تبلیغات
yasinhoseini - شهید علیرضا موحد دانش

شهید علیرضا موحد دانش

فرمانده لشکر10سید الشهدا(ع)(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

شاید مهم نباشدکه حاج علی در چه سالی متولد شد. محل تولدش هم زیاد مهم نیست. اما ماجرا مهم است. روستایی از توابع تهران به نام اشرف آباد یا اسلام آباد. کاظم رستگار هم در همان محل متولد و بزرگ شد.
باز هم مهم نیست که حاج علی در کودکی چه می کرد، در کدام مدرسه درس می خواند، کلاس قرآن می رفت و یا نمی رفت، بچه محجوبی بود یا نبود. البته خیلی هم شر و آتش به پاکن تشریف داشت. از همان ابتدای شیر خوارگی انقلابی بود یا نبود و. ..از کودکی او تنها برای من یک خاطره مهم است. آن را هم برای شما از قول پدرش نقل می کنم:
یک روز دیدم علی با محمد رضا دعوا می کند. محمد رضا برگشت علی را تهدید کرد و گفت: اگر کوتاه نیایی به بابا می گویم در مدرسه چکار می کنی. من با شنیدن این حرف کمی ترسیدم، اما آن موقع به روی خود نیاوردم. آنها کلاس دوم و سوم ابتدایی بودند و با اوضاعی که آن روزها داشت، حسابی هوایشان را داشتم. محمد را مدتی بعد کشیدم کنار و گفتم بابا، علی رضا در مدرسه چکار می کند؟ محمد گفت: بابا نمی دانی با پول توجیبی که بهش می دهی چه می کند؟ من ترسم بیشتر شد و حسابی مضطرب شدم، خوب بابا بگو با آن پول چه می کند؟ جواب داد: دفتر و مداد می خرد و می دهد به بچه هایی که خانواده شان فقیر هستند.
حاج علی دیپلمش را که گرفت، رفت سربازی. نمی دانم آیا اهمیتی دارد بگویم که او سرباز گارد شاهنشاهی بود یا نه؟ به هر حال همان روز ها که امام گفت سرباز ها از پادگان ها فرار کنند، حاج علی هم از پادگان زد بیرون.
نکاتی مثل اینکه در ایام اوج گیری انقلاب حاج علی چه می کرد و در روزهای 12 الی 22 بهمن کجا بود، مهم نیست. حاج علی هم مثل جوان های هم سن خودش توی خیابانها با تفنگ های غنیمتی از پادگانها سنگر گرفته بود، بالاخره هم انقلاب پیروز شد و...راستی اگر از کسانی که یادشان هست بپرسید، خواهند گفت که نصیری، رئیس ساواک زمانی که در دادگاه انقلاب محاکمه می شد، سرش پانسمان شده بود. جالب است که بدانید که شکستن سر نصیری کار کسی نبود جز حاج علی.
حاج علی زد به سرش که در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کند، نتیجه اش شد دانشگاه پزشکی تبریز، اما همان موقع سپاه تشکیل شد و حاج علی بدون اینکه به احدی خبر قبولی اش را بدهد، رفت و همان دوره اول سپاه اسم نوشت. خوب تازه، از اینجا به بعدش مهم می شود.

حاج علی از آن تیپ آدم های زود جوش بود که به سرعت عده ای از هم سن و سالهایش را دور خودش جمع می کند. شخصیتش جوری بود که سریع توی دلها جا باز می کرد و یک عده دوست و رفیق صمیمی گردش را می گرفتند، البته این خصلت اکثر بچه هایی است که در دوره اول سپاه، جذب شدند و بعد ها اکثریت قریب به اتفاقشان به شهادت رسیدند. این ویژگی اخلاقی حاج علی و اینکه آموزش نظامی را پیش از انقلاب در گارد شاهنشاهی دیده بود، باعث شد فرماندهی یک گروهان را در پادگان ولی عصر بر عهده بگیرد، بعد هم شد فرمانده گردان 6 پادگان ولی عصر و...
