تبلیغات
yasinhoseini - شهید علی حسین پور رهبر

شهید علی حسین پور رهبر

فرمانده گردان سیدالشهداء(ع)لشکرمکانیزه31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

سال 1333 ه ش  در تبریز متولد شد و در خانواده ای مرفه و متدین تربیت و پرورش یافت . علی اكبر تا كلاس ششم ابتدایی تحصیل كرد ، و بعد از آن در كارگاه نجاری پدر ( بیوك آقا ) مشغول به كار شد . حضور پدری مذهبی در خانواده ، علی اكبر را انسانی مقید و علاقه مند بار آورد و از همان دوران نوجوانی و جوانی اوقات زیادی را به عبادت و انجام وظایف مذهبی در مسجد محل صرف می كرد . در این دوران علی اكبر حسین پور رهبر بیشتر آثار آیت الله دستغیب را مطالعه می كرد . و به صورت خودجوش به آموزش و یادگیری و خودسازی اهتمام می ورزید . با اوج گیری انقلاب اسلامی ، در سال 1357 ، به همراه خواهر و برادرهایش در تظاهرات شركت می كرد و از طریق مسجد محل ، وارد عرصه جدی مبارزه علیه رژیم شد . از جمله فعالیت های این دوران پخش شبنامه در در سطح شهر و برپایی جلسات متعدد در مسجد ، تشكیل گروه سیاسی متشكل از بچه های محل و كنترل و اداره مسجد بود . در زمانی كه حكومت نظامی بود و سربازان مسلح در خیابانها پراكنده بودند ، به هنگام سخنرانی آقای سید ابوالفضل موسوی ، به همراه چند تن دیگر برقراری انتظامات و حفاظت مسجد را بر عهده می گرفتند . آنها به بازوان خود پارچه ای مزین به كلمه حزب الله می بستند . شبها در مسجد سید حمزه تبریز جمع می شدند و برای روز جمعه برنامه ریزی می كردند . جمعه ها در آن مسجد بعد از نماز صبح دعای توسل توسط حاج بیوك آسایش خوانده می شد و بعد از آن آقای ارصلانی صحبت می كرد . در این دوران علی اكبر حسین پور رهبر ، اوقات فراغت خود را در كارگاه نجاری پدر و یا به ورزش می پرداخت .
او روحیه ای آرام و مهربان داشت . از افرادی كه در قید مسائل دین اسلام نبودند ، همچنین از آدم های لاابالی و بی قید كه به مسجد بی توجه بودند بیزار بود . به افراد با ایمان و متدین و كسانی كه به انقلاب و اسلام و امام عشق می ورزیدند ، از صمیم قلب احترام می گذاشت . شكل گیری و رشد شخصیت اخلاقی علی اكبر در دوران محافظت از شهید محراب آیت الله مدنی به اوج خود رسید . از همان زمان رفتارش نسبت به دیگران تغییر محسوس كرد .
مهمترین خصوصیت علی اكبر ، نحوة رفتار با والدین بود . همیشه احترام و اطاعت از آنها را مد نظر داشت و سعی می كرد رضایت ایشان را جلب نماید .
علی اكبر با شكل گیری سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ، از طریق بسیج به سپاه پیوست . در سال 1358 ، پنجمین دوره آموزشی سپاه را طی كرد و بعد از خدمت در واحد عملیات سپاه ، با شروع جنگ در سمت فرمانده واحدهای مختلف و گروه های اعزامی به جبهه ، مشغول به خدمت شد . از این زمان دوران كار و تلاش شبانه روزی او آغاز گردید . انضباط اخلاقی و رفتاری مشخصة او در جبهه بود . بخصوص در گردان تحت امرش این انضباط كاملاً مشهود بود . همیشه دور گردان را حصار می كشید و نگهبان می گذاشت ؛ ترددها را كنترل می كرد و شبها به چادرها سر می زد . شدت كار و تلاش ایشان به حدی بود كه در آخرین روزها ، حدود چهارده یا پانزده كیلو لاغر شده بود .
