تبلیغات
yasinhoseini - شهید نواب صفوی

 
 


مشخصات فردی
نام : سید مجتبی نام خانوادگی : نواب صفوی
نام پدر : سید جواد تاریخ تولد : 17/07/1303
محل تولد : تهران تأهل : متاهل
تحصیلات : پایان سطح حوزه محل تحصیل : نجف اشرف
مسؤولیت : رهبر جمعیت فدائیان اسلام نوع اعزام :
محل شهادت : تاریخ شهادت : 28/10/1334
علت شهادت : اعدام توسط مزدوران شاه محل دفن : قم قبرستان وادی السلام

 آغاز...

آفتاب درپشت ابرهای سیاه ستم، آخرین نفسهای خود را می كشید و نور كم سوئی به زمین می رسید، همه اعضای خانواده تولد كودكی را به انتظار نشسته بودند، ناگهان صدای گریة كودك در فضای خانه پیچید؛ شور و شعف خاصی سراپای وجود «سید جواد» و «شكوه سادات» را فرا گرفت، ستارة درخشانی خانه كوچك آنان را نورانی كرده بود. درست در سال 1303 محلة «خانی آباد» تهران با وجود او آذین بسته شد. پدر نام او را «مجتبی» نهاد، تا یاد خاندان پیامبر با نام فرزندش همراه باشد، سید مجتبی از همان سالهای آغازین كودكی سوره های كوچك قرآن را سرود روزانه خویش قرار داد؛ و اولین كتابی كه شناخت «قرآن مجید» بود. ذكاوت و هوش سرشار فرزند كوچك خانواده «میرلوحی» تعجب همه را برانگیخت. پدر كه فردی روحانی، متدین، واعظ و صاحب مجلس بود، فرزند خردسالش را درتمامی جلسات به همراه خود می برد، تا روح كودكش از همان آغاز با اسم اهل بیت و قرآن معطر شود. با فرا رسیدن هفتمین پائیز زندگی، سید مجتبی راهی مدرسة «حكیم نظامی»‌شد. و توانست چهار كلاس را در دو سال به پایان برساند. هنوز سرشار از كودكی بود كه سید جواد را به خاطر سیلی محكمی كه بر صورت داور وزارت عدلیه نواخت دستگیر كردند، و سید مجتبی 3 سال از دیدن سیمای مهربان و صدای گرم پدر محروم ماند. 12 سال بیشتر نداشت كه در یك غروب دلگیر خبر مرگ پدر قلب كوچك او را لرزاند؛ به گونه ای كه دور از چشم بزرگترها گوشه ای رفت و دستهای كوچكش را زیر چانه گذاشت و آهسته و بی صدا گریست. حالا دیگر مسؤلیت سرپرستی خانوادة آنان بر عهدة دایی اش سید محمود بود؛ مادر برای گرفتن شناسنامه به ادارة ثبت رفت و نام خانوادگی خودش را كه نواب صفوی بود، به نام سید مجتبی اضافه كرد؛ وقتی دوران دبستان به پایان رسید؛ او به اصرار دایی به مدرسة صنعتی آلمانی ها رفت اما پنهانی به مادر گفت: من این درسها را دوست ندارم، نمی خواهم به مدرسه ای كه زیر نظر خارجی هاست بروم، من باید طلبه شوم .

12 سال بیشتر نداشت كه در یك غروب دلگیر خبر مرگ پدر قلب كوچك او را لرزاند؛ به گونه ای كه دور از چشم بزرگترها گوشه ای رفت و دستهای كوچكش را زیر چانه گذاشت و آهسته و بی صدا گریست. ...

