تبلیغات
yasinhoseini - شهید محمود اورنگی

شهید محمود اورنگی

فرمانده گردان ضربت الفتح تیپ 10 1شهید بروجردی(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


دومین فرزند یك خانواده نسبتاً مرفه بود.در سال 1340 ه ش در تبریز متولد شد . پدر ش در کار ساخت و ساز ساختمان بود و در كنار آن باغ داری ، گاوداری و خرید و فروش دام نیز فعالیت می کرد .
در كودكی بیشتر اوقاتش را به بازی با بچه های هم سنش می گذراند و بچه پرجنب و جوش و شلوغی بود . گاهی اوقات نیز به والدین خود در باغ یا خانه كمك می كرد . سال 1346 ، تحصیلات خود را در مقاطع ابتدایی در مدرسه دهقان ( شهید هوشیار فعلی ) آغاز کرد و پس از پایان آن ، در همان مدرسه ، وارد دوره راهنمایی شد . به گفته پدرش :
ایشان به تكالیفش خوب می رسید و ما هم ایشان را در نحوة انجام تكالیف با تشویق كردن ، یاری می كردیم .
بعد از اتمام دورة دبستان و راهنمایی ، به تحصیل در دبیرستان و در رشته ریاضی و فیزیك مشغول شد ، ولی در همان سال نخست ، تحصیل را ناتمام گذاشت .
با وجود ترك تحصیل ، او فردی فعال بود و در مبل سازی و نقاشی ، همزمان فعالیت داشت . به قرآن بیش از اندازه علاقه داشت و در برابر مشكلات بسیار صبور بود و همیشه سعی می كرد مشكلات خود را حل كند .
قبل از شروع انقلاب ، با توجه به سن كمی كه داشت در تظاهرات علیـه رژیم شـاه شركت می كرد . با آغاز سال 57 ، فعالیت های سیاسی وی رنگی دیگر یافت . در كلاس آموزش قرآن در مسجد شركت می كرد و در كلاس تیراندازی حضور یافت ، و در این رشته مهارت خاصی پیدا كرد . رفته رفته شخصیت او دچار تحول شد . به گفته برادرش : « در این زمان بود كه احساس كردیم ایشان همان محمود سابق نیست . »
با پیروزی انقلاب اسلامی و تأسیس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، وی به عضویت سپاه درآمد ، در حالی كه تنها هیجده بهار از سن او گذشته بود . در اوایل ورود به سپاه ، آموزش نظامی خود را از مسجد شروع كرد و بعد از آن برای آموزش و طی دورة مربی گری ، به پادگان خاصبان كه پادگانی آموزشی در نزدیكی تبریز بود ، رفت . خدمت سربازی وی نیز در سپاه بود . دوستان وی در این دوره اكثراً از قشر سپاهی بودند . اورنگی در این دوره اوقات فراغت كمی داشت . بیشتر اوقات فراغت خود را در مساجد می گذراند ، یا به دیدار خانواده های شهدا ، مخصوصاً خانواده افراد مفقودالاثر می رفت . شبها به مسجد چهارسوق مارالان تبریز می رفت و به بچه ها آموزش ورزش های رزمی می داد و آنها را با اسلحه آشنا می كرد .
با شروع جنگ در سال 1359 ، محمود از همان بدو انقلاب ، وارد سپاه شد و آموزش های نظامی مختلف را كه طی كرده بود ، برای دفاع از مملكت اسلامی ، عازم جبهه شد .
در مرحلة اول عملیات بیت المقدس ، با سمت فرمانده گروهان شركت داشت .
مرحلة دوم علمیات بیت المقدس نیز سمت فرماندهی گروهان را به عهده داشت .
در این عملیات بود كه اورنگی ، وصیت نامة خود را نوشت كه در فرازی از آن آمده است :
والدین عزیزم ، اگر بنده شهید شدم روی سنگ مزارم جوان ناكام ننویسید ، چرا كه من با شهادت به كام خود رسیده ام .
