تبلیغات
yasinhoseini - شهید حسن کربلایی محمدلو

شهید حسن کربلایی محمدلو

فرمانده گردان حبیب ابن مظاهر(س)لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1338 ه ش در خانواده ای فقیر و مستضعف در تبریز متولد شد . خانواده ای مستأجر كه درآمد آن از طریق میجوری ( مرتب كردن كفشهای مردم در مساجد و مراسم ) یا حمل و نقل بار تأمین می شد . حسن ، سومین فرزند خانواده بود .
او دوران ابتدایی را در مدرسه نظام ( شكوفه فعلی ) در محله دوچی تبریز ودر سال 1347 آغاز كرد و با موفقیت به پایان برد . در دوره راهنمایی به خاطر وضع بد اقتصادی خانواده ، روزها در بازارچه دوچی در كارگاه پیراهن دوزی كار می كرد و بعد از ظهر در مدرسه رازی ( میدان سامان ) تبریز ، شبانه به تحصیل ادامه می داد . در كلاس سوم راهنمایی تحصیل را رها می كند .
در سال 1360 به دوستش - یونس ملارسولی - گفت : « از كار كردن در بازار خسته شده ام . می خواهم در سپاه خدمت كنم و در پایگاه حضور داشته باشم . ولی نمی دانم از چه راهی وارد شوم . » به دنبال آن با راهنمایی ملارسولی عضو بسیج مسجد شكلی ( آیت الله مدنی فعلی ) شد و بعد از گذراندن آموزش نظامی ، به دیگران اصول اولیه نظامی را آموزش می داد .
پس از سه ماه فعالیت پیگیر وارد سپاه شد و بعد از گذراندن مراحل گزینش برای محافظت محل سكونت امام خمینی - بنیانگذار انقلاب اسلامی - به جماران اعزام شد . شش ماه در جماران بود ؛ شش ماهی كه تأثیر بسیاری در روحیه او داشت تا حدی كه دیگر طاقت ماندن در پشت جبهه را نداشت . لذا به نزد حاج احمد آقا خمینی رفت و اجازه خواست كه به جبهه برود .
احمد آقا می پرسد : « شما بهتر از اینجا چه جایی را می توانید پیدا كنید ؟ » حسن جواب می دهد : « هر صبح كه چهره حضرت امام را می بینم واقعاً شرمنده می شوم كه چرا آن همه رزمنده به جبهه بروند و من اینجا باشم ؛ لذا خواهشمندم كه اجازه دهید ما این سنگر را تحویل دیگر برادران بدهیم . » با موافقت حاج احمد آقا خمینی ، حسن از همان جا مستقیم به جبهه اعزام شد .
حسن به امام علاقه عجیبی داشت به طوری كه باقیمانده آبی را كه امام نوشیده بود نزد مادرش برد و توصیه كرد این آب را به كسانی كه مریض هستند ، بدهید تا شفا یابند .
بعد از ورود به جبهه مسئولیت معاون فرمانده گردان حبیب بن مظاهر را به عهده گرفت . گردانی كه مأموریت آن به هنگام عملیات ، غواصی و خط شكنی بود .
در جبهه بسیار كوشا بود و بدون توجه به مسئولیتش بسیاری از كارها را خاضعانه انجام می داد . به هنگام مرخصی ، تعدادی لباس خون آلود می آورد تا مادرش بشوید .