همزمان با انجام وظایف و مسئولیت هایی كه به عنوان یك فرمانده به عهده داشت ، دو مسجد برای گردان به دست خود ساخت . از آنجا كه با حرفه نجاری آشنا بود ، با جمع آوری پلیت ، از سنگرهای قدیمی در دشت عباس و در زمینهای فتح المبین از میان سنگرهای عراقی ، لوازم كار را مهیا می كرد و بعد با نقشه ای مناسب از این مصالح مسجدی به سبك بدیع می ساخت كه بعدها روش كار او در دیگر گردانها رایج شد .
با اینكه فردی از خانواده ای مرفه بود ، اما همه چیز را كنار گذاشت و از آغاز جنگ در كنار شهید چمران بود .
با تشكیل لشكر عاشورا به این لشكر پیوست و نقش مهمی در آن داشت تا جایی كه مهدی باكری - فرمانده لشكر - شدیداً به او علاقه مند بود و زمانی گفته بود كه علی اكبر رهبر در گردان سید الشهدا لشكر عاشورا كمك بنده هستند . در آن زمان افراد زیادی فرماندهی گردان سیدالشهدا را قبول نكردند اما علی اكبر آستین بالا زد و این وظیفه سنگین را به عهده گرفت .
هیچ موقع از مشكلات یا سختی كار حرفی نمی زد . دائماً آیه های صبر و استقامت را زمزمه می كرد . هر وقت كسی شهید می شد می گفت : « انا لله و انا الیه راجعون » نمونه « اشداء علی الكفار و رحماء بینهم » بود . با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا به شدت برخورد می كرد .
علی اكبر رهبر در مدت سی و شش ماه حضور مستمر در جبهه ، پنج بار زخمی شد . تنها ایام دوری ایشان از جبهه ، دوران نقاهت بود . در عملیات مسلم ابن عقیل مجروح شد و برای مداوا به بیمارستانی در باختران انتقال یافت . در بیمارستان دفترچه هایی در اختیار مجروحین می گذاشتند تا خاطرات خود را از عملیات و جبهه برای آیندگان بنویسند . علی اكبر به پرسشهایی كه تمایلی به دادن پاسخ صریح به آنها نداشت ، پاسخهای خاصی را آماده كرده بود . از جمله به سؤال میزان تحصیلات می نوشت : بی سواد ؛ وقتی از معنویات سؤال می شد ، می نوشت : گناهكار . به این سؤال كه در چند عملیات شركت داشته اید جواب می داد : شرمنده ام .
یك بار دیگر كه زخمی شده و در بیمارستان تحت مداوا قرار گرفته بود ، برادر بزرگش به ملاقاتش رفت . او نقل می كند كه :
به تمام قسمت های بدن علی اكبر تركش خورده بود . قسمتی از سر انگشت سبابه اش نیز زخم برداشته بود . از علی اكبر پرسیدم : آیا احساس درد دارید ؟ در جواب گفت : « به جز سر انگشتم در جایی احساس درد نمی كنم . » و بعد گفت : « زخمی شدن انگشتم جریان مفصلی دارد . » و نقل كرد كه : « در یكی از روزها در زمان عملیات ، موقعی كه رزمندگان جهت حمله به صف حركت می كردند ، متوجه شدم كه دو نفر در بین رزمنده ها غریبه به نظر می رسند . نزدیك رفتم تا آنها را بشناسم . دیدم دو نفر عراقی در میان رزمندگان هستند . در این میان دیدم یكی از آنها برای اینكه عملیات لو برود می خواست فریاد بكشد . متوجه شدم و در حالتی كه می خواستم عراقی را خفه كنم انگشت سبابه ام را گاز گرفت و این زخم مربوط به این ماجراست . » به دنبال این ماجرا رزمندگان به او علی اكبر خفه كن می گفتند .
