تبلیغات
yasinhoseini - شهید اسدالله لطفی
قائم مقام فرمانده ادوات (واحد ضد زره )تیپ یکم لشگر25کربلا (سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

لطف اللّه مددی :
درود به ارواح طیبه شهدا به خصوص امام راحل ، قبل از اینکه بنده هم در منطقه به ایشان ملحق شوم در عملیات کربلای یک بعد از پیروزی این عملیات به جمع آوری کلیه نیروها توسط فرمانده لشکر به قسمت عقبه ،غروب دومین روز بعد از عملیات کربلای یک باربا آقای لطفی در منطقه دهلران برخورد داشتیم که بسیار روحیه عالی داشتند و کلیه فرماندهان را توسط فرماندهی لشکر جهت تقدیر و تشکر به آنجا احضار کرده بودند . ما اولین بار آنجا به خدمتشان رسیدیم .
روحیه بسیجی بسیار بالایی داشتند ایشان خصوصیتهای بسیار والایی داشتند مثلاً هیچ وقت خودشان را (از نظر پست) بروز بدهند که ما از این امر غافل بودیم و هیچ کس نمی دانست که دارای چه موقعیت اجتماعی است .
از نظر اعتقادات واقعاً سبقت کامل داشتند و در همان دوران تحصیل برای همسن و سالان و حتی بزرگتر از خودشان زبانزد خاص و عام بودند .
خضوع و فروتنی بیش از حد ـ جلوگیری از تضعیف حقوق مردم در همه جهات ـ جسارت در دفاع از حقوق حق مردم که در یک موضوع که مربوط به عمران روستا در رابطه با اداره راه و ترابری بود با تلاش و پیگیری شبانه روزی موفق شده است که موضوع را به نفع مردم روستا خاتمه دهد . از آنجا متوجه شدیم که آیشان در مسائل اجتماعی ازخود گذشتگی والایی داشتند .
آنطور که متوجه شدیم و دیر متوجه شدیم و از این بابت خودمان را سرزنش می کنیم .بنده یک بار در منطقه کنجان چم بخش کردستان توسط آن بلند پرواز اعزام شدم و بعد از آن به منطقه جنوب آمدیم ،در یک عملیات البته ایشان ، زمانی متوجه شدیم که کار از کار گذشته بود. بنده در بخش قلاویزان خدمت آقای اسماعیلی رسیدیم و سوال کردیم که آقای لطفی کجا شریف دارند ؟ ایشان فرمودند که لطفی خط یک هستند .غروب آقای لطفی سراغ ما را گرفتند و دوستان به ایشان اطلاع دادند مددی باز اعزام به جبهه شد و از شط علی به اینجا آمدند. ایشان در جستجوی ما بودند که ما را ببینند و راهنمائی های لازم را بکنند. ابتدا به ساکن وقتی ایشان تشریف آوردند هم زمان با یک نگاه ویژه به آقای لطفی توجه می کردند و سوال کردند شما که با آقای لطفی از نزدیک آشنایی دارید یک تصمیمی برای خودتان بگیرید من گفتم چه تصمیمی ؟ گفتند خط یک مثل قتلگاهِ و اینجا باید کار حسینی شود به همین خاطر می توانید با کمک آقای لطفی جای مناسب تری را برای خودتان اتخاذ کنید بعداً آقای لطفی آقای مقیمی را احضار کردند و از او درخواست کردندن که هوای بنده را داشته باشند و به من توجه ویژه داشته باشند. بعداً از آقای مقیمی سوال کردم که آقای لطفی کدام قسمت مسئولیت دارند ؟ایشان در جواب من گفتند که آقای لطفی چه مسئولیتی دارند که ایشان گفتند که آقای لطفی سفارش شما را به من کردند . من در جواب ایشان گفتم که آقای لطفی در مورد موقعیت نظامی خود هیچ وقت در محل به کسی چیزی نمی گویند ،آقای مقیمی گفتند : اینجا هر چه از نظر ادوات(ضد زره) مشاهده می کنید تا قائم مقامی لشکر زیر نظر آقای لطفی است .
سلسله مراتب پستهای آقای لطفی شرح زیر بوده است .