به دنیا دلبستگی نداشت و معمولاً لباسهایش را با برادرش به طور مشترك استفاده می كردند . عاشق مداحی اهل بیت (ع) بود . كمتر عصبانی می شد و هنگام عصبانیت فقط سكوت می كرد . علاقه بسیاری به آیت الله سید اسدالله مدنی(ره) داشت و در زمان فراغت به كوهنوردی می رفت . در همین دوران در ساختن منزلی برای پدر و مادرش كوشش بسیار كرد و همواره می گفت : « نمی خواهم بعد از من اگر مهمانی آمد خانواده ام شرمنده باشند . » محل سكونت آنها اتاق استیجاری در كنار مسجد بود لذا زمینی را به قیمت یازده هزار و پانصد تومان خریداری كرد و پول زمین را با فروش دوربین Canon خود به قیمت 9 هزار تومان و فروش یك فرش دیواری پرداخت . اما برای ساختن آن با مشكل مالی مواجه شد و با دریافت وام مسكن به ساخت آن اقدام كرد ولی پس از مدتی نیمه تمام كار را رها كرد و به سوی جبهه شتافت . یكی از دوستان او در بیان خاطره ای تعریف می كند :
یك روز به اتفاق حسن كربلایی محمدلو و دیگران به رادیوی عراق گوش می دادیم . متوجه شدیم كه رادیو عراق برای تضعیف روحیه رزمندگان می گوید : « جنازه حسن كربلایی در میان سایرین مشاهده شده و ما ( عراق ) این فرمانده بزرگ را زده ایم . » بعد از شنیدن این خبر حسن خیلی خوشحال شد و از قدرت اسلام یاد كرد و خدا را شكر كرد كه در قلب دشمن ترس ایجاد كرده ایم .علت این ترس دشمن ، نبوغ حسن بود .
حسن ، هیكلی تنومند و قوی بلند داشت و دوستانش به شوخی به او « شاسی بلند » می گفتند . در همین خصوص یكی از دوستانش می گوید :
خیلی بلند بود . هنگامی كه به عملیات كربلای 4 می رفتیم یك گردان از نجف اشرف ، یك گردان از لشكر عاشورا و یك گردان از ارتش برای عملیات وارد شده بودند . در شب مهتابی به اتفاق حركت می كردیم به مكانی رسیدیم كه یكی از نیروهای لشكر نجف اشرف به حسن گفت : « برادر دولاشو . » حسن در پاسخ گفت : « اگر دولا هم بشوم باز دیده می شوم باید سه لا شوم ؛ حالا قسمت هر چه هست آن هم با خداست . »
شوخ طبعی و در عین حال استفاده از فرصت برای تقویت روحیه نیروها از دیگر روشهای وی در سالهای حضور در جبهه بود . به گفته همرزمان در اواخر پاییز 1365 در پشت چادرها گودالی كنده بودیم و با دمبیل مراسم زورخانه اجرا می كردیم و حسن گاهی اوقات اشعار زورخانه ای می خواند .سرانجام ، او در عملیات كربلای 5 در شلمچه نزدیكی های صبح روز 19 دی 1365 بعد از شكسته شدن خط دشمن و به هنگام پاكسازی منطقه در اثر اصابت تركش به كتف چپ و سوراخ كردن سینه و قلب به شهادت رسید .محل دفن شهید حسن كربلایی محمدلو بنا به وصیتش در گلزار شهدای تبریز ( وادی رحمت ) می باشد . آخرین توصیه های او به افراد خانواده اش چنین است : « در نمازهای جماعت و راهپیمایی ها شركت كنید . حجابتان را رعایت كنید و سعی كنید زینب (س) گونه رفتار كنید . »
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیت نامه
بسم رب الشهداء و صدیقین
السلام علیك یا رسول الله ، السلام علیك یا امیرمومنان، السلام علیك یا حسین ابن علی ، السلام علیك یا ثارالله.
با درود به یگانه پرچمدار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی و درود به شهیدان گلگون كفن و با سلام و درود به تمامی مستضعفین و مومنین جهان مخصوصا امت قهرمان و شهید پرور ایران و با سلام و درود به خانواده عزیزم كه مرا به راهی رهنمود كردند كه سعادت است و نیكبختی .