دوست دارم درس جدم علی بن ابیطالب(ع) را بخوانم؛ می خواهم به نجف بروم. سید مجتبی با وجودیكه شرایط رفتن به نجف را نداشت، از عقیده اش دست بردار نبود، نقشه دیگری كشید؛ او پس از پایان ساعت مدرسه به حوزه علمیه ای كه در محلشان قرار داشت؛ رفته و هر روز ساعتی را در آنجا به تحصیل علوم حوزوی می پرداخت. سید مجتبی دارای شجاعت و جسارت خاصی بود، به طوریكه  علاوه بر فراگیری دروس معمولی خود در هر فرصت مناسبی كه پیدا می کرد برای دانش آموزان از اسلام و تعلیمات اسلامی سخن می گفت؛ سرانجام در تاریخ 17/9/1321 سید مجتبی 18 ساله، مبارزات سیاسی خود را ‎آغاز كرد؛ در آن سالها با وجود فقر و وضعیت اسف بار مردم قوای مهاجم  [جنگ جهانی دوم ]نمی گذاشتند ارزاق وارد ایران شود و مردم به سختی روزها را پشت سر می گذاشتند. سید وارد مدرسه شد، و روی یك صندلی چوبی ایستاد، و طی یك سخنرانی پرشور به دانش آموزان گفت:«برادران! ما در مقطعی از تاریخ وطنمان قرار گرفته ایم كه در برابر آینده مسئولیم. هجوم اجانب به خصوص فرهنگ غربی همه بنیادهای مذهبی ما را تهدید می كند و انسان عصر ما را به صورت برده درمی آورد. در گذشته اقتصاد ما و اكنون شخصیت ما را می كوبند... پدران ما نمی دانند به كارشان برسند یا ارزاق ما را تهیه كنند. بهتر اینكه ما حركت كنیم و برویم جلوی مجلس و خواسته هایمان را به دولت بگوئیم تا تكلیفمان را معین بكنند.» پس از اتمام سخنرانی «نواب صفوی» دانش آموزان مدرسه به طرف مجلس شورا به راه افتادند؛ در طول مسیر دانش آموزان مدرسة «ایرانشهر» و «دارالفنون» نیز به آنان پیوستند؛ شهامت آنها باعث شد؛ مردم هم به آنان ملحق شوند؛ پس از پایان تظاهرات و كشتار مردم بی دفاع، مجلس شورا جلسة اضطراری تشكیل داد؛ و «قوام السلطنه» به اجبار استعفا داد.آن شب وقتی سید به خانه رفت، دفتر ذهنش را گشود و اولین تجربة سیاسی در سن 18 سالگی  را كه با موفقیت همراه بود، در آن جای داد.

ناگهان صدای گریة كودك در فضای خانه پیچید؛ شور و شعف خاصی سراپای وجود «سید جواد» و «شكوه سادات» را فرا گرفت...

Shahid Navvab - Koodaki  

با فرا رسیدن هفتمین پائیز زندگی، سید مجتبی راهی مدرسة «حكیم  نظامی»‌شد. و توانست چهاركلاس را در دو سال به پایان برساند.. .

Shahid Navvab - Nojavani

 سید وارد مدرسه شد، و روی یك صندلی چوبی ایستاد، و طی یك سخنرانی پرشور به دانش آموزان گفت: . . .

