تبلیغات
yasinhoseini - شهید سیدمحسن موسویان

شهید سیدمحسن موسویان

فرمانده گردان سید الشهداء(ع)لشکر مکانیزه 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1343 ه ش در روستای النجق از بخش عجب شیر استان آذربایجان شرقی در خانواده ای كم درآمد به دنیا آمد . تولد او كه سومین فرزند خانواده بود با وفات آیت الله العظمی سید محسن حكیم ازفقهای بزرگ شیعه همزمان شده بود ، به همین مناسبت او را سید محسن نام نهادند .
از همان دوران كودكی به رعایت آداب و اعمال دینی مصر بود به طوری كه به گفته برادر بزرگترش سید عباس ، در منزل او را شیخ صدا می كردند .
تحصیلات ابتدایی را در دبستان ششم بهمن(سابق) واقع در روستای شیشوان از بخش عجب شیر شروع كرد و پس از نقل مكان به شهر تبریز ، در آن شهر به پایان برد . مقطع راهنمایی را در مدرسه پاسارگاد(سابق) گذراند . موقعی که مدرسه نبود همراه برادرانش به قالیبافی می پرداخت .
در دوران مبرزات انقلاب با پلاكاردی كه خـود روی آن شعـار می نوشت در تظاهرات شركت می كرد . در یكی از آن روزها در اثر تیراندازی مأموران رژیم به سوی مردم عده ای زخمی شدند و او نیز كه در صحنه حضور داشت به یاری مجروحان شتافت و با لباسی خونیـن به منزل بازگشت . یك بار هم با همراهی دیگران لاستیكهایی را در خیابان منتهی به پادگان 03 عجب شیر آتش زدند تا از حركت نیروهای نظامی شاه خائن برای سركوب مردم جلوگیری كنند .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، با شروع جنگ او در سال سوم راهنمایی تحصیل می كرد . در همان سال عراق برای اولین بار شهر تبریز را بمباران كرد . در محكومیت این اقدام از سوی مدارس راهپیمایی انجام گرفت . سید محسن پس از بازگشت از راهپیمایی به منزل گفت : « من تحمل ماندن در خانه را ندارم و باید به جبهه بروم . » از این رو به قصد عزیمت به جبهه تحصیل را رها كرد اما با اصرار خانواده تا اتمام سال سوم راهنمایی صبر كرد .
ابتدا به عنوان بسیجی در جبهه شركت می كرد . پس از مدتی به عضویت سپاه درآمد . در مدت هفتاد ماه حضور در جبهه چهار بار مجروح شد . به دلیل شایستگی هایی كه از خود نشان داد از فرماندهی گروهان تا فرماندهی گردان سیدالشهدا در لشكر 31 عاشورا ارتقا یافت . اهتمام او در رسیدگی به امور گردان به حدی بود كه به ندرت برای دیدار خانواده به مرخصی می رفت . حتی یك بار كه به دلیل مجروحیت در منزل به سر می برد ، گچ پای خود را زودتر از موعد مقرر باز كرد و به جمع همرزمانش پیوست . مدتی هم در واحد پذیرش سپاه تبریز و همچنین در سپاه سردرود خدمت می كرد . كاملاً مطیع دستور فرماندهان بالاتر بود . یكی از همرزمانش در این باره می گوید :
یك بار به گردانهای متعدد لشكر پیشنهاد شده بود كه یكی از خطوط پدافندی را تحویل بگیرند اما هیچ یك نپذیرفته بودند . وقتی به سید محسن موسویان مراجعه كردند او با آغوش باز این مأموریت را پذیرفت و با آنكه نیروهایش به علت مرخصی شهری در سطح شهر پراكنده بودند به سرعت آنان را جمع و در خط پدافندی مستقر كرد .
همین خصلت وی به گردان سیدالشهدا جایگاه خاصی در میان سایر گردانهای لشكر عاشورا بخشید . در عین حال از فكر آرامش نیروهای تحت امر خود و رسیدگی به آنها غافل نبود . یكی از همرزمانش در این مورد می گوید :
حدود بیست روز قبل از عملیات بیت المقدس 2 ، گردان در موقعیت رحمانلو مستقر بود . فصل زمستان بود و نیروها در داخل چادر ، استراحت می كردند . سید محسن با آنكه پتوی اضافی موجود بود علی رغم سرمای شدید فقط از یك جفت پتو برای خوابیدن استفاده می كرد . وقتی از او این درباره سؤال كردم گفت : « احتمال دارد پتو برای نیروها كم بیاید و شایسته نیست من برای خودم از پتوی بیشتری استفاده كنم . »
در عملیات كربلای 4 غواصان در اثر آتش سنگین دشمن نتوانستند از اروندرود عبور كنند و این مأموریت به گروهان یك گردان سید الشهدا محول شد . موسویان به هنگام توجیه مسئولان گروهـان وقتی با اعتراض آنان در خصوص امكان عملی شدن عملیات مواجه شد در پاسخ گفت : « الان تكلیف است و باید از عرض رودخانه بگذریم . » اما این مأموریت به دنبال عدم موفقیت كل عملیات انجام نشد .