ای انسانها گوش فرا دهید كه به والله قسم به هر آن چه می گویم چیزی جز حق نیست مات به جبهه میرویم تا اسلام زنده بماند به جبهه می رویم كه انتقام خون حسین را از یزیدیان بگیریم به جبهه می رویم تا دست تمامی مستكبران را از روی زمین قطع كنیم ما میرویم تا شر هر بیدادگری بر كنیم . ما آن قدر خون بر زمین می ریزیم كه سیل جاری شود و غرش سیل فریادی می شود بر سر بیدادگران فریادی كه كاخ نشینان را ویران كند نسل شان نابود گردد ما پای می نهیم بر میدان جنگ كه پای حق به میدان آید تا آن منجی بیاید تا كه آن مهدی (عج) بیاید و حاكمیت را در دست گیرد و انتقام ما را از ظالمان بگیرد پرچمی از نام ایزد بر فراز آسمان ها بر افرازیم كه پارچه اش را لباسهای خونین حزب الله باشد. اری ما امت حزب الله خون خود را تقدیم انقلاب اسلامی ایران می كنیم چون هستی ما از انقلاب است انقلابی كه ما مردگان را زنده كرده . برادران فصل فصل جنگ است موقع حق گرفتن از ظالمان است بر خیزید ای هر كه بر تو ستم شده فریاد زنید كه شیطان رفته است. ان شاء ا... اگر خداوند مرا به سوی خود پذیرفت اگر جنازه ای داشتم در وادی رحمت دفنم كنید و موقع رفتنم مردم را به سوی جبهه ها بخوانید اما چند مطلبی به عنوان وصیت به پدر و مادر و برادران و خواران داغ دیده خود دارم ابتدا به پدرم عرض می كنم درود بر تو و پدرانی كه همچون ابراهیم فرزند خویش را به فرمان خدای متعال به قربانگاه فرستادید بدانید و آگاه باشید كه اسماعیلتان هرگز از فرمان باری تعالی سرباز نمی زنند و مرگ سرخ را در راه خدا جز سعادت نمی دانند ما مرگ سرخ ( شهادت ) را بهترین نعمتهای خداوند می دانیم پدر جان از این كه حس می كردم در مكانی راحت در خانه قرار بگیرم و در سنگر جای برادران شهیدم نباشم غمگین بودم من نمی توانستم به خود بقبولانم كه برادرانم در جبهه ها بجنگند و من راحت در خانه بنشینم از پدر و مادر و براردان و خواهرانم خواهشمندم كه بعد از شهادتم سیاه نپوشند و عزا نگیرند و اگر گریه كردند برای حسین ابن علی (ع) بگریند . سخنی با مادرم و مادران دارم سلام بر شما كه بالاخره بر احساس مادریتان پیروز شدید و فرزندانتان را روانه میادین نبرد با كفار كردید و گفتید كه تو را در راه خدا هدیه می كنم مادر من افتخار می كنم كه مادری از سلاله فاطمه زهرا (س) هستی ، مادر جان حالا وقت آن رسیده است كه رسالت زینب وار خود را نشان دهی گریه مكن. بخند و خوشحال باش هر گونه افسردگی و ناراحتی مطمئنا باعث عذاب روح من می شود پس خوشحال و امیدوار باش ضمنا امیدوارم مرا به لطف و بزرگواری خود عمر كنی چند جمله ای هم با برادران خود دارم آری برادر بهترین و برترین راهها همانا جهاد وشهادت در راه خدا است دراین راه كوشا باشید راهی كه انتخاب كردم راه حقیقت و درستی است و از شما می خواهم كه امام امت آن مجاهد كبیر و عصاره حسین ابن علی رهبر انقلاب خمینی بزرگ را یاری نمایید و او را تنها نگذارید. چند جمله ای هم با خواهر خود دارم خواهرم زینب وار پیام شهیدان را به مردم برسان. و هیچ وقت بر مرگ من گریه مکن و خوشحال باش که برادرت در راه حق شهید شد . خدایا امیدوارم دراین عملیات به من لیاقت شهادت نصیب فرمایید خدایا از تو مرگی می خواهم که در راهت تکه تکه شوم و یک قطعه از تنم پیدا نشود تا با این مرگ از من روسیاه راضی باشی خدایا زیاد گناه کردم امید آن دارم با مرگ خود این گناهانم را خواهی بخشید. اما دوستان عزیزم در این وصیت نامه چند کلمه ای با شما سخن بگویم براردان تک تک شما عزیزان برایم معلم اخلاق بودی که من توانستم از شما درس اخلاقی بیاموزم برادران جبهه ها را پر کنید و نگذارید سلاح برادران شهید تان بر زمین بماند انتقام انها را بگیرید و دشمن آنها را نابود کنید برادران رهبر عزیزمان را دعا کنید و از خدا وند متعال بخواهید تا این رهبر عظیم را تا انقلاب مهدی (عج) حفظ فرماید تا مردم در زیر سایه چنین رهبری زندگی آرامی داشته باشند.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار.