علی اكبر رهبر چند روز بعد فرماندهی گردان سیدالشهدا كه مأموریت پدافند منطقه هور را داشت ، به عهده گرفت . در عملیات پدافندی ، زمانی كه گردان خسته برای استراحت به قرارگاه بازمی گشت ، علی اكبر با خبر شد كه در خط مقدم نیرو نیاز است . در همان حال خسته بازگشت ولی قبل از رفتن به حاج بیوك آسایش گفت : « این بار كه می روم دیگر برنمی گردم . » و همین طور هم شد . در هور در اثر اصابت تركش گلولة توپ از ناحیه كمر مجروح شد . آقای مصطفی شهبازی به بالای سر وی رفت و گفت : « طوری نیست الان آمبولانس می آید و تو را به بیمارستان می رسانیم . » علی اكبر در پاسخ آقا مصطفی می گوید : « این حرفها را ما به همه یاد دادیم . » سرانجام علی اكبر حسین پور رهبر در تاریخ 20 بهمن 1363 ، بعد از سی و شش ماه حضور مستمر در جبهه های جنگ ، پس از انتقال به بیمارستان اهواز به شهادت رسید . در حالی كه خانواده اش نمی دانستند ایشان فرمانده گردان هستند . بنا به گفته مادر شهید :
شهید علی اكبر علاوه بر خصوصیات مهربانی و تواضع و شجاعت ، می توانم از رازنگهداری ایشان برایتان صحبت كنم . ایشان درباره كارش در جبهه هیچگاه سخن نمی گفت . هر وقت می پرسیدم كه در جبهه چه كار می كنی ، جواب می داد : « من در آشپزخانه هستم . » و ما بعد از شهادتش فهمیدیم كه ایشان فرمانده گردان بودند .
شهید علی اكبر حسین پور رهبر به هنگام شهادت سی ساله بود . پنج سال در سپاه خدمت كرد كه سه سال آن در جبهه های جنگ گذشت . وی علی رغم اصرار خانواده و دوستان ازدواج نكرد .
منبع:"فرهنگ جاودانه های تاریخ"(زندگینامه فرماندهان شهید آذربایجان شرقی)نوشته ی یعقوب توکلی,نشر شاهد,تهران-1384



وصیتنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
یا ایهــا الذین آمنوا هل ادلکم علی تجاره تنجیکم من عذاب الیــم . تومنون بالله و رسولـه و تجاهــدون فی سبیــل الله باموالکم و انفسكم
ای اهل ایمان شما را به تجارتی که شما را از عذاب خدا نجات بخشد دلالت بکنم ایمان بیاورید به الله و رسولش و جهاد کنید در راه خدا با مال و جانهایتان.قرآن کریم
به نام خدایی که خالقم بود و من مخلوق او،و به نام خدایی که جهان را آفرید،و به نام خدایی که انسان را آفرید و او را نعمت کثیری داد و بر دیگر موجودات برتر نمود و او را خلیفه خود بر روی زمین قرار داد و به نام خدایی که زبان عاجز است تا نعمتها و رحمتهای او را توصیف نماید و شکرگزارش باشد.
ای معبودم سپاس بی کران تورا بادکه خمینی عزیز را آفریدی و بدین وسیله نعمت رهبری پیغمبر گونه را بر ما بندگان غافل خود عطا نمودی که ما را راهنمایی کرد و به ملت ما آگاهی داد و زمینه انقلاب با عنایت تو آماده گشت و در جریان این انقلاب الهی قرار گرفتیم تا اینکه دست ناپاک آمریکا از گریبان صدام بیرون آمد و این جنگ تحمیلی را به این ملّت که به تازگی از زیر یوغ آمریکا رسته بودند تحمیل کرد . احساس کردم که اسلام به خون من و امثال من نیاز دارد و این فکر بر من دست داد,خونی که خدا خریدارش باشد چه معامله ای بهتر و بالاتر از این که قتال در راه خدا بکنم و لذا عزیمت به جبهه های حق علیه باطل نمودم و این را دریافتم که تنها راه نجات راهی است که خمینی عزیز و بت شکن راهنمای آن است.
وصیت من به شما امت شهید پرور و برادرانم این است که راهرو راه اماممان باشید که سعادت ما در این است و مساجد را که سنگر و پایگاه مسلمین است خالی نگذارید.
اما شما ای پدر و مادر عزیزم:از شما تشکر می کنم از زحمتهایی که کشیدید و شیر و نان حلال را به من دادید و مرا به این سن رساندید که تا بروم در راه خدا به شهادت برسم ولی من از شما خیلی عذر می خواهم خیلی اذیّتتان کردم بی احترامی کردم ,بلند صحبت کردم ولی در هر صورت به بزرگواری خودتان مرا حلال کنید.