اورنگی معتقد بود كه :
این جنگ بر ما تحمیل شده و برای بیرون راندن دشمن از میهن باید در جنگ شركت كنیم . ما مطیع ولایت امر هستیم و هر چه ایشان بگوید ، اطاعت می كنیم .
همیشه توصیه می كرد كه از گروهكهای منحرف اجتناب كنید . دوستانش به كرات این جمله را از او شنیده اند : « ما تنها یك جان داریم و آن را در طَبَق اخلاص گذاشته ایم و در راه انقلاب تقدیم خواهیم كرد . »
در عملیات مختلف چهار دفعه مجروح شد ، ولی هر بار پس از مرخص شدن از بیمارستان ، بلافاصله به جبهه رفت .
محمود ، فوق العاده در تیراندازی مهارت داشت ، به طوری كه یك بار یكی از دوستاش یك دو ریالی را با دست می گیرد و محمود آن را با تیر می زند . هنگامی كه از او پرسیده شد كه چرا دو ریالی را نگهداشتی ، گفت : « با توجه به ایمانی كه به كار وی داشتم ، نمی ترسیدم . »
مدتی بعد ازلشكر عاشورا ، به جبهه كردستان رفت و به سمت فرماندهی گردان ضربت "الفتح" منصوب شد ، و سرانجام در تاریخ 7 آبان 1363 ، در كمین ضد انقلاب و در بالای كوه به محاصره افتاد و در اثر اصابت گلوله به پشت سر و قلبش ، به شهادت رسید . در حالی كه تا آن زمان ، پنجاه ماه در جبهه های جنگ حضور مستمر داشت .
پیکرمطهر آن شهید در گلزار شهدای بقائیه ( مارالان ) واقع در تبریز است .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



خاطرات
حمید آقاجانی:
با توجه به این كه وقتی با ایشان آشنا شدیم هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود ، ولی ایشان از آن زمان فردی زرنگ و شجاع بود و زیر بار زور نمی رفت . با هر كسی نیز دوست نمی شد ، ولی اگر با كسی دوست می شد تا پای جان با وی همقدم بود . اگر كسی با ایشان دوست می شد ، احساس می كرد كه كوهی استوار پشت سرش وجود دارد .

یعقوب , برادرشهید :
در درجه اول به قرآن بسیار علاقه داشت و در درجه دوم به سپاه علاقه مند بود . به كسانی كه به انقلاب خدمت می كردند نیز علاقه داشت . در عبادات بسیار متواضع بود ، در دعای كمیل ، نماز جمعه و نماز جماعات شركت كرده و به مسائل شرعی خود كاملاً واقف بود .

حبیب آقاجانی :
قرار بود دشمن پاتك بزند كه ما به خط مقدم اعزام شدیم . وقت نماز مغرب و عشاء كه رسید و اذان را گفتند ، در همان هنگام دشمن شروع به پاتك كرد كه محمود به نماز ایستاد و همه در تعجب بودیم . چندین خمپاره در اطراف ایشان افتاد ، ولی خدا شاهد است اصلاً جزئی هم تكان نخورد و به همان ترتیب نماز را به پایان برد .

در آن هیاهو كه هر كس به فكر خود بود ، محمود به این طرف و آن طرف می دوید و به فكر بچه ها بود ، و وقتی خودمان را به خاكریز دشمن رساندیم ، ایشان گفتند هیچ كس سرش را از خاكریز بلند نكند و خودش به تنهایی دیده بانی می داد .

حمید آقاجانی:
محمود در عملیات مختلف زخمی شد ولی هیچ گاه دست از مبارزه نكشید . حتی یك بار كه در اثر جراحـات بستـری شـده بود ، از بس به دكتـرها و پرستـارها اصرار كرد تا ایشـان را مرخص كردند .