حاج علی بنیان گذار لشگر 10 نیروی مخصوص سید الشهدا (ع) است. در این ادعا شکی نیست، هنوز 2 – 3 نفری که همراهش اولین چارت لشگر را طراحی کرده اند زنده هستند، اولین پلاک های لشگر را برای این چند نفر زدند.
پس نتیجه می گیریم شهید محسن وزوایی که غالبا گفته می شود بنیان گذار لشگر 10 ایشان است، چون مدتها قبل از تشکیل لشگر در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید، در این کار نقشی نداشته است.

به علی رضا موحد دانش
از فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
بدینوسیله جنابعالی بسمت فرماندهی تیپ سید الشهدا (ع) منصوب می شوید، امید است در سایه امام زمان (عج) و با رهبری امام امت خمینی کبیر و با رعایت تشکیلات و مقررات و ضوابط سپاه و نیز سلسله مراتب فرماندهی، بتوانید در راه خدمت به اسلام و مسلمین موفق باشید.
فرماندهی کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
محسن رضایی.

متن نامه شماره 3553/ 10/ 2 ط مورخ 23/ 6/ 1361 که اولین حکم فرماندهی تیپ می باشد را آوردیم چون مهم بود، حد اقل به نظر من.
در ایام اشغال خرمشهر توسط ارتش عراق، حاج علی با چند نفر از رفقایش از غرب آمدند کمک جهان آرا. خیلی کارها کردند. اما از همه مهم تر رد شدنشان از کارون و رفتن به منطقه اشغالی بود که سه روز هم آنجا ماندند. فیلم بلمی به سوی ساحل را باید دیده باشید. جریان همان سه روز است، البته تنها کسی که از آن گروه 2- 3 نفر زنده مانده است یعنی حسین لطفی می گوید تا به حال داستان آن چند روز را برای هیچ کس تعریف نکرده است و جای تعجب است که برادر ملاقلی پور سیر وقایع را که از حقیقت ماجرا دور است از چه کسی شنیده است. راستی ما سراغ حاج حسین رفتیم، او برای ما هم جریان آن سه روز را تعریف نکرد. هر چه اصرار کردم فایده ای نکرد، اما من هم دست برادر نیستم، یکی از همین روزها دوباره یقه حاج حسین را می گیرم و. .
دست راست حاج علی در بازی دراز قطع شد. داستان قطع شدن دستش را از زبان خودش برایتان نوشته ام، اینکه بعد از قطع شدن دستش، او را چه کرده شنیدنی است، مهم هم هست، پس آن را هم در بند بعدی برایتان می نویسم.
و اما مطلب آخر، حاج علی دستی را که از زیر آرنج قطع شده بود با بند کفش بسته و داخل جیبش گذاشت، تا زمانی که از خونریزی رنگش سفید نشده بود کسی متوجه دست او نشد، خلاصه با زور و کلک حاجی را راضی کردند برود عقب، او هم رفت. وقتی به بیمارستان رسید و با کمال خونسردی جلوی یکی از دکتر ها را هم گرفت و دست قطع شده اش را روی میز گذاشت و گفت: دکتر جون، این دست قلم شده مال منه؛ ببین اگه می تونی یه کاریش بکن. دکتر با دیدن دست داغون و متلاشی حاج علی یک دفعه پشت میز کارش از حال رفت.
دور و بر حاج علی حرف و حدیث زیاد است. خیلی از این حرف ها آنقدر بی پایه و اساس است که حتی نمی شود به آنها خندید ولی خیلی شان هم راست است و قابل تامل. اما هیچکدام از این گفته ها و ناگفته ها خدشه ای به شخصیت بزرگ این علمدار لشگر سید الشهدا (ع) وارد نمی کند. حاج علی به زعم نگارنده این سطور یکی از اسطوره های ماندگار انقلاب اسلامی است. در این شکی ندارم. شاید هم جزو آن سیصد و سیزده تن باشد. حالا هر کس هر چه می خواهد بگوید.