اما شما ای برادران عزیزم که همیشه معلمم بودید ولی من مثل شاگرد معلّم نبودم ولی شما با زحمات بیشتر خود مرا تربیت خوب کردید تا به لطف خداوند تبارک و تعالی توانستم به راه اسلام حقیقی دست یابم و اگر به شما بی احترامی کرده یا حرفی زده باشم امیدوارم به خاطر بزرگواریتان مرا ببخشید.
اما شما ای خواهرانم باید زینب وار عمل کنید و مثل زینب پیش دشمن شجاع باشید.فقط پدر و برادران عزیزم اگر صلاح دانستید از عوض من چند روز احسان بدهید توضیح اینکه 80 روز ماه رمضان در جبهه روزه نگرفته ام سوال کنید اگر واجب باشد برایم بخرید چون دقیقا نمی دانم و برایم نماز هم بخوانید خیلی خوب می شود .
و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته علی اكبر حسین پور رهبر



خاطرات
علی چرتاب:
شهید علی اکبر رهبری درکنار اخلاق و کردار خوب یک جذابیت خاصی هم داشت . یک مدیر خوب بود. یادم هست که ایشان هر گردان را که تحویل می گرفت، درآن گردان جّو خاصی پیدا می کرد. یک محبت معنوی بسیارعالی بین نیروهای گردان به وجود می آورد و نیروهای گردان درآن جو معنوی وبا محبت تبدیل به بهترین نیروهای لشکر می شدند. فرماندهان زیادی را به لشکر تحویل داده و اکثر نیروها گردان شهدای محراب در عملیات والفجر مقدماتی فرماندهان آینده لشکر شدند.
اما یکی از بزرگترین خدمات این سردارعزیز، به وجود آوردن گردانی به نام امام حسین(ع) بود. گردانی که شهید باکری به آن گردان افتخارمی کردند. شهید رهبری گردان امام حسین(ع) را با جانشینی سرار شهید محمد باقر مشهدی عبادی هدایت کردند که اگر به سابقه این گردان نگاهی شود تعداد زیادی سرداربه این لشکر تحویل دادند. ازجمله خود شهید مشهدی عبادی که درعملیات خیبر با فرماندهی گردان پا به میدان گذاشت که بعد از شجاعتها و ایثارها جان به جانان تسلیم کرد. به طور خلاصه گردان امام حسین(ع) که بعدها با فرماندهانی چون مشهدی عبادی و اصغر قصاب، علی مولائی، مصطفی پیشقدم وجانشینانی چون سبزی و قاسم هریسی و محمد بالاپور و زوار و دیزجی ,ثمره مدیریت درحد بالای شهید رهبری بود که درگردان پیاده و خط و مش فرماندهان آینده را بنا گذاشت که همان معنویت و محبت و صفا و صمیمیت بود . یکی از خصوصیات بارز ایشان به کارگرفتن نیروهای با استعداد بود. در نیروها به خصوص نیروهای بسیجی مسئولیت خاصی احساس می کرد.

یکی از محافظان و پاسداران دومین شهید محراب حضرت آیت الله مدنی (ره) بودند. که شب و روز دربیت ایشان و کنارایشان خالصانه خدمت می کردند تا جنگ شروع شد . از آن افراد و بسیجیان پیشگام و پیشتاز بودند که به سوسنگرد رفتند و در اوایل جنگ در تشکیلات نظامی شهید دکترچمران دورۀ آموزش را گذراندند. فوق العاده شجاعت و فداکاری را دردوران جنگ از خودش نشان دادند . یک بسیجی دریادل و نستوه علاوه برآموزش های نظامی را که دیده بودند ابتکارات بسیاری از ایشان دیده می شد. با استعداد بسیاری که داشتند در اسرع وقت یکی از فرماندهان گردان های لشکر شدندو آقای مهدی باکری هم خیلی به ایشان عنایت و لطف داشتند.