برگرفته از خاطرات شفاهی همرزمان شهید
اغلب اوقات زمزمه ذكر از لبش جارى است. قامتى رسا، نگاهى نافذ، چهره‏اى نورانى، صدایى مهربان و محكم، مجموعه هر چه خوبى و بزرگوارى و بزرگى؛ محمود اورنگى! خط مقدم نبرد است و همه رزمندگان سلاح را لحظه‏اى از خود جدا نمى‏كنند. اما اغلب اوقات او را مى‏بینم، تسبیحى در دست دارد و ذكر مى‏گوید. اگرچه از گذشته‏هاى خود با كسى سخن نمى‏گوید و سعى مى‏كند بى‏نام و نشان باشد، اما اكثر بچه‏ها او را مى‏شناسند، حتى آنهایى كه او را ندیده‏اند، نیز مى‏شناسندش. خود من ندیده، ذكر اوصافش را شنیده بودم: بچه مارالان است. در روزهاى آشوب و انقلاب، بى‏هراس از زندان و شكنجه مأموران رژیم طاغوت، هر روز تظاهراتى به راه مى‏انداخت. از اولین روزهاى تشكیل سپاه، لباس پاسدارى پوشیده است و با رهنمودهاى آیت‏ا... قاضى طباطبایى و آیت‏ا... مدنى نقش مؤثرى در مبارزه با عناصر ضد انقلاب در تبریز ایفا كرده است.
با شروع بلواى كردستان و فعالیت ضد انقلاب براى تصرف شهر پاوه، جزو اولین رزمندگان به پاوه عزیمت كرد و در پاكسازى شهر از عناصر ضد انقلاب كوشش بسیار از خود نشان داد. در جریان نبرد با ضد انقلاب به شدّت مجروح شد...
در اولین روزهاى آغاز جنگ تحمیلى با جمعى از پاسداران عازم سوسنگرد شد و به همراه یاران خود در مدافعه از این شهر، مقاومت و رشادت شگفت‏انگیزى از خود نشان داد...
ما تازه به جبهه آمده‏ایم. هنوز به آتش و انفجار و باران گلوله عادت نكرده‏ایم. هر لحظه منتظر حادثه‏اى هستیم. اما محمود یكپارچه آرامش و طمأنینه است. وقتى مى‏بینم همچنان خونسرد و آرام و تسبیح به دست، در خط تردد مى‏كند. به خودم شك مى‏كنم. با این طمأنینه و آرامش، جسارت و شجاعت خاصى دارد. حضور او در خط باعث تقویت روحیه نیروهاست.
چند شب پیش دیدیم جنازه‏اى را كشان كشان مى‏آورند. محمود بود و دوستش كریم چریك. جنازه عراقى بود. در جنازه اثرى از گلوله و جراحت دیده نمى‏شد. بالاخره خود محمود تعریف كرد كه: به مواضع عراقى‏ها نفوذ كردیم. جنازه مشغول نگهبانى بود! از پشت دستم را بر دهانش گذاشتم كه سر و صدا نكند. بعد از لحظاتى افتاد. دیدم از ترس مرده است و جنازه‏اش را آوردیم.
