند را، سالم به خانه بازگردانده است.
آن شب زمستانی روستای ما، «باباسلمان»، آن سالها مثل حالا نبود. الان وسیله زیاد است و در مدت كمی، می‌توان تا «علیشاه» رفت و بازگشت. ولی آن سالها- دوران كودكی و نوجوانی ما- مثل حالا نبود. از صبح تا شب، فقط چند تا ماشین، مسافران را تا علیشاه عوض می‌بردند و باز می‌گرداندند و اگر از آنها جا می‌ماندیم، دیگر وسیله‌ای نبود، یا باید می‌ماندیم یا حدود دوازده كیلومتر را پیاده می‌رفتیم.
یادم می‌آید یك روز از ماشین جا ماندیم. من و یدالله تصمیم گرفتیم خودمان پیاده راه بیفتیم. بعد میانبر بزنیم و از رودخانه بگذریم تا زودتر برسیم. سرانجام راه افتادیم. زمستان بود و ما غافل از تاریكی زودرس و سرما، مقداری از راه را میانبر زدیم. پس از مدتی، برف بارید. سرما بیداد می‌كرد. من دستهایم را كه از شدت سرما بی‌حس شده بود، به هم مالیدم و گفتم:«یدالله! من یخ كرده‌ام، چكار كنیم؟» یدالله با دلداری گفت:«شمس‌الله، مرد باش! ما مرد كوه و روستا هستیم!» حرفهای او كمی به من قوت قلب داد؛ اما بالاخره، ‌سرما آن قدر در بدنم اثر كرد كه به گریه افتادم. یدالله كمی تحت گریه و حالت من قرار گرفت؛‌اما خیلی زود به خود آمد و دوباره شروع به دلداری كرد و قوت قلب دادن به من: «پسر شجاع باش! باید نیرومند باشی،‌زودباش حركت كن برویم، الان شب می‌شود…» به هر زحمتی كه بود، راه افتادیم. باد شدیدی می‌وزید و سرمای رودخانه را همراه سوز برف، به سر و صورت ما می‌كوبید. ما همچنان راه می‌رفتیم. ناگهان یدالله به من گفت: «نترسی‌ها! اما فكر می‌كنم یك سگ ولگرد دارد دنبال ما می‌آید.»
اما من ترسیده بودم. یدالله گفت: «سعی كم یك چیزی پیدا كنی تا از خودت دفاع كنی.» ما در پی پیدا كردن سنگی، چوبی یا چیزی بودیم كه متوجه شدیم سگها دو تا شده‌اند و همچنان دنبال ما می‌آیند. با چشم دنبال وسیله‌ای بودیم كه درختی را دیدیم. با یدالله بسرعت به طرف درخت دویدیم و شروع كردیم به كندن شاخه‌های خشك درخت. پس از چند لحظه تلاش، هر دو نفری‌مان، دو تا چوبدستی از شاخه‌های درخت درست كردیم. سگها هم به ما نزدیك شده بودند و حالت حمله گرفته بودند. من كه ترس و وحشت وجودم را فرا گرفته بود، رو به یدالله كردم و گفتم: «من می‌ترسم!» گفت: «نترس، شجاع باش!» ناگهان سگها به ما حمله‌ور شدند. یدالله گاهی با چوب به سر سگها می‌كوبید و گاهی هم با عجله، سنگهای یخزده را از زمین برمی‌داشت و به طرف آنها پرت می‌كرد. تا مدتی، همین طور با سنگ و چوب به آنها حمله می‌كردیم و در همان حال می‌دویدیم. بالاخره عرقریزان و خسته، با سر و روی گلی و زخمی به پشت محله‌مان رسیدیم و فریادكنان، دیگران را به كمك طلبیدیم. آن روز، شجاعت و بی‌باكی یدالله، جان ما را نجات داد و من، یدالله را نه پسری كوچك كه مردی شجاع و نیرومند دیدم.»

مرتضی دهقانی:
در روستای ما، تمام خواهران و مادران ما چادر به سر می‌كردند و یدالله به طور كلی خیلی روی بچه محلهایش تعصب داشت و اگر كسی مزاحم آنان می‌شد، بشدت ناراحت می‌شد.
روزی، چند پسر غریبه به روستای ما آمده بودند. موقع تعطیلی مدرسه‌ها بود و من و یدالله از كوچه رد می‌شدیم. داشتیم با هم حرف می‌زدیم كه ناگهان از دور متوجه شدیم یكی از آن غریبه‌ها، مزاحم دختری است. یدالله طاقت نیاورد و بسرعت به آن سمت رفت و من هم دنبال او. دوستان ما هم متوجه مسأله شدند و به آن جا آمدند. خلاصه، زد و خورد شدیدی پیش آمد. زور و قدرت یدالله، به كمك تعصب او آمده بود و او به قدری آنان را كتك زد كه همه از ترس فرار كردند! چند نفر از بچه‌های ما هم زخمی شده بودند. كاری كه یدالله آن روز كرد، باعث شد كه پس از آن، كسی جرأت نكند مزاحم زن و دختری شود. نام یدالله و تعصب و غیرت او در مدرسه پیچیده بود. بعدها، وقتی به شهریار رفتیم، دیدیم آن جا هم از جریان آن روز، حرف می‌زنند و یدالله به خاطر آن دعوا، خیلی معروف شده بود؛ البته بیشتر به عنوان یك پهلوان با غیرت و شجاع.

میثم محمودی:
آن سالها ما معلم دینی نداشتیم. فقط دو نفر از تهران می‌آمدند و به ما درس دینی و مسائل اخلاقی را یاد می‌دادند. در روستای ما «بهائیها» زیاد بودند و بیشتر وقتها با ما بحث می‌كردند و ما متأسفانه چون روحانی نداشتیم، نمی‌توانستیم خوب از پس آنان برآییم و از این بابت، رنج می‌كشیدیم. اما كم‌كم با آمدن آن دو روحانی، ما آمادگی بیشتری پیدا كردیم. در میان ما، یدالله در این مورد، از همه زرنگتر بود. او قدرت و آرامش عجیبی در بحث كردن با بهائیها داشت. با چنان قدرت و پختگی به بحث و جدل می‌پرداخت كه یك روز آنان گفتند: «اگر می‌خواهید بحث كنید، بیایید با پدر و مادر ما بحث كنید یا با معلم دینی‌مان.»
خلاصه كم‌كم بحثهای ما با بهائیها بالا گرفت. البته در میان ما یدالله با متانت و آرامش بیشتری برخورد می‌كرد و عقیده داشت چون بچه محل هستند، باید با خونسردی، آرامش و استدلال دینی، آنان را به راه اسلامی آوریم و همین طور هم شد. بعدها چند نفر از آنان به دین مبین اسلام ایمان آوردند.
یك روز، در میان یكی از همان بحثهای پر سر و صدای همیشگی، یكی از بهائیها، كتابی آورد و با یدالله بحث را شروع كرد. آن پسر، از شدت ناراحتی، سرخ شده بود و با سر و صدا حرف می‌زد. در مقابل، یدالله با آرامش، در حالی كه لبخندی بر لب داشت، با او صحبت می‌كرد. بالاخره توانست با حرفهایش آن پسر را مجاب كند. پس از آن، آنان كمتر بحث و سر و صدا می‌كردند و ما این را مدیون یدالله و قدرت او در بحثهای دینی بودیم. او می‌گفت:‌«باید با آرامش و صبوری و از راه دوستی، آنان را به طرف خودمان جذب كنیم.»