در عملیات بیت المقدس 2 در منطقه عملیاتی ماووت ، گردان تحت فرماندهی موسویان موفق به فتح پاسگاه قمیش و بلندیهای اطراف تپه الاغلو شد . پیش از این ، یگانهای دیگر در تصرف تپه مهم الاغلو موفقیتی به دست نیاورده بودند . این مأموریت به فرماندهان سایر گردانها نیز پیشنهاد شده بود كه در نهایت سید محسن موسویان كه همواره در پذیرش مأموریتهای مهم و دشوار پیشقدم بود این مأموریت را پذیرفت و خستگی ناشی از عملیات شب قبل و سرما و برف شدید و همچنین احتمال جدی پاتك نیروهای عراقی هم مانع از این امر نشد . وی شخصاً به همراه دو گروهان وارد عمل شد و با موفقیت نیروهای عراقی را از تپه مذكور به عقب راند . سپس به هفت نفر مأموریت داد تا برای جلوگیری از فرار نیروهای دشمن جاده پایین تپه را ببندند و قرارگاه مجاور آن را تصرف كنند . او پس از اتمام موفقیت آمیز این مأموریت ، در اثر اصابت تركش خمپاره در منطقه موسوم به « تكدرختی » در تاریخ 28 دی 1366 به شهادت رسید . وی در حالی به شهادت رسید كه حدود چهل روز از ازدواج او می گذشت .
پیكر او در وادی رحمت تبریز به خاك سپرده شده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384

 



خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان وخانواده شهید
ساعت‏هاست كه پیاده پیش مى‏رویم. ساعت‏ها كه نه، قریب دو روز است كه صخره‏هاى صعب‏العبور و سینه كوهها را طی می کنیم. زیر پایمان ارتفاعاتى است كه سر بر آسمان مى‏سایند. گاه برف و گاه باران. زمستان است. بالاخره جاده در زیر گام‏هاى ما به آخر خواهد رسید. گردان سیدالشهداء به فرماندهى سید محسن موسویان از پل چوبى مى‏گذرد. كوهى در آن سو و كوهى این سو. سینه هر دو كوه با پل چوبى به هم رسیده است. از پل مى‏گذریم، زیر پایمان رودخانه‏اى جاریست و ما قریب 100 متر از زمین فاصله داریم... از پل مى‏گذریم. خستگى ناشى از ساعت‏ها پیاده‏روى در زیر برف و باران را با تمام وجود حس مى‏كنم. دیگر بدن بر پاها سنگینى مى‏كند. گام از گام كه برمى‏دارى، مى‏پندارى بارى گران بر دوش دارى، و این بار گران، كسى جز خود آدم نیست. با تمام خستگى به مقصد مى‏رسیم: ارتفاعات مأموریت ما. ادامه عملیات است. عملیات بیت‏المقدس دو اولین روز خود را سپرى مى‏كند و بچه‏هاى گردان حبیب‏بن مظاهر دیشب خط اول دشمن را در ارتفاعات قامیش شكسته‏اند. سیدمحسن مدام با بى‏سیم صحبت مى‏كند و نیروها را به میدان مى‏كشد. سازمان نیروهاى دشمن به هم ریخته است و اینك از جاده بین قامیش و گوجار در هزیمت‏اند. در این مرحله تعقیب و انهدام نیروهاى دشمن وظیفه‏اى است كه ما بر عهده داریم. فشار خستگى و بیخوابى توان نیروها را گرفته است. اما عاشقان را ایمانى است كه خواب و خستگى و زخم و آتش نمى‏شناسد. سید محسن بچه‏ها را براى یورش به دشمن مهیا مى‏كند. یاراى سر پا ایستادن ندارم... یادم مى‏آید در والفجر 8 سیدمحسن جانشین گردان ابوالفضل بود، با آن همه تلاش و تكاپو و فعالیت و جنگ بى‏وقفه چند روزى مى‏شد كه نخوابیده بود. بعد از چند روز كه مى‏بیند دارد از پاى مى‏افتد، مى‏رود تا ساعتى استراحت كند. بعد از 48 ساعت از خواب بیدار مى‏شود و متوجه مى‏شود كه خبر شهادتش را به خانواده رسانده‏اند!... با صداى سیدمحسن هجوم گردان سیدالشهداء آغاز مى‏شود. ساعاتى نمى‏گذرد كه یك فرمانده تیپ عراقى، همراه با تعداد زیادى از نیروهایش به اسارت درمى‏آید. آنان را راهى پشت جبهه مى‏كنیم. چرخ‏بال‏هاى دشمن مواضع گردان ما را مى‏كوبند. اما اینها دیگر در سرنوشت عملیات تأثیرى ندارد. یك گروهان از نیروها در مواضع تصرف شده، مستقر مى‏شوند. سیدمحسن باقى بچه‏ها را مهیاى رفتن مى‏كند. مقصد بعدى ما ارتفاع الاغلوست...
گردان سیدالشهداء اینك در میدان عملیات است. عملیات ... واژه‏اى است كه در لغت نامه‏ها معناى بزرگى ندارد، اما در قاموس جنگ ما همین واژه، معانى بزرگ و وسیعى دارد، عملیات در قاموس جنگ به معانى بلندى اشارت دارد: شهادت، ایثار، استقامت تا پاى جان، زخم خوردن و پشت به دشمن نكردن و ...
مفهوم حقیقى عملیات را كسى مى‏داند كه در انتظار وقوع آن لحظه‏ها را شمرده باشد. قرار بود عملیات مدتى پیشتر انجام گیرد. گردان سیدالشهداء روزهاى انتظار را در پادگان شهید قاضى سپرى مى‏كرد. هنوز خبرى از عملیات نبود و از طرفى مدت مأموریت اغلب نیروهاى بسیجى گردان رو به پایان بود و در این حال نیروهاى آموزش دیده و حاضر به عملیات، بدون انجام عملیات رها مى‏شدند...
حوالى غروب سیدمحسن كادر گردان را فرا خواند: طبق دستور فرماندهى لشكر، عملیات در منطقه‏اى دیگر انجام خواهد شد. مهم اینكه نیروها باید براى انجام عملیات آمادگى كامل داشته باشند، تا به اطلاع فرماندهى برسانیم. مسوولین دسته‏ها با نیروهاى خود صحبت كنند و تا نیم ساعت دیگر...
سید محسن با چنان شور و شعف و شوق از عملیات سخن گفت كه گویى شب عاشوراست و آنانكه لبیك مى‏گویند، فردا در میدان كربلا خواهند بود. هل من ناصرٍ ینصرنى!...
مسوولین دسته‏ها ماجرا را به اطلاع نیروها رساندند و پس از گفتگو با نیروهاى خود همه به نزد سید محسن رفتند: نیروها براى ادامه مأموریت و انجام عملیات آماده‏اند..
زمزمه عملیات آتش در جان همه برافروخته بود. دقایقى نگذشته بود كه همه نیروهاى گردان از ساختمان‏ها بیرون ریختند. صداهاى به هم پیوسته رزمنده‏ها خود نوید حماسه‏اى دیگر بود.
- فرمانده آزاده، آماده‏ایم، آماده... فرمانده آزاده...
مى‏گفتند: ما مى‏خواهیم با فرمانده خود بیعت كنیم. ما براى انجام عملیات در هر منطقه آماده‏ایم.
شب سردى بود. نیروهاى گردان سیدالشهداء به همراه فرمانده خود به سوى مقر فرماندهى لشكر مى‏رفتند تا آمادگى خود را براى عملیات اعلام كنند: فرمانده آزاده، آماده‏ایم آماده... صداى پر صلابت رزمنده‏ها در فضاى پادگان مى‏پیچید... شب سردى بود اما در سینه بچه‏هاى گردان به جاى دل، پاره آتشى مى‏تپید...
