تبلیغات
yasinhoseini - شهید سبد ابراهیم کساییان

فرمانده محورعملیاتی لشگر10سید الشهدا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

شهیدکساییان از نگاه همسر ش:
من و سید ابراهیم نسبت فامیلی با هم داشتیم .او پسر عموی مادرم بود .عموی مادرم حاج سید علی اکبر بزرگ و ریش سفید فامیلهایمان بود .مردی با ایمان و متدین که نفوذ معنوی زیادی در بین افراد فامیل داشت .کم و بیش با کتب های مذهبی آشنایی داشت و روح خود را به مطالعه در کتابهای دینی و اسلامی صیقل می داد و نشست و برخاست بیشتری با علما و روحانیون داشت .او مردی کاردان و علاقه مند به فرهگ اصیل اسلامی بود .خیلی از فامیلهای ما وقتی به مشکلی برخورد می کردند یا مسئله ای برایشان پیش می آمد که در حل آن عاجز می ماندند آن مشکل خود را با عمو علی اکبر در میان می گذاشتند و او با صبر و حوصله و تدبیر به حل آن اقدام می کرد .او مرد صادق و پاکدلی بود که عشق به خدا و ائمه اطهار (ع) در وجودش موج می زد .در بین فامیل حرفش حجت بود و مورد قبول همه .کسی روی حرفش حرف نمی زد و در کارهای خیر پیش قدم بود صاحب دلی که دل همه را به دست می آورد و در همه حال رضایت خویش را رضایت خالقش می دانست .او عموی مادرم بود و به همین خاطر مادرم را بیشتر از همه تحت تاثیر اخلاق و رفتار خود قرار داده بود و مادرم وابستگی شدیدی از لحاظ روحی به عمویش نشان می داد .
ارتباط و رفت و آمد خانوادگی ما با خانواده ی عمو از فامیلهای دیگر بیشتر بود . آن وقت ها خانواده ما در شهر گرگان ساکن بود .زندگی مان هم خوب می چرخید من سن و سالم کم بود و شناخت آنچنانی از مسائل روز نداشتم ؛ همة افراد خانواده عمو به خانة ما رفت و آمد داشتند ولی ابراهیم را در جمع فامیل کمتر می دیدم .او سه سال از من بزرگتر بود .از هفده هجده سالگی مدرسه را ترک کرده و به ندای مراد خویش عارف فرزانه امام خمینی (ره) لبیک گفته بود .برای پاسداری و حراست از مرزهای ایران عزیز به جبهه های نبرد حق علیه باطل شتافته بود .او در آنجا ،در دشتها و کوهها هم صدا با دیگر جوانان و نوجوانان پاک سیرت و غیرتمند وطن سرود حماسه سر داده بود .گویا به زندگی در سنگر ها که از تلهای خاک و گونی ساخته شده بود ،بیشتر انسو الفت گرفته بود و دل به اتاق های سفید و مزین و منور به روشناییهای چشم نواز خانه های شهری نمی داد .سرگرم جنگ و مبارزه با دشمن بود .
در مراسم مختلف و جشنهای عروسی جای او بیشتر خالی بودو کمتر به چشم می خورد .هر چه دربارة او می دانستم از این و آن شنیده بودم و کمتر با خود او برخورد داشتم .آن وقتها من درس می خواندم و زیاد سرم به این کارها نبود .در لاک خودم بودم و حواسم به درس و مشق بود .
ایشان را برای اولین باری که به سن جوانی پا گذاشته بود و تازه از جبهه برگشته بود در جشن عروسی یکی از بستگانمان دیدم ؛ جوانی متین و با وقار بود .نگاه معصومانه اش نشان از درونی پاک و بی آلایش می داد .ظاهری آراسته و خوشایند داشت .بعد از اینکه مرا در آن جشن دیده بود در خانواده اش پیشنهاد ازدواج با من را داده بود .حقیقتش من به ازدواج فامیلی اعتقادی نداشتم .مادرم یک شب در خواب دیده بود که عمویش یک دسته گل خیلی قشنگی را به او هدیه می کند وبعدها وقتی که عمو تصمیم می گیرد از من برای ابراهیم خواستگاری کند یک روز تلفنی با مادرم صحبت می کبد و این تصمیم خود را با مادرم در میان می گذارد .مادرم نیز خوابش را برای عمو تعریف می کند و عمو در جواب به مادرم می گوید «آری ،من در نظر دارم که این روزها یک دسته گل زیبایی را به شما هدیه کنم .» چند روز بعد از آن خانوادة عمو به خواستگاری من آمدند .ساده و بی تجمل بود طبق رسوم باید با آقا ابراهیم صحبت می کردم، برخلاف تمایلی که به ازدواج فامیلی داشتم با ابراهیم صحبت کردم ؛ این نکته را هم بگویم که وقتی ابراهیم در جبهه بود از طریق اقوام که در اهواز بود پیغامی به من فرستاده بود و التماس دعا کرده بود .راجع به این مسئله خیلی فکر کرده بودم و راضی نمی شدم اما وقتی در روز خواستگاری ابراهیم با من صحبت کرد حرفهایش به قدری شیرین و دلنشین بود که در دلم جا باز کرد .با هم عهد بستیم که سرود و نغمة زندگی را برای همدیگر بخوانیم و یکدلی ویکرنگی را برای هم زمزمه کنیم .
