تبلیغات
yasinhoseini - شهید حجت الاسلام فضل الله محلاتی

نماینده حضرت امام (ره)در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

هجدهم تیر سال 1309 ه ش شاهد تولد نوزادی بود كه بعدها در زمره عالمان مجاهد و خستگی‌ناپذیر درآمد. خدای كریم به پدر و مادری مؤمن و خداجو، پس از پنج فرزند دختر، پسری عطا نمود. این نوزاد را« فضل‌الله» نام نهادند. «ذلك فضل‌الله یوتیه من یشاء والله ذوالفضل العظیم، این است فضل خدا كه به هر كه بخواهد می‌دهد و خدا دارای فضلی بزرگ است.» پدر بزرگوار ش یكی از كسبه بازار بود كه علاوه بر كاسبی به كشاورزی نیز اشتغال داشت. «فضل‌الله» كم‌كم دوران كودكی را در دامن پرمهر پدر و مادر پشت سر گذاشت و در شش سالگی به مكتب رفت. پس از چندی حاج «غلامحسین» كه توانایی خواندن و نوشتن را نداشت، فرزند را به یاری طلبیده و از آن به بعد وی علاوه بر تحصیل به حساب و كتاب روزانه پدر نیز می‌پرداخت. پس از طی دوران مكتب كه شش سال به طول انجامید، «فضل‌الله» كه دیگر نوجوانی پرشور و علاقه‌مند به تحصیل بود. به سبب جو مذهبی محلات و وجود عالمان برجسته در آن شهر، به تحصیلات حوزوی روی آورد. روایت این بخش از زندگانی «فضل‌الل» از زبان خود وی شنیدنی‌تر است:
« در شهر محلات در خانواده‌ای كاسب و كشاورز متولد شدم. پدر و مادرم بی‌سواد بودند. روی جو فرهنگی‌ای كه در آن موقع وجود داشت، نمی‌گذاشتند كه بچه‌ها به مدارس دولتی بروند. من در شش سالگی به مدرسه‌ای به نام میرزا كه در واقع مكتب بود، رفتم. از لحاظ تعلیم قرآن و معارف اسلامی و معلومات عمومی در حد همان مدارس دولتی مطالب را به ما یاد می‌دادند. پس از آنكه شش كلاس درس خواندم، پدرم میل داشت كه كمكش كنم و دفتر دستكی كه نیاز داشت، برایش بنویسیم. هم درس می‌خواندم و هم به پدر و مادرم كمك می‌كردم. به مغازه، باغ و صحرا می‌رفتم ولی خودم میل داشتم كه درسم را ادامه دهم. لیكن به مدارس دولتی راه نداشتم. معمولاً در هر محیطی انسان وقتی چهره‌های متدین و وارسته را می‌بیند به آنها علاقه‌مند می‌شود و كشش و جاذبه آنها انسان را به آن سمت جذب می‌كند. در محلات كه شهری مذهبی بود، تابستانها عده‌ای از مراجع تقلید می‌آمدند. مرحوم آیت‌الله سید محمد تقی خوانساری، مرحوم آیت‌الله صدر و حضرت امام (ره) چند سال تابستان تشریف می‌آوردند. در این شرائط ناگاه عشق و علاقه‌ای بر من مستولی شد كه بروم طلبه شوم. پدرم مخالف بود و من در كتابهای دعا جستجو می‌كردم كه ببین چه دعایی موجب می‌شود كه حاجت انسان برآورده شود.
یادم هست كه در همان سال عمل ‌ام داوود را به جا آوردم. سه روز روزه ماه رجب با همان اعمال خاص و حاجتم این بود كه پدرم راضی شود تا من طلبه شوم. بالاخره روی همین عشق به طلبگی، یكی دو سال در همان‌جا، پیش اهل علم درس خواندم و در ضمن به پدر و مادرم كمك كردم.
مقدمات و قدری از سیوطی و حاشیه را نزد مرحوم آیت‌الله شهیدی و بعضی از علمای محلات خواندم. یك بار كه آیت‌الله سید محمدتقی خوانساری به آنجا تشریف آوردند، نزد ایشان رفتم و با گریه و زاری گفتم كه می‌خواهم طلبه شوم ولی پدرم راضی نمی‌شود. ایشان عموی مرا خواست و به وی گفت كه شما پدر ایشان را راضی كنید، من هم ایشان را سرپرستی می‌كنم.

عمویم توانست پدرم را راضی كند و من در سال 1324 عازم قم شدم. تازه چند ماهی از ورود آیت‌الله بروجردی به قم نگذشته بود كه من در آنجا مشغول تحصیل شدم. حاشیه و سیوطی را دوباره خواندم. حاشیه را نزد مرحوم حاج محمد آقا تهرانی و سیوطی را نزد آشیخ عباس علی خواندم. معنی را نزد آشیخ علی پناه اشتهاردی خواندم. در این ایام سرپرست واقعی من مرحوم آیت‌الله محمد تقی خوانساری بود و به منزل ایشان رفت و آمد داشتم.»

در حالیكه بیش از پانزده بهار از عمر «فضل‌الله »نگذشته بود، حلاوت كسب علم و دانش وی را بر آن داشت كه از كانون گرم خانواده جدا شده و عازم شهر« قم» شود. از این پس وی دیگر به صورت رسمی شروع به تحصیل دروس حوزوی نموده و به تكمیل آنچه قبلاً در« محلات» آموخته بود، پرداخت. وی با دقت، سرعت، نظم و تلاشی ستودنی به آموختن علوم اسلامی مشغول شد. مطول را نزد آیت‌الله «صدوقی»، معانی را نزد آیت‌الله «مطهری» و یك مقدار هم نزد آیت‌الله «مشكینی» فرا گرفت. بخش عمده شرح لمعه را نزد آیت‌الله« صدوقی» و مابقی را نزد حاج «اسدالله اصفهانی نورآبادی» خواند. با اتمام مقدمات و فراگیری سطح، دیگر وی را به نام شیخ فضل‌الله می‌شناختند. وی در خاطرات خود به تفصیل در مورد سایر اساتیدی كه نزد آنان تلمذ نموده سخن می‌گوید:

« بخشی از رسائل، مكاسب و كفایه را نزد آقای سلطانی خواندم. قدری از مكاسب را نزد آیت‌الله شیخ مرتضی حائری و مقداری از كفایه را نزد شیخ عبدالجواد اصفهانی و مرحوم مجاهدی تبریزی خواندم. این تقریباً درسهای سطح من بود، البته كمی هم نزد آشیخ محمدعلی كرمانی خواندم. منظومه منطق را خدمت اشیخ مهدی حائری بودم. تفسیر را قدری نزد حاج میرزا ابوالفضل قمی رفتم. مقداری نیز در درس تفسیر علامه طباطبایی شركت كردم، تا رسیدم به درس خارج.
خارج را دو سه سال به درس مرحوم آیت‌الله بروجردی رفتم، ولی اصولاً درس خارج را نزد امام خواندم. درس خارج من حدود ده سال طول كشید كه عمدتاً خدمت امام رفتم و هم فقه و هم اصول را پیش امام خواندم.»

او از شاگردان، مریدان و یاران امام‌خمینی (ره) بود. او نسبت به امام شناختی عمیق و ارادتی عاشقانه داشت. مجذوب جاذبه‌های اخلاقی و عرفانی امام (ره) شده بود. از دوران نوجوانی با امام (ره) و خانواده‌اش آشنا بود و آن هنگام كه به قم عزیمت نمود، منزلی در مقابل منزل امام (ره) در محله یخچال قاضی قم خرید. ایشان خود در این باره می‌گوید:
« انس من با امام (ره) زیاد بود و یكی از راههای ارتباطی من با امام (ره) مرحوم حاج آقا مصطفی بودند كه با ایشان بزرگ شدم. در آن زمان ایشان هم سن و سال من و متولد 1309 بود. امام (ره) تابستان كه به محلات می‌آمدند، حاج آقا مصطفی سیزده چهارده سالش بود. من هم سیزده چهارده ساله بودم. با هم به باغ و گردش می‌رفتیم و از همان زمان با آقا مصطفی آشنا شدم. قم هم كه بودیم این آشنایی باعث شد كه ما بتوانیم به منزل ایشان آمد و شد بیشتری داشته باشیم و انس بیشتری با ایشان پیدا كنیم. پدر زن من، مرحوم آیت‌الله شهیدی از دوستان امام بود. در محلات هم كه بودند امام بیشتر می‌آمدند منزل ایشان، ارتباط خانوادگی هم داشتیم. در نتیجه انس زیاد من به ایشان، علاقه من روز به روز به ایشان بیشتر می‌شد. من در آن زمانی كه به درس امام می‌رفتم، بیش از همه وجهه اخلاقی و عرفانی ایشان برای من جاذبه داشت. من سالی كه به قم آمدم، ایشان درس اخلاق می‌دادند؛ اصلاً از روز اولی كه به قم آمدم ایشان درس اخلاق می‌دادند. این قضیه یك سابقه‌ای داشت. ایشان به محلات كه تشریف آورده بودن،د یك ماه رمضان رأس ساعت پنج بعدازظهر می‌آمدند و در مسجد جامع می‌نشستند، مؤمنین هم می‌آمدند و ایشان برای آنها درس اخلاق می‌گفتند. همان درسهای اخلاقی كه در كتاب اربعین حدیث آمده است. یك مقدارش را هم استنتاخ كرده‌ام. جاذبه‌ای كه مرا به سوی درسهای اخلاقی كه در سن چهارده سالگی در مسجد جامع آن می‌نشستیم. در قم هم غروب روزهای جمعه به مدرسه فیضیه تشریف می‌آوردند و آن درس اخلاق را می‌گفتند. واقعاً این درس اخلاق انسان را از گناه بیمه می‌نمود.»
مقام معظم رهبری حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در رابطه با این ویژگی شهید محلاتی می‌فرمایند:
« یكی دیگر از خصوصیات شهید محلاتی عشق و ارادت وافر به امام (ره) بود. به قدری ایشان به امام علاقه داشت و اعتقاد به نظرات امام داشت كه هر موقع امام یك چیزی را بیان می‌فرمودند، مثل یك امر تعبدی برایش لازم ‌الاجرا بود.
اعتقاد و ارادت ایشان به امام به نظر من یكی از عوامل تحرك مستمر و خستگی‌ناپذیر ایشان بود. امام هم به ایشان علاقه داشتند و خیلی احترام قائل بودند و به او محبت داشتند و به عنوان یك فرد مورد اعتماد به وی نظر می‌كردند.»

