تبلیغات
yasinhoseini - شهید سیروس پاک نژادبنایی

شهید سیروس پاک نژادبنایی 

فرمانده گردان شهید درخشی لشکرمکانیزه31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

به عمار معروف بود. سال 1339 ه ش  در مراغه به دنیا آمد . پدرش درجه دار شهربانی بود . او در شروع خدمت ، با تنگدستی روزگار می گذرانید .سال تحصیلی 1347 به دبستان امیركبیر در محلة فوران مراغه وارد شد و تا پایان سال 1351 ، در این مدرسه تحصیل كرد . یادآوری خاطرة اولین روز ثبت نام سیروس ، هنوز هم نشاط را بر چهرة پدر می نشاند .
با گذشت زمان ، وضع اقتصادی خانوادة پاك نژاد بهتر شد و آنها منزلی در محلة شیخ تاج مراغه خریدند ، و سیروس در سال 1351 ، در این محله به مدرسة راهنمایی دكتر شفق ( ابوذر فعلی ) رفت و تا سال 1354 به تحصیل ادامه داد . در این دوره به جمع هنرمندان تئاتر پیوست و علاقه زیادی به این هنر پیدا كرد ، عشق و علاقه ای كه تا پایان عمر ، در سینه داشت . سیروس سال 1354 ، در دبیرستان امام خمینی فعلی مراغه دوره متوسطه را آغاز كرد و در سال 1358 ، با مدرك تحصیلی دیپلم فرهنگ و ادب ، فارغ التحصیل شد .
با پیروزی انقلاب اسلامی ، سیروس فعالیت خود را در پایگاه بسیج از سر گرفت و دیری نپایید كه انجمن اسلامی مسجد شجاع الدوله را تأسیس كرد . در دعاهای كمیل ، توسل و نماز جمعه ، و در اعیاد مذهبی ، فعالانه شركت می جست . او كه با پیروزی انقلاب اسلامی به كلی دگرگون شده بود ، مسجد را خانة دوم خود می دانست و بیشتر وقت خود را در آنجا می گذراند .
سیروس با اتمام دورة دبیرستان به خدمت سربازی رفت . ابتدا در مركز آموزشی عجب شیر دوره آموزش نظامی را گذراند ، و سپس تمام طول خدمت نظام وظیفه را در مراغه بود . پدرش می گوید: « آشنایی سیروس با واحد سیاسی ایدئولوژی ارتش ، تحولات بیشتری در شخصیت و روحیة او پدید آورد . » به گفتة مادرش :
دقیقاً به خاطر دارم بعد از این كه سیروس خدمت سربازی را تمام كرد ، پیش من آمـد و گفت : « مادر جان می خواهم به عضویت سپاه پاسداران درآیم و می خواهم آخرت خودم را بخـرم . » گفتم : خودت می دانی .
او ابتدا در تعاون لشكر عاشورا مشغول به كار شد ، و پس از مدتی ، به صورت نیروی رزمی و خط شكن درآمد ، و سپس تك تیرانداز و آر.پی.چی زن شد . مدتی بعد ، مسئول دسته شد و به تدریج مسئولیت های بیشتری به او واگذار گردید . تا اینكه فرماندهی گردان شهید درخشی را به عهده گرفت .
اودر عملیات بدر و در پی پیشروی رزمندگان اسلام با مشـاهدة رودخانه دجلـه ، شادمانه به مهدی باكری - فرماندة لشكر عاشورا - بی سیم زد و گفت : « ما اینجا را فتح كردیم و شما را به آرزویتان رساندیم . »
بعد از بیست و چهار ماه حضور در جبهه ، سرانجام در 21 اسفند 1363 ، در عملیات بدر ، در موقع پیشروی در كنار رودخانة دجله ، بر اثر اصابت تیر مستقیم دشمن با تفنگ سیمینـوف ، به فیـض شهـادت نائـل آمد . پیكـر سیروس را در گلشـن زهرا (س) مراغـه به خـاك سپرده اند .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384




خاطرات
پدرشهید:
به مادرش بیش از دیگران علاقه داشت كه در مقایسه با دیگر بچه ها غیر قابل وصف بود . او نسبت به دیگر بچه ها بسیار پرجنب و جوش بود ، ولی شلوغ نبود . شیرینكاری های زیادی داشت . وقتی از محل كار به خانه می آمدم ، در جلویم می دوید و می گفت : « بابا آمد ! »