قرار شد مراسم عقد ازدواجمان پیش بزرگ رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) برگزار شود .اما پدر شوهرم گفت «امام این روزها سرش شلوغ است و خیلی مشغله کاری دارند و خوب نیست شما وقت آن بزرگوار را بگیرید .» آن وقت ها آقای خامنه ای رئیس جمهور کشورمان بودند .آقای احمد هاشمی یکی بچه های لشکر که با ابراهیم آشنایی داشت با آقای خامنه ای صحبت کرد بود . ایشان وقت گرفته بود که ما را به حضور پذیرد و افتخار خواندن عقد را به ما بدهد .چند روز بعد آیت اللّه خامنه ای ما را به حضور پذیرفتند .بعد از نماز مغرب و عشا به محضر ایشان در دفتر ریاست جمهوری رسیدیم .ایشان در یک اتاق اختصاصی عقد ما را خواندند و لبخند و تبریک خودشان جلوه ای معنوی به مراسم عقد ازدواج بخشیدند .البته این خواست خود ابراهیم که عقد ازدواجمان در محضر آقای خامنه ای باشد و من هم بدم نمی آمد که این مراسم در پیش صاحب مقامی مانند آقای خامنه ای باشد .شاید این یکی از بهترین و بزرگترین افتخارات ما باشد که در خدمت ایشان بودیم . بعد از آن مراسم جشن ساده ای را در شمال گرفتیم و قدم به خانه بخت گذاشتیم و به زندگی مشترک سلام گفتیم .ابراهیم خانه ای را در تهران اجاره کرد و اسباب کشی کردیم و به تهران آمدیم و گل واژه امید و محبت را در سر لوحة دفتر زندگی مان ثبت کردیم ؛ به قول معروف آشیانه ای ساختیم که سنگ بنایش از عشق بود .
بعد از مدت اندکی دوباره ابراهیم به جبهه برگشت و من ماندم و دنیایی از خاطرة شیرین زندگی تازه مان .تنها همدم و مونس من در این خانه جدید مادر بزرگم بود که در روزهای سخت و تنهایی ام یار غمخوار من بود .پیر زنی سرشار از تجربه زندگی که هر وقت دلم می گرفت با محبتهایش دلداریم می داد و آرامم می کرد و غصه هایم را به جان می خرید .دوری از خانواده و ابراهیم در این شهر غریب خیلی سخت و طاقت فرسا بود و تحمل آن کمر آدم را خم می کرد .روزها پشت سر هم سپری می شدند .گاهی وقت ها راه خانه خاله را که در نزدیکی منزلمان بود در پیش می گرفتم و به سراغ آن ها می رفتم تا ازتنهایی در امان باشم .ابراهیم هر چند گاهی ؛ با کوله باری از صفا و محبت و شیطنتهای مخصوص خودش به مرخصی می آمد .وقتی قدم در خانه می گذاشت زندگی بی روحم دوباره جان تازه ای می گرفت .رونق حیاتم دو چندان می شد .از خوشحالی پر می زدم و می خواستم به آسمان ها پرواز کنم .وقتی او می آمد خانه نه نتها ما بلکه همسایه ها هم راحت و خوشحال بودند ؛چون ابراهیم یک پارچه هنر بود و جواهر ؛ همه جور کار بلد بود .آنچه از دستش بر می آمد برای کسی دریغ نمی کرد .هر کدام از همسایه ها وقتی مشکل برایشان پیش می آمد با استقبال تمام به حل و انجام آن می شتافت .او به قدری با آشنایان و در و همسایه ها مهربان بود که وقتی می رفت جبهه ،همه از کوچک و بزرگ در محل سراغش را می گرفتند و با احترام از او یاد می کردند .او به زندگی در جبهه ها ،به خاکریزها و کانال ها دل بسته بود ؛ به آغوش گرم و سنگرها انس گرفته بود .آسمان پرستارة جبهه ها برایش خاطره آفرین بود .وقتی به مرخصی می آمد در خانه بند نمی شد و اینجا نیز در حال و هوای جبهه به سر می برد .