حسن کربلایی 3/10/1365



خاطرات
یونس ملارسولی:
شبی در محله شمس تبریز نگهبانی می دادیم كه ماشینی با یك چراغ روشن به كنار ما رسید . حسن ماشین را نگه داشت و داخل آن را نگاه كردیم ولی كسی را نشناختیم . حسن به راننده گفت : « وضعیت قرمز است چرا چراغتان را روشن كردید ؟ » راننده به حسن گفت : « این ماشین آیت الله مدنی است و ما آزاد هستیم و به وظایفمان بهتر از شما آشنا هستیم . » حسن در پاسخ گفت : « ماشین هر كسی باشد ، وقتی قانون وضعیت قرمز می گوید چراغها را خاموش كنید دیگر حجت بر همه تمام است . » راننده ، حسن را تهدید كرد و گفت : « ما می توانیم حالا برویم . » حسن در ماشین را باز كرد و گفت : « پیاده شوید و به مسجد بیایید . تا ببینم چرا به اخطارها گوش نمی دهید ؟ » در این لحظه بود كه آیت مدنی(ره) از ماشین پیاده شد و حسن را در آغوش گرفت . او به مسجد آمد و در كنار ما نشست و در آن سال پایگاه مسجد شكلی به عنوان پایگاه نمونه معرفی شد.

رحیم صارمی:
یك روز در خط بودیم و عراقی ها خیلی اذیت می كردند . حسن پیش من آمد و گفت : « رحیم نقشه ای كشیده ام . » گفتم : چه نقشه ای ؟ گفت : « یك جور توپ 60 میلیمتری درست كرده ام كه می توان آن را با دست انداخت تا دشمن ببیند و بترسد . » شصت قبضه تفنگ ژ-3 را كنار هم گذاشت و شعله پوشهای آنها را باز كرد . شب بلند شدیم و رمز گذاشتیم تا در پنج منطقه فاو با این سلاح شلیك كنیم و فقط تك تیر بزنیم . چون اگر رگبار می زدیم دشمن می فهمید كه این اسلحه ها خمپاره 60نیست . نفری یك تیر شلیك كردیم . حسن آمد و گفت : « عراقی ها به همدیگر گزارش می دهند كه ایرانی ها اسلحه 60 خریده اند . » در اثنای این گفتگو بودیم كه كاتیوشاهای دشمن شروع به شلیك كرد .

برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
كربلایى بود، از قبیله كربلا بود، رهاتر از رهایى و روشنتر از روشنایى...
مى‏گفت: اى برادرانم! به خدا بهترین راه، همانا جهاد و شهادت در راه خداست و بدینگونه برادرانش را نسل امروز و آینده را به سوى روشنایى و رهایى فرا مى‏خواند.
مى‏گفت: خواهرانم! زینب‏وار پیام شهیدان را به دیگران برسانید و براى من گریه نكنید. و بدینگونه زینبیان امروز و آینده را به ابلاغ و تبلیغ )پیام( شهیدان فرا مى‏خواند، زیرا مى‏دانست كه:
سرّنى در نینوا مى‏ماند اگر زینب نبود
كربلا در كربلا مى‏ماند اگر زینب نبود...