در سال 1331 با نظر خانواده تصمیم به ازدواج گرفت. در این دوران كه وی مشغول فراگیری علوم اسلامی در شهر« قم» بود، عازم« محلات» شد و با دختر مرحوم آیه‌الله سید «جلال شهیدی محلاتی» ازدواج نمود. مدتی در «محلات» ماند، سپس عازم« قم» شد. دو سال اول زندگی در« قم» را به همراه همسرش در منزل استیجاری گذراند تا اینكه موفق به خرید منزلی روبروی منزل امام (ره) در محله یخچال قاضی شد.

شهید محلاتی در اوایل سال 1340 به عنوان نماینده آیه‌الله بروجردی عازم «تهران» شد و برای همیشه در آنجا اقامت گزید. در «تهران» علاوه بر انجام امور تبلیغی و نشر فرهنگ و معارف اسلامی به ادامه تحصیل خود نیز پرداخت. ایشان در خاطرات خود می‌گوید:
« در سال 1339 و اوایل سال 40 بود كه به تهران آمدم. البته در تهران هم، درسم را ادامه دادم. مدتی به درسهای آیه‌الله سید احمد خوانساری می ر‌فتم. همچنین صبح زود به درس آیه‌الله آملی می‌رفتم و در مدرسه مروی هم با آقای انواری و بعضی از دوستان دیگر مباحثه داشتیم. گاهی هم به درس آقای آشتیانی می‌رفتم. البته اسفار را هم نزد آقای رفیعی خواندم. آقای رضی شیراز بود، آقای مهدوی بود، آقای جوادی بود و عده‌ای دیگر و ضمناً درس خصوصی هم در مدرسه مروی خدمت‌آقای مطهری داشتیم كه بخش سفر نفس از اسفار را نزد ایشان خواندیم. در سطح نیز مدتی با شهید قدوسی مباحثه می‌كردم. با آیه‌الله محمد تقی كشفی بروجردی، آقای شیخ مهدی قاضی و آقای سید هاشم رسولی هم مباحثه می‌كردم.»

مراوده و همنشینی با شخصیتهای برجسته و ظلم ستیزی چون امام‌خمینی (ره)، مرحوم آسید محمد تقی خوانساری و شهید نواب صفوی باعث گردید تا شهید محلاتی از ابتدای جوانی سری پرشور داشته و پیوسته در مقابل ستمگران ایستادگی نموده و سرتعظیم فرود نیاورد. از این جهت است كه می‌بینیم اولین برگ از پرونده سیاسی او در ابتدای جوانی درمخالفت با آوردن جنازه رضاخان به« قم »رقم می‌خورد. ایشان وجود چنین روحیه‌ای را در خود نتیجه حشر و نشر و ارتباط با بزرگانی كه نام آنها به قلم آمد، می‌داند. وی در خصوص آیه‌الله خوانساری چنین می‌گوید:
« مرحوم آیه‌الله محمدتقی خوانساری دارای روحیه‌ای فداكار و مبارز بود و در جنگ عراق و انگلستان به همراه مرحوم آیه‌الله كاشانی- در زمان میرزای شیرازی- شركت كرده و مرد بسیار باتقوایی بود. به مبارزه هم معتقد بود. در نتیجه من این روح مبارزه را در درجه اول از ایشان گرفتم.»
در جای دیگر شهید نواب را نیز مؤثر می‌داند:
« اینجا باید بگویم كه مرحوم نواب صفوی یك حق بزرگی به گردن من دارد و آن این است كه این روحیه را او به من داد؛ یعنی او بود كه با تأثیر نفسی كه داشت، با هر كسی برخورد می‌كرد و با او مأنوس می‌شد، نه تنها او را شجاع‌بار می‌آورد بلكه آن چنان تحولی در آدم به وجود می‌آورد كه در رابطه با انجام وظیفه از هیچ چیز وحشت نداشته باشد.»

چندی پس از ورود به قم از طریق مرحوم آیه‌الله «سید محمدتقی خوانساری »با فدائیان اسلام ارتباط یافت و به طور مشخص در سال 1327 ش به جرگه آنان پیوست. ایشان در این‌باره می‌گوید:« یكی دو سال كه قم بودم و منزل آسید محمدتقی خوانساری آمد و شد داشتم، با مرحوم نواب صفوی آشنا شدم. مرحوم نواب صفوی نفس عجیبی داشت كه با هر كس انس پیدا می‌كرد، در او یك حالت روحی خاصی پدید می‌آمد. اشخاص را خیلی تشجیع می‌كرد و جاذبه داشت. روی همین جاذبه مرا هم به خودش جذب كرد و من چند سالی با فدائیان اسلام همكاری می‌كردم و در كنار درسی كه می‌خواندم مبارزه را هم شروع كردم.
اولین برنامه مبارزه من كه همگام با فدائیان اسلام بود، مبارزه با آوردن جنازه رضاخان به ایران بود. شاه نه تنها می‌خواست حكومت خودش را تثبیت كند بلكه می‌خواست افكار پدرش را هم زنده كند. بنابراین فدائیان اسلام به مبارزه برخواستند و طبق جلساتی كه محرمانه داشتیم، تصمیم گرفتیم فجایع رضاشاه در مدرسه فیضیه بیان شود. قرار شد غسل شهادت بكنیم. نفرات تعیین شده به ترتیب عبارت بودند از: ‌سید هاشم حسینی كه قرار شد او اول برود روی سنگ مدرسه فیضیه بایستد و صحبت كند. یك اعلامیه مجملی هم در قم پخش شد به این مضمون كه در ساعت پنج بعد از ظهر فردا خورشید روحانیت نورافشانی می‌كند. آن روز را همگی روزه گرفتیم. نفر اول سید هاشم بود، من نفر پنجم ششم بودم. سنم شاید هجده سال بود. سر ساعت پنج كه شد، او رفت روی سنگ ایستاد و شروع كرد به بیان فجایع دوران رضاشاه كه یك عده‌ای هم سر و صدا كردند. متولی وقت آمد جلوی ایشان را بگیرد، ولی مطلب روشن بود كه چه می‌خواهند بگویند و مبارزه شروع شد. به این ترتیب هر روز در مدرسه فیضیه یك نفر صحبت می‌كرد و طلبه‌ها جمع می‌شدند. كار به جایی رسید كه با تهدیدهایی كه كردیم- هنگام عبور دادن جنازه از خیابانهای قم- از معممین حتی یك نفر حاضر نشد در خیابان باشد. برای رژیم خیلی آبروریزی شد. برای او كه فاتحه گرفتند، از طرف دولتیها یك نفر رفت سخنرانی كرد. طلبه‌ها فوری عمامه‌اش را برداشتند و كتكش زدند و مخصوصاً از حوزه بیرونش كردند تا اینكه نیروهای شهربانی از دیوار آمدند و از دست طلبه‌ها نجاتش دادند و بعد من و رفقایم را دنبال كردند. هرجا كه می‌رفتیم مأموران آگاهی قم دنبال ما بودند و پرونده و سابقه سیاسی من اولین برگه‌اش از همانجا شروع شد.»
حجه‌الاسلام سید علی اكبر محتشمی در خاطرات خود در این باره می‌گوید:
« وقتی خبر انتقال جنازه رضاخان به گوش نواب می‌رسد، به سوی قم حركت می‌كند. در آنجا بعد از درس آیت‌الله بروجردی در مدرسه فیضیه شروع به سخنرانی می‌كند و از مظالم و جنایات رضاخان سخن می‌گوید. او اظهار می‌كند: « ارواح شهدای ما منتظر آن روزی هستند كه بتوانیم انتقام خون آنها را حداقل از بازمانده او بگیریم؛ این كار را نكردید هیچ، ناظر آوردن جنازه او هم باشیم!! و ادعا كنیم سرباز امام زمان (عج) هم هستیم... » پس از این سخنرانی به تهران بر می‌گردد. بچه‌ها هر روز كارشان این بود كه علیه شاه و دودمان پهلوی سخنرانی و تظاهرات می‌كردند. سید عبدالحسین واحدی آقا سید هاشم حسینی و شیخ فضل‌الله محلاتی كارگردان این برنامه‌ها در قم بودند.»

رژیم اشغالگر قدس پس از جنایات فراوان در سرزمینهای اشغالی و ماجرای دیریاسین، در سال 1949م از طرف بیشتر كشورها به رسمیت شناخته شد و در همان سال به عضویت سازمان ملل متحد درآمدو پنجاه و نهمین عضو سازمان ملل شد. رژیم شاه هم كه تحت سیطره آمریكا قرار داشت، به بهانه حفظ حقوق اتباع ایرانی مقیم اسرائیل در اسفند ماه 1328 رژیم صهیونیستی را به رسمت شناخت. این اقدام رژیم شاه از طرف فدائیان اسلام محكوم و به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. شهید محلاتی در توضیح این ماجرا می‌گوید:
« مرحوم نواب یك روز بعد از ظهر در مدرسه فیضیه سخنرانی كرد و گفت: اگر می‌خواهیم اسرائیل را ساقط كنیم باید از تهران شروع كنیم، یعنی باید اول رژیم پهلوی را از بین ببریم تا بتوانیم با اسرائیل بجنگیم. وقتی شهید نواب ازمدرسه خارج شد او را دستگیر كردند و یارانش را هم تعقیب كردند. ولی ما با سر و صدا و تظاهرات، طلبه‌های جوان و داغ را جمع كردیم و رفتیم منزل مرحوم آیت‌الله خوانساری و گفتیم كه ما می‌خواهیم برویم به كمك فلسطینیها و به جنگ اسرائیل. یادم هست كه آنجا دفتری آوردم و شروع كردم به اسم‌نویسی كه برویم به جنگ اسرائیلیها. ولی خوب صدایمان به جایی نرسید و ما را تعقیب كردند و دستگیر كردند و زدند.»