در دسته ادوات مسئول دسته پیاده نظام ادوات و مسئول گردانندگی بی سیم گردان ادوات. فرماندهی گروهان ،فرمانده دسته اودات ، فرمانده گردان ادوات. بعد از این آقای مقیمی اظهار داشتندکه آقای لطفی در حال حاضر یکی از مهره هایی هستند که در موقعی ک عملیات بشود در طرح عملیات صاحب نظر هستند و باید از چگونگی انجام عملیات در منطقه اظهار نظر بفرمایند .سپس از آقای مقیمی تشکر کردم و گفتم آقای لطفی هیچ وقت از موقعیت ها نظامی خودش چه در مسجد و چه در ستاد خاتم الانبیاء صحبت نمی کردند که ما اطلاع داشته باشیم .
زمانی که ما از جزیره مینو بعد از عملیات فاوبه شلمچه آمدیم مرحله بعد که مجدداً بار سوم در فاصله متناوب اعزام شدم مجدداً آقای لطفی در منطقه نعل اسبی زیارت کردم و آقای لطفی مجدداً ما را مورد لطف قرار دادند و گفتند که عمو باز شما ما را شرمنده کردید و به جبهه آمدی. همان جا که زندگی می کنی و خانه شما هست، خودش جبهه است. باز شما آن خانه را تنها گذاشتی و به جبهه آمدی .پس از این به مدت یک ساعت با همدیگر بودیم که ایشان تشریف بردند و فردا ساعت شش آقای لطفی پیش ما آمدند و یک سری مواد و لوازم غذایی آورده بودند . ما یک سری وسائل و غنائم تهیه دیده بودیم برای خودمان به عنوان یاد بود داشتیم .
در کنارش وسایلی آنجا انباشته بود وقتی آقای لطفی مواد غذائی آورده بود دوستان از او گرفتند .سپس آقای لطفی گفتند :که این وسایل فرماندهی عراق است چه کسی این غنیمتها را گرفت .من هم گفتم : که آقای لطفی اینها را من گرفتم و پس با حالت ذوق و شوق اینها را (غنائم) یکی یکی به آنها نشان می داد که ایشان با مشاهده غنائم در مقام نصیحت بنده بر آمدند و گفتند :اگر بخواهی در خط به فکر جمع غنائم باشی آن هدف هایی که داری باطل می شود و بنده در همان لحظه منقلب شدم و قدری نارحت نیز شدم (از کار خودم) و اشکم سرازیر شد و ایشان گفتند اگر هجرت ،هجرت الی اللّه است چشم داشت برای مسائل و غنائم جنگی باشد آن هجرت هجرت سودمندی نیست و من این سفارش را به مانند یک گوشواره به گوشم آویزان کردم و فهمیدم که آقای لطفی به حدی رسیده اند که واقعاً نمونه یک انسان کامل و وارسته بودند .
عملیات کربلای 4 بوده که ایشان در آن شرکت داشت. آن عملیات به علت گستردگی نظامی ایده و نظرها در باره ایشان متفاوت است ولی آنچه مسلم است و بنده حتی با حاج آقا بربمانی سوال کردم ایشان گفتند :که در کربلای4 به علت تک سنگین دشمن افراد زیادی به شهادت رسیدند و ما در پشت جبهه بودیم که من خبر به شهادت رسیدن آقای لطفی راشنیدم وجهت اطلاع از چگونگی شهادت ایشان از طریق ستاد خاتم مجدداً به جبهه اعزام شدم و به منطقه شلمچه اعزام شدم و در کنارماموریتم در جستجو موقعیت و چگونه به شهادت رسیدن آقای لطفی بودم که در این زمان از حاج آقای اسماعیل فکوری، از نیروهای بسیار خوب که بچه جویبار بود و نیز حاج آقای (کَتاب) از بچه های قائم شهر بودند اظهار داشتند که حاج آقای لطفی در منطقه عملیاتی کربلای 4 که دشمن تک سنگینی انجام داده بود از آن موقع ایشان وضعیت نا مشخصی دارند .تا اینکه ابوی آقای لطفی (حاج قهرمان لطفی) بعد از چند مدتی از عملیات کربلای 4 به منطقه آمدند و نیز به طریقی مطلع شدم که ایشان به منطقه آمدند که در آن زمان من در شلمچه بودم و متوجه شدم که ایشان در هفت تپه هستند. با کمک یکی از دوستان که از بچه های قائمشهر بودندبه نام برادر نعمت نیکزاد و با اتفاق ابوی آقای لطفی به منطقه عملیاتی نعل اسبی در کنار شط رسیدیم و از آنجا بازدید نمودیم که اجساد نیروها عراقی آنجا روی آب افتاده بودند که با هم شاهد و ناظر آن صحنه در آن نقطه بودیم .سپس خدمت حاج آقا صافی (معاون فرمانده لشکر )رسیدیم و از وی در مودر وضعیت آقای لطفی سوال کردیم که ایشان در جواب به ما گفتند طبق دستور فرمان حضرت امام خمینی :کسی که در به شهادت رسیدن شخصی به مرحله یقین کامل نرسیده باشد و اینکه دو نفر رزمنده با چشم خودشان به شهادت رسیدن شخصی را ندیده باشند نمی توان به شهادت رسیدن آن شخص را گواهی نمود و یا تأئید کرد که وی شهید شده . من خودم ندیدم که لطفی شهید شده باشد .