ابتداى شب است و ما به طرف الاغلو در حركتیم. هنوز كسى از بچه‏هاى گردان شهید نشده است. خدا مى‏داند قرعه به اقبال كه خواهد افتاد. من كه لیاقتش را ندارم. گاهى فكر مى‏كردم كه این شهید است كه شهادت را انتخاب مى‏كنند، اما اكنون بر این باورم كه شهادت اهل خود را برمى‏گزیند. كلام پیغمبر خدا به ذهنم مى‏آید: چون آخرالزمان فرا رسد، مرگ، خوبان امت مرا گلچین مى‏كند. به راستى این بار چه كسانى پر مى‏گشایند؟ معیار، خلوص است... بچه‏ها پیش مى‏روند؛ مجید طائفه یونسى، محمد امینى و ... چه اشتیاقى به رفتن دارند؟حس غریبى دلم را مى‏سوزد، آیا این بار نیز از قافله عقب خواهم ماند؟ اگر چنین باشد چگونه به شهر باز خواهم گشت؟
- من نمى‏توانم به تبریز بروم، چون روى دیدن خانواده‏هاى شهیدان را ندارم... سید محسن اینچنین گفت. وقتى كربلاى پنج تكرار شد. عاشوراى گردان سیدالشهداء در كنار كانال ماهى بر پا گردید. بار دیگر یاران سیدالشهدا در خون غوطه‏ور شدند بعد از آن واقعه سید محسن مى‏گفت: من نمى‏توانم به تبریز بروم...
اصلاً خود سید محسن شور و حال دیگرى دارد. همه به پاكیزگى و خلوصش غبطه مى‏خورند. عشق و ارادتش به حضرت فاطمه زهرا در بیان نمى‏آید، از كودكى با مسجد و مجالس مذهبى آشنا شده و از مسجد به جبهه آمده است...
سید محسن نیروها را به پیش مى‏كشد، با اطمینان و بى‏هیچ تردید. قصد ما بر این است كه تا صبح قله الاغلو را تصرف كنیم. نیروهاى ویژه گروهان یك ) كه با ما همراه شده‏اند ( پیشاپیش نیروها در حركتند. ناگهان درگیرى آغاز مى‏شود. آتش شدید تانك‏هاى عراقى دامنه‏هاى برف گرفته را به آتش مى‏كشد. با هدایت سید محسن نیروها آرایش مى‏گیرند و درگیرى شدت مى‏یابد. سید با اطمینان به پیروزى دستورات لازم را مى‏دهد. او شدیدترین نبردها را تجربه كرده است. بچه‏هایى كه در خیبر و بدر و والفجر هشت همراه سید جنگیده‏اند، از رشادت‏هاى او حرف‏ها دارند. جوهره و توانایى فرماندهى سید در بدر آشكار شد. در بدر فرمانده گروهان بود و مأمور شكستن خط دشمن. پیشاپیش نیروهایش به خط دشمن حمله برد و شهامت و رشادتى از خود نشان داد كه هنوز سینه به سینه نقل مى‏شود. مجروح شد اما تا توان داشت از میدان برنگشت. بعد از والفجر هشت فرماندهى گردان را بر عهده‏اش نهادند. با این همه تجربه، اینك نبرد شدیدى را فرماندهى مى‏كند. ارتفاع الاغلو براى دشمن اهمیت بسیار دارد و روشن است كه براى حفظ آن كوشش زیادى به خرج خواهد داد. صفیر تیرهاى مستقیم حس بیدارى در جان آدم مى‏ریزد. شب مى‏گذرد و كم كم صبح نزدیك مى‏شود. استقامت بچه‏ها به ثمر میرسد و نیروهاى عراقى رو به گریز مى‏نهند. تعدادى تانك به غنیمت گرفته مى‏شود. یك دستگاه خودرو ایفاى عراقى به همراه نیروهایش منهدم مى‏گردد. حبیب صادقیانپور و عزیز دینى براى همیشه از ما خداحافظى مى‏كنند. یاد نصر 7 و ارتفاعاتش بخیر، یاد دوپازا... یاد شبى كه گردان سیدالشهداء با فرماندهى سیدمحسن خطوط دفاعى دشمن را در هم ریخت...
شهدا را به عقب مى‏فرستیم. به آنان غبطه مى‏خورم كه سرافراز برمى‏گردند، سرافراز و رو سفید در دنیا و آخرت. شب، آخرین ساعات خود را پشت سر مى‏گذارد. آتش نبرد فروكش مى‏كند. به دستور فرماندهى تیپ قرار مى‏شود گردان در همین منطقه خطى تشكیل داده و منطقه تصرف شده را حفظ كند. سید دستورات لازم را مى‏دهد...
از گردان ما دو نفر شهید شده است. خداحافظ یاران!... آنان به جبهه مى‏آمدند از دنیا خداحافظى كردند و به راستى كه همه نیروهاى گردان سیدالشهداء پیش از آنكه وارد میدان عملیات شوند، دنیا را براى همیشه وداع گفته‏اند. فرمانده ما، سید محسن، چند روز پیش از عملیات ازدواج كرده است. من المؤمنین رجالٌ صدقوا... سلام بر حنظله‏هاى دفاع مقدس!... براى آنان كه سیدمحسن را مى‏شناختند، آمدن او براى عملیات به فاصله چند روز پس از ازدواج، امر غریبى نیست. آنان كه سید را مى‏شناسند، مى‏دانند كه او آنقدر از دنیا فاصله گرفته است كه دیگر دنیا او را نمى‏شناسد. آنان كه سید را مى‏شناسند، مى‏دانند كه او حتى همان اندك حقوق پاسدارى‏اش را نیز در راه خدا انفاق مى‏كند و به رزمنده‏هاى عیالوار مى‏بخشد و این، یعنى جهاد با مال و جان. اینك سید محسن جان خود را به میدان آورده است. در میان آتش و انفجار و زیر باران تیر و تركش به هر سو مى‏دود و دستورات لازم را مى‏دهد... در این حین، ستونى از نیروهاى دشمن به طرف ما مى‏آید. نفرات عراقى از ارتفاعات سرازیر مى‏شوند. غافل از اینكه منطقه توسط رزمندگان اسلام تصرف شده است.
به دستور سیدمحسن بچه‏ها روى جاده سنگر مى‏گیرند. آماده‏ایم تا پذیرایى جانانه‏اى از عراقى‏ها کنیم. سیدمحسن به دقت وضعیت را مى‏سنجد.
- تیراندازى نكنید. صبر كنید تا عراقى‏ها نزدیك شوند...
دستور فرمانده گردان رعایت مى‏شود. دل‏ها در سینه‏ها مى‏تپد. هیچكس تیراندازى نمى‏كند. نیروهاى عراقى نزدیك‏تر مى‏شوند. ما در این منطقه حدود 60 نفر هستیم و نیروهاى عراقى یك گردان. با دستور سیدمحسن، آتش بچه‏ها شروع مى‏شود. نیروهاى عراقى كه غافلگیر شده‏اند، انسجام خود را از دست مى‏دهند. گریز از معركه اوّلین و آخرین چاره نیروهاى عراقى است. مى‏گریزند و جنازه چند نفرشان بر زمین مى‏ماند...
مأموریت اصلى گردان تصرف الاغلو است. اندك اندك دوباره شب از راه مى‏رسد، بچه‏هاى گردان پس از ساعت‏ها پیاده‏روى در زیر برف و باران و پس از ساعت‏ها نبرد، براى یورش دیگرى مهیا مى‏شوند. حوالى عصر آخرین هماهنگى‏ها براى هجومى دیگر به عمل مى‏آید. قرار است براى تصرف الاغلو، گردان سیدالشهداء از یال روبروى گوجار وارد عمل شود و پس از تصرف پیشانى كوه، راه را براى ادامه عملیات توسط گردان امام حسین باز كند. پس از آخرین هماهنگى‏ها، سیدمحسن از فرمانده تیپ، برادر جمشید نظمى حلیّت مى‏طلبد. ما را حلال كنید... صداى سید محسن روح آدم را مى‏لرزاند. صدایش، نگاهش، رفتارش مهربان‏تر از پیش است. ما را حلال كنید... از زمین و زمان مرگ مى‏بارد. انفجار، تركش... انفجار، تركش... دشمن كه مواضع مهمى را از دست داده، در نهایت خشم منطقه را زیر آتش شدید توپ و خمپاره گرفته است. قدم به قدم گلوله توپ فرود مى‏آید و ثانیه به ثانیه گلوله خمپاره منفجر مى‏شود، ما را حلال كنید... تاریكى شب و مه غلیظ ارتفاعات را در آغوش گرفته است. گردان سیدالشهداء پیش مى‏رود. امكان دید بسیار كم است. سید محسن مدام موقعیت خودش را با بى‏سیم اعلام مى‏كند. در تاریكى پیش مى‏رویم. گویى سید نگران است، مبادا مسیر خودمان را گم كنیم. همچنان با بى‏سیم از موقعیت خود خبر مى‏دهد...
درگیرى آغاز مى‏شود. دشمن خط منظمى ندارد. مى‏جنگیم و پیش مى‏رویم. سید محسن با فرمانده تیپ تماس مى‏گیرد. برادر نظمى، وضعیت گردان را سؤال مى‏كند. سید به رمز مى‏گوید: مقدار زیادى از منطقه را تصرف كرده‏ایم. گردان امام حسین مى‏تواند حركت كند.
نبرد تا صبح به طول مى‏انجامد. فرمانده تیپ آخرین وضعیت را جویا مى‏شود. سید محسن وضعیت را گزارش مى‏دهد: نیروهاى ما در نقاط حساس ارتفاع مستقر مى‏شوند، مى‏خواهیم یك خط دفاعى منظم تشكیل بدهیم... منطقه پاكسازى شده است..
هنوز گردان‏هاى دیگر در امتداد ارتفاع الاغلو لحظه‏هاى سنگین نبرد را پشت سر مى‏گذارند. فرمانده تیپ به طرف موقعیت ما مى‏آید. با ما تماس مى‏گیرد. حدود 200 متر تا فراز ارتفاع فاصله دارند. برادر نظمى، موقعیت سید را مى‏پرسد.
- من درست بالاى ارتفاع هستم. همینطور مستقیم بالا بیایید، همدیگر را مى‏بینیم... برادر نظمى با بى‏سیم‏چى و دیگر همراهانش بالا مى‏آیند...
از جاى تركشى كه بر گردنش نشسته است، خون مى‏جوشد، سرخ سرخ... انگار این تركش بر قلب من نشسته است. قلبم دارد مى‏سوزد، مى‏تركد. انگار خون از قلبم فواره مى‏زند. پیكرش را به كنار مى‏كشیم و دیگر جنازه‏ها را نیز؛ طائفه یونسى، محمد امینى، بى‏سیم‏چى گردان برادر آیت و محمدرضا فرهمند ...
خون پیراهنش را رنگین كرده است. پتویى روى جنازه‏ها مى‏كشیم، فرمانده تیپ و همراهانش دارند به طرف ما مى‏آیند... تمام خاطره‏ها در قلبم جان مى‏گیرد. اینك پیكر خونینش بر زمین افتاده است، نه او هنوز زنده است، زنده‏تر از پیش!... هنوز كوچه‏هاى )عجب‏شیر( كودكى‏اش را به یاد دارد. هنوز شب‏هاى تبریز بسیجى نوجوانى را به یاد دارد كه سلاح بر دوش از كوچه‏هاى محله مى‏گذشت. هنوز پادگان ابوذر سیماى با صفاى پاسدارى را از یاد نبرده است كه با اصرار از پرسنلى جدا شد و به گردان ابوالفضل پیوست، هنوز ... همین چند لحظه پیش قلب بى‏سیم از صداى پر صلابتش مى‏تپید:
- من درست بالاى ارتفاع هستم. همینطور مستقیم بالا بیایید، همدیگر را مى‏بینیم!... فرمانده تیپ با همراهانش به فراز الاغلو رسیده است. نگاهش سیدمحسن را مى‏جوید. نمى‏بیندش.
- سید كجاست؟
مى‏گوید و رو مى‏كند به جانشین گردان. معاون سید نمى‏تواند حرف بزند. بغض گلویش را گرفته است. اشاره مى‏كند به پتویى كه روى جنازه‏ها كشیده‏ایم. فرمانده تیپ پتو را بلند مى‏كند و سیماى آسمانى سید را مى‏بیند. انگار دوباره صداى سید را مى‏شنوم: بالا بیایید، همدیگر را مى‏بینیم... اینگونه همدیگر را مى‏بینند، آخرین دیدار...
فرمانده تیپ از نحوه شهادتشان مى‏پرسد. معاون گردان جواب مى‏دهد: لحظاتى بعد از تماس با شما در حالى كه دستورات لازم را به برادر طائفه یونسى مى‏داد، یك گلوله خمپاره 60 در كنارشان منفجر شد و هر پنج نفر...
روز 27 دى ماه 1366، پیكر سیدمحسن و یارانش را از قله به پایین مى‏برند. سید محسن براى آخرین بار به تبریز برمى‏گردد. بعد از كربلاى 5 مى‏گفت: من نمى‏توانم به تبریز بروم، چون روى دیدن خانواده‏هاى شهیدان را ندارم... و اكنون، سید برمى‏گردد، سرافراز و روسفید، سبكبال و آرام. سید را برمى‏گردانند و تمام كوه‏هاى )ماووت( بر شانه‏ام سنگینى مى‏كند. و من دیگر نمى‏توانم به تبریز برگردم. چون روى دیدن خانواده‏هاى شهیدان را ندارم.
منبع:"ارتفاع عشق"نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران ,امیران وشهدای آذربایجان شرقی