هنوز نکات خیلی مهمی باقی مانده: قضیه درگیری حاج علی با بنی صدر، داستان گروگانگیری در لبنان، خاطرات نفوذ به خطوط اسراییلی ها، حکایت استعفای حاج علی از فرماندهی لشگر ده، داستان بازگشت مجددش به لشگر و استقبال پر شور از او در پادگان دو کوهه، حکایت گم شدن جنازه حاج علی، قضیه تشییع جنازه حاج علی و... خیلی هایش را حالا حالا ها نمی شود گفت. ظرفیت ها هنوز آنقدر زیاد نشده. باقی اش بماند برای بعد، فقط از خدا می خواهم حاج غلامحسین (پدر حاج علی) را با پسرانش محشور کند، ما را هم با او.

بلند شدم بروم به بچه ها سرکشی کنم و بینم چند نفری زخمی شدند و چند نفر سر پا هست. یکی یکی رفتم سر سنگر ها. تو چطوری، اون چطوره، دونه به دونه تا رسیدم به سنگر آخر. 10 – 15 قدم اون طرف تر، یه سنگر دیگه بود که لوله تیر بار از اون بیرون زده بود. من لوله تیر بار را هم دیدم. گفتم لابد مثل قبلی ها، بچه های خودمون هستن که تو سنگر نشستن و هوای دشمن را دارن که تا کجا اومدن و به فاصله ده متری اینها هستن و گرنه همین طوری راحت نمی شینن و بلند می شدن یه کاری می کردن. خلاصه، من به بچه ها سر کشی می کردم و رفتم ببینم بچه های اون سنگر چطورند. شروع کردم به راه رفتن. به بالای سنگر که رسیدم، دیدم سه تا نشستن، دو تا شون پشتشون به منه. یکیشون هم که رویش به طرف من است، سرش را پایین گذاشته روی زانویش. هم شون از این کلاه کج های مشکی عراقی گذاشتن سرشون. چون روز قبلش بچه ها از این کارها زیاد می کردن و این کلاه ها را می گذاشتن سرشون، اصلا مشکوک نشدم که اینها عراقی هستن.
همینکه گفتم بچه ها شما چطورین؟ اون دو تا بر گشتن عقب و اون یکی هم سرشو بلند کرد و یک مرتبه شروع کرد به زبان عربی شلوغ پلوغ کردن. یهلونی بهلونی. ..حسابی شوکه شدم و سر جایی که ایستاده بودم واسه چند ثانیه خشکم زد. اینها هم لوله تیر بار شون را آوردن بالا، صاف تو شکم من. یک وقت به خودم اومدم دیدم اسلحه هم ندارم. خواستم دست بکنم توی جیبم تا نارنجک بکشم بندازم توی سنگر. دیدم اگر یک لحظه دبگه بخوام وایستم، آبکشم می کنن. خودم را پرت کردم روشیب اونطرف. اون یاروهم پشت سر ما بلند شد و شروع کردن به تیزر اندازی کردن. بچه های خودمون هم تازه دیده بودن که اون یارو با اون کلاه کجش وایستاده و داره با گیرینوف می زنه و من همین طور قل می خوردم و می روم پایین. اولین عراقی را می زنن. من حین قل خوردن فکر می کردم که الان یک جایم می سوزه و می فهمم تیر خوردم. هر چی اومدم پایین، دیدم جاییم نسوخت و بالاخره به یک تخته سنگ گیر گردم. بقیه عراقی ها چند تا نارنجک کشیدن و با هم پرت کردن پایین. من طاق باز افتاده بودم و سرم به طرف بالا بود. سری اول که نارنجکها منفجر شد، من اصلا متوجه نشدم. سری دوم که نارنج انداختن، حس کردم چیزی می خورد به شا نه ام. من به خاطر قل خوردن و 10 – 15 متر پایین آمدن از ارتفاع، گیج بودم. نگاه کردم دیدم از این نارنجک های صاف صوتی است، که این ناکس ها (عراقیها) بی احتیاطی کردن و ضامن آن را کشیدن و انداختن پایین. اصلا هم فکر نکردن ممکنه کسی این پایین باشه!