مى‏گفت: اى پدر عزیزم! درود خدا بر تو باد كه همچون حضرت ابراهیم ، به فرمان خداوند متعال، فرزند خویش را به قربانگاه فرستادى. بدان كه اسماعیل تو هرگز از فرمان بارى‏تعالى سرباز نمى‏زند و مرگ سرخ را در راه خدا جز سعادت نمى‏داند. و بدینگونه اسماعیل‏ها را به مذبح عشق دعوت مى‏كرد.
و اینگونه با خداى خویش نجوا مى‏كرد: خدایا! امید دارم در این عملیات، توفیق شهادت نصیبم فرمایى. بارالها! دوست دارم در راهت تكّه تكّه شوم... خدایا! امید بخشش دارم.
به راستى آنكه كربلایى بود، آن رهاتر از رهایى و روشن‏تر از روشنایى كه بود؟ چه كسى كربلایى بود، حسن كربلایى!..
سلمان این شعر را براى كربلایى‏ها گفته بود، براى حسن كربلایى، و چه كسى مى‏تواند او را اینگونه توصیف كند؟ چونان نسیم به خلوت مناجات و راز و نیاز او بگذرد و بگوید:
در نماز و نیازش خدا بود
دست‏هایش به رنگ دعا بود
در شكفتن دل داغدارش
مثل یك لاله بى‏ادعا بود
و اینسان از بستگى و رستگى او خبر دهد:
بسته عشق بود او، ولیكن
مثل پرواز در خود رها بود
دیشب از باد پرسیدم: این عطر
از گلستان سبز كجا بود؟
گفت: شمعِ دلِ این كبوتر
همنشین گُلِ كربلا بود

و داغ‏هاى عظیمى را كه از هجران شهیدان بر سینه‏اش نشسته بود، و جراحت‏هاى عمیقى را كه بر دل داشت، اینگونه بیان كند:
مثل كوهى پر از استوارى
مثل بارانِ شب بى‏ریا بود
مثلِ امواج دریا گریزان
مثل آفاق بى‏انتها بود
زخم‏هاى عمیقى به دل داشت
چون غروبى به غم مبتلا بود...

حسن كربلایى، كربلایى بود و مسافر. و تا رسیدن به كربلاى پنج، منزل به منزل كه نه، میدان به میدان راه پیموده بود. چه كلمات معطرى! كربلاى پنج!.. یا زهرا... یا زهرا... حسن كربلایى تا رسیدن به كربلاى پنجم در بیستم دى ماه 1365، بیست و هفت سال سفر را ره پیموده بود. از سال 1338، از زادگاهش تبریز تا بیستم دى ماه 1365، تا كربلاى پنجم. در خانواده‏اى مستضعف و مذهبى دیده به جهان گشوده بود. تا دوره راهنمایى تحصیل و درس و مشق را پى گرفته بود و از آن پس چونان همه محرومان، مدرسه را رها كرده بود تا یاورى باشد معیشت خانواده را. از همان دوران كودكى با مسجد و محافل الهى آشنا شده بود، بدینجهت در ماه‏هاى پر تپش انقلاب اسلامى یك دم از تلاش باز نایستاد و از آن پس، بعد از تشكیل سپاه به سلسله سبز پوشان پیوست و با شروع جنگ، از شهر و دیار بار سفر بست و تا كربلاى پنجم در میدان استقامت ورزید.
بدین راحتى نوشته مى‏شود: حسن كربلایى از ابتداى جنگ تا كربلاى پنجم در میدان استقامت ورزید و آشنایان جنگ مى‏دانند كه از شهریور 1359 تا كربلاى پنج در میدان‏ها چه گذشته است.
او مرد جنگ بود. وقتى رزمنده‏اى خطى به یادگار از او مى‏طلبد، حسن از جنگ مى‏نویسد:

او در پاسدارى از )جماران(، شمیم گلستان ملكوت را بوییده بود و رایحه روحانى مناجات‏هاى نیمه شب امام را شنیده بود... در عملیات‏هاى والفجر مقدماتى و والفجر یك با مسؤولیت معاون گروهان در گردان قدس جنگید. از آن پس قائم مقام لشكر، شهید حمید باكرى وى را براى طى دوره فرماندهى گروهان برگزید و بدینسان حسن بعد از طى دوره آموزش فرماندهى گروهان، در عملیات والفجر دو حضور یافت.