                 منبع : کتاب سفیر سحر

   پس از اعلام ارتداد كسروی 

شهید نواب در هجرتی دوباره پس از اعلام ارتداد كسروی از سوی علمای نجف به وطن بازگشت و باز هم مردی از نسل محمد (ص) برای زنده نگهداشتن حرمت دین اسلام و ائمه اطهار (ع) به پاخاست؛ علماء نجف نیز او را چراغ راه هدایت دانسته و برای برافروزی آن یاری اش نمودند؛ آیه الله مدنی 13 دینار، آیه ا... حاج سید ابوالقاسم خوئی 2 دینار و یكی دیگر از علماء نیز 5 تومان برای خرج سفر به او پرداخت كردند، سید در اولین روز ورودش به آبادان به یكی از خیابانهای پرجمعیت آن شهر رفته، در میان جمعیت چهارپایه ای قرار دادتا بر روی آن بایستد، و مردم را برای شنیدن حقایق دعوت کند. او سخنان خود را چنین آغاز كرد: «آزادی باید درچارچوب قانون باشد، آزادی همراه با لجام گسیختگی و خارج از قانون، نوعی فریبكاری است و یگانه قانونی كه تمام شئون اجتماعی و اخلاقی و سازمان وجودی بشر را مراعات كرده، قانون سازنده و آفریننده جهان هستی یعنی خداست... » سخنان نواب در مورد كسروی، تمدن و انسانیت، مردم را تحت تأثیر قرار داده و شور و هیجان خاصی در میان اهالی شهر پدید آورد، شهربانی آبادان نگران و وحشت زده جمع رامتفرق ساخته و نواب را دستگیر نمود، مردم كه بر اثر سخنان سید تبدیل به موجی از دریای خشم و نفرت نسبت به رژیم شده بودند برای حمایت از او به طرف مأموران حمله كردند، اما نواب از آنان خواست تا آرامش را حفظ نمایند. سرانجام به دلیل فشار مردم بعد از چند ساعت ایشان آزاد شده به میان جمعیت بازگشت پس از آن نواب به درخواست مردم 5 روز درمسجد نو و حسینیه بزرگ این شهر سخنرانی كرد.

 زمان همچنان می گذشت و سید مجتبی به دنبال هدف بزرگ و والایش باید به تهران می رفت.

 


    اولین دیدار 

 او  در آغاز ورود به پایتخت به مدرسه مروی نزد «آقای مهدی حائری» رفت؛ سپس در محلة چهارسوق بازار برای آگاه ساختن مردم تهران سخنرانی نمود. روز بعد برای یافتن كسروی به ادارة «مجله پرچم» قدم نهاد. سید مصمم بود كه در برخورد با كسروی فقط یك مطلب را دریابد: «آیا او به این سخنان ضداسلامی معتقد است و یا اینكه اشتباه كرده است؟» با توجه به اینكه كسروی از سادات بود و سالها در مدرسة علمیه طالبیه تبریز به تحصیل علوم دینی پرداخته بود، سید تصمیم گرفت،‌ تمام تلاش خود را مبنی بر اصلاح او انجام دهد، و بالاخره در حالیكه آرامش و اطمینان در نگاهش موج می زد، به اتاق كسروی می رفت. صدای قاطع و محكم نواب كه در آن زمان 20 سال  بیشتر نداشت، در اتاق پیچید: «دلیل شما بر اینكه به اموات و مردگان حتی پیامبر (ص)، ائمه (ع) و دیگران نباید احترام گذاشت، چیست؟ در صورتی كه فطرتاً انسان سلیم، به هادی ورهبرخویش، احساس ارادت و محبت می كند،‌ و این احساسات درزمان حیات و وصال محبوب انسان به صورتی جلوه گر شده و در زمان غیبت و مرگ آن به صورت احترام بر آثار آن نمودار می شود؛ و انسان به حكم عاطفه بر گذشتگان خصوصی و اولیائی كه عصر گرانبهای خود را صرف نجات بشریت از سیاه چال بربریت نموده اند.اشك مهر ریخته و بر عتبه بوی آنها می شتابد.»

سخنان نواب ترس و دلهره ای در دل كسروی ایجاد نمود، او برای فرار از استدلالهای شاگرد بزرگ علامه بدون اندیشه، نسبت ناروایی به قرآن داده و گفت: «مگر شما قرآن نخوانده اید كه فرموده است:‌« لا تكرموا امواتكم» - مردگانتان را احترام نكنید- دیگر نواب یقین پیدا كرد كه سخنان و ادعاهای كسروی وسیله ای برای اغفال جوانان است. خشم رنگ چهره اش را تغییر داد، و با جذبه ای خاص به او گفت: «چنین جمله ای در قرآن نیست.» كسروی در پاسخ نواب با شتاب و نگرانی گفت: «ببخشید، جسارت شد، شوخی كردم.»