دیدم اگه نجنبم، چیزی از این حاجی باقی نمی مونه. دست انداختم زیر نارنجک و پرتش کردم بالا؛ که یک هو منفجر شد و ترکش هایش من را گرفت و همان جا دستم از مچ قطع شد. حالا موج گرفتگی و سوزش ناشی از قطع شدن دست بی حالم کرد. خوابیدم زمین و شهادتین را گفتم و فکر کردم دیگه تمامه و الان طرف می یاد و جونمو می گیره و می بره. چند ثانیه که گذشت، خبری نشد. دستم را بلند کردم، دیدم قطع شده و ریشه هایش زده بیرون. یک استخوان سفیدی هم بالای زخم معلوم بود. اول فکر کردم چوبه. تکانش دادم دیدم نه! ...

ضبط را خاموش کردم. سیگار را توی جا سیگاری له کردم و بلند شدم و از در خانه زدم بیرون. گیج هستم. هنوز باور نمی کنم که دیگر علی زنده نیست. دایم تو این فکر هستم که همه چیز را خواب دیده ام یا اینکه به خوم تلقین می کنم که انشاالله اتفاقی نیفتاده. آخه می گفتن سه روز گشتیم، اما جنازه را پیدا نکردیم. ممکنه زخمی شده باشه و یک گوشه ای از ارتفاعات منتظر رسیدن بچه ها مانده باشد. آخه یکبار هم، وقتی برادرش محمد رضا در جریان عملیات بیت المقدس شهید شد، به همه خبر داده بودن که علی شهید شده. وقتی خبر شهادت محمد رضا را به علی دادیم. یکهو نشست روی زمین و گفت کمرم شکست، حسین آقا. در همان حمله ساق پای خودش هم بد جوری زخمی شده بود، اما راضی نمی شد به عقب بر گردد. به من گفت: توبرو تهران، پدر و مادرم هستن، من باید بمونم.
با چه زحمتی راضی اش کردم که با هم برگردیم عقب. .. راستی، من دارم کجا می روم؟ آها، باید بروم ستاد معراج شهدا، خدا کنه جنازه مال علی نباشد. آخه می گن چند کیلومتر دورتر از آن جایی که گلوله کالبیر 30 به سفیدران او خورد و افتاد روی زمین پیدایش کرده اند. حتم دارم این جنازه علی نیست چرا که جنازه علی را راحت می شه از روی اون دست قطع شده اش شناسایی کرد. وقتی تو بازی‌دراز دستش را که نارنجک قطع کرد، ناقالا برای اینکه روحیه بچه ها خراب نشه، دست آشولاشش را کرد توی اورکتش، تا اینکه دیدیم خون از جیب اورکتش چکه می کند و بالاخره با اصرار فهمیدیم وضعش خراب است، اما او اصلا به روی خودش نمی آورد. خلاصه با تهدید و التماس فرستادیمش با بچه ها برود عقب. دستش را گذاشته بود روی میز دکتر و گفته بود: این دست قطع شده مال منه. یه کاریش بکن دکتر جون! دکتر هم با دیدن دست علی که عصب های آن از زخم آویزان بود، چنان ترسیده بود که غش کرد.

...اصلا حواسم نیست. دارم می روم طرف پادگان ولی عصر. آخه همیشه با علی تو پادگان ولی عصر قرار ملاقات داشتیم. آن دفعه را که ساعت دو بنی صدر بچه های گردان را از زندان اوین ریخت بیرون و از آنجا تا پادگان را پیاده آمدیم. هیچ وقت یادم نمی رود. علی از همان روز اول، به ماهیت او پی برده بود. می گفت: این آدم درستی نیست.
وقتی مامور محافظت از کاخ نیاوران بودیم، بنی صدر آمد برای بازدید. اوایل ریاست جمهوری اش بود. همان طور که کنار بنی صدر راه می رفتیم. برگشت و به علی گفت: برادر من قصد دارم گارد ریاست جمهوری تشکیل بدهم. به همین خاطر می خواهم شما را به فرماندهی این گارد منصوب کنم. علی پوزخندی زد و گفت: جناب! ما سپاهی هستیم و کارمان هم عملیاتی است. ما از این کارها بلد نیستیم. عجب! ای بابا، من که حسابی خودم را باختم.
