تبلیغات
yasinhoseini - شهید منصور ستاری

فرمانده نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران

پدرم اهل سمیرم اصفهان بود . در همان جا دروس مكتب‌خانه را به اتمام رساند و در كسوت درویشان درآمد . شانزده ساله بوده كه دست به یك سلسله سفرهای طولانی می‌زند . او سفرهایش را با اسب یا پای پیاده انجام می‌داده و اكثر نقاط ایران ، عراق ، شامات ، مكه و مدینه را زیر پا گذاشته بود و بعد خاطرات خود را در قالب یك سفرنامه به رشته تحریر درآورده است .
ایشان طبع شعر هم داشته و اشعار زیادی گفته است كه دیوانش به چاپ نرسیده ؛ اما كتاب شعری از او در دهه 1330 ه ش به نام « ماتمكدة عشاق » منتشر شده كه از ابتدا تا انتها در مدح و منقبت ائمه اطهار (ع) بخصوص در رثای حضرت امام حسین (ع) و شهدای كربلا سروده شده است . البته كار وی از نظر ادبی در رده بالایی نبوده و خود نیز در كتابش به این مسئله اشاره كرده و می‌نویسد‌:
پدرم پس از سفر به نقاط مختلف‌، سرانجام در منطقه‌ای به نام « باغ خواص » ساكن شده و مورد توجه مردم قرار می‌گیرد . مردم برای همه كارهایشان به او مراجعه می كردند‌؛ برای ساختن خانه‌، راه‌اندازی عروسی‌ها‌، برپایی عزاداری‌ها‌، برنامه‌های محرم‌، رمضان و … پدرم برایشان هم نوحه می‌خواند و هم روضه . خلاصه در غم و شادی آنها شركت می‌كرد .
اهالی باغ خواص در مسائل دینی و مذهبی بسیار قوی و ریشه دارهستند . همیشه ، شیعه محكمی بوده و بسان یك دژ مستحكم در دل كویر عمل كرده‌اند .
در نزدیكی باغ خواص‌، مرقد امام‌زاده‌ای مشهور به « شاهزاده ابراهیم » قرار دارد كه مورد توجه اهالی روستاهای اطراف می‌باشد . پدرم وقتی در باغ خواص ساكن می‌شود . مانند بقیه اهالی‌، به طور مرتب به زیارت شاهزاده ابراهیم می‌رود .
در آن زمان بقعة امامزاده‌، بسیار كوچك و بی‌رونق بوده و یك متولی پیر‌، امور آنجا را اداره می‌كرده است . در كنار آن نیز‌، چشمه آبی جاری بوده كه زمینی به مساحت تقریبی صد متر مربع را با آن آبیاری می‌كرده‌اند‌. به همین خاطر در جوار این امامزاده علفزار و چمنزاری كوچك ایجاد شده بود و پس از چمنزار كویر شروع می‌شد . پدرم منطقه را می‌پسندد و می‌گوید‌: «‌باید به خاطر وجود مرقد امامزاده ابراهیم‌، این جا را آباد كرد‌.‌» بنابراین به دنبال صاحب آن محل می‌گردد‌؛ از سیاه كوه تا حوض سلطان شروع به جست و جو می‌كند و تا نزدیكی قم پیش می‌رود . همه جا را می‌گردد تا بالاخره‌‌، صاحب آن‌جا را پیدا می‌كند‌؛ او پیرمردی وارسته به نام «‌مهندس انصاری‌» بوده كه جزو اولین دانشجویانی بوده كه به اروپا رفته و مهندس شده بود . سنش از هشتاد گذشته بود و یك حال خاصی داشته است از این كه مالك یك منطقه بوده احساس برتری و غرور نمی‌كرده است . در منطقه زمینهای فراوانی داشته . پدرم مباشر او می‌شود‌، خیلی با هم دمساز بودند .
پس از آن‌، پدرم طراحی و ساخت یك روستا را در كنار امامزاده ابراهیم آغاز می‌كند . روستایی كه هنوز هم در نزدیكی قرچك ورامین وجود دارد . نقشه آن‌جا را خودش می‌كشد . بهترین و پهن‌ترین خیابان‌ها را در آن‌جا طراحی می‌كند . بعد شروع می‌كند به جمع كردن افراد مختلف برای سكونت در آن‌جا . آدم‌ها را از مستضعف‌ترین اهالی بخش انتخاب می‌كند‌؛ آدم‌های بیچاره‌ای كه دستشان از همه جا كوتاه بوده است‌. حتی خانواده‌هایی بودند كه اصطلاحاً به آنها «‌خاكسترنشین‌» می‌گفتند‌. پدرم آن‌ها را نیز به روستای تازه تأسیس می‌آورد و برایشان امكان زندگی فراهم می‌سازد‌. خودشان همیشه می‌گفتند‌: «‌حاجی ما را زنده كرد‌!‌»