این مطالب را نیز به ما یادآوری کردند که اولین مرحله عملیات « بسم اللّه الرحمن الرحیم » یک نفر که نامشان را قید نکردند به عنوان فرمانده گردان علی بن ابی طالب به همراه آقای لطفی به عنوان مسئول بی سیم مخابرات لشکر و جانشین قائم مقام لشکر بعد از حاج آقای صافی بودند که در آن مقام و موقعیت سرنوشت و وضعیت ایشان نامشخص گردید و تا به امروز هم نا مشخص است .

مادر شهید :
آن زمان ماشین رفت و آمد نمی کرد صبح او را به دوش می بستم و به دکتر می بردم آن زمان جاده نبود از کنار رودخانه می رفتیم تا امام زاده و از آنجا سنگتراشان می رفتیم و از سنگتراشان سوار ماشین می شدیم و به شهر می رفتیم .او را به ساری نزد دکتر بردم و غروب برگشتم اما حال او خوب نشدتا 10 روز همه روزه او را به شهر می بردم برای درمان .بعد از 10 روز گفتند دکتر زمانی دکتر خوبی است من و پدرش او را به مطب دکتر بردیم ،دکتر نبود او را بردیم منزل دکتر .پس از معاینه دکتر برایش دارو نوشت آن زمان یک شیشه شربت را 100 تومان خریدیم .دکتر گفت این شربت را باید تا یک سال بخورد او خورد و بهتر شد ولی باز مریض بود اهالی روستا گفتند او را در ذوالجناح بکشید و ما این کار را کردیم .ملای محل گفت نام او را علی اصغر بگذارید .

حمید رضا رستمیان:
در یکی از روزهای پس از عملیات قدس 4 در منطقه عملیاتی هور الهویزه با تعدادی از دوستان در عقبه ادوات و ضدزره لشکر (پشت دژ هور) در حال استراحت بودیم .دوستانی همچون شهید افشاریان ،شهید سالخورده ،شهید ناصحی و دیگر دوستان در داخل چادر مشغول استراحت بودیم. تازه زمزمه مأموریتی جدید به گوش ما رسید. شهید لطفی را در اطراف چادر دیدم که در تلاش و پیگیر امورات بود به او گفتم که بیا کنار ما بشین و کم استراحت کن ،ایشان به داخل چادر ما آمدند و از او درباره مأموریت جدید سوال کردیم. او گفت که قرار است بنده به اتفاق تعدادی از نیروهاب مجرب ادواتی(ضدزره) به منطقه جدید اعزام شوم. البته کسی از منطقه جدید خبری نداشت و نام منطقه را نمی دانست. فقط خبر مأموریت جدید پخش شده بود. شهید لطفی رو به بنده و شهید سالخورده کرد و گفت :که شما هم بیایید با هم به آن منطقه برویم و مقدمات عملیات را انجام دهیم. البته شرایط جسمی بنده نا مساعد و نا مناسب بود و در زمان مجروحیت به سر می بردم لذا ،با درخواست شهید لطفی موافقت نکردم ایشان از ما خداحافظی کرد و رفت ما اصلاً نه از او خبر داشتیم و نه می دانستیم در کدام منطقه است. حدود دو ماه از آن زمان گذشته بودو او همچنان در آن منطقه تلاش می کرد و مشغول آماده سازی منطقه عملیاتی بود. نه مرخصی می رفت و نه ما او را در منطقه می دیدیم خلاصه تلاش ایشان و سایر رزمندگان اسلام که مأموریت لشکر ویژه 25 کربلا را پیگیری می کرند پس از مدتها که با رعایت کامل اصول امنیتی و حفاظتی همراه بود به عملیات سرنوشت ساز والفجر هشت و فتح شهر استراتژیک فاو عراق منتهی شد . تلاش همه رزمندگان اسلام در آماده سازی منطقه عملیاتی والفجر هشت و خط کشی و ادامه عملیات فوق باعث شد که دنیای استکباری در مقابل قدرت الهی رزمندگان اسلام زانو بزند و این چیزی جز جهاد فی سبیل اللّه و خالصانه شهدای گرانقدر جنگ تحمیلی نبود که با دفاعی عاشورائی و نبردی علوی با دشمنان جنگیدند و با نثار خون خود درخت نظام مقدس جمهوری اسلامی را آبیاری کردند .