آقا مهدی ایشان را مکلّف کرده بودند که چند ماهی برای استراحت و مداوای زخم ترکش هایی که دربدن داشتند به تبریز بیایند وهم مسئله ازدواج را حل کنند و هم بخودشان برسند و کاملاً بدن سازی کرده و صحت پیدا کنند و درمورد لزوم به جبهه برگردند. و ایشان هم اطاعت امر فرمانده لشکر را به خودشان لازم دانسته همین کار را کرده بودند و مرحوم ابوی ایشان آنروزها زمینه تشکیل دادن خانواده برایشان را فراهم کرده بود. تا پیام آقا مهدی توسط سردار سید فاطمی به ایشان رسید حدود 2 ماه قبل از عملیات بدر. بدون تاخیر همه چیز را ، تمام تعلقات دنیوی را زیر پا گذاشته و به جبهه حرکت کردند . به بنده گفتند : من رفتم و بعد از یک هفته شما هم بیائید. اشاره دادند که برنامه هایی در دست اقدام است . بنده هم بعد از چند روز رفتم در اردوگاه دزفول به خدمت ایشان رسیدم که همانروزها فرماندهی گردان حضرت سیدالشهدا را به عهده گرفته بودند. نیروها را برای آموزش به سدّ دز برده اند . به بنده هم گفتند با هم به گردان برویم و رفتیم . در حدود یک هفته آموزش گردان را گذرانده به جزایر مجنون رفتیم . روزها و شبهای آنروزها هر لحظه یک خاطره شیرینی دارد. در مورد خودش در حضور برادران عزیزم که درآنجا بودند میدانند محفوظ و فراموش نشدنی است.
نیروهای گردان که روز قبل به جزیره رفته بودند در پَدها و سنگرهای خودشان مستقربودند. بنده به همراه ایشان با یک وانت تویوتا به جزیره رفتیم . دربدو ورود به جزیره ، زمان عصر بود ماشین را در کنار جاده متوقف کرد و پیاده شدیم . موقعیت جزیره را که وجب به وجب شناسائی کرده بود از عملیات خیبر هم کارهائی کرده بود . آشنایی داشت ، قدری توضیحات دادند و این جمله را دقیقاً به زبان جاری کردند که حاج آقا در این عملیات انشا ا... باید کار را یک طرفه کنیم . انشاا... آزادی راه کربلا نزدیک است . خودش را آماده شهادت کرده است . آماده زیارت جمال حضرت سیدالشهداء شده است. خلاصه شب اول در سنگرسردار حاج مصطفی مولوی ماندیم . برادر شهید یوسف ضیاء هم درآنجا بودند و سردار نظمی هم حضور داشتند . یک شب پرخاطره ای بود. صبح بعد از طلوع آفتاب محل گردان که پَدها بود حرکت کردیم. اول به پَد 6 که یک گروهان درآنجا بود رفتیم. برادران جابجا شده بودند و آنروزها برادر حاج محمد حسین سهرابی هم معاون گردان بودند . یک سنگر را برای گردان تعیین کرده بودند و کارهای سنگر را انجام می دادند .ما هم بعد از دیدار برادران به همان سنگر آمدیم . برادر علی اکبر با برادرسهرابی حرفهایی داشتند و در مورد برنامه گردان صحبتهایی کردند و آقای جعفر داروئیان هم یک تخت خواب در انتهای سنگر گذاشته و پتوها را منظم روی آن چیده بود و می گفت شب من اینجا باید بخوابم . علی اکبر گفتند : نه آنجا جای خودم هست ، شوخی کردند خودش دوباره پتوها را روی تخت باز کرد. حدوداً 14 پتو بود شمردند و گفتند امشب من روی این پتوها می خوابم . مگو که چند ساعت دیگر شهادت خواهد رسید و درآن سنگر حتی فرصت نشستن هم نکردند . بعدازظهر خودش را آماده کرد با کمال اطمینان قلب و خوشروئی همراه با شهید مصطفی شهبازی برای بازدید از پَد 4 می خواست حرکت کند. تا آن روز هرجا که می رفتند به بنده می گفتند : حاج آقا برویم فلان محل ، با هم میرفتیم و بر میگشتیم ولی این بار به بنده هیچ چیزی نگفت . من هم احساس کردم که شاید کارهایی دارد که مصلحت نمی دانند من هم بروم .فقط این جمله را درحال بستن بند پوتین هایشان به من گفتند که : حاج آقا به (پَد)4 با مصطفی سر میزنیم و بر میگردیم و به آقای سهرابی هم با شوخی گفت که : آقای سهرابی .... با انگشت خود که عادتش بود در موقع حرف زدن اشاره میکرد(برادر سهرابی من خودم میروم که هرچه باشد نصیب خودم شود . شما اینجا بمانید شب هم برمیگردم در روی آن تخت هم خودم فقط می خوابم) در حالیکه بادگیر هم پوشیده بود و می خندید و شاداب حرکت کردندو رفتند.