پدرم تصمیم می‌گیرد‌؛ روستای جدید را از بیرون بی‌نیاز سازد‌. برای این منظور‌، صاحبان حرف مختلف را انتخاب و به آن‌جا دعوت می‌كند .
مثلاً برای این كه یك مغازه در آن‌جا باشد‌، خانواده‌ای را از باغ خاص می‌آورد‌؛ و یا برای ساختن بناها و خانه‌های مردم ‌، خانواده‌ای را از كاشان كه در كار بنایی تخصص داشتند‌، به آن جا دعوت می‌كرد . نجار‌، باغبان و تعدادی كشاورز‌، بقیه اهالی روستا بودند كه هر كدام از جاهای مختلف به آن‌جا می‌آیند . بعضی از آنها از اصفهان می‌آیند‌. اصفهانی‌ها در چینه كشیدن‌، كویرزدایی و مبارزه با نمكزار متخصص بودند . بعد پدرم به فكر می‌افتد كه چشمه امامزاده ابراهیم را به قنات تبدیل كند و یك خانوار از كرمان و یك خانوار هم از اصفهان كه مقنی و زمین‌شناس بودند‌، پیدا می‌كند و به آن‌جا می‌آورد . قناتی كه این‌ها احداث كرده بودند‌، آب فراوانی داشت و زمین‌های زیادی را زیر كشت می‌برد .
خلاصه‌، بعد از جمع كردن افراد مختلف‌، ساختن خانه را شروع می‌كند‌؛ خانه‌هایی در یك اندازه و بزرگ‌؛ برای اینكه بچه‌های خانواده‌ها هم ، بعداً بتوانند در همان جا سكونت داشته باشند .
آن خانه‌ها دارای باغچه‌های بزرگ‌، به مساحت حدود یك هكتار بودند . انتخاب درخت برای كاشتن در باغچه‌ها نیز با پدرم بود . او ریشه درخت مو را از شهریار ، نهال انار را از ساوه و … می‌آورد . خلاصه همه كارهای آنجا تحت نظارت او انجام می‌گرفت تا این كه روستا كم كم شكل می‌گیرد و اسمش را «‌ولی آباد‌» می‌گذارد . تا این جا را من خودم به یاد ندارم و از خانواده‌ام شنیده‌ام‌، اما از سه چهار سالگی به بعد ، خاطرات خودم است كه به یادم مانده است .

در گذشته برای شخم زدن از گاو استفاده می‌شد . برای همین منظور‌، پدرم سی گوسالة كوچك هم سن و سال – نمی‌دانم از كجا – خریداری و جمع كرده بود . خوب به یاد دارم‌، برادرم این‌ها را می‌چراند . گوساله‌ها كم كم به گاوهای نر قوی هیكل تبدیل شدند و پدرم آنها را بین خانواده‌ها تقسیم كرد . اگر كسی حتی چهار پسر رشید و خیلی خوب داشت‌، پدرم چهار تا گاو به او می‌داد تا این پسرها همان‌جا بمانند‌، زراعت بكنند و از روستا نروند .
گاوها به تدریج زیاد شدند و به هر پسری كه بزرگ می‌شد‌، یك رأس گاو می‌داد تا كار كند؛ اما به شش پسر خود فقط دو رأس داد‌؛ یكی به من و برادر تنی‌ام و یك رأس هم به دو برادر ناتنی‌ام . دو برادر دیگرم را می‌گفت؛ اهل كشاورزی نیستند، بروند سراغ كارهای دیگر ، مثلاً میرزابنویسی به آنها یاد می‌داد . یكی از برادرانم خیلی رشید و قوی بود‌، یك اسب برای او خریده بود و او را دشتبان كرده بود‌؛ می‌رفت بازرسی می‌كرد . به یاد دارم بعضی وقت‌ها‌، نیمه‌های شب برادرم را بیدار می‌كرد و می‌گفت: «‌تو چه جور دشتبانی هستی‌؟ پا شو برو ببین چه خبر است‌! » بیرونش می‌كرد كه برود زمین‌ها را بازرسی كند .
به این ترتیب‌، همه گاوها را تقسیم و زمین‌ها را هم تا دل كویر‌، مرزبندی و به اهالی روستا واگذار كرده بود . پدرم می‌گفت‌: همه با هم باید این جا را آباد كنیم و در قلب كویر پیش برویم . بهترین صیفی‌جات در این منطقه كویری به عمل می‌آمد . ذرت‌، جو‌، گندم و … از دیگر محصولات روستای نوبنیاد پدرم بود .