 

    آغازمناظره 

بار دیگر نواب برای ملاقات او به كلوپی به نام «باهماد آزادگان» كه متعلق به شخص كسروی بود، رفت. ساعت 2 بعدازظهر سید وارد سالن شد، داور مسابقه والیبال بر روی چهارپایه ای ایستاده بود، با آرامش از او خواست كه از روی چهار پایه پایین بیاید؛ درمیان نگاه حیرت زدة مردم سید بالای صندلی رفت و سخن خود را آغاز نمود: «فردی به نام كسروی مطالبی می گوید، كه این سخنان باعث شده،‌ بهترین نیروهای فعال ما را از جامعه جدا كند،‌و آنها هیچ فكری یا اندیشه ای راجع به جامعه و مملكت در مغزشان رشد نكند حالا من آمده ام اینجا تا از نزدیك با شما صحبت كنم؛ اگر برادری هست كه گمان می كند، من در اشتباه هستم و سخن او حق است بیاید، و نسبت به گفتارمن اعتراض نماید، و اگر خود در اشتباه است، ما تلاش می كنیم كه او نسبت به مسأله آگاهی پیدا كند.«سكوت سنگینی فضای سالن را فرا گرفت، سید رو به حاضران كرد و گفت: من تا ساعت 7 بعدازظهر در میان شما هستم، می توانیم با یكدیگر صحبت كنیم.»

در طول این مدت مردم با اشتیاق به سخنان سید گوش می دادند، ساعت 7 كسروی وارد سالن شد؛ سید سخنانی را كه برای حاضران ایراد فرموده بود، بار دیگر در پشت تریبون به كسروی گفت. از آن روز سید در تمام جلسات كسروی شركت نمود؛ در یكی از مذاكرات نواب در مورد «وحدت میان مسلمین» نظر كسروی را پرسید؛ او در پاسخ گفت:‌ «اصلاً در مورد مسائل اجتماعی، مذهب نمی تواند، نقشی داشته باشد؛ به طوریكه سرانجام در آخرین جلسه ارتداد كسروی برای نواب مسلم گشت؛ آنگاه با جسارت به او گفت: «من به تو اعلام می كنم، كه تو را به عنوان یك مانع نسبت به مذهب و حتی نسبت به مملكت خود می دانم.» كسروی نیز كه از مباحثه با نواب به تنگ آمده بود؛ در پاسخ او با عصبانیت فریاد زد: «ما گروه رزمنده داریم.» و به افرادی كه در كنارش ایستاده بودند؛ اشاره نمود. (همیشه بیش از 10 نفر مسلح همراه او حركت می كردند؛ و در صورت لزوم با مخالفان وی برخورد می نمودند.)


    نهضت فدائیان اسلام 

طولی نكشید كه نواب برای اجرای طرح بزرگ و آسمانی و تهیه اسلحه به نزد آیه ا... محمد حسن طالقانی رفت، ‌و از ایشان درخواست پول نمود. تا به وسیله آن اسلحه ای تهیه نماید. البته مدتی قبل یك شمشیر از چهار راه گلوبندك خریداری كرده بود، ولی با به دست آوردن پول، اسلحه ای از نوع نوقان فراهم نمود. و اینگونه با 400 تومان كه اندوخته یك شخصیت متقی و پاك بود، اساس یك انقلاب مقدس و یك حركت مذهبی پایه گذاری شد، روز 8 اردیبهشت ماه سال 1324 درچهار راه حشمت الدوله موعد انتقام از مرتدین بود. هوای خنك بهاری، جای خود را به گرما می سپرد؛ نواب در گوشة خیابان نزدیك خانه كسروی ایستاد و با خود گفت: «سزای اهانت به مقدسات اسلام مرگ است.» چند لحظه بعد كسروی ازخانه خارج شد؛ ناگهان نواب با سرعت دستش را از زیر عبا بیرون آورد؛ و به طرف كسروی شلیك نمود؛محافظان ,هراسان اسلحه ها ی خودرادرآوردند,اماصدای رعدآسای نواب آنهارادر جایشان نگه داشت : «امروز، روز انتقام است. اگر جرأت دارید، تیراندازی كنید.» در همین لحظه دو پاسبان شتابان به آنجا رسیدند؛ و او را از پشت گرفتند.

متأسفانه تلاش حماسه ساز تاریخ بی نتیجه ماند؛ و نواب پس از یك هفته بازداشت به دلیل سیاستهای دولت و فشار مردم با ضمانت یك بازرگان به نام اسكوئی و قرار 12000 تومان آزاد شد. اما روح خروشان سید آرام ننشست، و فعالیتهایش را به سوی انقلابی پایدار ادامه داد. با آغازجلسات ارشاد و آموزش افراد، دوستان و یاران قدیمی نواب، «سید حسین امامی، خلیل طهماسبی و...» نیز به او پیوستند. درمدت كوتاهی توسط این جمع، گروه بزرگی به نام فدائیان اسلام  بنیان نهاده شد كه سرانجام این گروه كسروی را در تاریخ 20/10/1324 به كیفر اعمالش رساندند؛ و انجام این فریضة الهی روح متلاطم نواب را به ساحل رضای باریتعالی رساند.

 

 او سخنان خود را چنین آغاز كرد: «آزادی باید درچارچوب قانون باشد، آزادی همراه با لجام گسیختگی و خارج از قانون، نوعی فریبكاری است و یگانه قانونی كه تمام شئون اجتماعی و اخلاقی و سازمان وجودی بشر را مراعات كرده، قانون سازنده و آفریننده جهان هستی یعنی خداست... »...

Shahid Navvab - Picture
 

سخنان نواب ترس و دلهره ای در دل كسروی ایجاد نمود، او برای فرار از استدلالهای شاگرد بزرگ علامه بدون اندیشه، نسبت ناروایی به قرآن داده و گفت: «مگر شما ....

 
 

ساعت 2 بعدازظهر سید وارد سالن شد، داور مسابقه والیبال بر روی چهارپایه ای ایستاده بود، با آرامش از او خواست كه از روی چهار پایه پایین بیاید؛ درمیان نگاه حیرت زدة مردم سید بالای صندلی رفت و سخن خود را آغاز نمود: ...

 
 

نواب در گوشة خیابان نزدیك خانه كسروی ایستاد و با خود گفت: «سزای اهانت مقدسات اسلام مرگ است.» چند لحظه بعد كسروی ازخانه خارج شد؛ ناگهان نواب با سرعت دستش را از زیر عبا بیرون آورد؛ و به طرف كسروی شلیك نمود؛

 

 

 

 

 

 

               منبع : کتاب فدائیان اسلام، تاریخ، عملکرد، اندیشه - کتاب سفیر سحر

 نخست وزیری رزم آرا  

خرداد ماه سال 1329 «حسنعلی منصور» نخست وزیر وقت استعفا داد و مدتی بعد رزم آرا به نخست وزیری رسید. او كه سالها در راه رسیدن به قدرت تلاش كرده بود سرانجام در تاریخ 5/4/1329 رسماً كار خود را آغاز نمود. این تصمیم جبهه ملی را عقب نشاند و شاه را به مقاصدش نزدیك می‌ساخت اگر چه او نمی‌دانست كه وجود رزم آرا خطر بزرگی برای خودش خواهد بود.

 


 

   سخنان رزم آرا در مجلس شانزدهم 

دوره شانزدهم مجلس آغاز گشت و لایحه" گس-گلشانیان1 "برای تصویب نهایی به مجلس ارائه شد. این لایحه قرار بود به قرارداد نفتی 1933 الحاق شودواینگونه نفت ایران آزادانه تر درمعرض تاراج قراربگیرد. رزم آرا با طرح این لایحه و دفاع از آن تصمیم داشت كه مسئله ملی شدن صنعت نفت و تلاش جبهه ملی و آیت الله كاشانی را نادیده بگیرد. به همین دلیل در جلسه دفاعیه مجلس گفت: «ما لیاقت لولهنگ سازی ]هم[ نداریم. 50 سال است كه آن را می‌سازیم ولی ترقی نكرده‌ایم ما چطور می‌توانیم خودمان صنعت نفتمان را اداره كنیم؟ اگر این كارهای عوام فریبانه ادامه پیدا كند من ناچار می‌شوم كه مسجد شاه را توی سر كاشانی و مجلس را توی سر اقلیت خراب كنم.»