یعقوب وهّابی:
آن روزها، من، یدالله و محسن كریمی، سه نفری یك مغازه الكتریكی باز كرده بودیم و با هم كار می‌كردیم. سال 1351 بود كه برای كار، به باغی در شهریار رفتیم. ساختمان داخل باغ، یك ساختمان دو طبقه بود. قرار ما این بود كه كار را زود آماده كنیم و تحویل دهیم. از میان ما سه نفر، فقط من وسیله داشتم و با وسیله من می‌رفتیم و می‌آمدیم. یدالله با دیدن مقدار كار گفت:«بچه‌ها، بیایید همت كنیم و كار را تا عصر تمام كنیم.» این را گفت و هر سه مشغول شدیم. ساختمان دو طبقه بود و بزرگ و كار بسیار مشكل. به هر سختی بود، با تلاش بسیار تا عصر كار كردیم. هنگام عصر، تمام دو طبقه را سیم‌كشی كردیم. موقعی كه خانه را ترك می‌كردیم، چراغهای روشن خانه در میان باغ، نشانه یك روز تلاش و كار سخت ما سه نفر بود كه البته این كار سخت، با همت و غیرت یدالله ممكن شده بود.

امیر نوحی:
همان‌طور كه می‌دانید، بیشتر آدمها در دوران كودكی شیطان هستند؛ ولی یدالله با آن كه قد و قواره‌اش از همه ما بلندتر و رشیدتر بود، افتاده حال بود. از همان زمان، خصلتهای فرماندهی و رهبری جمع را در خود داشت. در كلاس پنجم دبستان بودیم كه یك گروه پنج نفره تشكیل دادیم و رهبرمان یدالله شد. خلاصه، این گروه همدل و متحد بود و علت آن فقط وجود یدالله بود.
من و یدالله، دوران سربازی را با هم گذراندیم. یدالله بجز دینداری، خداشناسی و نجابت اخلاقی، دارای بدن ورزیده و نرمی هم بود. او می‌توانست پاهایش را به اندازه سرش بالا بیاورد. در زمان خدمت، تا وارد پادگان شد، آنان بدون آن كه چیزی از او بدانند، او را ارشد كردند. یادم می‌آید، برای آموزش استفاده از ستاره‌های قطبی رفته بودیم. او ارشد ما بود، پیشنهاد داد كه چطوری برویم، از كجا برویم و بازگردیم. پس از مدتی صحبت،‌گروهبان ما قبول كرد. او قطب‌نما را به دست یدالله داد و گروه راه افتاد.
تاریكی شب بود و بیابان. ستاره‌های درخشان بالای سر ما می‌درخشیدند. ما سه، چهار نفر بودیم. خلاصه در تاریكی شب، به شیوه پیشنهادی یدالله راه می‌رفتیم. بعد از مدتی، دوباره به مركز آموزش و پیش‌گروهان بازگشتیم. این كار آن قدر با دقت و منظم انجام شد، كه گروهبان، یدالله را تحسین و تشویق كرد.

علی كرمی:
شب بود. آسایشگاه در سكوت شبانه فرو رفته بود. صدای نفسهای خسته بچه‌ها، سكوت شب را می‌شكست. ناگهان در آسایشگاه باز شد. گروهبان با شدت آنها را به هم كوبید و فریادزنان در آستانه در ظاهر شد: «زود باشید تنبلها! با سه شماره پوتینهای‌تان را برمی‌دارید و می‌روید بیرون. بعد از سه شماره می‌آیید داخل، یاالله زودباشید!»
چند شبی بود كه كار گروهبان این شده بود كه نیمه‌شب یا وقت و بی‌وقت، بیاید و دستورهای این‌چنینی بدهد. همه را عصبانی كرده بود. همه خسته و كوفته از رژه‌های روزانه و رزمهای مختلف بودیم و واقعا توان این كار را نداشتیم. با این همه، نمی‌دانستیم چه كار كنیم. در همین حال، یدالله كه دیگر از این كارها بسیار ناراحت شده بود، با عصبانیت یك گوجه‌فرنگی را- كه جلو دستش بود- برداشت و به طرف گروهبان پرتاب كردو گوجه‌فرنگی درست به وسط پیشانی گروهبان خورد! معمولا كسی جرأت این طور كارها را نداشت؛ ولی چون یدالله پیشقدم در این كار بود، بقیه هم اعتراض كردند. خلاصه، ‌جریان به گوش بالاتریها رسید. آنان وقتی فهمیدند، به شكلی كه نظم آسایشگاه به هم نخورد، حق را به ما دادند و جریان پایان یافت. پس از آن زمان، دیگر هیچ یك از مافوقها، شبها از آن دستورها نداد. با این حال، یدالله با همه دوست و رفیق بود. در دفترچه خاطراتش، تعداد زیادی نشانی بچه‌ها بود و همه بچه‌ها موقع پایان خدمت و جدا شدن، گریه می‌كردند؛ حتی بچه‌هایی كه با یدالله اختلاف كمی داشتند، موقع جدا شدن گریه می‌كردند.

علی قاضی زاهدی:
من و یدالله زیاد با هم این طرف و آن طرف می‌رفتیم. یك بار با هم به قم رفتیم. صبح آن جا رسیدیم. پس از زیارت حرم حضرت معصومه(علیهاالسلام)، تصمیم گرفتیم به زورخانه برویم و ورزش كنیم. من فكر كردم یدالله كه تا به حال زورخانه نرفته، پس حتما نمی‌تواند لنگ ببندد. این مسأله را به یدالله گفتم. او گفت: «بابا این كه كاری ندارد، من اصلا حرفه‌ای هستم، حالا خودت می‌بینی!»
به زورخانه رفتیم. صدای ضرب مرشد و مدحی كه می‌خواند، فضای زورخانه را پر كرده بود. گاه و بی‌گاه صدای «صلوات» همه بلند می‌شد. ما هم وارد شدیم. یدالله مثل این كه مدتها ورزش باستانی كار كرده باشد، لنگ را با مهارت و خیلی قشنگ به كمرش بست. سپس آهسته و نرم، خم شد، زمین را بوسید و «یا علی» گویان وارد گود شد. من باز هم متعجب از كارهای یدالله، به او نگاه می‌كردم. یدالله حالا یكی از پهلوانان كمربسته و چالاك گود زورخانه شده بود! پس از چند لحظه، به طرف یك جفت «میل» سنگین رفت. خدایی‌اش تا به حال ندیده بودم او میل بگرداند. همه صلوات فرستادند. بعد از چند لحظه، پیكر چالاك و نیرومند یدالله در میان صلوات حاضران، مشغول میل گرداندن بود؛ آن هم با چه مهارت و زیبایی! با چابكی میل را روی شانه می‌برد و پایین می‌آورد و من با ذكر صلوات، به او خیره شده بودم.

عطاالله:
از شیراز به طرف تهران می‌آمدیم. به دروازه قرآن رسیدیم. در آن حوالی، باغچه‌ای با صفا بود و آب و گُلی و پروانه‌ای. خیلی خوش منظره بود و ما هم خسته بودیم. بوی كباب، اشتهای ما را تحریك می‌كرد. ماشین را نگه داشتیم تا هم غذایی بخوریم و هم آبی به سر و صورت‌مان بزنیم.
چند مشت آب خنك، حال‌مان را جا آورد. پس از مدتی، غذای ما را آوردند و ما مشغول خوردن شدیم. هنوز چند لقمه‌ای نخورده بودیم كه دیدیم پیرمردی به آن سمت آمد. دست دختر بچه‌ای نحیف و لاغر را به دست گرفته بود. او آرام، به میز مدیر آن غذاخوری نزدیك شد و به او چیزی گفت. لحظه‌ای بعد، صدای مرد صاحب سالن، به هوا رفت و مرد شرمگین و ناراحت، به طرف در خروجی…
ناگهان یدالله از جای خود بلند شد. در یك آن، می‌توانستی خشم و عطوفت را همزمان در چهره‌اش ببینی. به طرف پیرمرد رفت، دستهای او را در دست گرفت و با مهربانی او را روی صندلی نشاند. سپس، بسرعت به طرف مرد صاحب غذاخوری رفت و به او گفت كه چند سیخ كباب آماده كند و به آن مرد بدهد.
مرد صاحب غذاخوری، از برخورد یدالله و ظاهر و وضع مرتب و آراسته‌اش جا خورد. بلافاصله دستور او را اجرا كرد. پس از مدتی، كبابهای مرد آماده شد. شاگرد مغازه آنان را به پیرمرد داد و او را راهی كرد كه برود.
در همین لحظه، یدالله برخاست و به طرف آنان رفت. دستی روی سر كودك كشید و پولی در میان انگشتان لاغر طفل گذاشت و با حالت خاصی بازگشت.
دوباره سوار ماشین شدیم و در تمام مدت، منتظر بودم كه یدالله صحبت كند. بالاخره، لب از لب گشود: «حتما آن مرد كارد به استخوانش رسیده بود كه به خاطر چند سیخ كباب، دست نیاز بلند كرده…ای وای به حال كسی كه دست چنین نیازمندی را رد كند! او چگونه می‌خواهد جواب پس بدهد…ای وای!»
و سكوت غمگینانه او در طول راه، نشانگر غم و اندوه او در برابر دیدن نیاز آن مرد بود.

مصطفی كریم پناه :
سالهای پیش از انقلاب بودو با این كه خانواده‌ای مذهبی بودیم؛ اما در میان ما هنوز كمتر كسی امام خمینی(قدس سره) را می‌شناخت. در میان تمام خویشان، یدالله تنها كسی بود كه حضرت امام(قدس سره) را می‌شناخت و به ایشان اعتقاد داشت و به راه و هدفش ایمان آورده بود. یدالله آن زمان، با آن كه یك جوان بود و در روستا زندگی می‌كرد، اعلامیه‌های حضرت امام(قدس سره) را به دست می‌آورد و در تكثیر و توزیع آنها فعال بود. كم‌كم او همه خانواده و دوستان خود را با هدفهای انقلابی حضرت امام خمینی(قدس سره) و شخصیت والای ایشان آشنا كرد. او مقداری از كتابهای امام را هم فراهم كرده بود، آنها را می‌خواند و به بعضیها می‌داد. ساواك فهمیده بود كه او فعالیتهایی دارد و حتی متوجه شدند كه كتابهای امام را هم دارد. بزرگتران به او گفتند كه كتابها را از بین ببرد تا خطری متوجه‌اش نشود. اما یدالله به سختی مقاومت كرد و شبانه، كتابها را در محل امنی پنهان كرد تا دست كسی به آنها نرسد. او از همان زمان، حرفهایی می‌زد و بحثهایی می‌كرد كه باعث تعجب و شگفتی همه، از این جوان كم سن و سال می‌شد.

‌حسین قضاون‌لو:
در تهران و بیشتر شهرها و روستاهای ایران، مردم تظاهرات می‌كردند. در و دیوار تمام كوچه‌ها و خیابانها پر از شعار بود. هر دیواری را كه نگاه می‌كردی، روی آن «مرگ بر شاه» نوشته بودند. بیشتر دیوارهای روستای ما هم پر از شعارهای انقلابی بود. این شعارها را یدالله و سایر جوانان ده، روی دیوارها می‌نوشتند. چند نفر از مردم محله، به كارهای بچه‌های ما اعتراض كرده بودند؛‌ولی یدالله ترس و اعتراض مردم، به حالش تأثیر نداشت. از هیچ چیز نمی‌ترسید و هیچ چیز مانعش نبود. همیشه می‌گفت: «شاه بالاخره می‌رود، حالا می‌بینید!»
یك بار من در یكی از این شعارنویسیهای شبانه همراه او بودم. من و یدالله سطل رنگ و نردبان به دست، راه افتادیم تا او چند شعار روی دیوار بنویسد. از چند شب پیش، به خاطر همان اعتراضهایی كه گفتم، هر شب، چند مامور در كوچه‌ها و خیابانها می‌گشتند تا كسانی را كه شعار می‌دهند یا روی دیوارها می‌نویسند، دستگیر كنند. آن شب هم چند كوچه آن طرفتر، مأموران در حال قدم زدن و نگهبانی بودند. اما مگر یدالله دست بردار بود! هر جا كه دستش می‌رسید، شعار می‌نوشت. من كه می‌ترسیدم او را بگیرند، گفتم: «یدالله! ول كن، بیا برویم، الان مأموران سر می‌رسند!» اما او گوش نداد. از پله نردبان بالا رفت و مشغول نوشتن شد. می‌گفت: «هر وقت دیدم آمدند، از آن طرف دیوار در می‌روم.» همین طور نوشت و نوشت و بالاخره چند روز بعد… همان طور كه یدالله و بسیاری فكر می‌كردند، شاه خائن از ایران رفت كه رفت! و انقلاب ما پیروز شد.
وای به حالت بختیار، اگر امامم دیر بیاد!
شبهای انقلاب، روستای ما حال و هوای دیگری داشت. هر شب مردم روستا روی پشت بامها «الله‌اكبر» می‌گفتند یا تظاهرات و جلسات مذهبی و سخنرانی برپا می‌كردند. من و یدالله و سایر جوانان روستا هم همین طور، وظیفه‌مان برپایی تظاهرات در همان جا، یا شركت در تظاهرات و سخنرانیهای بیرون از روستای‌مان بود. یك شب، همه ما منزل خاله خدابیامرزمان، جمع شده بودیم. شنیدیم كه می‌گفتند قرار است حضرت امام خمینی(قدس سره) به كشور تشریف بیاورند و به همین خاطر، بختیار فرودگاهها را بسته تا-به خیال خودش- نگذارد ایشان وارد وطن بشوند. من و یدالله دو نفری، شروع كردیم به شعار دادن: «وای به حالت بختیار، اگر امامم دیر بیاد!»
آن قدر شعار دادیم كه همه كوچه و محله هم همراهی كردند و تاریكی شب با صدای شعار ما شكسته شد. خاله‌ام كه سن و سالی از او گذشته بود، می‌ترسید و سعی داشت ما را آرام كند؛ ولی هیچ كدام از ما ساكت نشدیم. خاله‌ام اصرار می‌كرد و یدالله هم فقط می‌خندید. پس از مدتی شعار دادن، با همان لبخند گفت: «بعدها همه می‌فهمند كه معنای این شعارها چیست!»

شهباز حسنی:
كم‌كم به روزهای پیروزی نزدیك می‌شدیم. این وعده خدا بود و همه ما می‌دانستیم. یك شب به ما خبر رسید كه دارند راههایی را كه به تهران می‌رسد، می‌بندند و می‌خواهند از پادگان «قزوین»، برای سركوبی تظاهرات مردم، توپ و تانك به تهران بفرستند. اول باورمان نشد؛ اما بعد كه رفتیم، دیدیم حقیقت دارد. جاده‌ها را با شن می‌بستند تا مردم نتوانند به تهران بروند و فقط تانكها و خودروهای سنگین نظامی بتوانند از جاده‌ها رد شوند. نتوانستیم طاقت بیاوریم. نزدیك صبح، من و یدالله و چند تا از بچه‌های محل، راه افتادیم تا با یك وانت به تهران برویم.
وقتی به پمپ بنزین «باباسلمان» رسیدیم، دیدیم كامیونها، همین طور دارند شن می‌آورند. ما راهها را بلد بودیم و می‌دانستیم وقتی كه از پل رد شویم، می‌توانیم از بیراهه‌ها خودمان را به تهران برسانیم. راه افتادیم. به هر سختی كه بود، از پل رد شدیم، گاهی ماشین در شنها یا سنگهای جاده‌های بیراهه گیر می‌كرد كه با هل دادن، آن را از مانعها رد می‌كردیم. یدالله در این میان نقش فعالی داشت و بیشتر پیشنهادها برای رفع مشكلات، از طرف او بود. آن قدر رفتیم و رفتیم تا از دور، «برج آزادی» را دیدیم و دیگر چیزی به آن جا نمانده بود. باز هم به راه ادامه دادیم. آن روزها، اطراف میدان آزادی مثل حالا نبود، چند كارخانه و … بود. خلاصه، نزدیك میدان آزادی، متوجه شدیم كه آنان چند مانع دوازده، سیزده متری وسط خیابان انداخته‌اند تا ماشینی نتواند رد شود.
مانده بودیم چه كار كنیم، كه یدالله پیشنهاد داد به كمك مردم، دوباره ماشین را هل بدهیم و رد شویم. این كار را كردیم. چند نفر دیگر هم با ما همراه شددن و ما، چون قطره‌ای به رود خروشان مردم پیوستیم و رفتیم. قطره‌ها به رود پیوستند و رودها به یكدیگر و همه به دریای پاك و آبی انقلاب!

ابوذر خدابین :
یدالله از همان روزهایی كه هنوز یك نوجوان بود، حضرت امام(قدس سره) را می‌شناخت. همیشه اعلامیه‌ها و رساله‌های ایشان را می‌خواند و تكثیر می‌كرد. با شروع انقلاب و شكل‌گیری تشكیلات و ارگانها، جزو اولین كسانی بود كه به خدمت این ارگانها و نهادها درآمد.
یدالله عاشق حضرت امام(قدس سره) بود. آن روزهایی كه تازه به ایران آمده بودند، او با تمام وجود، دلش می‌خواست به دیدار ایشان برود.
یكی، دو روز بود كه حضرت امام (قدس سره) در مدرسه «علوی)، اقامت كرده بودند. هر روز سیل مشتاقان برای دیدار ایشان، ‌محل اقامت و كوچه‌های اطراف را پر می‌كرد؛ به امید این كه چند لحظه‌ای رهبر خود را ملاقات كنند.
آن روزها من بودم، پسر عمه یدالله (شهید محمدعلی رستمی)، پسرعموهای او و شهید محمدرضا كلهر. خلاصه همگی جمع شدیم و با یك وانت به قصد دیدار حضرت امام (قدس سره) راهی تهران شدیم.
اتاقی كه حضرت امام(قرس سره) سكونت داشتند، دو تا پنجره رو به حیاط داشت. ایشان گاهی از این پنجره و گاهی از دیگری، با مردم دیدار می‌كردند.
از میان جمعیت، با سختی زیاد وارد حیاط شدیم. پس از لحظاتی سخت، همراه با انتظار، چهره حضرت امام(قدس سره) از میان یكی از پنجره‌ها، نمایان شد. ایشان با آرامش و متانت خاص خود، به ابراز احساسات مردم پاسخ می‌دادند. یدالله هم گاهی كنار این پنجره و گاهی پنجره دیگر می‌ایستاد. آن قدر آن جا ماندیم كه شاهد چند بار حضور حضرت امام(قدس سره) در میان پنجره‌ها شدیم. با این حال، یدالله رضایت نمی‌داد كه برگردیم تا مردم دیگر هم بتوانند به آن جا بیایند. سرگشته و بی‌قرار در میان پنجره‌ها تاب می‌خورد و چشم از چهره امام و مقتدایش برنمی‌داشت.
عشق او به حضرت امام(قدس سره)، با اطاعت از فرمانهای ایشان در جبهه‌های نبرد، تكمیل شد. او مطیع كامل خط ولایت بود و یك لحظه سر از فرمان امام نپیچید.