وقت نماز شد . درهمان سنگر نماز مغرب و عشاء را با چند نفر از برادران در همان سنگر با جماعت خواندیم . مشغول تعقیبات و ذکر تسبیح حضرت زهرا سلام ا... علیها بودیم که از بیرون سنگر صدای شهید مصطفی شهبازی بلند شد که ای برادران شلوار و بلوز اضافه اگر دارید بیاورید من لباسهایم را در بیرون عوض کنیم . همه پریدیم بیرون چه خبر چه شده گفتند چیزی نیست علی اکبر زخمی شد به اورژانس بردند. من هم تا اورژانس همراهش بودم لباسهایم خونی شده . حالشان هم خوب بود . صبح به دیدارش میرویم. این حرفها را زد ما همه نگران ماندیم . تلخ ترین شبها بود که از این حادثه جانگداز پیش آمد.
صبح اول وقت همراه با برادر سهرابی و مصطفی شهبازی آمدیم از اورژانس سراغش را گرفتیم گفتند به بیمارستان شهید بقائی اهواز اعزام شد. با سرعت به اهواز ، بیمارستان شهید بقائی رفتیم .گفتند به تبریز اعزام شد اگر بخواهید ببینید به فرودگاه بروید . هنوز هواپیما حرکت نکرده با عجله به فرودگاه رسیدیم . برادران مجروح آماده اعزام بودند ولی علی اکبر را در میان ایشان پیدا نکردیم . از یک بسیجی تبریزی که آمار مجروحین دست او بود پرسیدیم, نگاه کردند و گفتند در شهید بقائی هستند. دوباره به بیمارستان بازگشتیم .خلاصه یکی از مسئولین به نحوی اطلاع حاصل کردیم که شب ساعت 11 بعد از عمل جراحی به شهادت رسیده و به معراج شهدا انتقال داده اند . رفتیم و در معراج خواهش کردیم اجازه دادند جنازه این شهید بزرگوار را زیارت کردیم . دیدیم راحت و آسوده آرام خوابیده است . وداع کردیم جنازه به تبریز اعزام شد و ما هم دوباره با برادران همراه به جزیره برگشتیم . اولین بار مراسم شام غریبان این شهید را در سنگر خودش در جزیره مجنون برگزار کردیم. همسنگران و رزمندگان گردان سیدالشهداء یک فرمانده و یک برادر مهربانی را از دست داده بودند که درسوگ ایشان اشگ می ریختند. تاریخ شهادت ایشان هم 19/11/63 درست یک ماه قبل از عملیات بدر. ظاهراً اسراری هم در مورد شهادت ایشان و عموزاده اش اصغر رهبری وجود دارد. شهید اصغر رهبری هم یکی از فرماندهان گروهان گردان امام حسین(ع) بودند ودرعملیات بدر شهید شدند و پیکر مقدس او هم بعد از 11 سال پیدا شد و به خانواده اش رسید . تاریخ ولادت این 2 عمو زاده یکماه فاصله دارد و تاریخ شهادتشان هم درست یکماه فاصله داردو این هم مطلبی جالب است که از خانوادۀ این شهدا نقل شده است.