1- گس نام كمپانی نفتی انگلستان و گلشائیان وزیر دارایی كابینه ساعد است.


 

   تشكیل جلسه اضطراری فداییان اسلام 

پس از سخنرانی نخست وزیر در مجلس, آیت الله كاشانی طی یك اعلامیه او را یكی از عاملان بیگانه معرفی نمود. در همین زمان فداییان اسلام جلسه اضطراری تشكیل دادند. تمام وجود نواب از خشم می‌سوخت, طهماسبی ایشان را به آرامش دعوت كرد اما نواب بی‌قرارتر از آن بود كه با كلامی آرام بگیرد. «چطور آرام بگیرم؟ من ساكت باشم و این مردك هوسباز هر چه دلش خواست بگوید و هر كاری كه خواست بكند؟»

طهماسبی گفت: «من نیز از شنیدن حرف اخیرش خونم به جوش آمده, فكر كنم از تجمع چند روز قبل ما خیلی عصبانی است.» نواب برخود مسلط شد و گفت: «او دارد از اوضاع سوء استفاده می‌كند. شاه ضعیف است و قدرت كافی ندارد. شاید رزم آرا خودش را لایق‌تر می‌داند, اگر ایران به پیمان بغداد ملحق شود احتمالاً خودش فرمانده نظامی پیمان می‌شود برای همین است كه با ملی شدن نفت مخالف است تا نظر اربابانش را بیشتر به خود جلب كند, باید او را نابود كنیم. هر لحظه‌ای كه بیشتر زنده بماند, خطرات جدی‌تر را متوجه این مملكت و اسلام عزیز خواهد نمود. من با آیت الله كاشانی صحبت كردم ایشان نیز به این مسئله اشاره كرده و تأكید داشتند كه او باید كنار برود


 اعدام انقلابی رزم آرا و آزادی خلیل طهماسبی

خوشبختانه لایحه گس- گلشائیان از طرف مجلس رد شد اما رزم آرا سكوت نكرد فلذا از شاه درخواست انحلال مجلس را نمود اما شاه می‌دانست كه صدور این دستور به قدرت مطلق رزم آرا می‌انجامد. سرانجم مصدق و آیت الله كاشانی از فداییان خواستند كه تصمیم خود را مبنی بر از بین بردن رزم آرا اجرا كنند. فداییان نیز كه رزم آرا را بیگانه و مخالف اسلام می‌دانستند طهماسبی را مأمور انجام این تكلیف شرعی نمودند.صبح روز چهارشنبه 16/12/1329 مجلس ترحیم آیت الله فیض در ساعت 10:30 در مسجد شاه برگزار شد. شاه می‌دانست كه نواب در مقابل رزم آرا سكوت نخواهد كرد. شواهد نشان می‌داد كه اگر فداییان موفق به نابودی رزم آرا نشوند او با عنوان حفظ امنیت به سرعت تمام موافقین شاه را دستگیر خواهد كرد. به همین دلیل یكی از افسران ارتش را مأمور ساخت تا در كنار خلیل طهماسبی حركت كند و اگر او موفق به ترور نشد وی با گلوله كلت, رزم آرا را به قتل برساند. در لحظه ورود رزم آرا به صحن مسجد یك تیر به طرف جمجة دست نشانده انگلیس شلیك گشت و دو تیر دیگر به شانه و ریه او اصابت كرد. ترس شدیدی وجود حاضرین در مجلس را فرا گرفت. ناگهان طنین صدای الله اكبر نام فداییان را در ذهن‌ها تداعی نمود. مأموران استاد خلیل طهماسبی را پس از چند لحظه دستگیر كردند.

 اعدام انقلابی رزم آرا توجه مقامات شرق و غرب را به خود جلب نمود و قیمت سهام شركت نفت انگلیس به سرعت كاهش یافت.