هر روز رمضان عاشوراست. صدها دستگاه تانك از روبرو به سوى ما مى‏آید. تانك‏ها با آرایشى منظم پیش مى‏آیند و خاكریز خودى را با تیر مستقیم مى‏كوبند. هر لحظه صدها گلوله تانك سینه خاكریز را مى‏شكافد. نیروهاى ما خسته از یك شبانه‏روز نبرد بى‏امان حتى یك لحظه نیز استراحت نكرده‏اند. آتش بى‏امان تانك‏ها از یك سو و آتش یك ریز توپخانه و خمپاره از سوى دیگر بر سرمان مى‏ریزد. هر لحظه قامتى بر خاك مى‏افتد. هر لحظه صداى مجروحى را مى‏شنوم. چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود. عرصه قیامت است. تانك‏ها پیش مى‏آیند و خاكریز را مى‏كوبند. لحظه به لحظه از ارتفاع خاكریز كاسته مى‏شود. شانه‏هاى خاكریز فرو مى‏ریزد. اگر سرى از خاكریز بالا شود، با تیر مستقیم از پیكر جدا مى‏شود. هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین افزوده مى‏شود. دیگر عده شهیدان را نمى‏دانیم. آنان را كه هنوز زنده‏اند، مى‏توان شمرد. من، اورنگى و معدودى دیگر. مى‏ایستیم تا زیر شنى تانك‏ها له شویم. كجایند فرشتگانى كه در بدر به یارى پیغمبر و سربازان اسلام آمدند؟ ... چشم‏ها به سوى آسمان دوخته مى‏شود: (اللهم كن لولیك الحجةبن‏الحسن). زمزمه‏هاى واپسین مجروحین را مى‏شنوم. تانك‏ها نزدیك‏تر مى‏شوند. ناگهان همه جا در ابهام و غبار فرو مى‏رود. طوفانى غریب پا مى‏گیرد. همه جا استتار مى‏شود. تانك‏ها كور مى‏شود. امداد آسمانى را با چشم خود مى‏بینم. اشك از چشمانم فرو مى‏ریزد. سرا پا شوق سجده‏ام. مى‏خواهم سر به سجده بگذارم و جان بسپارم. لك الحمد... باقى نیروها در پناه طوفان خود را مهیا مى‏كنند و موضع مى‏گیرند. طوفان كه فرو مى‏نشیند تانك‏ها بیشتر از پیش نزدیك شده‏اند و اگر همچنان پیش بیایند، تا لحظاتى دیگر از نعش خاكریز ما مى‏گذرند. تنى چند از بچه‏هاى آرپى‏جى زن شهید شده‏اند و آرپى‏جى‏ها بر زمین افتاده است. محمود یكى از آرپى‏جى‏ها را برمى‏دارد و مى‏آید به طرف من. همان آرامش شگفت بر چهره‏اش پیداست.
- هر كدام از تانك‏ها را كه مى‏گویى، آن را مى‏زنم!...
صدایش محكم است. آرامشى است كه ریشه در روحش دارد. دو سه روز پیش كه اشتباهى از منطقه خودى فراتر رفته بودیم، با سه دستگاه خودروى پر از نیروى عراقى روبرو شدیم. دو نفر در مقابل آن همه نیرو. حتم دارم هر كسى بود، خود را مى‏باخت. محمود با خونسردى تمام خودروها را به رگبار بست... و اكنون با همان آرامش خطابم مى‏كند:
- هر كدام از تانك‏ها را كه مى‏گویى، آن را مى‏زنم!.
اوّلین تانك.
با اوّلین موشك آرپى‏جى محمود، اولین تانك شعله‏ور مى‏شود، دوّمین موشك، سینه تانك دیگرى را مى‏شكافد و .
با انهدام تانك‏هاى دشمن بچه‏هاى باقى مانده گردان، روحیه مى‏گیرند. تانك‏هاى دشمن كه فاصله چندانى با خاكریز ما ندارند، متوقف مى‏شوند. محمود بعد از شلیك هر موشك، موشك دیگرى را در گلوى آرپى‏جى مى‏گذارد. با هر موشك محمود، تانكى شعله‏ور مى‏شود. بچه‏ها فریاد مى‏زنند: اللَّه‏اكبر! و تانك‏هاى دشمن كه تا لحظاتى قبل به پیش مى‏آمدند، اینك از خاكریز ما فاصله مى‏گیرند.
چهره محمود در پرده‏اى از غبار مى‏درخشد. از اولین روزهاى شروع جنگ خود را به جبهه رسانده است و از آن زمان در جبهه ماندگار شده است. بچه‏هاى قدیمى جبهه او را به خوبى مى‏شناسند. فرمانده است. اما حركات و رفتارش مثل یك نیروى عادى است. به سنگرها مى‏رود و با نیروها صحبت مى‏كند. گاهى بچه‏ها از او مى‏خواهند تا خاطره‏اى بگوید و محمود از سوسنگرد مى‏گوید. از روزهایى كه انبوه نیروهاى زرهى و پیاده عراق براى تصرف سوسنگرد هجوم مى‏آوردند و مدافعان این شهر بیش از 200 نفر نبودند: تانك‏ها پیش مى‏آمدند و نیروهاى پیاده دشمن در پناه آتش تانك‏ها پیشروى مى‏كردند. نیرو نبود، مهمات نداشتیم. با ام یك و ژ - 3 از شهر دفاع مى‏كردیم و سنگین‏ترین سلاح ما آرپى‏جى بود.