ببخشید آقا، معراج شهدا باید کجا بروم؟ بعد از صد بار رفتن و آمدن حالا دیگه راهم را پیدا نمی کنم. عیبی نداره. علی هم وقتی که با هم می رفتیم تا جنازه «پیچک» را در معراج ببینم، همینطوری شده بود. با اینکه موقع شهادت پیچک همراهش بود، ولی توی راه معراج اصلا هوش و حواسش سر جایش نبود. علی و پیچک با هم رفتن برای شناسایی و علی با تنی مجروح و سوراخ سوراخ و آغشته به خون، تنها برگشت و گفت: پیچک شهید شده. موقع حرف زدن از زخم های بدنش خون می چکید بیرون. جنازه پیچک را تو معراج گذاشتند، علی رفت جلویش و خم شد و صورتش را گذاشت روی صورت او، انگار چیزی در گوشش زمزمه می کرد و آنقدر از سر تابوت بلند نشد تا ما بلندش کردیم. با پیچک خیلی رفیق بود. پیچک هم علی را خیلی دوست داشت. آن سالی که برای اعزام به سفر حج، سهمیه کل سپاه غرب سه نفر بود، پیچک علی را صدا کرد و گفت: علی آقا! باید به جای کمن بری حج. علی شروع کرد به چانه زدن و عذر آوردن که پیچک گفت: ببین تو تازه دستت قطع شده و باید برای استراحت هم که شده مدتی از منطقه بری، من بهت تکلیف می کنم که بروی، چون خود من نمی توانم اینجا را ول کنم و بروم.
علی هم دیگر چیزی نگفت. و چند وقت بعد عازم زیادت خانه خدا شد.
آخ! راستی چطوری به مادر مریضش خبر بدهیم. بنده خدا برای معالجه دخترش با چه مشکلاتی رفته خارج. یک بار خود علی به من گفت: فلانی! می دانی؟ من خیلی دوست دارم مفقود الاثر بشم! چون از روی مادران شهدای مفقود الاثر خجالت می کشم که جنازه ام به شهر برگردد.
خدایا! یعنی بعد از سه روز، آن هم توی گرمای نفس بر جنوب، جنازه علی چه شکلی شده؟ حالا کجا می خواهند خاکش کنند؟
خودش که خیلی دوست داشت توی قطعه سرداران به صورت گمنام دفن بشود. چند بار که با هم رفتیم بهشت زهرا سر قبر شهید چمران و بقیه بچه ها، به من گفت: حسین! یعنی می شه یک روزی منم توی همین قطعه دفن بشم؟
ببخشید آقا! راه معراج شهدا از کدام طرفه؟ ...چی؟ نمی شناسید؟ یاد جهان آرا بخیر، چند روز از سقوط خرمشهر می گذشت که ما خودمان را از غرب رساندیم جنوب. علی نشست با جهان آرا طرح باز پس گیری خرمشهر را در عرض سه روز ریختند و برای شناسایی، خود علی به همراه چند نفر از بچه های سپاه خرمشهر با لباس مبدل رفتن اون ور آب و سه روز تو بخش اشغالی خرمشهر بین عراقیها بودند. بعد از برگشتن نقشه را کامل کرد؛ ولی چون امکان رساندن نیرو و تدارکات پشتیبانی برای عملیات وجود نداشت طرح علی و جهان آرا اجرا نشد. ..اینجاست، خیابان بهشت. یعنی چند ساعته تورا هم؟ ساعت هم که ندارم.