در عملیات والفجر چهار مأموریتى صعب به گردان امام حسین واگذار شد. گردان مأموریت یافت تا ارتفاعات (خلوزه) را كه مشرف بر شهر (پنجوین) عراق بود. به تصرف درآورد. این در حالى بود كه مقرّ فرماندهى نیروهاى عراقى در پنجوین بود و بدین جهت دشمن حساسیت خاصى نسبت به حفظ ارتفاعات خلوزه از خود نشان مى‏داد... گردان امام حسین هجوم صاعقه‏وار خود را آغاز كرد. در حالى كه فرمانده گردان، جانشین وى و جمعى دیگر از فرماندهان دسته‏ها و گروهان‏ها مجروح شده بودند و در حالى كه جمعى از رزمندگان گردان به شهادت رسیده بودند، حسن كربلایى پیشاپیش نیروهاى باقى مانده گردان، مأموریت را پى گرفت و با شجاعتى شگفت و جنگى جانانه پرچم جمهورى اسلامى را بر فراز ارتفاعات خلوزه به اهتزاز درآورد.
در مرحله سوم این عملیات، در هنگام شناسایى و توجیه مسیر حركت گردان، بر اثر برخورد یكى از رزمندگان با مین، به شدت زخمى شد. بعد از اندك مدتى كه هنوز جراحتش بهبود نیافته بود، به میدان باز آمد و در عملیات شكوهمند خیبر شركت جست و فصلى دیگر از حماسه و پایمردى را در جزایر مجنون رقم زد. به راستى استقامت شگفت‏انگیز كربلایى بود كه دشمن با همه تلاش و آتش بى‏امان خویش در باز پس‏گیرى جزایر ناكام ماند.

حسن میدان به میدان والفجرها و خیبر را درمى‏نوردید تا به كربلاى خویش برسد، و كربلایى بودن خود را با نثار خون اثبات كند. در این مسیر بود كه وقتى مأموریت پدافند از پاسگاه زید به لشكر عاشوراییان واگذار شد، مسؤولیت خط و فرماندهى گردان را برعهده گرفت. در این مسیر بود كه در بدر از وى به عنوان یكى از نیروهاى فعال معاونت طرح و عملیات لشكر نام برده مى‏شد. در بدر فرامین آقا مهدى را مو به مو اجرا كرد. آقا مهدى دو شب پیش از شروع عملیات فرمود: قایق‏ها و بلم‏هاى آماده شده براى دو گردان خط شكن، از پد شماره پنج به محل حركت این دو گردان (اسكله مشخص شده) برده شود. و حسن كربلایى با جمعى دیگر از رزمندگان دو شب تا صبح فرمان آقا مهدى را اجرا كردند و حسن وقتى لبخند رضایت آقا مهدى را دید، دانست كه مأموریتش را به خوبى انجام داده است. در این عملیات آقا مهدى براى همیشه كربلایى‏ها را وداع كرد... و كربلایى‏ها جنگیدند و كربلایى با مسؤولیت جانشین فرماندهى گردان حبیب‏بن‏مظاهر ستیز را ادامه داد.
هنوز حسن را تا رسیدن به كربلاى پنجم منزل‏ها و میدان‏ها بود. دلاورى‏هاى او در والفجر هشت همه را به شگفتى وا داشت و این دلاورى‏ها از وى عجب نبود، زیرا از آتش و آهن هراسى نداشت و خود را به خدا سپرده بود. خودش این را به من گفت.
خودم را به خدا سپرده‏ام. آنجا كه انسان با آهن پاره‏اى كوچك جان به جان آفرین تسلیم مى‏كند باید جان را به خدا سپرد.
و ترجمان كلام حسن یعنى لاحول ولا قوة الا باللَّه یعنى افوّض امرى الى اللَّه. بعد از عملیات والفجر هشت، در منطقه آزاد شده فاو با گردان حبیب‏بن‏مظاهر در خط پدافندى بودیم. روزى در داخل كانالى كه براى تردّد نیروها كنده شده بود، كربلایى را دیدم. داشت به خط جلویى مى‏آمد.
- محمد! چه خبر؟
با همان صداى صمیمى‏اش از من پرسید. گفتم: »هیچى! خبرى جز آتش كورِ دشمن نیست، اما با این قد بلندى كه تو دارى، دیگر عراقى‏ها نیازى به دیده‏بان ندارند. قد بلند تو شاخص است، الان است كه عراقى‏ها اینجا را زیر آتش مى‏گیرند!
حسن خندید و پاسخ داد: اولاً تو خودت از من هم بلند قدترى! ثانیاً من جانى در بدن ندارم، خودم را به خدا سپرده‏ام. جایى كه انسان با آهن پاره‏اى كوچك جان به جان آفرین تسلیم مى‏كند و این همه آهن پاره در منطقه ریخته مى‏شود، این خداست كه همیشه حافظ ماست.! بدینگونه حسن، والفجر هشت را نیز طى كرد و به كربلاى پنجم رسید. پیش از عملیات هر كس سیماى نورانى حسن را مى‏دید، با اطمینان مى‏گفت كه شهید خواهد شد. حسن اهل دنیا نبود، اهل آسمان بود. و این را خودش گفت. و روشن است كه آسمانى‏ها در زمین نمى‏گنجند. آسمانى‏ها زمین را به زمینیان وا مى‏گذارند. خودش گفت كه: بایستى خدا را شكر كنیم كه در جبهه اسلام هستیم و آلوده دنیا نشده‏ایم.
در یكى از مأموریت‏هاى پدافندى، در خاك عراق بر اثر طولانى شدن مدت مأموریت و گرماى بیش از حد و هواى نامساعد به حسن گفتم: كى ما را با نیروهاى دیگر جابجا مى‏كنند؟ مثل همیشه ذوق شوخى‏اش گل كرد.
آقا محمد! روزى فرا خواهد رسید كه ما در اینجا پیر خواهیم شد و عصا به دست خواهیم گفت: كِى پاسپورت مى‏دهند ما به كشور جمهورى اسلامى برگردیم!..
بعد از این حرف‏ها با حالتى جدّى گفت: بایستى خدا را شكر كنیم كه در جبهه اسلام هستیم و آلوده دنیا نشده‏ایم.
صبح روز بیستم دى ماه 1365 گواهى داد كه حسن آنگونه كه خود مى‏گفت هرگز آلوده دنیا نشده است. بعد از آغاز عملیات كربلاى پنج و شكسته شدن دژ مستحكم شلمچه، حسن در حالى كه مى‏كوشید زخمى‏ها و شهدا را به طرف اسكله خودى منتقل كند، غرقِ خون شد...
كسى چه مى‏داند چرا تیر مستقیم دشمن، قلب حسن را شكافت؟ كسى چه مى‏داند؟.. القلب حرم اللَّه...
بدینگونه حسن، كربلایى شد، خدایى شد...




آثارباقی مانده از شهید
بسم‏اللَّه الرحمن الرحیم
با عنایت و لطف حضرت حق، كه فیض بیكرانش بر همه نیازمندان و گدایان درگاهش مى‏رسد.
برادر عزیزم! سلامتى شما را از خانواده متعال خواستارم و امیدوارم كه از خدمت براى اسلام و مسلمین خسته نشوى. حدیثى تقدیم حضورت مى‏كنم تا دست خطى از این حقیر داشته باشى:
پیامبر اكرم فرمود: هر كس بمیرد در حالى كه نه جهاد كرده و نه فكرى براى جنگ كرده باشد، بر شعبه‏اى از نفاق از دنیا رفته است.
از خداوند متعال خواستارم كه همیشه عارف و عاشق بیدار دل و پیرو راستین بت‏شكن زمان حضرت امام خمینى باشى.