حسن احمدیان:
ما-بچه‌های روستای باباسلمان- همه سوار بر یك وانت به تهران آمدیم. حالا با چه سختیهایی؟ حتما خواندید. بالاخره به هر شكلی بود، خودمان را به تهران رساندیم. در خیابانها می‌رفتیم كه اعلام كردند: گاردیها به پادگان نیروی هوایی حمله كرده‌اند و درگیری سختی در آن جا جریان دارد، هر كه می‌تواند، برای كمك برود.
یدالله گفت:«بچه‌ها! زود باشید به آن جا برویم، اسلحه بگیریم.» خلاصه هر جا می‌رفتیم، درگیری بود و گلوله و خون. به «باغشاه» رسیدیم، آن جا هم درگیری شدید بود. به میدان انقلاب رسیدیم. آن جا هم درگیری و تظاهرات خیابانی بود. دائم از جایی خبر می‌رسید: «كلانتری… را گرفتند!» خلاصه همه خبرهای آن روز، از این دست بود. از كسی شنیدیم كه نیروهای طرفدار رژیم پهلوی، اسلحه‌ها را در یك قرارگاه نزدیك دانشگاه تهران جمع كرده‌اند. قرار شد به آن جا برویم.
ماشین را در جایی پارك كردیم و راه افتادیم. یدالله می‌دوید و ما را دنبال خود می‌كشید. من كه آن روز خون داده بودم، خیلی ضعیف شده بودم و نمی‌توانستم زیاد تند بدوم. یدالله دست مرا گرفت و كمك كرد كه تندتر برویم. به هر زحمتی بود، نفس نفس زنان به آن جا رسیدیم. مردم جمع شده بودند تا اسلحه بگیرند؛ اما نیروهای داخل آن كلانتری مقاومت می‌كردند. درها را بسته بودند. كسی جرأت نمی‌كرد داخل شود؛ ولی یك نفر جرأت كرد! یدالله دست مرا رها كرد. خودش را به شیشه رساند و با تنه نیرومندش آن را خرد كرد و وارد ساختمان شد. همه داخل شدند؛‌ولس انگار آن جا اسلحه نبود. همه دست خالی بازگشتیم. قرار شد كه همان نیروها-دستجمعی- به طرف پادگان «عشرت آباد» حركت كنیم. من آن موقع، سن و سال كمی داشتم و می‌ترسیدم بروم. اما یدالله با من و بقیه فرق می‌كرد. نیروی دیگری به او قدرت و جرأت می‌داد. او همه ما را جلو در پادگان گذاشت. آن جا هم توپ و تانك گذاشته بودند. می‌گفتند اسلحه و مهمّاتی كه مردم از پادگان نیروی هوایی آورده بودند، آن جا جمع كرده‌اند. یدالله فریاد می‌زد، یك اسلحه به او بدهند؛ اما كسی توجه نمی‌كرد. بالاخره یدالله و چند نفر دیگر، یك دیلم پیدا كردند . گوشه‌ای از دیوار را كندند. یدالله خم شد كه داخل آن برود. من و یكی دیگر از بستگان‌مان-كه همراه ما بود- گفتیم: «كجا می‌روی؟» گفت: «می‌روم اسلحه بگیرم.» و رفت.
بیست دقیقه گذشت. تیراندازی از داخل شروع شد. پس از چند لحظه، خبر رسید كه آسایشگاه شماره یك سقوط كرده است این جا كسانی كه بیرون بودند، دل و جرأتی پیدا كردند تا به كمك آنانی كه به داخل رفته بودند، بروند. ما به هر شكلی بود، از در اصلی، وارد پادگان شدیم. اما نتوانستیم اسلحه بگیریم، فقط یدالله و چند نفر اسلحه داشتند. پس از سقوط پادگان، یدالله و آن عده، اسلحه برداشتند. تا به كمك مردم در جاهای دیگر بروند. ما كه دست خالی بودیم، باقی ماندیم.
یدالله آن روز رقت و دیگر او را ندیدم. برادرم هم كه برشكاری و جوشكاری می‌دانست، برای بریدن درهای آهنی اوین، راهی آن طرف شد. من و عده‌ای دیگر فردا به شهریار بازگشتیم. تازه آن جا بود كه مادرم گفت: «پای یدالله تیر خورده و مجروح است.» یدالله پس از چند روز شركت در درگیریها، زخمی شده بود و با پای زخمی، خسته، در خانه بستری شده بود. یدالله زخمی و خسته بود؛ اما شادی او و همه مردم جای هیچ خستگی در وجودش نمی‌گذاشت. مردم پیروز شده بودند. دژهای دشمن، یكی پس از دیگری، به دست مردم مسلح و انقلابی افتاد. انقلاب اسلامی پیروز شد. یدالله با شادی و امید، روزهای زخمی بودن را سپری كرد. وعده خدا تحقق یافته بود!
احمد شجاعی:
یدالله كلهر، در تمام جلسه‌های سخنرانی و مذهبی در باباسلمان یا اطراف آن، شركت می‌كرد. مجلسی در آن محلها نبود كه یدالله در آن شركت نكند. او در بیشتر تظاهراتی كه در خارج از روستا، مثلا در تهران برگزار می‌شد، شركت می‌كرد. در یكی از همین تظاهرات بود كه هنگام درگیری و فرار از دست سربازان رژیم، زخمی شد. تیر سربازان به پایش خورده بود. یدالله به مدت چند روز بستری بود. وقتی برای عیادت او رفتیم، گفت: «امروز من چیزی از پایم و تیر خوردن آن نمی‌فهمم، روزی متوجه می‌شوم كه انقلاب پیروز بشود و دشمنان ما از ایران خارج شوند.»

حسین احمدیان:
مدتها بود كه حس می‌كردم یدالله برنامه و كار خاصی دارد. من هم به هدف و فكر و تربیت او، اطمینان داشتم و می‌دانستم كه همیشه راه درستی را انتخاب می‌كند. یك روز پیش من آمد و گفت: «من می‌روم؛ به سپاه می‌روم.» خلاصه به باغ «عظیمیه» كرج رفت. پس از سه روز،‌یك آقای جوانی منزل ما آمد و در دستش یك دفترچه بود. گویا در ده هم از چند نفر درباره یدالله و خصوصیات اخلاقی‌اش سؤالهایی كرده بود. آنان هم گفته بودند، خیلی مؤمن و درست است و از این حرفها. آن جوان در راهرو نشست و داخل اتاق نیامد و گفت: «شما پدر یدالله كلهر هستید؟» گفتم: «بله!» گفت: «پدرجان! من آمده‌ام اجازه او را از شما بگیرم كه ایشان وارد سپاه شود. او گفته اگر پدرم راضی نباشد و اجازه ندهد، من از او ناامید می‌شوم.»
من هم گفتم: «نه پسرجان! بگو از من ناامید نشود، بیا و بده من امضاء كنم.» و من موافقت خودم را با یك امضا اعلام كردم و از آن روز، یدالله عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شد.
وقتی یدالله اسلحه به دست گرفت و برای دفاع از انقلاب برخاست، با خدای خودش عهد كرد كه همیشه در راه خدا، از دین و میهنش دفاع كند. یدالله سخت‌ترین كارها و خطرناكترین جاها را برای كار انتخاب می‌كرد و واقعا به همان عهد و پیمان اولیه‌اش وفادار بود. پس از مدتها كاری برایش پیدا شد؛ ولی او بودن در سپاه و خدمت در آن جا را به عنوان شغل هم پذیرفته بود؛ یعنی این عهد از روزی بسته شد كه دیدیم او ساك به دست آمد و گفت: «خداحافظ، من دارم می‌روم سپاهی شوم!»

میر حاجیان:
برادران یك تیم را از كرج دعوت كرده بودند؛ یك تیم قوی با چهار تا بازیكن قدر. گیم اول، آنان ما را 6-3 زدند. ما باخته بودیم و این اصلا برای‌مان خوب نبود. معتقد بودیم بسیجی، همه جا باید حرف اول را بزند؛ بخصوص در عرصه ورزش و زورآزماییهای این چنینی! آن روزها، هر عرصه‌ای برای ما، گوشه‌ای برای آزمایش تواناییهای ما بود، تواناییهایی كه بزرگترین آنها، زورآزمایی با دشمن كافر تا بن دندان مسلح بود.
بالاخره گیم دوم شروع شد. تیم مقابل تا سه امتیاز بالا آمد. من، هم پاسور بودم و هم دفاع می‌كردم. ناگهان چشمم به گوشه سالن افتاد؛ یدالله كلهر بود. با اشاره فهماند كه می‌خواهد بازی كند. پیش خودم گفتم چه از این بهتر!
باز هم پاسور ایستادم. یدالله از همان لحظه‌ای كه آمد، گفت كه پاسهای بلندی برایش بیندازم. می‌گفت: «پاس كه می‌دهی، نیم متر تا هفتاد سانتیمتر با تور فاصله داشته باشد و پنج متر هم ارتفاع.» اینها پاسهای سفازرشی حاج یدالله بود! وقتی یدالله بالا می‌پرید كه آبشار بزند، ماشاالله كمربندش همردیف تور قرار می‌گرفت. شور و هیجان بازی بالا گرفته بود. سه نیمه را بردیم. عرق از سر و روی همه‌مان می‌چكید. همه در تلاش بودند. بالاخره با اختلاف دو گیم، ما برنده شدیم. بچه‌های سپاه، برنده یك میدان دیگر شده بودند! آن هم به مدد آبشارهای حاج یدالله كلهر!