همه او را به عنوان رزمنده‏اى بى‏باك و زبده مى‏شناسند. در مسلم بن عقیل مسوول محور بود و با این حال بیشتر از 20 سال از عمر او نمى‏گذشت. در زیر باران توپ و خمپاره، با خودرویى كه توپ 106 بر آن سوار بود، به تمام نقاط محور تردد مى‏كرد. در فتح‏المبین و بیت‏المقدس و رمضان شجاعت و لیاقت فرماندهى‏اش به اثبات رسیده بود و با اینكه 20 سال بیشتر نداشت، آقا مهدى مسوولیت محور را به او سپرده بود و او با تمام وجود براى اجراى دستورات آقا مهدى تلاش مى‏كرد.
اینك نظر فرماندهان جنگ بر آن است كه عملیاتى در منطقه سر پل ذهاب انجام شود. محمود در حضور آقا مهدى به منطقه بمو عزیمت مى‏كند. آقا مهدى پس از بررسى‏هاى لازم به محمود مأموریت داده است تا سلاح‏هاى مورد نیاز را در منطقه مستقر نماید.
شبانه با محمود براى اجراى دستور آقا مهدى حركت مى‏كنیم. محمود با تجربه‏هایى كه حاصل چندین سال نبرد است، در اجراى دستور آقا مهدى با نهایت دقت و تدبیر عمل مى‏كند. تمام جوانب كار را مى‏سنجد و آنگاه تصمیم مى‏گیرد. در طول مسیر حركت از روستایى مى‏گذریم. به خانواده‏اى برمى‏خوریم كه فقر و هلاكت بر زندگى‏شان سایه انداخته است. شاید حتى نانى براى خوردن ندارند. چیزى از دستمان برنمى‏آید. از طرفى مأموریت مهمى را انجام مى‏دهیم و معطل شدن جایز نیست. روستا را پشت سر مى‏گذاریم اما مى‏بینم كه غبار اندوه چهره محمود را دربر گرفته است. به هر حال مأموریت خود را شبانه پایان مى‏رسانیم. صبح محمود را مى‏بینم كه مقدارى آذوقه و غذا و خوردنى آماده كرده است. مى‏گوید: بیا به آن روستا برویم و اینها را به آن خانواده مستمند تحویل بدهیم.
نسیم پاییزى از كوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند. اندوه و اشك و عزا. نه اندوهى كه از مرگ كسى كه در بستر مرده است، نه اشكى كه به رسم معمول در عزا از دیده فرو چكد... حضور انبوه پاسداران سپاه سردشت ابهتى دیگر به مراسم بخشیده است.
سیل خروشان مردم به حركت در آمده است. شهیدى تشییع مى‏شود: فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى.
همه با هم از شهید مى‏گویند، از شهیدى كه تشییع مى‏شود. همه مى‏شناسندش. اما باز مى‏خواهند بیشتر بشناسندش.
- از مدتى پیش كه به اینجا آمده، نفس ضد انقلاب را بریده است.
- بچه آذربایجان است.
- در جنوب بوده، بعد از خیبر به اینجا آمده است.
فرمانده گردان ضربت را بر شانه‏ها مى‏برند. بچه‏هاى سپاه، پیشمرگان كرد و انبوه مردم، قلب خود را بر شانه نهاده‏اند و تشییع مى‏كنند. زمزمه‏هایى شعله‏ور گلویم را مى‏سوزاند: كجا مى‏روى با انصاف! خوب ما را گذاشتى و مى‏روى. هنوز این مردم زجر كشیده، نیازمند توأند... نام تو، صداى تو، حضور تو، براى ضد انقلاب كابوس وحشت بود. برخیز...
- رئیس! حالت چطور است؟ برخیز برگردیم به خط... برخیز...