والفجر، والیال عشر. .. عجب سوت خوبی داره این قاری! بعد از عملیات والفجر مقدماتی دستور تشکیل لشگر را تهیه کردیم، اولین حکم فرماندهی لشگر را هم برای علی فرستادند. چند ماه نگذشته بود که آن قضایا. ..کی منو صدا کرد؟ شما هستی حاج آقا! تو را بخدا بگو که این جنازه علی نیست. ..پس چرا حرف نمی زنی؟
منبع:"ستارگان آسمان گمنامی"نوشته ی محمد علی صمدی،نشر فرهنگسرای اندیشه،تهران-1378


وصیت نامه
با نام خدای محمد (ص) و علی (ع) و به نام خدای حسین (ع) و بزرگ مرد زمان خمینی، سخنم را آغاز می کنم. پروردگارا تو شاهدی که ما برای رضای تو می جنگیم و برای رضای تو است که از شهرمان و از پدر و مادر و وابستگی هایمان به دنیا بریده ایم و مشتاقانه به سوی تو آمده ایم. پس تو را به خمینی قسم یاری مان کن؛ پروردگارا! تو را شکر می گویم و از تو سپاسگذارم که افتخار جنگ با لشگر کفر را به ما دادی و این افتخاری است بزرگ. حسین (ع) بی یاور و تنها و متکی به تو به میدان آمد.
یزیدیان بسیارند و امیدشان به بسیاری لشگر و حسین (ع) فریاد می زند: هل من ناصر ینصرنی و کسی نیست که به یاری اش برود. اکنون وقت آن است که ندای سرور شهیدان را لبیک گفته و بسویش پر کشیم. حسین (ع) جان! تو می دانی که ما هم از مرگ باکی نداریم و مرگ در نظر ما هم مرگ نیست، فنای جسم است و آغاز هستی.
مرگ اگر مرگ است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من ز او عمری ستانم جاودان
او ز من جسمی ستاند رنگ رنگ

مردم بدانید و آگاه باشید که در مکتب ما شهادت مرگی نیست که دشمن بر ما تحمیل کند، شهادت مرگ دلخواهی است که مبارز مجاهد و مومن با تمام آگاهی و بینش و منطق و شعورش انتخاب می کند و این آخرین پیام هر شهید است که همیشه راه حسین (ع) باقی است و یزیدیان بر فنا.
محرم مجسم اینجاست، عاشورای ثانی اینجاست، کربلای حسین اینجاست و یزیدیان آمده اند که فساد را رواج داده؛ اسلام محمدیان را نابود کنند اما غافل از این که یاران حسین (ع) اینجا نیز آماده اند تا آخرین قطره خونشان را فدا کنند و مانع از این شوند که کفار در شهر های اسلامیمان نفوذ کنند و خدا نیز مثل همیشه یارشان است و ما می جنگیم با آنان که با حسین (ع) جنگیدند و می کشیم کسانی را که حسین (ع) را کشتند و کشته می شویم همان گونه که حسین (ع) و یارانش کشته شدند و پیروز به همان ترتیب که حسین (ع) پیروز شد.
پدر و مادر عزیز و مهربانم، با غرور و سر بلند باشید زیرا فرزندی را که تحویل جامعه دادید، راهش راه حسین (ع ) و سر نوشتش سر نوشت حسین (ع) و یارانش است. مادر، در سوگ من اشک مریز و در غم از دست دادانم گریه نکن. زیرا همان طور که قبلا چندین بار گفته ام من متعلق به شما نیستم، امانتی هستم که خدا به شما داده و سپس آن را از شما پس گرفته است. پس نباید در غم از دست دادن چیزی که متعلق به شما نبوده ناراحت باشید. پدر و مادر خوبم! بدانید که اگر مرگ من در پیشگاه خدا شهادت محسوب می شود هم اکنون جایگاه والایی دارم و در کنار کسانی هستم که از شما نیست و به من دلسوزترند. مادر جان! یادت باشد که فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسی نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت و مرگ با عزت را بر زندگی پر ذلت ترجیح می داد. پدر و مادر می دانم که در زندگی زحمات زیادی را به خاطر من تحمل شدید تا من در زندگی سعادتمند شوم. بدانید که اکنون من خوشحال و سعادتمندم و شمات به آرزویتان رسیده اید و اگر خوشی مرا می خواهید نباید در نبودن من اشک بریزید و غمگین باشید. شما باید به خود ببالید که فرزندتان به قلب دشمن زده و با خونش بر شمشیر تیز دشمن پیروز شد. ای کسانی که از مرگ می هراسید قبول که مرگ حق است و ما نباید یک عمر از یک لحظه کوتاه که اسمش مرگ است بترسیم و بنشینیم تا آن مرگ به سراغمان بیاید بلکه باید به پیشوانزش برویم.