نادر خدابین:
هر وقت با یدالله صحبت ازدواج و تشكیل خانواده را پیش می‌كشیدیم،‌از صحبت خودداری می‌كرد و خلاصه هیچ وقت تمایلی به این امر نشان نمی‌داد. این مسأله ادامه داشت تا این كه قانع شد باید ازدواج كند. آن موقع سال 58 بود. پس از مدتی، خودش مایل بود با دختر «حاج‌رضا»-یعنی دخترعمه‌اش- ازدواج كند. ما هم قبول كردیم و مشغول تهیه مقدمات كار شدیم. من وقت گرفتم كه پیش «حاج آقا نوری» برویم كه یدالله و زنش را عقد كند.

احمد رحیمی:
پس از مدتی به پادگان سپاه رفتم. جلو در، یكی از بچه‌های طالقان را كه نامش «نعمت» بود، دیدم. او در قسمت «اطلاعات» كار می‌كرد. او گفت: «با كی كار داری؟» گفتم:«با یدالله كلهر كار دارم.» او زود با دست، یك در آهنی را نشان داد و گفت: «زود باش! برو آن جاست. همین الان دارند راه می‌افتند كه به سنندج بروند.» به نعمت گفتم: «نمی‌شود یدالله را صدا كنی بیاید این جا؟» گفت: «ببینم! شما پدر او هستید؟» گفتم:«بله!» خلاصه در همین صحبتها بودیم كه دیدم خود یدالله دارد می‌آید. یك آر.پی.جی رو شانه و كلاه آهنی بر سرش گذاشته است و خلاصه آماده و حاضر كه به كردستان برود.
من با حالت اعتراض به یدالله گفتم: «باباجان! تو خودت راضی شدی و ما هم برای تو دست بالا كردیم و حلالا هم آمده‌ام برای عقدت از آقای نوری وقت بگیرم…» یدالله گفت: «باباجان! ما سی نفر هستیم و من سرپرست آنان هستم. رفتن ما سه ماه طول می‌كشد. اگر در آن جا گشته شدم كه هیچ، دختر خانه پدرش می‌ماند و اگر برگشتم، آن موقع، من هم حرفی ندارم. هر كاری می‌خواهید، بكنید، من هم قبول دارم.»
آن روز من و یدالله با هم خداحافظی كردیم و من پس از این كه او را به خدا سپردم، بازگشتم و جریان را به خانه گفتم. پدرم گفت: «نباید اجازه می‌دادی، اینها وضع‌شان معلوم نیست، ممكن است كه همه‌شان كشته شوند.» پدرم را دلداری دادم و گفتم: «خب، كاری نمی‌شود كرد.»
سه ماه گذشت. یدالله همان‌طور كه خودش گفته بود، بازگشت. یك روز به من گفت: «حالا دیگر من آماده هستم.» ما هم دوباره دست به كار شدیم. رفتیم مقدمات كار را آماده كردیم و زنش را عقد كردیم. عروسی‌اش-طبق خواسته خودش- خیلی ساده بود. فقط پانزده روز به مشهد رفتند و بازگشتند و زندگی ساده‌شان را شروع كردند.

حكمی:
شهریور 59 به منطقه كردستان رفتیم. آن زمان، شهید یدالله كلهر، فرماندهی ما را كه حدود نوزده نفر بودیم، به عهده داشت، كه بیشتر آنان شهید شدند و تنها تعدادی ماندند. خاطرات زیاد است و بعضی از آنها به یاد ماندنی…
…برای اعزام به كردستان، از سپاه كرج، كوله‌پشتی و كلاهخود گرفتیم و راه افتادیم. در كردستان ما را مسلح كردند و به «تكاب» رفتیم. تا حدود پانزده كیلومتری، شهر در دست دموكراتها و كلومه‌ها بود. البته محور وسیعی از آن نواحی، در دست دموكراتها بود. پس از 24 ساعت، جا و مكان استقرار ما مشخص شد.
طی مأموریتی، تعدادی از بچه‌های بومی آن جا را كه با منطقه آشنا بودند، به كمك ما فرستادند. در آن جا تپه‌ای بود كه وقتی به آن رسیدیم، مأموریت و وظایف را برای ما توضیح دادند. اتفاقا همان روز دموكراتها هم آمده بودند و می‌خواستند به ما كمین بزنند. خلاصه درگیری شروع شد و ما هم در درگیری شركت كردیم. یكی از برادران مسؤول، بدون این كه به عقب و جلو و چپ و راست نگاه كند، به قلب دشمن زد و تا پشت دشمن پیش رفته بود. ما در یك محور دیگری بودیم و می‌دیدیم كه همین طوری تیر می‌آید و آن گروه بچه‌ها اشتباهی به سمت دشمن می‌روند. البته وضع بچه‌ها بد نبود و تلفات زیادی به دشمن وارد كرده بودند. در همین گیر و دار بودیم كه شهید كلهر دستور عقب‌نشینی داد. وقتی علت آن را پرسیدیم، گفت:‌«زود برگردید!» وقتی دستور او اجرا شد و كاملا عقب رفتیم، ایشان جریان و دلیل آن را این طوری گفت: «اول از هر چیز، ما باید بفهمیمی چه كسی دوست و چه كسی دشمن ماست. نیروهایی را كه به عنوان نیروی بومی و كمكی برای ما فرستادند، با این نیروها، اختلافات قدیمی دارند. وقتی ما همراه آنان وارد عمل شدیم، به سراغ كشاورزانی كه با آنان اختلافات آب و مكلی داشتند، رفتند. هندوانه‌ها و محصولات آنان را جمع كرده و می‌بردند. خلاصه از این طور كارها كه اصلا درست نیست. این كارها به ما مربوط نمی‌شود و درست هم نیست. كسی نباید به كشاورزی و محصول مردم دست درازی كند. آنان از فرصت استفاده كرده‌اند و دارند حساب و اختلافهای قدیمی‌شان را با هم صاف می‌كنند. ما تا نفهمیم دوست و دشمن ما چه كسانی هستند، یك قدم دیگر هم برنمی‌داریم!»
خلاصه ما سوار ماشین شدیم و صحنه درگیری را ترك كردیم. شب، حاج یدالله، به اتفاق مسؤول نیروهای محلی و چند نفر مسؤول دیگر، جلسه‌ای تشكیل دادند و خط و حدود مسائل را تعیین كردند. از همان شب، حاج یدالله كلهر، «مسؤول عملیات تكاب» شد. پس از این جلسه و كلی نظم و ترتیبی كه حاجی به قضایا داد، ما دوباره در عملیات شركت كردیم و پس از 48 ساعت، منطقه آزاد شد. در آن منطقه، پل مهمی در دست ضدانقلاب بود. آن پل ارتباطی مهم را هم تصرف و پاكسازی كردیم یك روستا هم از دست ضدانقلاب آزاد شد. اینها، در آن مقطع زمانی، تحول بزرگی بود كه به همت شهید یدالله كلهر و طرح و ابتكار و قدرت نظامی او انجام گرفت.

محمد تقی عسگری:
تازه به پادگان رسیده بودیم. بعضی از بچه‌ها، با حاج یدالله آشنا بودند. وقتی رسیدیم، حاجی با همه به گرمی احوالپرسی كرد. من فكر كردم چون همراه آن بچه‌ها هستم، به همین دلیل، ایشان به من هم احترام گذاشته است؛ اما بعد فهمیدم كه نه، این طور نیست. مرام ایشان این است كه میهمان حبیب خداست و چون حبیب خداست، بهترین دوست و حبیب ما نیز هست.
آن شب، حاج یدالله خیلی برخورد خوبی با ما داشت. تا مدتی با همه ما صحبت كرد و برای ما از مسائل گوناگون حرف زد. پس از آن، خوابیدیم. صبح، هنگامی كه من و یكی از بچه‌ها-«یدالله فیضی»-برای اقامه نماز صبح آماده می‌شدیم، با تعجب، منظره‌ای دیدیم كه باعث تعجب و خوشحالی‌مان شد؛ تعجب و خوشحالی از دیدن این همه صفا و خلوص نیت یك فرمانده كه با همه امتیازها و مقامی كه در میان ما دارد، این چنین تواضع و فروتنی دارد.
پوتینها تمیز شده و واكس خورده در كنار دیوار، به صف چیده شده بودند. فقط دو، سه تا باقی مانده بود. مانده بودیم كه چه كار بكنیم. چشمهای‌مان صحنه‌ای را می‌دید كه تا ابد، از یادمان نمی‌رفت. فرمانده‌ای، پس از یك شب بی‌خوابی و بعد از انجام نماز و دعا همه، پوتینها را تمیز كرده و واكس زده است. چه می‌توانستیم بگوییم! چه حرف، كلام، عمل یا تشكری شایسته این كار او بود!؟ هیچ! ترجیح دادیم در سكوت و حیرتی كه عشق و احترام ما را به ایشان بیشتر می‌كرد، از آن جا دور شویم.
وقتی پس از چند لحظه، دوباره به آن قسمت رفتیم، باز حیرت زده شدیم! حاجی، كنار شیر آب، مشغول شستن ظرفهای شب پیش بود. دیگر نتوانستیم طاقت بیاوریم. بسرعت به ایشان نزدیك شدیم و از او خواهش كردیم كه ما را بیشتر از این شرمنده نكند و اجازه دهد ما این كار را كنیم. اما او با همان حالتهای صمیمی و یكرنگی، بسادگی گفت: «زود باشید! وقت نماز می‌گذرد. زود وضو بگیرید و نمازتان را بخوانید!»

عباس خلفی:
هنگامی كه در پادگان «ابوذر» بودیم، به طور كلی به انجام مسابقه‌ها و مسأله «ورزش» خیلی اهمیت می‌دادیم. من و یدالله كلهر و چند نفر در تیم والیبال بودیم. من به عنوان سرپرست بازیها، خیلی سختگیر و حساس بودم. با بچه‌ها قرار گذاشته بودم كه هر كس خطا كرد، باید پشت خط برود و یك نفر جای او را بگیرد. در اجرای این مقررات، خیلی سختگیری می‌كردم. یك روز گرم بازی بودیم كه حاج یدالله كلهر، در بازی خطایی كرد. پس از چند لحظه كوتاه، من برگشتم كه به او اعتراض كنم، دیدم آن بزرگوار خودش پشت خط رفته؛ تا مرا دید با خنده‌ای از روی تواضع و دوستی گفت: «یك نفر را بفرست جای من!»
حاج یدالله كلهر، جانشین تیپ بود و این قدر تواضع و فروتنی داشت. آیا این صفات و ویژگیها، الگو شدنی نیست!

احمّد ارشادی :
به حاج یدالله، یك خانه در كرج برای سكونت اهدا كرده بودند. حاج یدالله- از آن جا كه در همه امور زندگی، برای بچه‌ها یار و یاور بود- همراه با یكی از دوستان، برای خواستگاری دختر خانمی، به خانه پدر آن دختر می‌روند. پس از صحبتهای اولیه، خانواده دختر می‌پرسند كه آیا آن برادر، خانه دارد یا نه؟ آن برادر هم به خاطر صداقت می‌گوید: «نه، ندارم!»
خانواده آن دختر می‌گویند:«برای ما این مسأله مهم است، پس اجازه بدهید به همین دلیل، این موضوع را خاتمه یافته بدانیم.»
حاج كلهر در همین لحظه، پا در میانی می‌كند و می‌گوید: «نه آقا! ایشان خانه دارند.» پدر دختر با تعجب می‌گوید: «ولی خود ایشان گفتند كه خانه ندارند.»شهید كلهر با خونسردی و مهربانی می‌گوید: «چرا! دارند. خانه ایشان در فلان جای كرج است. می‌توانید خودتان بروید ببینید.»
سپس آن مراسم با خوبی و خوشی تمام می‌شود و شهید كلهر در كمال ایثار، خانه خود را به آن برادر می‌بخشد.

صفی‌زاده:!
هیچ وقت ندیده بودم حاج یدالله عصبانی شود یا كلام تندی از روی عصبانیت به كسی بگوید. آن روز توپخانه عراق، آتش سنگین خود را روی نیروهای ما گشوده بود. از زمین و هوا،‌آتش و خاك و گلوله می‌بارید. یكی از بچه‌ها كه حدود سیزده، چهارده سال داشت، بدون اجازه، موتور را برداشته بود. تمام منطقه زیر آتش بود. آن جوان با این حركت، هم خودش را مجروح كرد و هم باعث جراحت كس دیگری شد. همه ما از این حركت او، ناراحت و خشمگسین بودیم و شاید اگر شرایط دیگری بود، حركت او را با خشم پاسخ می‌گفتیم. وقتی حاجی به آن جا آمد، همه ما منتظر نوع برخورد ایشان با آن جوان مجروح و مقصر بودیم. حاجی چند لحظه به او نگریست، نگاهی عمیق و گویا، گویاتر از هزار كلام و سوزانتر و محكمتر از صد سیلی. سپس آهسته و آرام، در حالی كه سایه اخمی صورت همیشه گشاده او را تیره و تار كرده بود، از آن جا دور شد. پس از رفتن حاجی، همه با حالتی انتقادی و خشمگین بر سر او فریاد كشیدیم. «این چه كاری بود كه تو كردی!» آن جوان شرمنده و نالان از كار خود و عبرت گرفته از برخورد حاجی، با گریه گفت: «تو را به خدا خجالتم را زیادتر نكنید، خودم دارم می‌سوزم و می‌میرم!»
برخوردهای حاجی همیشه این گونه بود و هر بار به شكل خاصی، با بچه‌ها برخورد می‌كرد. رفتار و كرداری كه هر یك برای ما-كه چشم به رفتار و كردار فرماندهان خود داشتیم-درسی بزرگ بود. ایشان هر بار كه برای سركشی از خط پدافند، به آن جا می‌آمد، چنان برخوردهایی داشت كه ما-تمام سربازان و بسیجیان- را رشد می‌داد و هدایت می‌كرد. او الگو و سرمشق شایسته‌ای برای تمام ما بسیجیان بود.

