تبلیغات
yasinhoseini - شهید مجید محمد خانلی

شهید مجید محمد خانلی

فرمانده گردان شهید قاضی طباطبایی(ره) لشکر مکانیزه 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

در خانواده ای پرجمعیت ودر تبریز به دنیا آمد . پدرش نقاش ساختمان و مادرش خانه دار بود . مجید دومین فرزند خانواده بود . در سن هفت سالگی در سال 1342 ه ش وارد مدرسه فیروز شد . تعداد زیاد افراد خانواده و كافی نبودن درآمد پدر سبب شد مجید از همان دوران ابتدایی در كنار پدر كار كند .
دوران راهنمایی و دبیرستان را در مدرسه بازرگانی سابق ( شهید بهشتی فعلی ) گذراند . در این سنین به نقاشی و تزئینات ساختمان با كاغذ دیواری می پرداخت . اوقات فراغت را به مطالعه كتابهای مذهبی و حضور در مجالس قرائت قرآن می گذراند .
از دوران دبیرستان به همراه پدرش در جلسات درس آیت الله قاضی طباطبایی شركت و با افكار و اندیشه های امام در همین جلسات آشنا شد . در سال 1353 دیپلم خود را گرفت و بلافاصله به خدمت سربازی رفت . در دوران سربازی در سنندج ، سرجوخه دسته بود . در همین زمان كه فعالیتهای انقلابی علیه رژیم در حال شكل گیری بود به سفارش آیت الله قاضی طباطبایی مأمور شد سربازان را از تحولات سیاسی آگاه سازد . به همین منظور اعلامیه های امام را كه در دفتر آیت الله قاضی تكثیر می شد بین سربازان پخش می كرد .
با صدور فرمان امام خمینی مبنی بر تخلیه پادگانها ، فرار كرد و به تظاهرات مردم علیه رژیم پیوست . با پیروزی انقلاب اسلامی در مسجد میرعلی به جذب نیروهای جوان پرداخت و پس از مدتی به همكاری با كمیته شهید آیت الله قاضی طباطبایی پرداخت . كمیته مذكور در یكی از محله های فقیرنشین تبریز بود و وظیفه پخش ارزاق و مایحتاج اولیه زندگی در بین مردم فقیر را بر عهده داشت . با آغاز جنگ تحمیلی به عضویت سپاه درآمد و در بدو ورود به سپاه یك دوره آموزش چریكی طی كرد . پس از این تمام وقت خود را در سپاه گذراند .
در اوقات فراغت آثار استاد مطهری و آیت الله طالقانی را مطالعه می كرد . در سال 1359 از طرف سپاه به جبهه اعزام شد و در گردان شهید مدنی مستقر در سوسنگرد به خدمت پرداخت . از این زمان به بعد جبهه مهمترین مسئله زندگی مجید بود و همواره به برادرانش توصیه می كرد در جبهه حضور داشته باشند . به همین دلیل هر شش برادر مجید در جبهه بودند .
زمانی كه والدینش پیشنهاد كردند ازدواج كند پاسخ داد : « هنوز صلاح نیست . تا زمانی كه جنگ است من در جبهه هستم . »
بسیار قانع بود . حقوقی كه از سپاه می گرفت آن را به حساب 100 امام می ریخت و مقدار ناچیزی برای خود برمی داشت و بقیه را به خانواده اش می داد .
در عملیات فتح المبین در یك گروه هفتاد نفری به عنوان نیروی اطلاعات و شناسایی فعالیت می كرد .
در دوران فرماندهی با صمیمیت برخورد می كرد به طوری كه هیچ گاه مستقیماً فرمان صادر نمی كرد بلكه با رفتار و عملكرد درست ، افراد را راهنمایی می كرد .