شهید« محلاتی» به جهت ارتباط با فدائیان اسلام با آیه‌الله« كاشانی» نیز آشنا شد و پس از بازگشت آیه‌الله «كاشانی» از تبعید، خود را به ایشان معرفی نمود. رفت و آمد و ارتباط با ایشان كم كم فزونی یافته تا حدی كه شهید «محلاتی» به عنوان نماینده ایشان مأموریت یافت تا به شهرهای مختلف سفر كند. از جمله این مأموریتها سفر به« آذربایجان» و انتخابات دوره هفدهم بود كه شرح آن را از زبان خود ایشان نقل كنیم:
« در جریان انتخابات دوره هفدهم كه روابط آیت‌الله كاشانی با مصدق هنوز خوب بود، به آذربایجان رفتم و چهارماه در آذربایجان ماندنم و به عنوان نماینده از طرف ایشان مأمور شدم در انتخابات شركت كنم. من مقلد مرحوم سید محمدتقی خوانساری بودم و ایشان اعلامیه دادند كه در انتخابات شركت كنید. از مرجعمان مجوز شرعی داشتم. من در آنجا هم منبر می‌رفتم و هم درباره انتخابات و مسائل مربوط به آن مبارزه می‌كردم. هفده روز یا بیشتر در مسجد جامعه تبریز من به زبان فارسی سخنرانی كردم و یكی از آقایان هم به نام سید مرتضی موسی به زبان تركی و از رادیو پخش می‌شد. بیست و پنج روز در سراب مبارزه كردم تا بهادری را از آنجا بیرون كردیم. به اردبیل، مشكین‌شهر، مراغه و شهرهای مختلف آذربایجان رفتم و سخنرانی كردم تا انتخابات دوره هفدهم تمام شد. دو گروه در آنجا مبارزه می‌كردند. تیپ جبهه ملی و آیه الله ‌كاشانی نقطه مقابل سلطنت‌طلبها بودند. در انتخابات تبریز نه نفر وكیل می‌خواستند كه پنج نفر از ما انتخاب شد، چهار نفر از آنها. اینها ناراحت شدند و روز بعد از رأی‌گیری سلطنت‌طلبها ریختند توی مسجد جامع. رئیس شهربانی وقت سرتیپ نخعی و فرمانده لشگر سرلشكر مقبلی بود. اینها سلطنت‌طلبها را مسلح كرده بودند و ریختند توی مسجد و آنها آمدند برای كشتن من و شروع كردند به تیراندازی به طرف من. من افتادم روی زمین كه تیر به من نخورد. یك عده از مردم فرار كردند، یك عده دیگر دور مرا احاطه كردند و به مقابله برخاستند. هدف آنها من بودم. الحمدلله خدا نخواست و سالم ماندم و مرا از نقطه‌ای فراری دادند.»
از میان اسناد موجود در این رابطه، تنها به سندی كه حاوی گزارش سپهبد یزدانپناه، وزیر جنگ به نخست‌وزیر است، اشاره می‌كنیم:
« جناب آقای نخست‌وزیر محترماً رونوشت گزارش تلگرافی فرمانده لشگر 3 تبریز راجع به سخنرانی محلاتی نام در مسجد جامع تبریز كه نسبت به مقام سلطنت و عملیات دولت بدگویی و اهانت‌هایی نموده. ضمناً نامبرده را نماینده آقای كاشانی معرفی نموده‌اند. برای مزید استحضار خاطر عالی به پیوست تقدیم می‌گردد و تصدیق افزا می‌گردد بالأخره اشخاصی كه به ولایات رفته و برای اجرای مقاصد سوء، خود را نماینده و فرستاده آقای كاشانی معرفی می‌نمایند، معلوم نیست مقصود و هدفشان چیست و آیا واقعاً از طرف كاشانی فرستاده می‌شوند و یا به نام ایشان می‌خواهند جلب توجه نموده و رفتار و كردار ناپسند خود را تحمیل به اهالی نمایند و در این مقوع حساس كه تمام اوقات دولت معروف به حسن جریان انتخابات می‌باشد كه به صورت خوش خاتمه پذیرد، عدم جلوگیری از رفتار و گفتار این قبیل اشخاص بیشتر باعث تشنج و تهییج افكار عامه شده و موجبات عدم امنیت را فراهم می‌نماید و عاقبت كار معلوم نیست چه خواهد شد. علیهذا مستدعی است امر فرمایند به طور كلی در این مورد تصمیمات مقتضی اتخاذ گردد تا از این گونه جریانات به طور مطلوب جلوگیری به علم آید.
وزیر جنگ- سپهبد یزدان‌پناه

در اواخر سال 1331 حزب توده دست به ماجراجویی جدیدی حول محور فردی به نام سید علی‌اكبر برقعی زد كه نهایتاً منجر به درگیری و حمله پلیس به مردم و طلاب حوزه علمیه شد. شهید محلاتی تفصیل این ماجرا را در آخرین مصاحبه خود بیان نموده است:
« یك آقایی به نام سید علی‌اكبر برقعی بود كه مشاعرش هم خوب كار نمی‌كرد. از كسانی بود كه شعار صلح می‌داد و توده‌ای‌ها را تقویت می‌كرد و گروه‌های چپ‌گرا در قم دور او بودند و از طرف دولت مصدق هم آزادی داشت. این فرد به كنفرانس صلح وین رفته بود. در موقع مراجعت توده‌ای‌ها و چپی‌ها و ملی‌گراهای آن روز به استقبالش رفتند و یكسره او را به حرم آوردند. وقتی وارد حرم شدند، شروع كردند به تظاهرات و چند نفری شعار علیه اسلام، قرآن و آیه‌الله بروجردی دادند. حالا آنها مأمور بودند یا غیره، نمی‌دانیم ولی این بار باعث شد كه احساسات مردم برانگیخته شود و در آن زمان من یكی از آنها بودم كه رفته بودم بالای دیوار همین جلوی صحن و سخنرانی كردم. مرحوم تربتی هم سخنرانی كرد. بعد هم جلوی در فرمانداری مردم را تحریك كردیم. حرف ما این بود كه برقعی باید برود بیرون، ما می‌گفتیم فرماندرا باید جواب بدهد. جواب ندادند، مردم عصبانی شدند، آنها گاز اشك‌آور انداختند كه مردم را پراكنده كنند و درگیری شهربانی با مردم و طلاب آغاز شد. روز قبلش هم یك نفر كشته شده بود كه بردند برای دفن و عده‌ای هم مجروح شدند، ولی شایع بود كه عدة زیادی كشته شدند. البته یك نفر به نام سرتیپ مدبر از طرف دولت مصدق برای رسیدگی به این مسئله آمد و جاها را برای كشف جنازه‌ها بررسی كردند. رفتیم منزل آیت‌الله بروجردی و چند تا از مخبرین هم از تهران آمدند و یك مصاحبه‌ای هم از من در روزنامه ترقی آن موقع چاپ شد.
وقتی رفتیم پیش مرحوم آیت‌الله بروجردی، ایشان فرمودند: بروید پیش آقای خمینی، بروید پیش ایشان. من اینها را بردم منزل آیت‌الله خمینی و در آنجا ایشان مسائلی را مطرح كردند كه این قصه باید رسیدگی شود و بعد هم من مصاحبه كردم. به هر حال چند روز تظاهرات بود و همان موقع سید علی‌اكبر برقعی را هم به یزد تبعید كردند. البته آن موقع نمی‌دانستیم بعضی‌ها به كجا و كی وابسته بودند، ولی من الان كه مطالعه می‌كنم می‌فهمم الان تحلیلم غیر از دركمان در آن موقع بود، آن موقع ما یك ظاهری را می‌دیدیم، اما باطنش چیز دیگری بود. یعنی ممكن بود بسیاری از آن افرادی كه در لباس توده‌ای‌ها شعار می‌دادند، اینها واقعاً انگلیسی باشند یا آمریكایی. آن موقع ما طلبه‌های جوان و داغ بودیم، كسی به قرآن اهانت كرده، به آقای بروجردی اهانت كرده، ما هم می‌گفتیم پدر اینها را در می‌آوریم.»

در تاریخ 16 مهرماه 1341 خبر تصویب لایحه انجمنهای ایالتی و ولایتی در هیئت دولت در روزنامه منتشر شد. به موجب این لایحه قید اسلام از شرائط انتخاب‌كنندگان و انتخاب‌شوندگان برداشته و در مراسم تحلیف به جای قرآن‌كریم، كتاب آسمانی قرار داده شده بود. پس از رسیدن روزنامه‌ها به قم، مراجع و مقامات روحانی از جمله امام‌خمینی (ره) همان شب جلسه‌ای در منزل آیت‌الله شیخ مرتضی حائری تشكیل دادند و به بحث و تبادل نظر پرداختند. در نتیجه هر یك از مراجع تلگرافی به شاه مخابره كردند. شاه در پاسخ تلگرام مراجع، موضوع را به نخست‌وزیر و دولت محول كرد. شهید محلاتی در خاطرات خود پس از نقل واقعه انجمنهای ایالتی و ولایتی به نقش خود در این ماجرا اشاره می‌كند:
« پس از ارجاع موضوع به نخست‌وزیر، امام‌خمینی (ره) یك تلگراف و یك نامه هم برای اسدالله علم نه به عنوان نخست‌وزیر، بلكه آقای اسدالله علم فرستادند و باید بگویم كه آن تلگراف را به من دادند و من كارم دیگر از همان موقع شروع شد كه رابط بین ایشان بودم و آقایان قم. در این مبارزه نوعاً اعلامیه‌ها را از ایشان می‌گرفتم و به تهران می‌آوردم. در تهران یك ارگان مخفی داشتیم كه در رأسش مرحوم حاج حسین آقا مصدقی در بازار بود ایشان كاغذ فروش بود و با چاپخانه‌ها ارتباط داشتند. من اعلامیه‌ها را می‌آوردم و به حاج حسین آقا مصدقی می‌دادم و آقای مصدقی هم می‌برد برای چاپ. بعضی اوقات شب تا صبح در چاپخانه بودیم. یك شب هم همان اعلامیه‌های خطاب به اسدالله علم را چاپ می‌كردیم. یادم هست كه پلیس آمد و چاپخانه‌چی فوراً با چكش به جان ماشین چاپ افتاد. گفتند: چكار می‌كنید؟ گفت: من بدبختم، من باید فردا كار كنم و ماشین خراب است، دارم ماشینم را درست می‌كنم. مأمور آمد نگاه كرد و در را بست و برگشت. در را باز از پشت قفل كردیم و شروع كردیم به چاپ كردن اعلامیه امام كه پس از توزیع خیلی صدا كرد. ایشان می‌فرمودند: وعاظ را جمع كنید. ما هم اعلامیه‌های ایشان را چاپ می‌كردیم و هم كار من این بود که ما وعاظ را دعوت می‌كردیم و پیغامهای ایشان را به آنها می‌دادیم. گاهی که ایشان اعلامیه‌ای می‌نوشتند، می‌آوردیم كه در منبر خوانده شود و خوانده می‌شد. حتی در مسجد ارك جلسه‌ای بود که اگر شما آن اعلامیه را دیده باشید، یك اعلامیه تندی بود كه آخر هم الم تر كیف بود و آقای فلسفی روی منبر گفت: این را دم بدهید. همه دم دادند، به هر صورت این مبارزه اوج گرفت و پیروز شد. در قضیه انجمنهای ایالتی و ولایتی، دستگاه حاكم آنقدر وحشت كرده بودند كه وقتی دولت تصویب‌نامة انجمنهای ایالتی و ولایتی را لغو كرد، متن آن اعلامیه را كه در مورد الغای آن تصویب‌نامه می‌خواستند منتشر كنند، پیش ازچاپ به من دادند. من رفتم قم و آن را به امام نشان دادم. امام آنرا خواندند، در حالی كه روزنامه‌ها هنوز چاپ نكرده بودند، بعد تلفنی برای آقایان دیگر هم خواندند و گفتند خوب است. دیگران هم قبول كردند، آنوقت در روزنامه‌ها چاپ شد.»


در 19 دی 1341 یعنی 30 روز پس از اعلام خبر تصویبنامه انتخابات انجمنهای ایالتی و ولایتی شاه برنامه رفرم خود را با نام «اصول ششگانه انقلاب سفید» اعلام كرد و به رفراندوم گذاشت. این برنامه در واقع همان طرح امپریالیستی « اتحاد برای پیشرفت» بود كه كاخ سفید، اجرای آن را در كشورهای توسعه نیافته، از جمله ایران در نظر گرفته بود و آن را مانع بزرگی برای نفوذ كمونیسم می‌دانست. امام خمینی (ره) تنها شخصیتی بود كه با هوشیاری خاص خود دریافتند هدف شاه از طرح رفراندوم، تحكیم سلطه آمریكا و كاهش فشارهای مردمی علیه رژیم است، از این رو بار دیگر با علما و مقامات برجسته روحانی درباره لوایح ششگانه به گفتگو پرداختند و نقشه‌های شاه را تشریح كردند. شهید محلاتی در ماجرای لوایح ششگانه با شركت در جلسات متعدد به هماهنگی و انسجام میان روحانیون پرداخته و تمام سعی خود را برای اجرای دستورات امام خمینی (ره) به كار بست:
« در جریان لوایح ششگانه پس از نشست برخی از علمای تهرانی با اسدالله علم، مرحوم آیه‌الله بهبهانی مرا خواستند و گفتند: شما به قم بروید و به آقایان در آنجا بگویید كه اقدام كنند. من رفتم قم خدمت امام، ایشان گفتند: بروید به آقایان دیگر هم مذاكره كنید. من نزد آقایان گلپایگانی، نجفی و شریعتمداری رفتم و با آنها صحبت كردم و قرار شد ترتیب جلسه‌ای در منزل آقای شریعتمداری داده شود و بعد من نتیجه را به علمای تهرانی اعلام كنم. شب جلسه تشكیل شد؛ مرحوم داماد و آقای حائری هم آنجا بودند. جلسه چند ساعتی طول كشید، بعد مرا خواستند و گفتند: ما در اصل مطلب حرفی نداریم ولیكن راه قانونی را شما عرضه كنید تا مطالعه شود. امام از اساس، مخالف مطرح كردن اصلاحات ارضی بودند. می‌فرمودند: برای اینكه، اینها تمام رعیتها را علیه روحانیت می‌شورانند، كارگرها را علیه روحانیت می‌شورانند، چون یك ماده‌اش راجع به كارگرها بود، یك ماده‌اش راجع به رعیتها و تمام زنها را علیه ما می‌شورانند. ما با دیكتاتوری شاه مخالفیم و شاه نباید در رفراندوم دخالت كند. این حق شاه نیست و این تجاوز به قانون اساسی است. خلاصه اینها را به من گفتند: به آقایان بگویید در عین حال روی این مسئله مطالعه كنند كه محور مبارزه با شاه چه باشد. امام در آن جریان فرمودند: من امیدی به این آقایان ندارم. بعد از جلسه من تا خانه ایشان را همراهی كردم. در بین راه امام فرمودند: من این دفعه با شاه طرفم، می‌دانم اگر اقدام كنم مرا تنها می‌گذارند و عقب می‌كشند... ما رفتیم تهران و موضوع را به آقایان گفتیم، دیدیم كه آنها هم همان وحشت را دارند و می‌ترسند. امام هنوز اعلامیه نداده بودند تا اینكه جلسه‌ای كه در خانه آیت‌الله بهبهانی ترتیب داده شده بود و آقای فلسفی سخنرانی كرد. بعد كه از خانه بیرون آمدند، پلیس هجوم آورد. بعد قرار شد عصر جلسه در مسجد سید عزیزاله باشد و به دستوری كه از قم داده بودند، قرار شد راجع به اصلاحات ارضی هیچ نگویند و در آنجا متأسفانه دو ماده تنظیم شده بود كه به عنوان قطع‌نامه آقای فضل‌الله خوانساری خواند. یك ماده‌اش راجع به اصلاحات ارضی بود. بعد هم جلسه تمام شد. من آن روز همراه آقای خوانساری بودم. پلیسها ریختند و مردمی كه شعار می‌دادند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند. حتی عبای آقای خوانساری از دوششان افتاد و نعلین از پایشان درآمد و ایشان بدون عبا و نعلین به طرف منزل رفتند. این جسارت به آقای خوانساری شد و امام فرمودند: دیگر وظیفه ما دفاع از روحانیت است و امام اعلامیه داد. اعلامیه شدیدی كه من آن اعلامیه را گرفتم و آوردم و چاپ كردیم. تا اینكه ائمه جماعت جمع شدند و مبارزه اوج گرفت.»
بدنبال اعلامیه امام (ره) مردم در طول روز سه‌شنبه دوم بهمن و روز بعد به تظاهرات خود ادامه دادند. در این روز دانشجویان دانگشاه فعالیت چشمگیری داشتند. عصر روز سوم بهمن، دهها نفر از روحانیون تهران در منزل آیت‌الله غروی اجتماع كردند. لیكن این اجتماع نیز توسط نیروهای رژیم شناسایی و درهم كوبیده شد و كلیه روحانیون از جمله شهید محلاتی را پس از ضرب و شتم سوار كامیون كرده و روانه زندان ساختند. پس از دستگیری شعبه هفت بازپرسی دادستانی ارتش قرار بازداشتی به شرح ذیل صادر نمود:
« درباره غیر نظامی فضل‌الله فرزند غلامحسین شهرت مهدی‌زاده به اتهام اقدام برضد امنیت داخل مملكت در تاریخ 4/11/41 قرار بازداشت موقت صادر گردیده است. با تقدیم عین پرونده مقرر فرمایند قرار صادره را به رؤیت متهم رسانیده و پرونده را پس از تكمیل اعاده دهند.»
شهید محاتی در خاطرات خود درباره اولین دستگیری خود می‌گوید:
« اولین باری كه من دستگیر شدم در قضیه ششم بهمن سال 41 در قضیه رفراندوم بود. ما در آن زمان مرتباً جلساتی داشتیم. هم جلسه وعاظ و هم جلسه ائمه جماعت دایر بود و من در هر دو جلسه شركت می‌كردم. اعلامیه می‌گرفتیم، چاپ و پخش می‌كردیم و من كه مسئول این كار بودم و با چاپخانه‌ها در ارتباط بودم لازم بود در هر دو جلسه شركت كنم. صبح یك روز، در منزل مرحوم آقای سید احمد لواسانی جلسه‌ای داشتیم و قرار شد كه بعد از همان روز، جلسه در منزل آیت‌الله غروی كاشانی دایر باشد. من با یك عده‌ای از آقایان علما، عصر آنجا بودیم. ناگاه سرهنگ طاهری كه آدم خشن و خبیثی بود و خیلی هم مرا اذیت كرد با یك سرهنگ دیگر از ساواك ریختند در آن خانه و ما را گرفتند و به قزل قلعه بردند.»
رژیم شاه پس از برگزاری رفراندوم به اصطلاح انقلاب سفید چون به زعم خود كار را تمام شده دید، اقدام به آزادی روحانیون دربند از جمله شهید محلاتی در تاریخ 8/11/41 نمود.

بامداد روز دوم فروردین سال 1342 كه با 25 شوال 1382 سالگرد شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) مصادف بود، ناگهان دهها دستگاه اتوبوس شركت و احد وارد شهر قم شد. چند ساعت بعد كامیونهای نظامی حامل سربازان مسلح و مجهز به مسلسلهای سنگین به قم رسیدند و به مانور در خیابانهای شهر پرداختند. بعد از ظهر آن روز مجلس سوگواری در مدرسه فیضیه برقرار بود. كامیونهای نظامی اعزامی از تهران، مقابل مدرسه فیضیه مستقر شدند. حركات مرموز برخی از حاضرین، كه بدون تردید از طرف ساواك مأموریت داشتند، باعث ایجاد تشنج در مجلس و قطع سخنان گوینده شد. در همین زمان، گروهی از اشرار ناگهان به مردم حمله كردند و جمعی را مجروح ساختند. در پی این حادثه، نیروهای اعزامی و مأموران شهربانی نیز با هجوم وحشیانه به مدرسه فیضیه دهها نفر را شهید و مجروح كردند. شهید حجه‌الاسلام محلاتی در زمان وقوع حادثه در قم حضور نداشت ولی در روزهای بعد، در منزل امام خمینی (ره) حضور یافته و به انجام وظائف محوله از سوی امام (ره) پرداخت:
« در جریان حمله به مدرسه فیضیه من در تهران بودم، وقتی كه همان شب یا فردا شب به قم رفتیم، دیدیم كه عده‌ای از دوستداران امام آمده‌اند كه ایشان را مخفی كنند. امام فرمودند: همه‌تان بروید بیرون، من از جایم تكان نمی‌خورم.
من رفته بودم قم، بعد می‌خواستم به خاطر كاری به محلات بروم؛ حالا یادم نیست چه كاری داشتم. امام فرمودند: زود برگردید و اعلامیه‌ای را كه می‌نویسم، ببرید و چاپ كنید. یك تلگراف تسلیتی علمای تهران نوشته بودند. گفتند: جواب تلگراف است. من فردا قدری دیر می‌رسم. دیدم ایشان اعلامیه را نوشته‌اند و داده‌اند به فرد دیگری و بعد فرمودند به تهران برو و آنرا بگیر. به امام عرض كردم، مضمون اعلامیه چیست؟
فرمودند: به شاه بر می‌گردد. پرسیدم: اسمش را در اعلامیه آورده‌اید؟ ایشان فرمودند: بله. همین اعلامیه «شاه دوستی یعنی غارتگری» خطاب به آقای سید علی‌اصغر خوئی كه پیرمردترین عالم بود. چون مرسوم نبود كسی به شاه حمله كند، به ایشان گفتم: آقا خطرناك است! همان‌طور كه چهار زانو نشسته بودند، فرمودند: قل لن یصینا الا ما كتب الله لنا، همین جواب را دادند و فرمودند: هرچه خدا بخواهد همان خواهد شد. شما بروید كارتان را بكنید و من آمدم و آن اعلامیه را چاپ و پخش كردیم كه آن جنجال بپاشد.
محرم در پیش بود، امام مرا خواستند و فرمودند: بروید وعاظ تهران و سران هیئتها را جمع كنید تا در محرم امسال بتوانیم حداكثر بهره‌برداری را بكنیم. دستورالعملی هم در این زمینه به من دادند. اعلامیه‌ای هم به من دادند كه در ماه محرم در دسته ها و سینه‌زنیها جنایات شاه و جریان فیضیه تشریح شود و ما حداكثر بهره‌برداری را از این جریان بكنیم. ما آمدیم و چند جلسه با وعاظ گرفتیم و خدا می‌داند كه در تهران از دست روحانیون مخالف با امام چه كشیدم و چه درگیریها، با بعضی از این علما داشتم. همان‌وقت برای اعلامیه انجمنهای ایالتی و ولایتی، از صبح تا شب در خانه علما تك تك امضا گرفتم. صد و بیست امضا جمع شد و چاپ كردم. در آن موقع عجیب بود كه كسی بتواند این همه امضا را جمع كند... به هر صورت آن سال برنامه‌ریزی كردیم و قرار گذاشتیم كه از ابتدا داغ نباشیم كه جلوی كار را بگیرند. آرام بیاییم و شبهای اول محرم را آرام برگزار كنیم تا در شبهای هشتم و نهم و دهم بتوانیم حركت لازم را داشته باشیم.
سران هیئت‌ها را جمع كردیم، من آن موقع در مسجد بنی‌فاطمه صحبت می‌كردم. آنها را آماده كردیم برای روزهای تاسوعا و عاشورا. نوحه‌ها و اعلامیه‌ها و پیامهای امام را نیز به شهرستانها فرستادیم. صبح روز هشتم محرم بود كه من به قم رفتم.... صبحانه را خدمت امام بودم و بعد گزارش تهران را خدمتشان دادم. امام در خانه‌شان روضه داشتند. بعد فرمودند: شما امروز به منبر برو و شروع كن من هم می‌آیم. من منبر را به حول و قوة الهی شروع كردم و خیلی شدید، حمله رژیم به مدرسه فیضیه و تجاوزاتشان را برشمردم. جمعیت هم خیلی زیاد بود. و این برنامه كه بعد هم ادامه پیدا كرد، در آنجا صدا كرد. بعد از این منبر امام فرمودند: من روز عاشورا می‌خواهم به مدرسه فیضیه بروم، شما بیایید آنجا سخنرانی كنید. من صدایم گرفته بود و برنامه‌های تهران یك قسمت عمده‌اش دست من بود. به امام عرض كردم كه برنامه‌های تهران دست من است و آنجا لنگ می‌ماند. امام فرمودند: پس یكی دو تا گوینده بفرستید. سخنرانها را نام بردم و بالأخره ایشان موافقت كرد آقای مروارید و آقای سید غلامحسن شیرازی را بفرستیم تا در روز عاشورا صحبت كنند. من به امام عرض كردم: شما خودتان صحبت نفرمایید چون خیلی ناراحت هستید و ممكن است مسائلی پیش بیاید. فرمودند: فعلاً كه قصد ندارم صحبت كنم و بعد دستورالعمل هایی هم دادند برای برنامة تاسوعا و عاشورا و من به تهران برگشتم و آن دو نفر آقایان را فرستادم و برنامه از روز تاسوعا شروع شد...
من با مرحوم شهید مطهری شبها در خیابان پیروزی سخنرانی داشتم و افسرهای نیروی هوایی می‌آمدند و منطقه حساسی بود. در خیابان هشت متری چادر زده بودند. مرحوم شهید مطهری اول صحبت می‌كرد. شب دوازدهم محرم مرحوم شهید مطهری از منبر پایین آمد و من رفتم بالای منبر. وسط راه ایشان را دستگیر می‌كنند. بچه‌های مسجد فهمیده بودند و آمدند وسط منبر یادداشتی به من دادند كه: ایشان را دستگیر كرده‌اند و شما كوتاه بیایید. من هم كاغذ را پاره كردم و حرفهایم را ادامه دادم. بچه‌ها كه می‌دانستند پس از منبر، من را در راه می‌گیرند، دو تا ماشین آماده كردند كه مرا فراری دهند.
من هر شب ساعت دوازده شب كه سخنرانی‌ام تمام می‌شد، پایین می‌آمدم، یك مقداری می‌نشستم بعد بلند می‌شدم و می‌رفتم. آن شب نگذاشتند كه من بنشینم، از لابلای جمعیت مرا آوردند داخل ماشین. در آنجا یك ماشین هم از مأمورین بود كه بچه‌ها آن را شناخته بودند و راهش را سد كردند و ما آن شب فرار كردیم و آنها نتوانستند مرا بگیرند. صبح آمدند منزل كه من نبودم و همان‌طور مخفی بودم تا حدود یكی دو ماه. البته مكرر می‌ریختند خانه ما و مراقب بودند تا مرا دستگیر كنند. یادم است آن موقع من یك نامه به شریعتمداری نوشتم و فجایع اینها را برای ایشان گفتم... آن فردی كه نامه را برای او می‌برد، دستگیر شد و در قم كتكش زدند و گفتند فلانی كجاست و او جای مرا نشان داده بود. خوشبختانه اول شب من استخاره كردم، بد آمد كه آنجا بمانم و من جایم را عوض كردم. سحر نظامیها در آن خانه ریختند كه من نبودم.»

پس از روبرو شدن رژیم شاه با مخالفت جمعی از روحانیون و علمای طراز اول حوزه علمیه قم و سخنرانی شدید‌اللحن امام خمینی (ره) علیه تصمیمات غلط رژیم، آنان در یك عكس‌العمل شتابزده در پانزده خرداد سال 42 به منزل امام (ره) یورش برده، ایشان را دستگیر و به تهران منتقل نمودند. به موازات دستگیری امام (ره) بسیاری دیگر از علما و فضلای حوزه نیز دستگیر شدند. یكی از كسانی كه باید دستگیر می‌شد، شهید محلاتی بود كه توانسته بود از دست مأمورین رژیم بگریزد و پنهان شود. شاه و مشاوران داخلی و خارجی وی، تحت فشار افكار عمومی، سرانجام در تاریخ 11 خرداد 1343 اقدام به آزادی امام (ره) و انتقال ایشان به خانه‌ای كه متعلق به ساواك بود، نمودند. همزمان عده‌ای از روحانیون دستگیر شده را نیز آزاد نموده و حساسیتها كمتر شد. شهید محلاتی از فرصت به دست آمده استفاده نموده و در اولین فرصت خود را به امام (ره) رساند. ایشان در خاطرات خود می‌گوید: « پس از دستگیری امام، برنامه‌ای تنظیم شد برای اینكه اینها نتوانند امام را محاكمه كنند، با قوانین آن موقع، چهار نفر از علما اجتهاد ایشان را گواهی كردند. با اینكه اجتهاد ایشان مسلم بود، به نظر بنده ایشان از همه اعلم بودند، در عین حال برای اینكه مدركی هم باشد، چهار نفر نوشتند. در آن زمان با اینكه من مخفی بودم، رفتم با آقای میلانی صحبت كردم. آقایان میلانی، نجفی، محمد تقی آملی و شریعتمداری نوشتند. مأمورین رژیم تصمیم گرفتند، برنامه‌ای تنظیم كنند كه شخصیت امام را تنزل دهند. لذا توطئه چیدند، دولت را عوض كردند و منصور را سركار آوردند. همه هم به امام گفتند: شما آزادید و ایشان را به خانه‌ای در داوودیه آوردند. آقای قمی و مرحوم آیه‌الله محلاتی را هم آن موقع آزاد كردند. به مجرد اینكه امام وارد خانه شدند، من پس از یك ساعت خدمت ایشان رسیدم و سه روزی كه ایشان در داوودیه بودند من در آنجا خدمت ایشان بودم.»

در تاریخ 18 فروردین ماه 1343 مقاله‌ای تحت عنوان « اتحاد مقدس به خاطر هدفی مقدس» از طرف ساواك تدوین و در روزنامه اطلاعات انتشار یافت. در این مقاله به دروغ از همگامی جامعه روحانیت با برنامه‌های انقلاب شاه و مردم خبر داد تا مخالفت روحانیت را با برنامه‌های شاه پایان یافته اعلام كند. در واقع رژیم قصد داشت به این ترتیب، اذهان مردم را نسبت به روحانیت و رهبر بزرگ آن مشوب سازد.
امام‌خمینی (ره) آن گاه كه از انتشار این مقاله مطلع شد به شدت در صدد تكذیب آن برآمد و در این راستا مأموریتی به شهید محلاتی داد. ایشان در خاطراتش چنین می‌گوید:
« یكی از خواسته‌ها این بود كه این خبر روزنامه را باید تكذیب كنید، فردای آن روز امام مرا خواستند. فرمودند: برو تهران پیش دكتر صدر- وزیر كشور- چون می‌دانست دكتر صدر همشهری ماست و من او را می‌شناسم؛ و به او بگو اگر این مطلب روزنامه را تكذیب نكنید، هرچه دیده‌اید از چشم خودتان دیده‌اید. من رفتم و با دكتر صدر در وزارت كشور ملاقات كردم و پیام امام را رساندم. این مردك جواب داد كه من چند روز پیش اروپا بودم، من دیدم كه آنجا در كلیساها كشیشها آزادند، صحبت می‌كند، مردم را هدایت می‌كنند، دولت هم به كار خود مشغول است. خلاصه اینكه دین از سیاست جداست. آقایان مشغول كار خودشان باشند، ما هم مشغول كار خودمان باشیم. گفت: ‌من قول نمی‌دهم. بعد از آن گفت كه من به نخست‌وزیر و ساواك می‌گویم. بعد هم حاضر نشدند، تكذیب كنند. پس از مدتی، دكتر صدر خودش به قم آمد و با امام ملاقات كرد و در این ملاقات، امام حرفهایش را به خود دكتر صدر گفت، تا اینكه منجر شد به اینكه خود امام در اولین جلسه درسشان، آن نطق تاریخی را فرمودند كه ما همانی هستیم كه بودیم و هیچ‌كس حق سازش ندارد. حتی فرمودند: خمینی اگر سازش كرد این ملت خمینی را هم بیرون می‌كند... و مبارزه دو مرتبه شروع شد. البته مزاحمتها بود و هر كس اعلامیه پخش می‌كرد، می‌گرفتند و بعضیها را تبعید می كردند. همان‌طور مبارزه ادامه داشت تا قضیه كاپیتولاسیون پیش آمد.»

لایحه مصونیت مستشاران و دیگر اتباع آمریكا در ایران در مهر ماه 1343 در مجلس شورای ملی به تصویب رسید. به موجب این لایحه مستشاران و اتباع آمریكایی كه در استخدام دولت می‌باشند از مصونیتها و معافیتهای ویژه‌ای برخوردار می‌باشند. خبر تصویب این لایحه امام خمینی (ره) را سخت آشفته و منقلب نمود. فعالیتهای امام (ره) در مخالفت با این لایحه منجر به دستگیری و تبعید ایشان به تركیه گردید. این اقدام رژیم با واكنش شدید مردم و محافل روحانی روبرو گردید. ساواك در فردای دستگیری امام (ره) به سراغ شهید محلاتی رفته و ایشان را احضار نمود:
« فردا صبح سرهنگ مولوی مرا به ساواك احضار كرد و دو ساعت نگه داشت و بعد رها كرد... در این دو ساعت، مولوی گفتگوهایی با من داشت و اهانت زیادی به امام كرد. او گفت: من تو را خواستم برای اینكه به تو اطلاع دهم- حالا من تعبیری كه او به كار برد می‌گویم- كه خمینی مرد! دفنش هم كردیم! سنگش را هم انداختیم! دیگر نامی از خمینی در دنیا نخواهد بود! حالا به تو می‌گویم از این پس اگر نفست در بیاید و اگر برنامه‌هایت را ادامه دهی و سر و صدا كنی، ریزریزت می‌كنم، ناخنهایت را می‌كشم! تكه تكه‌ات می‌كنم! خلاصه یك مقدار اهانت كرد به امام و یك مقدار فحاشی كرد به من و بعد گفت: حالا برو و هر كاری می‌خواهی بكن. بعد آمد در را باز كرد و من را از اتاق پرت كرد بیرون و صدا زد این را بیرونش كنید.»
شهید محلاتی پس از تبعید امام بلافاصله دست به كار شده و در اولین اقدام به همراه سایر مبارزین، زمینه تعطیلی بازار را فراهم نمودند. در ادامه با ایراد سخنرانیهای افشاگرانه و كوبنده به تبعید امام (ره) اعتراض و آن را محكوم نمود. به همین علت در تاریخ 28/9/43 دستگیر و روانه زندان شد:
« نامبرده بالا در تاریخ 28/9/43 مطابق با نیمه شعبان سال جاری ضمن بحث و سخنرانی در مسجد صاحب‌الزمان مقابل پپسی كولا از اقدامات اخیر دولت در مورد تبعید آیت‌الله خمینی تنقید و در پایان وعظ مبادرت به دعا و فرستادن صلوات برای خمینی نموده كه سرانجام توسط مأمورین انتظامی دستگیر و در تاریخ 29/9/43 به ساواك اعزام گردیده است. سپس با صدور قرار قانونی توسط بازپرسی شعبه 7 دادستانی ارتش در زندان قزل قلعه تحت بازداشت قرار گرفته. متهم پس از رؤیت قرار نسبت به آن معترض بوده و پرونده امر جهت رسیدگی‌های قانونی به اداره دادرسی ارتش ارسال و در نتیجه دادگاه عادی شماره 3 اداره دادرسی ارتش قرار صادره را مبنی بر بازداشت متهم وارد دانسته و آن را تأیید نموده است.»
در تاریخ 14/10/43 قرار بازداشت شهید محلاتی به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران تبدیل و ایشان آزاد گردید.

شهید محلاتی ده روز پس از آزادی، مجدداً توسط مأموران كلانتری 14 تهران دستگیر و زندانی می‌شود. ایشان در خصوص علت دستگیری چنین می‌گوید:
« یادم هست كه منصور، دستور داده بود كه از نظر اقتصادی كارمندهای دولت مراقبت كنند و كاغذ زیاد مصرف نكنند. من در همان جلسه این موضوع را مطرح كردم و خیلی شدید انتقاد كردم و گفتم اگر می‌خواهید كه جلوی اسرافها را بگیرید، جلوی اسرافهای دربار و بالاتر را بگیرید. برای یك مهمانی سیصد هزار تومان گل مصرف شده، جلوی این كارها را بگیرید و فتوایی از امام نقل كردم برای كمك به مردم فقیر و بیچاره در زمستان و اجازه دادن امام برای استفاده از سهم امام برای ذغال زمستان فقرا، مأموران در همان وسط سخنرانی این مطلب را گزارش كردند و بعد پلیس آمد و محل جلسه را- كه خانه‌ای نزدیك مسجد لرزاده بود- محاصره و مرا دستگیر كردند.»
در گزارش ساواك در این خصوص چنین آمده است:
« برابر محتویات پرونده نامبرده در تاریخ 26/10/43 در منزل قاسم فروزنده لحاف‌دوز كه جلسه سیار هیئت انفاقیون تشكیل شده بود، سخنرانی بوده و ضمنا مطالبی برخلاف مصالح عمومی بیان داشته، به همین جهت از طرف مأمورین انتظامی دستگیر و پس از تحویل به ساواك با صدور قرار قانونی توسط بازپرسی شعبه 7 دادستانی ارتش در زندان قزل قلعه تحت بازداشت قرار گرفت. متهم پس از رؤیت قرار نسبت به آن معترض شده و پرونده امر جهت رسیدگی‌های قانونی به اداره دادرسی ارتش ارسال و سرانجام دادگاه عادی شماره 2 اداره دادرسی ارتش اعتراض نامبرده را به قرار بازداشت صادره وارد ندانسته و نظریه بازپرس شعبه 7 دادستانی ارتش را دایر بازداشت موقت متهم تأیید نمود.»
شهید محلاتی بنا به حكم اداره دادرسی ارتش به شش ماه حبس محكوم شد كه پس از طی دوران محكومیت آزاد گردید.

رژیم شاه هر ساله به بهانه‌های مختلف اقدام به برپایی جشنهایی با هزینه‌های سرسام‌آور می‌نمود. زادروز شاه در چهارم آبان، سالگرد انقلاب سفید در ششم بهمن، آزادی زن در هفده دی، دفع خطر از وجود شاه در پانزدهم بهمن و جشنهای مختلف دیگر كه از آن جمله جشن تاجگذاری شاه و ملكه بود كه در سال 46 برپا نمود.

اسناد موجود در ساواك حاكی از مخالفت شهید محلاتی و جمعی از روحانیون با برپایی این جشن می‌باشد:
« برابر سوابق موجود نامبرده بالا از روحانیون ناراحتی و طرفدار جدی خمینی و دارای چندین فقره سابقه بازداشت می‌باشد و در یك مصاحبه خصوصی در تاریخ 28/7/46 اظهار داشته: چون شنیده شده در روز تاجگذاری می‌خواهند در مساجد اذان بگویند از این رو با عده‌ای از امامان جماعت مساجد تهران تماس گرفته و از آنها قول گرفته كه در روز مزبور از گفتن اذان در مسجد خودداری نمایند كه به همین منظور و همچنین به علت مظنونیت و جلوگیری از هرگونه پیش آمد احتمالی از جانب وی در تاریخ 3/8/46 دستگیر و تحویل زندان قزل قلعه گردیده كه پس از انجام مراسم مزبور با اخذ تعهد آزاد شده. ضمناً با بررسی مدارك مكشوفه از منزل خمینی معلوم گردید نامبرده بالا نامه‌ای جهت وی به قم ارسال نموده كه مفاد نامه مزبور علاوه بر تایید ارتباط وی با خمینی، روشن می‌نماید كه در گذشته اعلامیه‌های منتشره خمینی در تهران به وسیله یاد شده چاپ و توزیع گردیده است.»

در حالی كه اكثریت ملت ایران در فقر و محرومیت به سر می‌برند و در زمانی كه هر صدای حق‌طلبی در گلو خفه می‌شد و زندانهای ایران، انباشته از روحانیون خداجو و دیگر مبارزان راه حق و حقیقت بود، رژیم شاه در تدارك برگزاری عظیم‌ترین و پرخرج‌ترین مراسم، یعنی «جشنهای دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی» در مهر ماه سال 1350 بود. این تصمیم با واكنش بیشتر محافل سیاسی، اجتماعی روبرو شده و هر یك به گونه‌ای زبان به اعتراض گشودند. روحانیون مبارز نیز با برگزاری جلسات و ایراد سخنرانی در محافل مذهبی نسبت به این تصمیم رژیم اعتراض و آن را محكوم نمودند. ساواك در یكی از گزارشهای خود در تاریخ 3/6/50 تحت عنوان وعاظ افراطی چنین می‌نویسد:
« برابر گزارشات واصله شش نفر از وعاظ افراطی طرفدار خمینی به اسامی شیخ جعفر جوادی شجونی فومنی، نجم‌الدین اعتماد زاده، امام جمارانی، علی اصغر مروارید، فضل‌الله مهدیزاده محلاتی، علی اكبر هاشمی رفسنجانی در نظر دارند، با تشكیل جلساتی در زمینه مخالفت با برگزاری جشن دو هزار و پانصدمین سال بنیانگذاری شاهنشاهی ایران تصمیماتی اتخاذ و فعالیتهای مضره‌ای را از طریق ایراد سخنرانی در بالای منابر و همچین تهیه و توزیع اعلامیه بنمایند. خواهشمند است دستور فرمایید نامبردگان احضار و به آنها تفهیم گردد چنانچه به اعمال تحریك‌آمیز خود ادامه دهند، تحت تعقیب قرار خواهند گرفت. ضمناً از اعمال و رفتار مشارالیهم دقیقاً مراقبت و نتیجه اقدامات معموله را به آگاهی این اداره كل برساند.»
بر مبنای این گزارش و سایر گزارشهای دیگر ساواك تهران در تاریخ 23/6/50 اقدام به دستگیری و بازرسی منزل شهید محلاتی نمود. وی در این باره می‌گوید:

« در جشنهای شاهنشاهی كه می‌خواستند برگزار كنند، آمدند سراغ من و منبر افراد زیادی را ممنوع كردند. برای این كه در آن موقع می‌خواستند صدای كسی در نیاید. البته من یك ضربه تاریخی به اینها زدم... به علت این اقدام ریختند توی خانه من و زندگی مرا تفتیش و بررسی كردند، یك مقداری مرا نگه داشتند، بعد از من تعهد گرفتند كه از تهران حق خارج شدن ندارم، مگر با اجازه دستگاه سازمان امنیت. جشنهایشان تمام شد، با آن رسوایی و آبروریزی.»

شهید محلاتی به همراه جمعی از روحانیون اقدام به تشكیل جلسات هفتگی در منازل نموده بودند. افراد شركت‌كننده در این جلسات، روحانیون مبارزی بودند كه اكثریت آنها تحت تعقیب ساواك بودند. مبادله اخبار و اطلاعات، اتخاذ تصمیمات مقتضی جهت مقابله با اقدامات ناصواب رژیم، كمك به خانواده زندانیان در بند، تهیه، چاپ و انتشار اعلامیه و... از موضوعاتی بود كه در این جلسات مطرح می‌شد. در همین رابطه ساواك در تاریخ 2/3/51 اقدام به دستگیری شهید محلاتی نمود. در گردش كار تهیه شده توسط ساواك چنین آمده:
« اطلاع رسیده حاكی بود كه عده‌ای از وعاظ افراطی و مخالف در تهران مبادرت به اظهار مطالب خلاف مصالح مملكتی در محافل عمومی می‌نمایند و بعضاً نیز جلساتی تشكیل و ضمن انتقاد از وضع موجود كشور و تبلیغ به نفع روحانیون افراطی از محكومین سازمان آزادی بخش ایران وابسته به جمعیت به اصطلاح نهضت آزادی طرفداری و خانواده محكومین را تحریك به تحصن در منازل بعضی از آیات می‌نمایند. متهم مورد بحث نیز جزو این عده در این زمینه فعالیت داشته لذا به اتهام اقدام علیه امنیت كشور بازداشت و برابر قرار تأمین مورخ 3/3/51 زندانی و قرار صادره به رؤیت متهم رسیده و بدان اعتراضی ننموده است.»
نزدیك به یك ماه بعد بنا به حكم شعبه 7 بازپرسی دادستانی ارتش قرار بازداشت شهید محلاتی به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران تبدیل و ایشان آزاد شد. اما این آزادی دوام چندانی نداشت، مجدداً ساواك در تاریخ 26/10/51 اقدام به بازداشت ایشان نمود. ساواك علت دستگیری را چنین بیان داشت:
« برابر اطلاع رسیده عده‌ای از روحانیون از جمله نامبرده از وجوهات جمع‌آوری شده، بابت سهم امام به افراد گروه به اصطلاح مجاهدین خلق كمك می‌نمایند. بر اساس این اطلاعات مشارالیه طبق قرار مورخه 28/10/51 بازپرس شعبه 12 دادستانی ارتش بازداشت گردید.»
مأموران ساواك نزدیك به یك ماه شهید محلاتی را تحت شدیدترین شكنجه‌ها و اعمال غیرانسانی قرار دادند. تشكیل جلسات مختلف بازجویی در زندان شهربانی، ضرب و شتم و فحاشی، حبس در زندان انفرادی و استفاده از تمامی شیوه‌هی معمول در ساواك جهت گرفتن اعتراف و به زانو در آوردن شهید محلاتی به كار بسته شد ولی ایشان با عزمی جزم و اعتقادی عمیق، همه این مصائب را تحمل نموده و سرانجام در تاریخ 19/11/51 آزاد گردید:

«اطلاع واصله از ساواك حاكی از آن بود كه عده‌ای از نمایندگان خمینی از جمله نامبرده بالا وجوهاتی بابت سهم امام جهت خمینی جمع‌آوری می‌نمایند كه قسمتی ازا این پولها به نحوی از انحاء، از اختیار گروه به اصطلاح مجاهدین خلق قرار می‌گیرد، به همین مناسبت در تاریخ 26/10/51 مشارالیه دستگیر و در تحقیقات معموله ضمن تكذیب هرگونه ارتباط با عناصر خرابكار و كمك به آنها جمع‌آوری پول جهت خمینی را تأیید نموده است.
با توجه به اینكه دلائل لازم حاكی از ارتباط مشارالیه با اعضای گروه به اصطلاح مجاهدین خلق به دست نیامده نامبرده در تاریخ 19/11/51 با تبدیل قرار مرخص گردید.»

شهید محلاتی طی دوران مبارزه، مدتهای مدیدی را ممنوع‌المنبر بود و غالباً نام ایشان در لیست وعاظ ممنوع‌المنبر دیده می‌شد. اما ایشان با نادیده گرفتن اینمطلب در مواقع مقتضی با ایراد سخنرانی در مساجد و هیئات مذهبی به روشنگری پرداخته و موجبات نارضایتی رژیم را فراهم می‌آورد.
این امر در آستانه انقلاب اسلامی شدت یافته و ایشان بدون در نظر گرفتن تمامی این دستورالعملها در مساجد مختلف به منبر رفته، مردم را جهت شركت در مبارزه تحریض می‌نمود. بر این اساس كمیته مشترك ضدخرابكاری رژیم در خرداد 57 ایشان را دستگیر نمود. در گزارش بازجوی ایشان چنین می‌خوانیم:
« گزارشات رسیده حاكی بود كه نامبرده با اینكه ممنوع‌المنبر می‌باشد در مجالس و در منزل محمد تقی فلسفی مطالبی تحریك‌آمیز و خلاف مصالح كشور بیان می‌دارد.
بر این اساس شناسایی و دستگیر و با صدور قرار تأمین روز 7/3/37 شعبه یك بازپرسی دادستانی ارتش بازداشت و قرار صادره به رؤیت وی رسیده و به آن اعتراضی ننموده است و چون رسیدگی به پرونده نامبرده مدتی به طول می‌انجامد و از طری از وی رفع بیم تبانی به عمل آمده بود لذا مراتب به دادستانی ارتش اعلام و سرانجام قرار بازداشت وی به قرار التزام عدم خروج از حوزه قضایی تهران به قید وجه التزام مبلغ یكصد هزار ریال تبدیل و روز 27/3/37 از زندان آزاد گردید.»

شهادت آیه‌الله حاج آقا مصطفی خمینی در آبان 56، نقطه عطفی در تاریخ مبارزات ملت ستمدیده ایران است. از این تاریخ به بعد آتش قیام هر روز شعله‌ورتر گردید. فعالیت مبارزین علنی و مردم به صورت عمومی وارد صحنه شدند. مراسم شهدا پی در پی برگزار و هر چهلم، چهلم دیگری را به دنبال داشت. تظاهرات و راهپیمایی غالب شهر را فراگرفته بود. در این بین فعالیت روحانیت بیش از پیش شده و صحنه‌گردانان اصلی روحانیونی بودند كه از زندانها آزاد شده بودند. شهید محلاتی نیز همچون گذشته در صف اول مبارزه قرار داشته و تمامی همت و تلاش خود را برای ضربه‌زدن به پیكر زخم‌خورده رژیم به كار بست. با شهادت دوست دیرینه خود آیه‌الله حاج آقا مصطفی خمینی (ره) اقدام به برپایی مجالس فاتحه در قم و تهران نمود. در این مجالس گویندگان مذهبی به تجلیل از مقام علمی و معنوی فرزند امام پرداخته و پیرامون شهادت ایشان از رژیم شاه توضیح خواستند. شهید محلاتی پیامهای امام را از طریق تلفن یا پیك دریافت و پس از چاپ آن را منتشر می‌نمود. وی از عوامل اصلی برپایی راهپیمایی عظیم روز عید فطر، شانزده شهریور و روزهای تاسوعا و عاشورا بود. پس از فاجعه هفده شهریور 57 از سوی ساواك تحت تعقیب قرار گرفت و مدتها مخفی بود. در مناسبتهای مختلف اقدام به تهیه اعلامیه و گرفتن امضا از علما و فضلا می‌نمود. جامعه روحانیت مبارز را در سال 56 با كمك جمعی از علما و فضلای مبارز تأسیس نمود. در راه‌اندازی، پشتیبانی و حمایت از اعتصابات نقشی به سزا داشت. از كارگردانان اصلی تحصن علما در دانشگاه تهران بود. به همراه شهید مطهری و شهید مفتح از سوی جامعه روحانیت مبارز به عنوان مسئولان كمیته استقبال از حضرت امام، انتخاب و در انجام این مسئولیت تلاشی طاقت‌فرسا و چشمگیر نمود.
حضرت آیه‌الله خامنه ای در مصاحبه‌ای به دو ویژگی برجسته شهید محلاتی اشاره نموده كه آن را حسن ختام این بخش از مقدمه قرار می‌دهیم:
« من تا كنون هیچ فردی را ندیدم كه در مبارزات عمومی این جور سازش‌ناپذیر و خستگی‌ناپذیر باشد. در كار جمعی زود آشنا و زود آشتی و سهل‌المؤونه باشد. واقعاً مثل ایشان با این خصوصیات كسی را ندیدم. البته كسانی هستند كه با یك فشار تسلیم می‌شوند، ولی ایشن در مقابل فشار دشمن واقعاً تسلیم نمی‌شد، بارها زندان افتاده بود، به نظرم 10 الی 15 مرتبه در طول دوران مبارزه زندان رفته بود، دستگیر شده بود. شما می‌دانید تعداد بازداشت مهم است یعنی اگر كسی یك بار زندان بیافتد و مثلاً ده سال در زندان بماند این فقط یك بار بازداشت شده اما اگر كسی در این ده سال، پنج بار بازداشت شود هر بار یك رنج خاص خودش را و یك مرحله و عقبه خاص خودش را باید بگذراند. در حالی كه اگر كسی یك بار بازداشت شود فقط یك عقبه خواهد داشت.

شاید هر كسی حاضر نباشد راحتی خودش را، زندگی ارام معمولی خودش را به خاطر اهداف و آرمانهایی كه باید برای آن مبارزه كرد از دست بدهد ولی ایشان از جمله افرادی بود كه به راحتی زندگی را، آسایش را، درآمد را و از همه مهمتر، عنوان را نثار مبارزه كرد. وی حتی حاضر بود از آبروی خودش نیز مایه بگذارد.»

تبعیدها، تعقیبها، زندانها، بازجوییها، بازرسی‌ها، شكنجه‌ها و ممنوعیتها و احضارهای مجدد یاران امام (ره) در بهمن‌ماه 57 به بار نشسته و ثمره این شجره طیبه آشكار شد. عقربه های ساعت، شش و ربع بعد از ظهر 22 بهمن را نشان می‌داد. ناگهان صدایی ناآشنا از ورای رادیوها به گوش رسید:

« بسم‌الله الرحمن الرحیم، این صدای انقلاب اسلامی ایران است...»
گوینده این جملات كسی نبود جز مجاهد خستگی‌ناپذیر شهید آیه‌الله فضل‌الله محلاتی كه توانسته بود به همراه مردم خود را به یكی از ایستگاه‌های رادیویی برساند.

با پیروزی انقلاب اسلامی شهید محلاتی همچنان در بطن حوادث و جریانات مهمی كه تداوم انقلاب اسلامی در گرو آن بود، قرار داشت. هرجا احتمال می‌داد كاری بر زمین مانده است در آنجا حضور یافته، با تلاشی بی‌امان و خستگی‌ناپذیر خود به اصلاح امور می‌پرداخت. رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیه‌الله خامنه‌ای در خصوص فعالیتهای پس از انقلاب ایشان می‌فرماید:
« در اولین لحظات پیروزی انقلاب بلكه پیش از آمدن امام به تهران، مرحوم محلاتی جزو عناصر اول در برنامه‌ها بود. در كمیته استقبال به خاطر همین تلاشها و كارها، فعالیتش حیرت‌آور بود. در رفت و آمدهایی كه انجام می‌گرفت همه جا در مركز و در محور تلاش و فعالیت قرار داشت. البته ممكن بود در مواردی در محور تصمیم‌گیری نباشد اما این مسئله او را به هیچ‌وجه دلسرد نمی كرد... شهید محلاتی حتی به ذهنش هم خطور نمی‌كرد اگر در محور تصمیم‌گیری نیست باید از تلاش و عمل چیزی كم بگذارد. گاهی مسئولیتی را به عهده می‌گرفت و كارهایی را انجام می‌داد كه از كمتر كسی آن كارها برمی‌آمد.»

شهید محلاتی پس از پیروزی انقلاب اسلامی مسئولیتهای مختلفی را به عهده داشت. در این بخش از كتاب ضمن برشمردن عناوین اهم این مسئلویتها به نقل بخشی از خاطرات شهید محلاتی در ذیل برخی از آنها می‌پردازیم:
« شهید مطهری كارها را تقسیم می‌كرد و همیشه سعی ایشان این بود كه كارها را به دست افراد متعهد و مسئول بدهد كه انحرافی نداشته باشند. یك حكمی از امام گرفت برای آیه‌الله مهدوی كنی برای اینكه كمیته ها را تشكیل بدهد و اینهایی را كه مسلح هستند، جمع‌آوری و انتظامات شهر را حفظ كند. امام هم حكمی مرقوم فرمودند كه با همكاری عده‌ای از روحانیون این كار انجام گیرد كه من هم چون به آیت‌الله مهدوی ارادت داشته و دارم با ایشان همكاری می‌كردم و مدتها معاون ایشان بودم و كمك می‌كردم برای تشكیل كمیته.»

گزارشی رسید خدمت امام، امام فرمودند:
«بروید این صندوق را بگیرید و كمك به مستضعفین بكنید، بروید به اصناف ضعیف كه این همه صدمه خورند كمك كنید» و حكمی به بنده مرحمت كردند، كه به همراه برادرمان آقای عسگر اولادی و حاجی لبانی برویم این صندوق را بگیریم. رفتیم این صندوق را گرفتیم. سه میلیون تومان بودجه داشت، دیدیم با این پول نمی‌توانیم به اصناف كمك كنیم و دیدیم این پول خیلی كم است... گزارش خدمت امام دادم. امام توصیه فرمودند: «صد میلیون تومان دولت وام بدهد به این صندوق برای كمك به اصناف.»

همزمان با برگزاری انتخابات اولین دوره مجلس شورای اسلامی، بنا به درخواست مردم شهرستان محلات شهید محلاتی كاندیدای نمایندگی مجلس شورای اسلامی از این شهرستان شد. علیرغم فضای سیاسی نامناسب آن دوران و وجود گروههای مختلف، ایشان توانست با كسب بیش از 93 درصد آرا به مجلس شورای اسلامی راه پیدا كند. در مجلس با عضویت در كمیسیون امور دفاعی، نقش فعال و برجسته‌ای را ایفا نمود. از جمله اقدامات ارزنده و ماندگار ایشان تلاش جهت تصویب طرح اساسنامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود.

در خرداد ماه سال 1359 طی حكمی از سوی امام‌خمینی (ره) به نمایندگی ایشان در سپاه منصوب شد. در ابتدا به جهت وضعیتی كه در آن روزها وجود داشت، به نظر می‌رسید كه ایشان در انجام این مسولیت موفقیتی به دست نیاورد. بنی‌صدر رسماً از طرف امام فرمانده نیروهای مسلح بود، طبعاً فرمانده سپاه هم محسوب می‌شد. ولی فرماندهی سپاه با عناصری بود كه بنی‌صدر را اصلاً قبول نمی‌كردند. شهید محلاتی می‌بایست بین این دو در یك نقش هماهنگ‌كننده را ایفا كند و این كار بسیار مشكل و غیرعملی به نظر می‌رسید ولی ایشان موفق شد. با آنكه چه از طرف عناصر انقلابی و چه از طرف دستگاه بنی‌صدر مورد اهانت و بی‌توجهی قرار می‌گرفت. شهید محلاتی با توجه به این اوضاع به سپاه رفت و با یك اتاق كوچك در مركز سپاه كارش را شروع كرد و آرام آرام پیش رفت.

شهید محلاتی در دوران جنگ تحمیلی مرتباً بین تهران و جبهه رفت و آمد داشت و شاید كمتر كسی را بتوان از میان روحانیون پیدا كرد كه به اندازه ایشان به جبهه رفته باشد. در هنگام بیشتر عملیاتها در جبهه حضور داشت. با رفتن به خطوط مقدم جبهه رزمندگان اسلام را دلگرم می‌نمود. هرگاه به ایشان گوشزد می‌شد كه امام حضور مسئولان عالی‌رتبه نظام را در خطوط مقدم ممنوع نموده است، می‌فرمود: من با دیگران فرق دارم. من نماینده امام در سپاه هستم و باید به خط مقدم بروم و به جوانان، مردم و رزمنده‌ها روحیه بدهم. هنگامی كه از ایشان دعوت كرده بودند كه به حج برود، فرموده بود: الان منا و عرفات و صفا بیابانهای جبهه است. بچه‌های مردم مثل گل پرپر می‌شوند، چرا بروم مكه، اینجا ثوابش بیشتر است. پس از شهادت شهید مطهری خیلی گریه می‌كرد و اظهار می‌داشت ما سعادت نداریم، كاش ما هم به شهادت می‌رسیدیم، آقای مطهری از همه موفق‌تر بود و زودتر شهید شد. از آنجا كه همیشه محاسنش را خضاب می‌نمود، یك بار كه به علت فاصله‌افتادن، سفیدی محاسنش نمایان شده بود، دوستانش به مزاح به ایشان گفتند: حاج‌آقا كم كم پیری‌ات از آن زیر پیدا شده است. بهتر است محاسنت را خضاب كنی. در جواب فرمودند: دعا كنید كه محاسن من به خون سرم خضاب شود و این چنین شد. اول اسفند 1364، ساعت 12:30 دقیقه شهر، هواپیمای «فرندشیب» متعلق به شركت هواپیمایی آسمان هگامی كه از تهران به مقصد اهواز در حركت بود، در آسمان اهواز هدف دو موشك هوا به هوای جنگنده‌های عراقی قرار گرفت و در منطقه «وین» در 25 كیلومتری شمال اهواز سرنگون شد. در این وقعه دلخراش شهید محلاتی به همراه بیش از چهل نفر از روحانیون، نمایندگان مجلس و مسئولان فرهنگی كشور به شهادت رسیدند. امام خمینی (ره) در پیامی خطاب به ملت ایران به تجلیل از مقام شامخ شهیدان به ویژه شهید محلاتی پرداختند:
« حجه‌الاسلام حاج شیخ‌فضل‌الله محلاتی شهید عزیز را كه من و شما او را می‌شناسیم كه عمر خود را در راه انقلاب صرف كرد و باید گفت یكی از چهره‌های درخشان انقلاب بود و در این راه كه راه خداوند است، تحمل سختیها نمود و رنجها كشید و با قامت استوار ایستادگی كرد، اجازه ورود در محضر شهدای صدراسلام مرحمت نماید...»
در جایی دیگر امام خمینی (ره) در گرامی‌داشت مقام ایشان فرمودند:
« با یاد و گرامی‌داشت خاطره فداكاریهای یكی از سرداران بزرگ نهضت اسلامی ایران، مرحوم شهید حجه‌الاسلام آقای حاج شیخ فضل‌الله محلاتی، كه از یاران باوفای اینجانب و از سختی كشیدگان دوران مبارزات خونبار انقلاب اسلامی ایران همچنین مردی صالح و فداكار و برادری دلسوز برای پایداران عزیز انقلاب اسلامی بود كه خدایش رحمت كند و در جوار خود پذیرایش گردد...»
منبع:نرم افزار تولید شده درمورد شهید توسط کنگره ی شهدای روحانی قم

شهیدمحلاتی ازنگاه امام(ره)
«حجت‌الاسلام حاج شیخ فضل‌الله محلاتی، شهید عزیز را كه من و شما او را می‌شناسیم، عمر خود را در راه اسلام و انقلاب صرف كرد و باید گفت از چهره‌های درخشان انقلاب بود و در این راه كه راه خداوند است، تحمل سختیها نمود و رنجها كشید و با قامت استوار ایستادگی كرد.»

پیام امام (ره)در باره شهادت حجت الاسلام محلاتی
پیام امام به مناسبت شهادت مسافران هواپیمای مسافری آسمان
بسم الله الرحمن الرحیم
انالله و انا الیه راجعون
جنایتکاران عفلقی که در جنگ جبهه ها و به ویژه جبهه فاو خود را عاجز می بینند و سراسیمه به هر دری می زنند برای نجات خود به هر حشیشی متوسل می شوند به جنایت مفتضحانه دیگری دست زدند که آبروی نداشته آنان را در مجامع جهان آزاد برباد داد و آن فاجعه هوایی اخیر بو