سیروس را به مدرسه بردم و ثبت نام كردم . دقیقاً به خاطرم هست كه در اولین روز از مدرسه برگشت و با گریـه به من گفت : « بابا مدرسـه تمام نشـه ؟ » بنـده هم با شوخی گفتـم : پسـرم ، ز گهواره تا گـور دانش بجوی ! هنوز خیلی راه در پیش است . اما بعدهـا با علاقـه و جدیتـی فوق العاده تحصیل را دنبال كرد و در طول دوران تحصیل ، یك بار هم مرا به خاطر رفع مشكلی به مدرسه نكشاند . سیروس اگرچه به بازی با بچه های مدرسه و محله علاقه نشان می داد ، ولی آموزگارانش او را به عنوان شاگردی مرتب ، تمیز و جدی می شناختند .

بهروز, برادرشهد :
سیروس در زمان شاه ، بیشتر كتابهای علمی و تخیلی و رمان مطالعه می كرد ، و در مواقعی هم به مطالعه كتابهای مذهبی مشغول می شد . رفتار سیروس تا حدی با رفتار ما متفاوت بود . با محبت و صمیمیت و مهربانی با ما برخورد می كرد . در چهرة او یك حالت مظلومیت نمایان بود . در این دوره از افراد خوش اخلاق ، پركار و اهل مطالعه خوشش می آمد ، و چون در كار نمایش و تئاتر بود و در زمرة هنرمندان تئاتر شهرستان مراغه محسوب می شد ، با هنرمندان بیشتر انس و الفت داشت . در مواقعی كه برای خانواده و یا نزدیكان و دوستان مشكلی پیش می آمد ، تا حد امكان در حل مشكل می كوشید و اگر كاری از عهده اش برنمی آمد ، واقعاً ناراحت می شد . در خصوص رعایت حجاب بسیار حساس بود و به نزدیكان توصیه می كرد كه از حضرت زهرا (س) الگو بگیرند .

رسول عبدالله زاده :
من در سال 1361 با سیروس آشنا شدم و در آن زمان یكی از نیروهای تحت امر ایشان بودم . سیروس فرماندة گردان شهید درخشی بود و به خاطر اخلاق خوب و رفتـار نیك ، همه به او عمـار می گفتیم .
بارها دور از چشم خانواده به جبهه رفت . گرچه مادرش می دانست كه راه سیروس به كجا خواهد انجامید ، اما در این باره كمتر با پدرش سخن می گفت ، و سیروس اعزامهای مكرر به جبهه را سفر و یا مأموریت عنوان می كرد .
اجرای فرامین حضرت امام (ره) از مهم ترین اندرزهای او به نزدیكان و به دوستانش بود . او از جمله سرنشینان هواپیمایی بود كه در عملیات خیبر سقوط كرد ، اما همواره افسوس می خورد كه چرا به فیض شهادت نائل نیامده است . او در طول جنگ دو بار زخمی شد ، اما این آسیبها مانع از تداوم حضور او در جبهه نشد .

پدرشهید :
یك بار كه سیروس از جبهه به مرخصی آمده بود از بس كه پسر مؤدبی بود ، تا آن زمان ندیده بودم كه پیش ما پایش را دراز كند . وقتی یك بار دیدم كه در حضور ما دراز كشیده ، سؤال كردم : چه شده ؟ مادرش جواب داد : « زخمی است . » در همان حال ، شبها كه بیدار می شدم ، می دیدم كه نماز شب می خواند .

مادرشهید:
آخرین دفعه ای كه می خواست به مرخصی بیاید ، از جبهه به من تلفن كرد و گفت : « مادر جان ! آماده باش بیایم و با هم به مشهد مقدس برویم . » سیروس آمد و با هم به مشهد رفتیم . در آنجا خیلی عوض شده بود و بیشتر وقتش را در حرم امام رضا علیه السلام می گذراند ، و سپس برای خود و تعدادی از دوستانش كفش خرید و به مراغه برگشتیم . چند روز بعد ، قبل از حركت به سوی جبهه ، به حمام رفت . وضو گرفت و عطر زد و به هنگام عزیمت به من گفت : « این آخرین دیدار است و لزومی ندارد كه مرا از زیر قرآن بگذرانید . » و این واقعاً آخرین دیدار بود . بعد از آن دیگر او را ندیدم .