حسین (ع) بزرگ سرور آزادگان و این راهنمای شهادت می فرماید: زندگی عقیده است و جهاد راه آن، من نیز از زمان انقلاب به رهبری روحانیت مبارز و متعهد و در صدر آن امام عزیزمان که جانم فدایش – عقیده ام را در زندگی انتخاب کردم و در راه رسیدن به هدفم جنگیدم و این افتخاری است برای من که در راه نیل به مقصودم کشته بشوم. شما ای دوستان به جسمم نیندیشید که بی جان در زیر خروارها خاک مدفون شده. به روحم فکر کنید که اکنون کجاست و با چه کسانی محشور شده.
محمد رضا برادر مومنم
تو تنها وارث اسلحه من هستی، نگذار که اسلحه ام از دستم بیفتد. آن را برگیر و بر علیه طاغوتیان و کفار بکار گیر. سعی کن در زندکی کسی را از خودت نرنجانی. به روی پاهایت استوار بایست و مغزت را در اختیار خدا قرار بده و اسلحه ات در راهش جهاد کن. برادر، هیچ وقت فکر نکن که من مرده و از بین رفته ام، من همیشه با تو هستم و در نزد خدا روزی می خورم، همانگونه که خدا می فرماید:
ولا تحسب الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عنده ربهم یرزقون.
سعی کن در زندگی زیر بار ظلم نروی و همیشه بر علیه ظلم و جور ظالمان به رهبری ابر مرد تاریخمان خمینی بزرگ بجنگی، برادرم از من به تو یادگار، این مرد خدا را تنها مگذار که درد محرومان را می گوید و رنج مظلومان را بیان می کند. بیشتر قرآن بخوان و سعی کمن به احکام عمل کنی در زندگی کاری کن که همیشه باعث افتخار پدر و مادرمان باشی و آنها را از خودت ناراضی نکنی که رضای خدا در رضای آنهاست.
و زهرا خواهرم:
تو نیز زینب گونه و با منطق در تحمل سختیها و مصائب روزگار بکوش و گریه و شیون سر نده که مرا ناراحت می کنی. مادرمان را دلداری بده و نگذار که به فکر جسم من باشد. جسم من فانی است ولی روح است که جاودانه است.
خواهرم: حجابت را حفظ کن زیرا:
زنی که همه جا را می بیند و خود دیده نمی شود، خود محرومیتی را بر استعمار تحمیل کرده است و زینب (س) نیز چنین بود. فریاد حق طلبانه ات هرگز خاموش نمی شود. هر وقت که دلت براینم تنگ شد سوره واقعه را بخوان. از طرف من از تمامی فامیل حلالیت بخواه و از آنها بخواه که حامی اماممان درتمام عمر باشند و از دولت مکتبی برادر رجایی حمایت و پشتیبانی کنید زیرا اینان هستند که درد محرومان جامعه را می دانند و برای رضای خدا کار می کنند. از طرف من به فامیلمان بگو شاید به صورت ظاهر روحانیت مبارز و برادر کمتبی و همراهانش در دنیا دارای طرفداری کمتری باشند ولی ای کاش می توانستید از شهدای به خون خفته ایران نیز نظر خواهی می کردید، آن وقت بود که به حقانیت این امام و این روحانیت و این برادر عزیز (رجایی) پی می بردید و مریدش می شدید. برادران و خواهران مومن و مسلمان! سعی کنید به شعارهایی که در خانه هایتان می دهید جامه عمل بپوشانید و نظاره گر و تماشاچی نباشید. خداوند در قرآن رو به روی رسولش می فرماید: ای پیغمبر، به یارانت بگو غیر از دو نیکی چه چیزی از ما انتظار دارید؛ یا پیروز می شوید و یا شهید که در هر صورت پیروزی با شماست و شما برنده نهایی هستید. ما نیز در این جنگ با رهبری خمینی بزرگ و یاری خدا حتما پیروزیم اگر چه کشته شویم.