میربزرگی :
مدتی بود كه به حاج یدالله مسؤولیتهای مهمی سپرده بودند و او فرماندهی قسمتی را به عهده داشت. گاهی او برای دیدار از خانه و اقوام، به زادگاه خود می‌آمد.
آن روز هم ایشان برای دیدن و میهمانی به خانه ما آمد. به او گفتند فلانی به «غنی‌آباد» رفته است. او هم به غنی‌آباد آمد. در آن لحظه، من در خانه خواهرم مشغول جوش دادن آهن بودم. به محض این كه یدالله از ماشین پیاده شد، كنار ما امد. آن موقع او مسؤول بود و با چند نفر از برادران دیگر آمده بود. خلاصه، همه كنار ما آمدند. پس از چند لحظه، طاقت نیاورد و گفت: «برو كنار! این كار، كار تو نیست. برو! ببین، آمپر دستگاه روی چند است؟»
بعد خودش آمپر دستگاه جوش را بالا برد و با همان شدت و فشار، جوش داد. به خواهرم كه داخل خانه بود گفتم: «بیا! مسؤول سپاه دارد خانه تو را درست می‌كند!» گفت: «كی؟» بعد كه گفتم كی آمده، كلی تعجب كرد.
یك روز دیگر هم به خانه ما رفته بود و دیده بود مادرم برای جابه جا كردن كیسه‌های سیمان و بردن آنها تا پشت‌بام، احتیاج به كمك دارد. من آن روز در خانه نبودم. باز هم او آستین بالا زده و در مدت كوتاهی، تمام كیسه‌ها را جابه جا كرده بود.
مهربانیها و خوبیهای یدالله، مثل باران رحمت بود. وقتی می‌بارید، همه را فرامی‌گرفت.
- خیلی راحت می‌شد به او تكیه كرد؛ چون نه كینه داشت و نه اهل غرض‌ورزی بود. قلبی پاك و زلال و روحی بزرگ و مهربان داشت.
- هیچ وقت با كسی برخورد تند و یا بد نمی‌كرد. خیلی آرام و متواضع بود؛ بخصوص در برابر بزرگتران. صبور و پرحوصله بود. خونسردی و آرامش، از صفات بارز و اصلی او بود. اینها همه از ایمان و توكل زیاد او ناشی می‌شد.
- شاداب و خنده‌رو بود. این صفت همیشه در اولیم برخوردهایش، انسان را شیفته او می‌كرد.
- به عنوان یك فرمانده، شجاع و نترس بود. انگار توپ و گلوله هیچ معنایی برای او نداشتند. همین آدم، هنگام دعای كمیل و یا نماز شب، آدمی می‌شد كه بیا و ببین!
- ایشان به طور عملی، ابتكار و خلاقیت داشت، چنان خلاقیتی كه شاید اگر یك آدم نظامی مدتها فكر می‌كرد، نمی‌توانست چنان طرحها و كارهایی را ارائه دهد. روحیه سلحشوری خاصی داشت. اعتماد به نفس ایشان، به حدی بالا بود كه هر كس با خدا ارتباط داشت، وقتی او را می‌دید، به این روحیات او پی می‌برد.
- یدالله كلهر بسیار پرحوصله و صبور بود. از همان بچگی، همیشه به ما نصیحت می‌كرد كه با هم دعوا نكنیم. همیشه از مردانگس و گذشت صحبت می‌كرد و از خودسازی، و خود نیز همیشه چنین بود: با گذشت، فداكار، صبور و پرحوصله.
من یكی از والیبالیستهای شهریار بودم. وقتی جنگ شروع شد، او از اولین كسانی بود كه به جبهه رفت. پس از مدتی، وقتی به شهریار بازگشت، درباره جنگ، دلیلهای به وجود آمدن آن و بسیاری مسایل دیگر برای ما صحبت می‌كرد. تحت تاثیر همین حرفهای او و با شناختی كه از او و رفتار و شخصیت‌اش داشتیم، همه به جبهه رفتیم.
- حاج یدالله كلهر، در میان نیروهایی كه با ایشان كار می‌كردند، به نام «مراد» معروف بودند و واقعا هم مراد و الگوی بسیاری از بسیجیان و سربازان بود. تمام مسؤولیتهایی كه به عهده داشت، برای شخصیت و وجود او برازنده بود.
- حاجی در مراسم عزاداری یا دعا، حالتهای خاصی داشت. وقتی به چهره ایشان خیره می‌شدیم، احساس می‌كردیم كه كسی دارد نوحه‌سرایی می‌كند و آن وقت این حالت ایشان، آدم را منقلب می‌كرد. در مراسم دعا و نماز، دعای توسل یا كمیل- هر وقت حاجی حضور داشت، من و بقیه بچه‌ها سعی می‌كردیم سر وقت در مراسم باشیم و خود من سعی می‌كردم خیلی نزدیك به حاجی باشم تا حالتهای خاص او را بهتر بگیرم تا دعاها یا برنامه‌ها بیشتر در من اثر كند.
- خط فكری شهید كلهر، رفتار او و بدیدن ایشان از دنیا و مسائل مادی، برای یاران و همرزمان ایشان، معنای خاصی دارد. بعضی وقتها اگر ما یاد و خاطره آنان را زنده نكنیم، همه چیز فراموش‌مان می‌شود و به دنیا می‌پیوندیم. وقتی در پارك یا خیابان راه می‌رویم، اگر یك لحظه از خاطره و یاد شهیدان جنگ غافل شویم، انگار خودمان را باخته‌ایم. خیلی شبها هست كه وقتی از شهیدان یاد می‌كنیم، درد و رنج یاد آنان، با اشك و گریه همراه می‌شود. این گریه‌ها، مثل گریه كردن حضرت علی(علیه السلام) بر سر چاه است. غمها و اندوههای ما، فقط با یاد و خاطره آنان آرام می‌گیرد. وجود و دل سرگشته ما، فقط با یاد آنان و خاطره‌های به یاد ماندنی‌شان آرام و قرار می‌گیرد.
- من خاطره خوبی از سفر حج از ایشان دارم. در مدینه، من و حاج حسین معینی، روی پله نشسته بودیم كه شهید كلهر را دیدیم. او جنان باصفا و صمیمیت و چنان با روی گشاده با ما روبوسی كرد كه خاطره آن همیشه در یاد من خواهد ماند. او یك الگوی اخلاقی برای همه ما بود. هیچ وقت او را در حالت اضطراب یا ترس از دشمن ندیدیم. شجاع و بی‌باك بود. او در نماز، سجده‌های طولانی داشت. نماز شب و زیارت عاشورا می‌خواند. از اول آشنایی‌ام با شهید كلهر، هر وقت كه می‌شد، او را می‌دیدم و اگر نمی‌شد، به وسیله نامه با او ارتباط برقرار می‌كردم. پس از مدتی كه ایشان را ندیده بودم، در جبهه مجنون و در قرارگاه «كوثر»، او را دیدم. در آن جا او پاسخ آخرین نامه‌ام را كه هنوز پست نكرده بود، برایم خواند و ناخودآگاه، دوباره در جیبش گذاشت. پس از شهادتش، با این كه احساس می‌كردم تكیه‌گاه محكمی را از دست داده‌ام، با این حال می‌دانستم كه او مرغ باغ ملكوت و به سوی معبود خود پرگشود و این ماییم كه از قافله عقب مانده‌ایم! شهید یدالله كلهر، نمونه و الگویی از تمام دلاورانی بود كه در طول 1200 كیلومتر خط جبهه، قدم به قدم، با دشمن دین و میهن، ایثارگرانه جنگیدند و به شهادت رسیدند.