چندین بار زخمی شد . در عملیات سوسنگرد با تركش خمپاره از ناحیه دست راست زخمی شد و با نصب پلاتین ، استخوان آن معالجه شد و بلافاصله به جبهه بازگشت . در عملیات رمضان از ناحیه ران و سینه با تركش خمپاره مجروح شد و در بیمارستان اهواز بستری و مداوا گردید و از همان جا به جبهه بازگشت . در هر دو مورد خانواده اش را از این حادثه ها مطلع نكرد . در زمان مجروحیت و بستری در بیمارستان نماز شب می خواند . مادرش می گوید : « او بسیار كم غذا می خورد . زیاد عبادت می كرد و قرآن می خواند . »
در فرازی از وصیت نامه اش چنین آمده :
درود به شهدای كربلا ، درود به شهدای كربلای ایران ، درود بی كران به رهبر عظیم الشأن ایران امام خمینی كه مردم مسلمان ایران را از جهالت و بدبختی نجات داد . از پدر و مادرم خواهش می كنم كه اگر من شهید شدم گریه نكنند بلكه جشن بگیرند تا دشمن را مأیوس و سرافكنده سازند . پدرجان ! مادرجان ، برادران و خواهرم ! از شما خواهش می كنم همیشه امر امام را به جا بیاورید و به دیگران نیز این مسئله را سفارش كنید .
سرانجام در عملیات مسلم بن عقیل در « تپه سلیمان » در اثر تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید.
مجید الین شهید خانواده محمدخانلی بود . پس از شهادت او ، دو برادر دیگرش - حبیب و عزیز - نیز به شهادت رسیدند . پیكر این شهدای گرانقدر درگلزار شهدای تبریز است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 



وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود به شهدای كربلا و درود به شهدای كربلای سرخ ایران و درود بیكران به رهبر عظیم الشأن ایران امام خمینی كه ملت مسلمان ایران را از جهالت و بدبختی نجات داد .
از پدر و مادرم خواهش می كنم كه اگر من شهید شدم گریه نكنند بلكه جشن بگیرند تا ضد انقلاب را مأیوس و سرافكنده كنند.
پدر جان تو می دانی كه من چهار سال روزه دارم و تقریباً چهار سال هم نماز برایم به جا بیاورید و اگر انشاء الله شهید شدم در وادی رحمت دفن كنید . پدر جان و مادر جان از شما خواهش می كنم كه همیشه امر امام را انجام دهید و به برادران و خواهرانم و به دیگران این امر را سفارش كنید مجید محمدخانلی

 

خاطرات
پدرشهد:
مجید به كسانی كه معتقد به اسلام بودند توجه و علاقه نشان می داد و هر گاه كسی كه بر خلاف دستورات اسلام حرفی می زد ، عصبانی می شد . از زمانی كه دستورات اسلام را درك كرد در شخصیت و رفتار او تغییر بسیاری حاصل شد . به خصوص به من و مادرش احترام فراوانی می گذاشت و همین رفتار وی سبب شد كه فرزندان دیگر خانواده به ما احترام بگذراند .

مادرشهید:
یك بار زخمی شده بود و در بیمارستان تبریز بستری بود . در طی سه روز تنها دو تومان خرج كرد .

داوود نوشاد:
در عملیات فتح المبین محور ما بایستی استتار می شد اما نیروهای تشكیل دهنده گردان از مناطق مختلفی مانند سوسنگرد ، بستان و دهلاویه بودند كه هماهنگ كردن این افراد ، اقتدار و مدیریت خاصی را می طلبید . اما مجید محمدخانلی با رفتار سنجیده به راحتی مسئله را حل كرد و به راحتی تمام نیروها را برای عملیات استتار منسجم كرد . در سخت ترین مراحل فتح المبین حتی آنجا كه فرماندهان به بن بست می رسیدند او با صبر و بردباری مسائل را حل می كرد . اعتقاد داشت در كشور ایران كه تحول بزرگی چون انقلاب را پشت سر گذاشته مسئله بزرگی مانند جنگ را دارد ، بایستی تمام كوشش خود را برای پیروزی به كار ببریم . در عملیات بیت المقدس معاونت گردان شهید آیت الله مدنی را بر عهده داشت . پس از مدتی فرماندهی آن را بر عهده گرفت .