بعد از سه روز که درجزیره بودیم بنا به امر فرمانده محترم لشکرکه توسط برادر حاج آقا مصطفی مولوی به ما ابلاغ شد با ماشین ستاد چند نفراز طرف لشکر برای شرکت در مراسم تعزیه آن شهید به تبریز آمدیم و دوباره قبل از عملیات بدر به آنجا برگشتیم. برادران ,فرهنگ و حاج غفار رستمی و حاج اکبر پورجمشید و شهید قادرطهماسبی و ایوب نعمتی و بنده که حامل پیام تسلیت آقا مهدی بودیم در مراسم ایشان که خیلی پرشکوه در مسجد سید حمزه تبریز برگزار شده بود شرکت نمودیم و پیام آقا مهدی را درآنجا خواندیم . متن پیام هم درذهن بنده یادگار مانده است اگر لازم باشد در اختیار برادران میگذارم. و در شهادت ایشان و عموزاده اش اصغر رهبری آنروزها یک سرود نوشته شده بود در برنامه مراسم های خودشان خوانده شده .
با امید شفاعت در روز قیامت

حاج آقا آسایش مداح و پدر شهید :
تابستان سال 1361 بود؛ ما گروهی بودیم در حدود سیصد نفر از اعزام نیروی تبریز به جبهه های حق علیه باطل، به کربلای ایران خوزستان اعزام شدیم، معمولاً نیروهای آذربایجان به لشکر آذربایجان که لشکر همیشه پیروز 31 عاشورا بود اعزام می شدند. البته آن زمان لشکر فعلی تیپ 31 عاشورا نامیده می شد. ما به این تیپ با نام عاشورا و حماسه های گذشته و آتی آن می بالیدیم. بعد از دو روز طی راههای شمال غربی به جنوب غربی راه آهن جمهوری اسلامی ایران به کربلای ایران یعنی خطۀ خوزستان وارد و به اردوگاههای تیپ رهسپارشدیم. از اینکه این دو روز راه و چگونگی رسیدن ما به این خطه خود حرفهایی دارد که شمه ای از آنها را با یاد و مقدمه برخورد اولیه با آن سردار شهید یعنی علی اکبر رهبری شروع می کنم. در بین راه از اینکه نیروهای ترکیبی از بسیج و سپاه بودند با آرامش خاطر مخصوصی و هماهنگی خاصی با اینکه نه سازماندهی وجود داشت و نه سلسله مراتب کاری واداری مشخص شده بود، ولی کسانی در این میان و با وجود مشکلاتی در چگونگی توزیع و تدارک و هماهنگی آنهم در قطار مشکل به نظر می رسید خود را وقف این کارهای خدماتی و هماهنگی های لازم کرده بودند که یکی از آنها که بیشتر جلب توجه می کرد شهید سردار رهبری بودند که با رسیدگی به موقع و بدون تعیین سلسله مراتب کاری دل به این جور کارها می داد.
اولین برخورد بنده با این شهید در آن قطار بود که البته حرفهای گفتنی زیادی می باشد که طی مسافرت و برخوردهای بعدی رخ داد که انشاا... به موقع خود ارائه می دهم و ذکر میکنم.
چند روزی از ورود ما به یکی از اردوگاههای تیپ در شهر اهواز نگذشته بود که تنی چند از برادران رسمی به من سفارش کردند که فلانی دنبالت می گردد. بنده با تعجب خاصی جویای جریان شدم . به بنده اشاره کردند که آقا مهدی شما را می خواهند و البته من گفتم که من ایشان را به پیش شما می آورم. من منظور ایشان را فهمیدم با اینکه سابقۀ بنده در مسئولیتهای گذشته در مسئولیتهای دسته و گروهان در عملیاتهای بیت المقدس و فتح المبین بود,می خواستند در رابطه با سازماندهی و قبول مسئولیتهای تازه به بنده ابلاغ کنند می شد.