 مجلس شورای ملی در سال 1331 با تصویب ماده واحده‌ای خلیل طهماسبی را به جهت ترور رزم آرا و راهگشایی برای ملی شدن صنعت نفت, قهرمان ملی نامید و او پس از بیست ماه از حبس آزاد شد.

 

 او سخنان خود را چنین آغاز كرد: «آزادی باید درچارچوب قانون باشد، آزادی همراه با لجام گسیختگی و خارج از قانون، نوعی فریبكاری است و یگانه قانونی كه تمام شئون اجتماعی و اخلاقی و سازمان وجودی بشر را مراعات كرده، قانون سازنده و آفریننده جهان هستی یعنی خداست... »...

 

 

سخنان نواب ترس و دلهره ای در دل كسروی ایجاد نمود، او برای فرار از استدلالهای شاگرد بزرگ علامه بدون اندیشه، نسبت ناروایی به قرآن داده و گفت: «مگر شما ....

 
 

ساعت 2 بعدازظهر سید وارد سالن شد، داور مسابقه والیبال بر روی چهارپایه ای ایستاده بود، با آرامش از او خواست كه از روی چهار پایه پایین بیاید؛ درمیان نگاه حیرت زدة مردم سید بالای صندلی رفت و سخن خود را آغاز نمود: ...

 

 

نواب در گوشة خیابان نزدیك خانه كسروی ایستاد و با خود گفت: «سزای اهانت مقدسات اسلام مرگ است.» چند لحظه بعد كسروی ازخانه خارج شد؛ ناگهان نواب با سرعت دستش را از زیر عبا بیرون آورد؛ و به طرف كسروی شلیك نمود؛

                 منبع : کتاب نواب صفوی، اندیشه ها و مبارزات

  دستگیری نواب

 

رهبر فداییان اسلام در تاریخ 26/8/1334 درست یك روز پس ازاعدام انقلابی نافرجام حسین اعلاء از خانه سید غلام حسین شیرازی برای جست و جوی مخفی گاه دیگری بیرون آمد و به منزل آیت الله طالقانی رفت. هوا به شدت سرد بود, نواب,‌ آقای طالقانی, خلیل طهماسبی, سید محمد واحدی و عبدخدایی در اتاقی كنار هم نشسته بودند. در همین هنگام سید در پاسخ یارانش كه پرسیدند: «اگر ما را گرفتند چه كار كنیم؟» فرمود: «به وظیفه‌تان عمل كنید. به خدا من چنان می‌میرم كه داستان «آمنا برب الغلام»1 زنده شود و از هر قطره خونم یك نواب صفوی به وجود بیاید, مرگ ما حتمی است.» سرانجام پس از 5 روز نواب تصمیم گرفت به خانه حمید ذوالقدر كه از دوستان قدیمی‌اش بود برود. آقای طالقانی نیز شال سپیدی را از كمرش باز نمود و بر سر نواب بست, و عینكش را به او داد تا مأموران موفق به شناسایی ایشان نشوند, اما چند لحظه پس از ورود نواب به خانه حمید ذوالقدر در عصر چهارشنبه در تاریخ 1/9/1334 گروهی از برجسته ترین مأموران شهربانی به سرپرستی كارآگاه معنوی , رهبر بزرگ فداییان اسلام را دستگیر نمودند. سران حكومت پهلوی كه در پوست خود نمی‌گنجیدند, برنامه رادیو تهران را قطع نموده و این خبر را منتشر كردند: «توجه,‌ توجه, نواب صفوی دستگیر شد.»

«توجه,‌ توجه, نواب صفوی دستگیر شد.»

1- در زمان پادشاهی كافر, غلامی به یگانگی خدا ایمان آورد, وی را به پای چوبه دار بردند, او در مقابل مدرم كنار چوبه دارد ایستاد و از اعتقاداتش گفت. پس از آن همه گفتند: «آمنا برب الغلام.»

        منبع : کتاب جمعیت فدائیان اسلام - کتاب نواب  صفوی، اندیشه ها و مبارزات