در عملیات فتح المبین ، من و محمدخانلی و شهید غازانی و چند نفر دیگر از گروهان فاصله گرفتیم . ناگهان متوجه شدیم حدود صد و پنجاه نفر عراقی به طرف ما می آیند . ما فقط دو قبضه اسلحه كلاشینكف و چند عدد نارنجك داشتیم . در این حال محمدخانلی با تدبیر به موقع ما را به چند گروه تقسیم كرد . در همین عملیات یكی از محورهای صعب العبور به ما محول شده و تقریباً تمام منطقه مین گذاری بود . یك ساعت به شروع عملیات مانده گروه تخریب جلو رفتند تا عملیات خنثی سازی را انجام دهند ولی چند مین منفجر شد و دشمن به حضور ما پی برد . موقعیت خود را به قرارگاه و برادر رحیم صفوی اطلاع دادیم . هنگام شروع عملیات از رمز عملیات اطلاع نداشتیم كه محمدخانلی رمز « یا زهرا (س) » را انتخاب كرد و این نشانه ارادت وی به حضرت زهرا بود . از هیچ كس و هیچ چیز ترسی نداشت . در عملیات به مخاطره افتادیم . بدین صورت كه به كانالی نزدیك شدیم در حالی كه به ما گفته بودند كانال پاكسازی شده ولی احساس كردیم عراقی ها در آن هستند . برای این كه مطمئن شویم چند شلیك هوایی كردیم بلافاصله عراقی ها از زیر ما را به گلوله بستند ولی محمدخانلی فوراً نیروها را به مكانی هدایت كرد تا امنتر باشد . در نزدیك ما یك دستگاه P.M.P متعلق به تیپ نجف قرار داشت كه گیر كرده بود . با مشورت مجید از خدمه آن دستگاه كمك خواستیم وبا شلیك یك موشك مالیوتكا به طرف كانال ، عراقی ها بیرون آمدند و عده ای فرار كردند و عده ای اسیر شدند .

ناصر شاطرامینی:
در عملیات مسلم بن عقیل از طرف راست « تپه سلیمان » یكی از گردانها مورد ضد حمله دشمن قرار گرفته بود . گردان ما كه در حال پیشروی بود برای كمك به گردان قبلی مدتی متوقف شد چون افراد آن كمی پریشان بودند و می خواستیم به آنها كمك كنیم . در همین موقع عراقی ها یك خمپاره شصت شلیك كردند و چون ما در یك نقطه جمع بودیم و خمپاره در نزدیكی ما اصابت كرد عده زیادی زخمی و عده ای نیز شهید شدند . محمدخانلی نیز زخمی شد و افراد او را در پناهگاهی قرار دادند . این عملیات بسیار سنگین بود . نیروهای دشمن در طی مدت كوتاهی پیشروی كردند و از بالای تپه با تك تیری مجید را به شهادت رساندند .

ناصر شاطرامینی:
مأموریت ما این بود كه دشمن را دور بزنیم . به همین دلیل هر روز هفت یا هشت كیلومتر در رمل و شن و ماسه بسیار نرم راه می رفتیم . محمد خانلی در مواقع مشكل و خطرناك با خونسردی ، اقتدار و تشخیص درست و به موقع بهترین عكس العمل را نشان می داد . در عملیات بستان بین ما و دشمن خطی بود كه در آن كانالهای بسیار حفر شده بود و برخی از آنها توسط عراقی ها پر شده بود ولی ما اعتقاد داشتیم كه دشمن نمی تواند یك روزه تمام كانالها را پر كند . محمد خانلی بدون احساس خستگی با پیگیری توانست كانالهای مذكور را پیدا كند . او هیچ گاه احساس عجز و ناتوانی نمی كرد . چه در كارهای دشوار مانند حفر و آماده سازی سنگر و نگهبانی در شب و چه در كارهای عمومی مانند شستن ظرف و آماده كردن غذا . در مراسم مذهبی مانند دعای كمیل و توسل و یا عزاداری امام حسین (ع) ، نماز جمعه و جماعت بسیار فعال بود . در مدتی كه در سوسنگرد بودیم بیست و چهار ساعت در خط مقدم و بیست و چهار ساعت در پشت خط بودیم . همین كه به پشت خط می آمدیم پس از انجام كارهای شخصی مجالس مذهبی را از جمله عزاداری امام حسین (ع) و روضه و مباحث دینی برپا می كرد . بعضی اوقات در مرخصی هایمان به دیدار امام می رفتیم . در حقیقت وقت كار با هم بودیم و هنگام عبادت ، شبها هر كس در گوشه ای به راز و نیاز می پرداخت .

برگرفته از خاطرات خانواده وهمرزمان شهید
مدتى است كه جنگ شروع شده است و عملیات سپاه تبریز شاهد تلاش و تكاپوى جوانانى است كه با هدفى مقدس در این مكان فراهم آمده‏اند. ناگهان در این میان او را مى‏بینم و با دیدنش شعفى تازه در دلم جان مى‏گیرد. احوالپرسى مى‏كنم. اما از چهره و حركاتش درمى‏یابم كه از چیزى ناراحت است. كم‏كم رشته صحبت باز مى‏شود و اشك در چشمانش حلقه مى‏زند. با خود مى‏گویم: چه شده است؟
این چه وضعى است؟
اشك از چشمانش سُر مى‏خورد و گونه‏هاى با طراوتش خیس مى‏شود.
چند روز است كه مصرانه از فرمانده عملیات تقاضا مى‏كنم كه اجازه دهد من هم به جبهه اعزام شوم، اما هر روز عذرى مى‏آورند
لحظاتى مكث مى‏كند،آرام به چهره دلنشینش مى‏نگرم، مى‏دانم كه تا راهى جبهه نشود، آرام و قرار نخواهد یافت. دلداریش مى‏دهم.
ان‏شاءاللَّه به جبهه خواهى رفت
سربلند مى‏كند و با صدایى كه درد درونش در حرف حرف آن جارى است مى‏گوید.
ما اینجا مانده‏ایم و برادران ما در سوسنگرد به كمك ما نیاز دارند. مگر ما براى خوردن و خوابیدن به سپاه آمده‏ایم؟
دیگر چیزى نمى‏گوید اما صداى برخاسته از اعماق جانش در گوشم تكرار مى‏شود مگر ما براى خوردن و خوابیدن
مى‏گویم: برادر! تحمل داشته باش. شما هنوز تازه دوره آموزش را طى كرده‏اید. ان‏شاءاللَّه در اعزام‏هاى آینده به جبهه مى‏روید
قطرات زلال اشك بر گونه‏هایش مى ‏غلتد مى‏دانم كه تحمل زیستن در پشت جبهه را ندارد به رودى مى‏ماند كه تا به دریا نرسد، به آرامش نمى ‏ر سد . با دقت به سیمایش مى‏نگرم. چشمانى نشسته در اشك... لبانش به نرمى تكان مى‏خورد.
من باید بروم، من در اینجا نمى‏توانم بمانم.
راهى برگزیده بود كه به میادین ستیز و جراحت ختم مى ‏شد . چرا كه او در خانواده‏اى به برگ و بار نشسته بود كه عشق به سر سلسله شاهدان دشت كربلا حسین‏بن على در جانشان ریشه داشت. و اگر سفره‏شان تهى از نان بود، قلوبشان سرشار از محبت و ایمان بود و اینگونه بود كه مجید از طفولیت در دامن پاكیزه عفاف و عشق بالیده بود و از زلال معارف الهى جرعه‏ها چشیده بود
با شروع نهضت عظیم اسلامى و خیزش مردم مسلمان ایران به پیشوایى امام خمینى در اول قدم، به فرمان امام گردن نهاد. او كه در سال 1355 براى طى خدمت نظام وظیفه اعزام شده بود، با شنیدن دستور حضرت امام »ره« مبنى بر ترك پادگان‏ها و دژهاى نظامى رژیم ستمشاهى، از پادگان سنندج فرار كرد و به صورتى عملى و فعال به مبارزه رویاروى با رژیم استبدادى پرداخت. پس با پیروزى انقلاب اسلامى در بهمن 1357، به صف مجاهدان كمیته انقلاب اسلامى پیوست و در مبارزه با مخالفین داخلى انقلاب و عوامل استكبار لحظه‏اى از پاى ننشست و با اطاعت از اوامر و رهنمودهاى شهید آیت‏اللَّه قاضى طباطبایى،در خدمت به مجروحین و مستضعفین از تلاش و تكاپو دست نکشید.
با شروع یورش گسترده ارتش عراق به مرزهاى میهن، فعال‏تر از پیش وارد صحنه شد و با پیوستن به صف سبزپوشان سپاه، در راستاى تشكیل (هسته‏هاى مقاومت) مساجد ، نقش چشمگیر خود را ایفا كرد. در این مدت لحظه‏اى آرام و قرار نداشت و چونان كه پرنده آسمانگردى را در قفس رها كرده باشند، در اشتیاق جبهه بال و پر مى‏زد. خود در تبریز بود اما گویى پیشتر از آنكه خود راهى جبهه بشود، قلبش فاصله‏ها را درنوردیده بود. پس بى‏درنگ دوره كوتاه مدت آموزش نظامى را طى كرد و از آن پس واژه مقدس جبهه ورد زبانش بود، مى‏گفت:
ما اینجا مانده‏ایم و برادران ما در سوسنگرد بى‏یاورند
لحظه‏ها ،دوباره جان مى گیرد . مجید را مى‏بینم با چهره‏اى گرفته و چشمانى نشسته در اشك. گویى هنوز صدایش را مى‏شنوم: من باید بروم، من در اینجا نمى‏توانم بمانم
سوسنگرد در فرهنگ رزمندگان به معناى نامِ شهرى نیست . وقتى نام سوسنگرد را مى‏شنویم، كربلا در دلهامان جان مى‏گیرد و اكنون، هر روزِ سوسنگرد عاشوراست. و مجید از سوسنگرد باز گشته است. مى‏دانیم كه او را سر بازگشت نبود و از دست جراحت خورده‏اش درمى‏یابیم كه به اجبار به پشت جبهه آمده است. دیرى نمى‏پاید كه راهى بستان مى‏شود و پس از مدتى باز مى‏گردد و لاجرم براى مدتى به بستر مى‏افتد تا زخم سهمگین پایش كه ره‏آورد سفر بستان است , التیام یابد. جراحت چنان صعب است و ژرف، كه یاراى بر پاى ایستادن را از او مى‏گیرد و شگفتا كه با زخمى چنان عمیق و پیكرى خسته و رنجور طاقت جدایى نماز شب را نمى‏آورد و هر نیمه شب با پایى جراحت خورده، در پیشگاه شكوه الهى بر پاى مى‏خیزد و دست به قنوت مى‏گشاید
اللهم ارزقنى توفیق الشهادة فى سبیلك
گویى با این زخم ‏ها ، طعم شهادت را چشیده است. اخلاق و رفتارش آسمانى‏تر شده است. جذبه‏اى نهانى با نگاه مهربان و سیماى نورانى‏اش درآمیخته است. چنان كه همه، با دقایقى آشنایى مجذوب و شیفته‏اش مى‏شوند. به دنیا بیشتر از پیش بى‏علاقه‏تر شده است. ربع حقوق اندك پاسدارى‏اش را هر ماه به حساب 100 امام واریز مى‏كند... با آن پیكر زخم خورده از دعاى كمیل و نماز جمعه غافل نمى‏شود. با قرآن افزون‏تر از پیش مأنوس شده است و نماز را پیوسته در اول وقت و لحظات فضیلت به جا مى‏آورد... از گفتار و كردارش پیداست كه باز سرِ سفر دارد. زیرا هر كس كه ذوق حضور در جبهه را به ادراك نشست، در شهر زیستن را برنمى‏تابد و آن كس كه لذت راز و نیاز در سرزمین آتش و خون را دریافت در سكوت عافیت ماندن نمى‏تواند...
همه را اشتیاق عملیاتى، بی قرار كرده است مى‏دانیم كه عملیاتى بزرگ در پیش است . در چنین موقعى كه رزمنده‏ها بوى عملیات را شنیده‏اند، هیچكس حتى براى یك روز حاضر به ترك جبهه نمى‏شود و هر كس هم كه در پشت جبهه باشد، به هر نحو ممكن خود را به (خط) مى‏رساند
رزمندگان آذربایجان نیز در قالب دو گردان شهید مدنى و شهید قاضى از زمستان دیار خویش هجرت گزیده و در آستانه نوروز و بهارى دیگر به جنوب ,سرزمین آفتاب رسیده‏اند.فرماندهى این دو گردان بر عهدهعلى تجلایى است، مجید جانشین گردان شهید قاضى است و من نیز در همین گردان و در كنار او مى‏باشم. جنگ در سوسنگرد مجید را آبدیده كرده است. به نحو احسن مأموریت‏هاى شناسایى را انجام مى‏دهد و نیروها را براى انجام عملیات و یورشى سرنوشت‏ساز به صفوف دشمن آماده مى‏كند
عاقبت لحظات موعود فرا مى‏رسد و گردان شهید قاضى براى حركت به طرف(نقطه رهایىآماده مى‏شود. راهپیمایى آغاز مى‏شود. منطقه سراسر رمل است و راهپیمایى به غایت سخت، با این حال گردان ما براى رسیدن به نقطه رهایىحدود 6 ساعت مداوم راه بسپارد.(مجید)گردان را هدایت مى‏كند... اولین روز از بهار سال 1361 مى‏باشد، نوروز... و رزمندگان به سمت كربلا راه مى‏سپارند تا عیدى دیگر را به امام و ملت ایران ارمغان آورند. گردان در راه است و هر لحظه ممكن است كه نیروهاى ما توسط دشمن دیده شوند. هنوز دستور شروع حمله صادر نشده است و اگر دشمن نیروهاى ما را ببیند... اما مجید كه تجربه ماه‏ها نبرد را با خود دارد، نیروها را از مسیرهایى هدایت مى‏كند كه از دید دشمن دور است
هنوز حمله آغاز نشده است . گروهانى كه (محمود اورنگى) فرماندهى آن را برعهده دارد، در گشودن معبرهاى میدان مین دشمن، دچار مشكل مى‏شود. چندین مین منفجر مى‏شود و دشمن به منطقه حساس مى‏شود. اورنگى با تجلایى و صفوى تماس مى‏گیرد و به دستور فرماندهان عملیات در آن محور آغاز مى‏شود. دشمن تمام نیروهایش را متوجه محور دیگرى مى‏كند، بى‏خبر از این كه حمله‏اى گسترده رزمندگان اسلام آغاز خواهد شد.
یا زهرا، یا زهرا، یا زهرا
عملیات فتح‏المبین آغاز مى‏شود و نیروهاى ما صاعقه‏وار به مواضع دشمن هجوم مى‏ برند . فریادهاى اللَّه‏اكبر در منطقه مى‏پیچد و لرزه بر اندام دشمن مى‏افكند. پیشروى آغاز مى‏شود و به سنگرهاى دشمن مى‏رسیم. پدافند دشمن به طور منظم و به صورت حفر كانال مى‏باشد. پاكسازى مشكل به نظر مى‏رسد. اما (مجید) به شیوه‏اى خاص نیروها را هدایت مى‏كند و سنگرهاى خصم یكى پس از دیگرى پاكسازى مى‏شود.
منطقه در آتش و انفجار و گرد و غبار غرق شده است . تیر و تركش از هر طرف مى‏بارد. در این میان آرامش خاطر و خونسردى مجید برایم بسیار اعجاب‏انگیز است. با دیدن او، آدم یادش مى‏رود كه در بین لحظات مرگ و زندگى نفس مى‏كشد. نیروهاى گردان ما در مواضع تصرف شده مستقر مى‏شوند. اما هنوز منطقه به طور كامل پاكسازى نشده است. مجید، من و 6 نفر دیگر در نقطه‏اى مستقر هستیم. ناگهان متوجه مى‏شویم كه جمعى از نیروهاى دشمن به طرف ما مى‏آیند. به تخمین بیش از 80 نفرند، سرا پا مسلح، و ما 8 نفریم و دو قبضه كلاش و چهار عدد نارنجك. چیزى از دلم سر مى‏رود و حسى مثل اضطراب در رگ‏هایم مى‏دود. مجید را مى‏بینم؛ انگار نه انگار كه شاید تا لحظاتى دیگر كار از كار درگذرد. باز همان آرامش و اطمینان خاطر از سیمایش پیداست. دشمن 80 نفر و ما 8 نفر! مجید با خونسردى تمام ما را به پشت خاكریزى مى‏كشد و آرایش مى‏دهد. آماده درگیرى مى‏شویم. لحظه لحظه نیروهاى دشمن به ما نزدیك مى‏شوند. حتم دارم كه درگیرى نابرابرى آغاز مى‏شود و ما شهید خواهیم شد. التهابى از دل به گونه‏هایم مى‏رسد. از پشت خاكریز سرك مى‏كشم؛ به ناگهان نیروهاى دشمن مسیر خود را تغییر داده و به سوى دیگر روانه مى‏شوند، با خود مى‏گویم:
بالاخره شرّشان را كم كردند و رفتند. نفسى به آرامش مى‏كشم. اما مجید انگار كه هیچ اتفاقى نیافتاده است: رفتند!... و من از این همه آرامش و اطمینان هنوز در شگفتم.
مسلم‏بن عقیل ، سفیر صادق امام، در غربت كوفه تنها مى ‏ماند . كوچه در كوچه تنهایى. مسلم و غربت، مسلم و شمشیر و اسب و اندوه. مسلم آنگونه به شهادت مى‏پیوندد، اما نامش پرچمى است كه در جبهه به اهتزاز درمى‏آید و عملیات مسلم‏بن عقیل در پاییز 1361 آغاز مى‏شود. مجید كه از سوسنگرد تا بستان، از فتح‏المبین تا بیت‏المقدس و رمضان را منزل منزل طى كرده است، در (سومار) بیعت خود را به سر مى‏رساند، آنگونه كه مسلم بیعت خود را به انجام رساند. و پس از بیست و شش بهار زندگى با زخمى شكوفا بر سر به جاودانگى مى‏پیوندد.
من باید بروم... من در اینجا نمى‏توانم بمانم
پیكر شكوفه‏پوشش به تبریز باز مى‏گردد و خونش تا قیامت از جوشش باز نمى‏ایستد: پدر و مادرم! از شما خواهش مى‏كنم كه همیشه امر امام را به جاى آورید و این را به دیگران نیز سفارش كنید. زیرا امام بود كه ملت مسلمان ایران را از جهالت و بدبختى نجات داد
اگر من شهید شدم، برایم گریه و زارى نكنید، بلكه جشن بگیرید تا دشمن زبون را مأیوس كنید...