بالاخره در بعدازظهر یکی از روزها به اتفاق برادر شهید رهبری و تنی چند به حضور سردار بزرگ و آن مرد عاشورایی یعنی شهید مهدی باکری فرماندهی تیپ عاشورا رسیدیم. با یک حالت معمولی و مکانی معمولی و خالی از مسائل تشریفاتی دیگر در پیش جلوی آن شهید بزرگ نشستیم و منتظر دستور آن شهید بزرگ شدیم . بعد از صحبتهایی با دیگر برادران با اشارۀ برادر شهید رهبری بعد از سلام و احوال پرسی مختصر, شهید مهدی باکری با اعلام اینکه شما سابقه کار در مسائل نظامی و مسئولیتهای رزمی داشته اید و باید مسئولیت بپذیرید و تکلیف است ,به ناچار پذیرفتم و شهید رهبری به عنوان کمک اینجانب تعیین شد و البته سعی و تلاش وی بود که از مسئولیت سنگین فرماندهی گردان یا شاید به احترام رسمی بودن من خودش را کنار کشیده بود و مرا معرفی کرده بود. هرچند که در رده های رزمی هر رده ای مسئول قسمتی از کارهای محوله و مأموریت ابلاغی می شود. بعد از این تعیین ، مسئولیت و تکمیل کادر گردان با همان نیروهای اعزامی از تبریز گردانی به نام شهید صدوقی البته بعد از گردانهای شهید مدنی و شهید قاضی، گردان شهید صدوقی سومین گردانی بود که تشکیل می شد و سه رکن اساسی تیپ را تشکیل می داد. بعد از سازماندهی و مسائل دیگر گردان بود که تازه بنده به فعالیتهای ابتکاری شهید رهبری پی بردم که مثل کسانی که تمام وقتشان در راه اسلام و قرآن و اهدافشان بود, می شد.
بنده به عنوان فرمانده گردان بیشتر به مسائل هماهنگی در ردۀ تیپ با گردان و گردان با گروهانها و دسته ها را انجام می دادم که آنچنان کار مشقت باری نبود اما ایشان با تلاشی بیشتر به کارهای پشتیبانی ,خدماتی و رزمی می پرداختند .
یادم هست که ایشان لحظه ای در تدارکات، و لحظه ای جهت هماهنگی بیشتر برادران بسیجی و کادرگردان مشغول, و لحظه ای به دلداری برادران بسیج و راهنمائی آنها جهت هر چه بهتر اجرای برنامه ها و اهداف آنها نسبت به مأموریتشان بود. در کارهای تبلیغاتی و روابط عمومی همیشه پیشرو بود. یادم هست که برای گردان و بعد از آن که ماموریت گردان صدوقی تمام شد در گردان شهدای محراب و کربلا به همین روال با ساختن نمازخانه هایی و سرویسهای دیگری زمینه ی رشد فکری و اخلاقی و معنویات خاص بسیجیان و رزمندگان را فراهم می آورد . زبانزد همه برادران کادر و بسیجی و فرماندهان ردۀ بالای تیپ و لشکر بود. در آمادگی برای عملیات سعی در آمادگی بیشتر رزمی و روحی برادران بسیجی بود و در حین عملیات نمونه استقامت و پایداری و الگوی صبر و طلایه دار پرچم جمهوری اسلامی و تمام رزمندگان بود. او مطیع اوامر فرماندهی بود و دستورات را مو به مو اطاعت و اجرا می کرد و هیچ وقت تابع خواسته های خود نبود . مگر اینکه در موقعیتهای خاص که به جز فرماندهی ردۀ کس دیگری نبود.
و در آخر با شهادت خود ، خود را به صلالۀ شهیدان و اباعبدا... الحسین(ع) و یارانش رساند تا درخت تنومند اسلام عزیز را پایدار و جهانگیر نماید.

محمد رضا بازگشا:
در عملیات خیبر وقتی با بالگرد ما به جزایر مجنون رسیدیم پس از استقرار نیروها در کانال به اتاق فرماندهی که فرماندهی بعثی ها بود و به تصرف نیروهای اسلام در آمده بود, رفتیم . من تا آن زمان چیزی از دو گردانی که از لشکر توی منطقه عراق رفته بودند چیزی نمی دانستم ولی در همان حال دیدم که علی اکبر رهبری پشت بیسیم فرماندهی لشکر نشسته و صحبت می کند .
بعد از چند ساعتی که نزدیک غروب بود من متوجه شدم که از چشمهای علی اکبر رهبری اشک می ریزد . از ایشان پرسیدم چه شده ؟ چیزی به من نگفتند. یکی از برادران گفتند که از دو گردان تماس قطع شده .به خاطر این بود که علی اکبر ناراحت شده بود . به خاطر حساس بودن عملیات، شهید باکری پشت بیسیم نبودند و علی اکبر رهبری فرماندهی دو گردان را به عهده داشت . بنا به دستور شهید باکری.