پدر عزیزم از مقدار پولی که نزد تو می باشد 1000 ریال به شهریار و 150000 ریال به حسین این برادر عزیزم که همیشه و تا پایان عمر یارم بوده بدهید و بقیه را هر طور صلاح می دانید، خرج کنید. مراسم خیلی مختصری برایم بگیرید و فکر کنید که برایم عروسی گرفته اید. شادی کنید تا روحم شاد شود.
از دوستان و آشنایان و فامیل و هر کسی که در مدت عمر کوتاهم به نحوی به آنها از سوی من ضرری رسیده حلالیت بخواهید و دوستانم را دوست بدارید، زیرا که برایم یاران خوبی بودند. به همرزمانم به دیده فرزند بنگرید و هیچگاه کسی را در مرگ من مقصر ندانید.
والسلام
بیاد همیشگی شما علیرضا موحد دانش
2/ 1/ 1360


وصیت نامه دوم شهید علی رضا موحد دانش
سلام علیکم، در زمانی قلم به نیت وصیت بر کاغذ می لغزانم که هیچ گونه لیاقت شهادت را در خود نمی بینم. وقتی به قلم رجوع می کنم، غیر از سیاهی و تباهی و معصیت چیزی نمی یابم و به همین دلیل است که از پروردگار توانا عاجزانه می خواهم که تا مرا نیامرزیده است، از دنیا نبرد. پروردگارا با گناهی زیاد از تو که لطف و کرمت را نهایتی نیست، تقاضای عفو و بخشش دارم. الهی بنده ای که تحمل از دست دادن یک دست را ندارد چگونه بر آتش دوزخ توان دارد؟ خدایا توبه ام را بپذیر و از گناهانم در گذر که غیر از تو کسی را ندارم و غیر از تو امیدی ندارم. مردم بدانید راهی را که در آن گام نهاده ایم که همانا راه حسین (ع) است به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقی که به تن داریم در سنگر رضای خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتی که پشتیبانش خداست و پیشاپیش امام زمان در مقابل تمامی کفر خواهد ایستاد و انشا الله پیروز خواهد شد.
پدر و مادر عزیزم! همان گونه که در شهادت برادرم صبر کردید و استقامت ورزیدید، اکنون نیز صبر پیشه کنید. در حدیث است که هرگاه پدر و مادر در مرگ دو فرزندشان استقامت کنند، خداوند کریم اجری عظیم نصیبشان می کند.
شما خوب می دانید که شهید عزادار نمی خواهد، رهرو می خواهد همان طور که من رهرو خون برادرم بودم شما هم با قلم و زبانتان پشتیبان انقلاب و امام عزیز باشید.
مادر عزیزم به مادران بگو مبادا از رفتن فرزندان تان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی توانید جواب زینب (س) را بدهید که تحمل 72 شهید را نمود.
پدر و مادر عزیز! به خاطر تمام بدی ها و ناسپاسیها که به شما کرده ام مرا ببخشید و حلالم کنید و از همه برای من حلالیت بخواهید. از همسرم که امانتی است از من نزد شما خوب محافظت کنید که مونس آخرین روزهایم بود.
برادران عزیز، برادری داشتم که در راه خدا شهید شد، قبلا در وصیت نامه ام با او صحبت و درد دل می کردم اکنون به شما توصیه می کنم که برادران عزیزم نکند در رختخواب ذلت بمیرید، که حسین (ع) در میدان نبرد شهید شد. مبادا در غفلت بمیرید، که علی (ع) در محراب عبادت شهید شد و مبادا در بی تفاوتی بمیرید که علی اکبر حسین در راه حسین (ع) و با هدف شهید شد.
پدر و مادر و همسر عزیزم، مراقبت کنید آنان که پیرو خط سرخ امام خمینی نیستند و به ولایت او اعتقاد ندارند بر من نگریند و بر جنازه من حاضر نشوند در زنده بودنمان که نتوانستیم در آنها اثری بگذاریم شاید در مرگمان فرجی باشد و بر وجدان بی انصافشان اثر گذارد
والسلام
علیرضا موحد دانش
تاریخ نگارش 17/ 11/ 1361