شهید اسداللّه لطفی از نیروهایی بود که از توپخانه لشکر به ادوات لشکر انتقال یافت و با توجه به جدیت ،تلاش ،توانمندی ،علاقه در مسئولیت پذیری ،اهتمام فردی در حلّ مشکلات و بحرانهای موجود ،از خودشان چهره ای فعال ساخته بودند. او فردی باوقار خوش مشرب و شاد بود که همه این اوصاف باعث شناخت او توسط فرماندهان رده های مختلف لشکر شده بود. مسئولیتهای شهید لطفی در ادوات لشکر ،ابتدا مسئول مخابرات ،سپس مسئول بعضی از محور های عملیاتی ادوات در جبهه های مختلف و سپس معاون ادوات و ضد زره لشکر شدند .
خلاقیت و ابتکار عمل ,روابط صمیمی و همه جانبه ایشان با فرماندهان و مسئولین به موفقیتهای او افزوده بود .
ایشان روابط بسیار خوب و نزدیک با سردار مرتضی قربانی ،سردار کمیل کهنسال و شهید طوسی داشتند .
شهید لطفی ،قبل از عملیات کربلای چهار وارد این منطقه شده کلیه امورات استقرار و آماده سازی ادواتی را بر اجرای کوشش در زمان عملیات پیگیری می کردند حدود یک ماه قبل از شروع عملیات کربلای چهار در جبهه خرمشهر حضور فعال داشتند. این حقیر روز قبل از شروع عملیات وارد این منطقه شدم از شهید اسماعیل سالخورده جویای حال شهید لطفی شدم .ایشان گفتند که او به یگان دریایی لشکر انتقال یافته و در آن یگان مشغول به خدمت می باشد .
عملیات شروع شد ما همچنان توفیق دیدار او را نداشتیم. شهید لطفی داوطلبانه به همراه گردان علی ابن ابی طالب (ع) که فرماندهی این گردان را شهید صلبی به عهده داشت وارد جزایر عراق شدند و مشغول نبرد سخت و عاشورایی با دژخیمان زمان شدند .
به دلیل فشار بیش ار حدّ دشمن در این منطقه نیروهای گردانهای عمل کننده محاصره شدند ولی همچنان نیروهای بسیجی و سپاهی رزم با ارتشیان بعثی به جای تسلیم شدن برگزیدند و جانانه تا آخرین قطرة خونشان جنگیدند و عده ای به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .
صبح روز دوم عملیات مجدداً بنده جویای حال شهید لطفی شدم ،آنها گفتند که در درگیری شدید دیروز نیرو های پیاده با دشمنان بعثی در لحظات آخر ایشان از پشت بی سیم با فرماندهی تماس گرفتند ضمن درخواست حلالیت و دعای خیر از فرماندهان لشکر و زیر مجموعه ،آخرین وضعیت خود را که نزدیک به شهادت آنها بود اعلام نموده و خداحافظی کردند .
بعداً دوستان اطلاعات به دست می آورندکه تصاویر شهید لطفی در کنار شهید صلبی فرمانده گردان علی ابن ابیطالب (ع) لشکر که به شهادت رسیده بودند دیده شده بود .
خداوند انشااللّه به این شهید درجه متعالی و به خانواده شان صبر عنایت و به ما توفیق ادامه دادن راه همه شهیدان را در زیر پرچم ولایت فقیه عنایت بفرماید .
رضارنجبر:
برای کسانی که همراه یا دوست شهید با شند بیان خاطره بسیار مشکل می باشد آنهم شهید وارسته ای چون لطفی . از خصوصیات شهید عرض کنم شهید لطفی جوانی روستایی خوش زبن ،تقریباً تُپل و سبتاً چاق ،شوخ طبع و مسلط به مقررات و روابط عمومی و با این تفاسیر در جمع بسیجیان شخص وارسته ای بود .تمام ما بسیجیان در پایگاه بسیج منتظران شهادت واقع در ابتدا بلوار کشاورز جنب بازار روز مشغول نگهبانی و حراست بودیم چون در آن زمان فقط در پایگاه و در سطح شهرستان ساری فعال بود و عملیات ایست بازرسی انجام می دادند . شهید از روستای که در 22 کیلومتری ساری بوده تا محل بسیج که در مسجدی بودیم می آمد و شبها در آنجا می ماند، چون اکثراً همة بسیجی ها همسن بودیم و بیشتر با هم دورمی زدیم در نتیجه خاطرات هم زیاد است من نمی دانم از کدام خاطرات بگویم چون همه شب و روز آن دوران خاطره است .
شهید لطفی دوران آموزش تکمیلی اعزام به جبهه را نگذرانده بود و فقط آموزش عمومی هفت روز گروه مقاومت بسیج در یکی از پادگان ها را طی نمود و با این آموزش اصلاً نیرو به جبهه اعزام نمی کردند مگر اینکه کسی بگوید آموزش دیده ام و کسی از نیروهای پرسنلی آن وقت اعتراضی نکرده باشند .در آن زمان پایگاه بسیج منتظران شهادت یکی از پایگاه های فعال بود و به طبع کارهای خارق العاده ای نیز انجام می دادند . در آن زمان ما در غروب بعد از نماز مغرب و عشاء کلاس احکام و قرائت قرآن داشتیم و مدرس آن کسی نبود جز حاج آقا مهدوی پدر خانم آقای بریمانی (فرمانده سابق پایگاه) وقتی جناب آقای بریمانی متوجه شد که شهید لطفی قرار است با آموزش هفت روزه به جبهه اعزام شود دریک صحبت خودمانی اعلام کرد که من نمی گذارم به جبهه اعزام شوید و خطرناک است .ناگهان بغض شهید ترکید و شروع به گریه نمود. یادم نمی رود هنوز اشکهای قشنگ چشمانش را به یاد دارم که چگونه برای اعزام به جبهه سرازیر شده بود .خلاصه آن شب وقتی متوجه شد که آقای بریمانی نسبت به عدم اعزام ایشان به جبهه مُصرّ است دیگر مستاصل شد و دست به دامان حاج آقا مهدوی و آقای زارعی برد خلاصه به هر صورتی بود با گریه زاری و . . . جواز اعزام به جبهه را گرفت که تا پایان مأموریت (شهادت) به طور مستقیم در جبهه ها حضور داشت .

جواد پرکانی:
شهید لطفی از عزیزان بسیجی بود که فعالیت خود را از پایگاه منتظران شهادت شروع نمود از عزیزان بسیجی بود که عاشق رهبری بود. من یادم است برای رفتن به جبهه لحظه شماری می کرند .یک شب استادداشتیم که درس قرآن و احکام را برای بچه ها تدریس می کرد و ایشان را گرفتند تا موافقت کنند به جبهه رخت بندد وقتی بنده مخالفت نمودم دیدم اشک از چشمان ایشان جاری شده است و مثل بچه ها گریه می کند این صحنه برای همگان تکان دهنده بود و در جمع عزیزان از بنده قول گرفتند که با اعزامشان موافقت کنم و بعد اعزام جبهه ها شد .شهید عزیز در برپایی نماز جماعت و جمعه بسیار فعال بود هر وقت از جبهه باز می گشت اول حضوری در پایگاه داشت و بعد به منزل می رفت و در مدت مرخصی در پایگاه بود و شب تا صبح در پایگاه حضور داشت .شهید عزیز چهره اش بسیار شوخ طبع و خندان بود و همیشه از شهید و شهادت صحبت می نمود در دیدار با خانواده خود بسیار علاقه نشان می داد و همیشه دوستان را وادار می کرد به انجام این امور .در عملیات کربلای 4 که بنده توفیق داشتم در جمع دوستان باشم ، ایشان که فرد بانفوذ و نترس و معروف در ادوات حضور داشت جز ارکان اصلی اداوت بود ،قبل از عملیات یادم می آید یک شب خدمت ایشان رسیدم بسیار گریان بود ، نگران از ایشان سوال کردم: اسد عزیز چرا نگرانی ؟ فرمود: نمی دانم چرا خداوندمرا مورد عفو قرار نمی دهد و شهادت را نصیبم نمی کند. این بار از خداوند خواستم شهادت را نصیب من بکند .به ایشان گفتم آقای لطفی شما حیف هستید بایدباشیدو خدمت کنید. ایشان با ناراحتی فراوان به من گفت : تو با من بد هستی ،علاقمند نیستی که این حرف را می زنی ،من از خدا چنین خواستم یقیناً همین طور خواهد شد .از دوستان شهیدش صحبت می کرد ،شهید عزیز نسبت به شهید طوسی ،کمیل و مرتضی قربانی علاقه ی خاصی داشت .

محمد ساعی :
تابستان سال 1364 بود از آنجائیکه پایگاه منتظران شهادت از پایگاههای فعال شهر بود و به صورت شبانه روزی برادران بسیجی در آن حضور داشتند و مأموریت های مختلف بسیج از قبیل ایست بازرسی ،گشت و شناسایی و پشتیبانی و جمع آوری کمکهای مردمی به جبهه و جنگ را انجام می دادند. شبها نیز در پایگاه و مسجد محل می خوابیدند ،یکی از شبهای تابستان به خاطر گرمی هوا برادران روی پشت بام مسجد خوابیده بودند که موقع نماز صبح شهید لطفی برای گرفتن وضو و اقامه نماز از خواب بیدار شد. به خاطر خستگی مفرط که تا نیمه های شب برنامه ایست بازرسی و گشت بود از یادش رفته بود که روی پشت بام است و همین طور به خیال اینکه در حیاط مسجد می باشد از روی پشت بام عبور کرده و از ارتفاع 7 ـ 8 متری به زمین سقوط و پای ایشان شکست .البته از آن ارتفاع که ایشان پرت شد خواست خداوند بود که صدمه بیشتری به ایشان وارد نشد تا بتواند در میادین نبرد خدمت رسانی بیشتری نموده و در جبهه شربت شهادت را بنوشد .

سید مرتضی موسوی تاکامی:
در تاریخ 23/11/64 در منطقه عملیاتی فاو ساختمانی مقر فرماندهی عراق بود که نیروهای داخل ساختمان 24 ساعت استقامت نمودند. حتی این موضوع را در اخبار هم داشتیم برادر اصغر لطفی به اتفاق برادر پاسدار ابراهیم خلیلی ساکن ساری با توپ 106 به منطقه مورد نظر آمد و با شلیک چند گلوله بخشی از ساختمان را تخریب نمود. یادم می آید که آن روز با پای برهنه بودند و با کمک نیروهای ویژه ساختمان فرماندهی عراق تحت محاصره و تصرف قرار گرفت و تعداد زیادی از نیروهای عراقی داخل آن مجموعه به اسارت در آمدند .
در تاریخ 28/11/64 نیروهای عراقی تک محکم که واقعاً بسیار شدید بود، زدند. یادم می آید این عزیز با توپ 106 در تمام نقاط خاکریز که احتمال شکسته شدن آن را می داد حاضر می شد و با شلیک چند گلوله توپ 106 منطقه را اشغال دشمن نجات می داد که پا تک روز 28 بهمن 64 مشهور است .حتی بعد ها مورد تحلیل فرماندهان قرار گرفت در پایان یاد این شهید عزیزوشهیدان سید علی موسوی تاکامی و امر اللّه آری تاکامی در عملیات فاو به خیر