این صداى توست محمود؟
یادت هست؟ من كه لحظه لحظه خاطره‏ها را به یاد دارم. فرداى عملیات (مسلم‏بن عقیل) بود، سرم داشت مى‏تركید. موج خورده بودم. تركش هم كه خوردم، حالم آشفته شد. بچه‏ها مرا به اورژانس بردند. زخم‏ها را بستند و مى‏خواستند به بیمارستان انتقالمان بدهند. دلم عجیب گرفته بود. هنوز عملیات ادامه داشت. مى‏دانستم كه پاتك‏هاى سنگین دشمن آغاز خواهد شد. سرم مى‏تركید و زخم گلویم مى‏سوخت، دلم پیش بچه‏ها بود. فراز سلمان كشته...
- رئیس! حالت چطور است؟...
رئیس! تنها تو بودى كه مرا رئیس مى‏خواندى. انگار صداى تو التیام زخم شد. دردها از یادم رفت.
- بد نیستم محمود...
- برخیز برگردیم به خط...
برخاستم. حالم خوش نبود. اما در كتار تو مى‏توانستم برخیزم و دوباره به خط برگردم. دكتر آمد: كجا؟ گفتم: من برمى‏گردم به خط... عملیات ادامه دارد... تو مى‏خندیدى. دكتر دستم را گرفت: من اجازه نمى‏دهم با این وضع برگردید، شما باید به بیمارستان منتقل شوید. مرا به بیمارستان بردند و تو برگشتى به خط. بعدها شنیدم كه چه دلاورى‏ها كرده‏اى محمود!
نسیم پاییزى از كوچه‏هاى سردشت مى‏گذرد. مردم، مرد و زن و پیر و جوان به خیابان‏ها ریخته‏اند شهیدى تشییع مى‏شود. فرمانده گردان ضربت تیپ 110 شهید بروجردى... تابوت را در پرچم پیچیده‏اند؛
تاریخ شهادت: 1363/8/7
مى‏گویند با یك گروهان از بچه‏هاى ضربت كمین خورده‏اى. و این براى من خبرى است روشن، كه با تو رو در رو نمى‏توانستند، به نبرد آیند... كمین... آنان كه در كردستان جنگیده‏اند، معناى كمین را مى‏دانند. اگر یك گروهان نیرو به كمین افتد، به سختى ممكن است كه چند نفر از معركه به سلامت بیرون آیند. اما مى‏گویند تو با همان آرامش و طمأنینه و تدبیر نیروهایت را از معركه رهانیدى. مى‏گویند با هر تیرت، نفرى از ضد انقلاب به مرگ مى‏رسید. و تو تنها، تنهاى تنها در مقابل انبوه مزدوران به نبرد ایستادى تا نیروهایت از چنبره كمین خارج شوند. تو تنها بودى اما مزدوران مى‏پنداشتند دهها نفر در مقابلشان ایستاده است. آرى تو به تنهایى به جاى ده‏ها نفر جنگیدى. پایت تیر خورده بود، تیرهایت تمام شده بود و با اسلحه كمرى مى‏جنگیدى. مزدوران در نهایت خشم و كین سنگرت را به محاصره درآوردند. جنگیدى تا آخرین تیر از گلوى سلاحت گذشت. تو بودى، تنها و جراحت خورده. خوش بودى كه نیروهایت را از معركه رهانیده‏اى... خود مانده بودى تنها. جراحت خورده، و تا آخرین تیر، نبرد را به سر رسانده بودى. مزدوران با هراس و خشم اندك اندك به سنگرت رسیدند. تیرهایت تمام شده بود، زخمى بودى و آنها هنوز مى‏ترسیدند. تو در سنگر افتاده بودى خسته و مجروح، و مزدوران بالاى سرت رسیدند... چشمانت را گشودى. اسلحه مزدورى بالا آمده بود تا تیر خلاص را رها كند...
در آن لحظه زمزمه‏ات چه بود محمود... اللهم كُن لولیك الحجةبن الحسن...
منبع:"قامت حماسه "نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی