تبلیغات
yasinhoseini - شهید حسین حق نظری

شهید حسین حق نظری

فرمانده گردان آر پی جی 7لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)
در خانواده ای مذهبی ، در مراغه متولد شد . او چهارمین فرزند خانواده بود . مادرش  خانه دار  و پدرش كارمند بود . حسین از همان دوران كودكی با قرآن آشنا شد و نماز را فراگرفت . او از كودكی به مجالس مذهبی و زیارت قبول امامان و معصومین علاقه داشت . از پنج سالگی با دوستان و آشنایان در سفرهای زیارتی همراه می شد و چندین بار به مشهد مقدس رفت . تحصیل خود را در دبستان شمشیری آغاز كرد و در مدرسه راهنمایی دكتر شفق ( ابوذر فعلی ) و دبیرستان امام خمینی فعلی در رشته علوم تجربی ادامه داد . در تمامی مراحل تحصیل از شاگردان موفق بود .
مطالعه كتاب و توجه به مسائل تربیتی و اخلاقی سبب شد از همان دوران نوجوانی ، بسیاری از مسائل را رعایت كند . در اقامه نماز ، انضباط در كارها ، كوتاه سخن گفتن ، كم خندیدن و پرهیز از حركات ناشایست بسیار دقیق بود . حسین در سال 1356 ، با جریانات سیاسی روز آشنا شد و با آغاز قیام مردم علیه رژیم پهلوی به مبارزات مردمی علیه شاه پیوست . او در تظاهرات شركت فعال داشت و یك بار در جریان درگیری با مأموران رژیم مجروح شد . در بحبوحة انقلاب در مسجد شهدا در مجالس سخنرانی آقای ارومیان حضور می یافت .
حسین به پدر و مادرش علاقه فراوان داشت و به آنان احترام بسیار می گذاشت . چندین بار آنان را به زیارت امام رضا (ع) برد . رفتار و اخلاق او بسیار شایسته و متناسب با دستورات اسلامی بود . با تجملات و مصرف زیاد مخالف بود .
پس از پیروزی انقلاب با همكاری گروهی از دوستانش پایگاه حمزه سیدالشهداء را تأسیس كرد و در همین پایگاه ، كتابخانه ای برای استفاده عموم دایر نمود . در این زمان ، اوقات فراغت او با مطالعه كتابهای استاد شهید مرتضی مطهری ، آیت الله سید محمود طالقانی ، آیت الله دستغیب ، دكتر علی شریعتی و آیت الله ناصر مكارم شیرازی می گذشت . با شروع غائله كردستان ، به این منطقه اعزام شد . با تشكیل سپاه پاسداران انقلاب به عضویت رسمی این ارگان درآمد ، و در مهاباد فرماندهی نیروهای پاكسازی كننده را به عهده گرفت . همواره سعی داشت مأموریتهایش را به بهترین نحو انجام دهد . حق نظری همیشه دوستان و همرزمان خود را به برگزاری نماز جماعت ، شركت در نماز جمعه و در جلسات دعاهای كمیل و توسل توصیه می كرد و خود نیز در این گونه اجتماعات حضور می یافت . زمانی كه پس از عملیات پاكسازی برای اولین بار نماز جمعه در مهاباد برگزار شد به دوستانش گفت :
ما باید با لباس فرم سپاهی در نماز جمعه حاضر شویم تا بتوانیم حضور خود را در صحنه نشان داده و با این حضور به منافقین ضربه بزنیم و قدرت جمهوری اسلامی را نشان دهیم .
پس از پایان عملیات پاكسازی مهاباد وقتی ویرانی شهر را دید اظهار تأسف كرد و مرتب می گفت : « باید تلاش كنیم با اخلاق و رفتار درست ، ضد انقلاب را به طرف خود جذب كنیم تا بیش از این به منطقه آسیب نرسد . »
با شروع جنگ تحمیلی ، حق نظری جزء اولین افرادی بود كه در جبهه ها حضور یافت .  او با گذراندن یك دوره آموزش مربی گری ، آموزش سلاح در واحد آموزش سپاه پاسداران در پادگان ابوذر مراغه را آغاز كرد . همواره سعی می كرد تمامی نكات لازم را به افراد تحت تعلیم آموزش دهد و می گفت كه چون این افراد بلافاصله به جبهه اعزام می شوند بایستی تمامی مسائل را به آنان آموزش داد .
در همین دوران در كنار مطالعه كتابهای مذهبی ، كتابهای آموزشی نظامی را نیز مطالعه می كرد و به دیگران هم سفارش می كرد كتابهای نظامی مطالعه كنند و تاكتیكهای نظامی را فراگیرند تا از این طریق جبران كمبودها بشود .
یكی از همرزمان حق نظری می گوید :
در اوایل جنگ ، زمانی كه آبادان در محاصره دشمن قرار گرفت من و حسین به همراه یك گروه سیصد و پنجاه نفری پس از طی یك دوره آموزش فشرده به جبهه اعزام و در ایستگاه 7 آبادان مستقر شدیم ، در ایستگاه 7 آبادان نزدیك ترین فاصله با عراقی ها 600 متر بود . حق نظری تا نزدیك ترین نقطه به عراقی ها می رفت و از آنها هیچ هراسی نداشت . چنان با استقامت و خوددار و بردبار بود كه وقتی زخمی شد و در بیمارستانی در تهران بستری گردید ، به خانواده اش اطلاع نداد و پس از بهبودی بلافاصله در جبهه حضور یافت . در اوقاتی كه از جبهه به زادگاهش بازمی گشت ، به خواهران كوچكتر خود نماز و قرآن می آموخت و جلسات تفسیر و احكام تشكیل می داد .او در سپاه پاسداران آموزش خمپاره 120 میلیمتری دید و مدتی خمپاره چی سپاه بود . همرزم حق نظری می گوید :
از خصوصیات بارز حق نظری ، تواضع و مهربانی بود كه اغلب دوستان و همرزمانش به آن معترفند . نقل است كه در اوج عملیات ، زمانی كه جزیره مجنون در محاصره دشمن بود و یكی از عراقی ها را اسیر گرفته بودند ، دوست ایشان تصمیم می گیرد ، اسیر را بكشد ولی حق نظری با وجود مشكلات بسیار در انتقال اسیر به پشت جبهه از این كار جلوگیری كرده و گفته بود : « اگر می خواهی او را بكشی اول مرا بزن بعد او را . » و خود اسیر را با موتورسیكلت به پشت جبهه انتقال داد .
حسین در پادگان امام رضا (ع) معاونت پادگان را بر عهده داشت و در این زمان آموزش اسلحه می داد . سپس در منطقه سرپل ذهاب در پادگان ابوذر فرماندهی گردان توحید را بر عهده گرفت . اولین مأموریت گردان تحت فرماندهی او ، حفظ قله ابوذر بود . این قله موقعیت خطرناكی داشت چرا كه عقبه نداشت و دارای گذرگاه های خطرناك و نزدیك به عراقی ها بود . حسین ، شبها از گذرگاه ها عبور و به افرادش سركشی می كرد .
در عملیات بزرگ آبی خاكی خیبر ، گردان آر.پی.جی زن ها را فرماندهی می كرد . در شب عملیات به همراه گردان خود در عقبه ، پشت خاكریزهای پاسگاه برزگر منتظر بود تا به محض اعلام نیاز حركت كند . وقتی رمز عملیات خیبر « یا رسول الله » از بی سیم اعلام شد و نیروهای آر.پی.جی زن برای آغاز عملیات لحظه شماری می كردند و فرمانده خود را درباره زمان ورود به عملیات آماج سؤالات قرار می دادند , حسین برای آن كه به پرسشهای مكرر آنها جواب ندهد ، خودش را مشغول می كرد و یا از آنها دور می شد . روز اول و دوم در انتظاری جانكاه سپری شد . در غروب روز سوم حسین و یارانش دعای توسل خواندند . شب هنگام حق نظری به نماز و عبادت مشغول شد . در هنگام عبادت روحیه ای خاص داشت به طوری كه دوستانش متوجه تغییر حالتهای روحی وی شدند . روز چهارم عملیات دستور حركت گردان آر.پی.جی زن ها به فرماندهی حسین صادر شد و همه افراد به سرعت به سوی محل پرواز بالگردهای شنوك دویدند . در این زمان چون تمامی قایقها توسط دشمن هدف قرار گرفته بود ، افراد مجبور بودند با بالگرد به منطقه عملیاتی وارد شوند . پس از آن كه دو گروه از گردان آر.پی.جی زن ها وارد منطقه شدند در محل « بنه تداركات » استقرار یافتند . نزدیك غروب بالگرد سوم ، حامل نیروهای گردان بر فراز منطقه نمودار شد اما ناگهان جنگنده های عراقی ظاهر شدند و به طرف آن حمله كردند ، در حالی كه چشمان بسیاری از افراد گردان به آسمان دوخته شده بود . هلیكوپتر حامل افراد ، هدف چند موشك عراقی قرار گرفت و در هاله ای از آتش قرار گرفت و در آب سقوط كرد . این صحنه اندوه و نگرانی بسیاری در افراد گردان ایجاد كرد و حسین خود نیز تحت تأثیر این صحنه بسیار اندوهگین بود ، ولی فردای همان روز با قاطعیت فرمان حركت داد و افراد با كامیون و خودرو به شهرك جزیره مجنون رفتند در حالی كه تعداد افراد فقط نوزده نفر بود . پس از پیاده شدن از خودروها وضو گرفتند . برای رسیدن به خط مقدم به صورت ستونی در داخل كانال بزرگی حركت كردند . در این زمان مهدی باكری -  فرمانده لشكر عاشورا -  در منطقه حضور داشت و حسین به افرادش دستور داد پس از رسیدن به محل استقرار ، خود را به فرمانده لشكر معرفی كنند و خود برای انجام كاری به عقب برگشت . گروه پس از معرفی به آقای باكری در پشت خاكریزی مستقر شد و به پدافند از منطقه پرداخت اما تعداد افراد نسبت به طول خاكریز كم بود به همین دلیل افراد مجبور شدند هر ده تا پانزده متر یك یا دو نفر بایستند . چون گردان آر.پی.جی زن بودند می بایستی به صورت ضدزره عمل می كردند . حدود ساعت دو بعد از ظهر عراقی ها با هشت تانك تی 72 و ده قبضه توپ 106 پاتك كردند . حق نظری دستور داد كسی تیراندازی نكند و دو نفر از افراد را به انتهای خاكریز فرستاد ؛ چون انتهای خاكریز باز بود و باید از آن محافظت می شد . در همین موقع یكی از تانكها به دویست متری نیروهای حق نظری رسید . یكی از افراد بلافاصله آر.پی.جی شلیك كرد ولی موشك در برابر تانك تی 72 كارگر نشد و تانك به پیشروی خود ادامه داد اما در یك لحظه تانك مذكور اقدام به عقب نشینی كرد و این مسئله برای افراد گردان تعجب آور بود . در عین حال كه حملات از جهت های مختلف ادامه داشت و هر لحظه گلوله توپی به خاكریز اصابت می كرد و صحنه ای از خون و دود و آتش به وجود آورده بود . تعداد نیروهای خودی بسیار كم بود و خمپاره های موجود امكانات پیشرفته ای نداشت و فاقد زاویه یاب بود و گلوله ها شلیك نمی شد . تا جایی كه حق نظری چند گلوله را با دست پرتاب كرد و آنها نیز در كنار خودروهای عراقی فرود می آمد و عمل نكرد . چون تعداد افراد كم بود و امیدی به نیروی كمكی وجود نداشت مجبور بودند صبر كنند تا تانكها به نزدیك ترین فاصله برسند ، سپس آن را با تیربار هدف قرار دهند . در پاتك دوم ، عراقی ها با قدرت بیشتری به سمت خاكریز پیشروی كردند . عراقی ها 7 تیپ در آن منطقه وارد عملیات كرده بودند و فكر می كردند یك لشكر پشت خاكریز مستقر است . یكی از همرزمان حسین می گوید :
حسین به من گفت : « وقتی یكی از تانكهای عراقی جلو آمد و پهلو گرفت آر.پی.جی را آماده كن . من می روم بالای خاكریز نگاه می كنم . هر وقت اشاره كردم برخیز و شلیك كن . » حسین به بالای خاكریز رفت و با دست به من اشاره كرد بیا . وقتی به نزدیك وی رسیدم دیدم از سمت چپ تركش به گیجگاه او اصابت كرد و خون با فشار به ارتفاع نیم متر فوران می كند و آرام سرش را بر روی خاكریز گذاشت . آر.پی.جی را انداختم و به نزدیك او رفتم و سرش را بلند كردم و روی پایم گذاشتم و دو دفعه گفتم شهادتین را بگو اما او با چهره ای آرام به شهادت رسیده بود .
حسین حق نظری ، آثار هنری در زمینه خطاطی و نقاشی نیز داشت كه متأسفانه باقی نمانده است . جسد شهید حق نظری در محل گلشن زهرا (س) در شهرستان مراغه به خاك سپرده شده است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیت نامه
بنام خدا که هستی مان از اوست و بسوی او بازگشت می کنیم . حمد و سپاس پروردگار عالمیان را که این سعادت و توفیق را نصیب ما بنده ی گناهکار خود کرده است که برای چندمین بار در این شب حمله و شب مرگ و شب تولدی دیگر مطالبی چند را بعنوان آخریم وصیت خود بنویسم .
برادران و خواهران عزیزم و پدر و مادر گرامیم ، بدانید که من آگاهانه به این راه قدم گذاشتم و تمام وجود و سعادت و هستی خود و دیگران را پیروزی در اسلام می دانم و جاد در راه اسلام را برای خود توفیق بزرگ خداوند می شمارم و از تمامی شما ها و بخصوص خانواده شهدا می خواهم که ما را دعا کنید که در این راه همسفر و همراه کارواندار بزرگ شهدای اسلام سید الشهداء شویم .
برادران بدانید که تا به امروز اسلام با خون رشد کرده و با خون نیز پیروز خواهد شد . پس شما باید و عاشقانه بسوی جبهه ها این رحمت بزرگ الهی بشتابید و با خون گرم خود حرکتی دیگر به پیکره اسلام بدهید ، که ثمره این خون ها تعجیل خداوند آقا امام زمان (عج) و تشکیل حکومت عدل جهانی بدست این بزرگ رهبر است .
در آخر از تمامی برادران حلالیت می خواهم من نیز همه را حلال می کنم . انشاء الله
 که خداوند ما ها را از بندگان خالص و صالح خود قرار بدهد .                       والسلام                     خدایا خدایا تا انقلاب مهدی ، حتی کنار مهدی خمینی را نگهدار
                                                                                                                                                                                                    حسین حق نظری




خاطرات
خواهرشهید:
یك بار حسین در سرپل ذهاب منزل برادرمان مهمان بود و به من گفت : « برو كارنامه ام را بگیر . » وقتی به مدرسه رفتم و كارنامه او را گرفتم ، نمرات خیلی خوبی گرفته بود . با تلفن به او گفتم ، باور نمی كرد . او به كتاب خیلی علاقه داشت ، به خصوص كتابهای مذهبی زیاد می خواند . در یكی از ایام عید نوروز كتاب خاتم الانبیاء را به عنوان عیدی به او هدیه دادم . وقتی كتاب را دید خیلی خوشحال شد و گفت : « خواهر جان ، احسن به شما بهتر از همه می دانی من به چه چیز علاقه دارم . »

برادشهید:
در یكی از روزها حسین و چند تن از دوستانش به خانه ما آمدند . چند نوع غذا تدارك دیده شده بود . او با مشاهده چند نوع غذا بسیار ناراحت شد و گفت : « چرا كه از چند نوع غذا استفاده می كنید . در صورتی كه می توانید فقط از یك نوع غذا استفاده كنید . »

پدرشهید:
آخرین خاطره ای كه از حسین دارم این است كه یك بار كه از جبهه آمده بود به او گفتم بس است دیگر كمی هم بمان و استراحت كن . در حالی كه بغض گلویش را گرفته بود رو به من كرد و گفت : « در حالی كه به ناموس و دینمان تجاوز كرده اند من بنشینم و نگاه كنم . حاشا كه این كار را نخواهم كرد . »