در آن سال‌ها ( اوایل دهه 1330 ) شخصی به نام آقای مهدویان رئیس فرهنگ ورامین بود . وی با پدرم خیلی دوست بود و همیشه به خانه ما می‌آمد . پدرم نیز‌، عده‌ای را كه چیزی سرشان می‌شد جمع می‌كرد و می‌آمدند دور آقای مهدویان می‌نشستند . او مرد وارسته‌ای بود . صدای خیلی خوشی هم داشت . با صدای دلنشینی مثنوی برایشان می‌خواند . نوحه و مصیبت هم خیلی خوب می‌خواند . نمی‌دانید چه می‌كرد. اصلاً یك حال عجیبی داشت؛ ولی به بچه‌ها رو نمی‌داد و ما مجبور بودیم بیرون بنشینیم . بعد از مثنوی شروع می‌كرد به حرف زدن و سری هم به صحیفه سجادیه می‌زد . آنها دور هم حال خوشی داشتند . روز و شبی نبود كه این‌ها دور هم نباشند . اصلاً وضع بد در آن شرایط معنایی نداشت و هیچ یك از زندگی گله و شكایتی نداشتند .

همان موقع بحث مصدق مطرح بود . یادم است‌، بعدها یك قصیده دو صفحه‌ای از پدرم دیدم كه مصدق را در زمان قدرتش به بازی گرفته بود‌. معلوم بود كه او آن موقع مسائل را خوب می‌فهمیده‌. پدرم با قم ارتباط داشت . هر ماه‌، دو سه بار به قم می‌رفت . كسانی را در قم داشت كه وجوهات را به آنها می‌داد‌، مسائل را حل می‌كرد و می‌آمد .
فرمانده گروهان ژاندارمری باقرآباد هم‌، ـ كه اسمش در خاطرم نیست ـ جزو دوستان پدرم بود . مرد بسیار خوبی بود و به پدر ما خیلی اعتقاد داشت . اگر پدرم یك حرفی می‌زد‌، او حتماً عمل می‌كرد . با مردم هم بدرفتاری نمی‌كرد‌. او خودش یك حسینیه بزرگی داشت .
روز تاسوعا دسته‌های عزادار به حسینیه‌اش می‌رفتند . شام نمی‌داد‌، اما همه دسته‌های عزاداری‌، تاسوعا سری به حسینیه او می‌زدند . درجه‌اش استوار بود . پیرمردی وزین و انسانی والا بود . او نیز در دور هم نشینی پدرم با دوستانش شركت می‌كرد .

اغلب خریدهای اهالی روستا را پدرم انجام می‌داد . می‌رفت از قم می‌خرید و می‌آورد در قرچك‌، داخل یك قهوه‌خانه‌ای می‌گذاشت و سپس با پای پیاده می‌آمد و اهالی روستا را صدا می‌زد كه الا‎غ‌هایشان را بردارند و بروند وسایل را بیاورند . كسی حق نداشت بگوید‌: « من الان نمی‌توانم .‌»
او همه كارها را انجام می‌داد . خواستگاری‌ها را جوش می‌داد . عقد می‌خواند و عروسی راه می‌انداخت . مردم هم قبولش داشتند . روزهای عید همه را راحت می‌كرد . خرید عیدشان را انجام می‌داد .
عید در آن‌جا چیز عجیبی بود‌؛ هر كجا می‌رفتی‌، نقل‌ها و شیرینی‌ها مثل هم بود . همه را حاجی خریده و پخش می‌كرد و بعد می‌گفت‌: «‌عید یك روز است .‌» تا ظهر به همه خانواده‌ها سر می‌زد . مردم را هم مجبور می‌كرد كه به طور دسته جمعی بازدیدهایشان را انجام دهند . روز دوم عید همه را بیدار می‌كرد و سركار می‌فرستاد . این طور نبود كه تا سیزده فروردین بی‌كار باشند .

به هیچ وجه‌، در منطقه پدرم اتفاقی نمی‌افتاد . منطقه امنی بود كه كسی جرأت نمی‌كرد مزاحم كسی بشود‌؛ قتل‌، جعل‌، دزدی و هیچ خلافی در آن‌جا واقع نمی‌شد . دو سه تا دزد گردن كلفت آن طرف‌ها بودند كه همیشه می‌گفتند‌: «‌طرف سرزمین این حاجی نمی‌رویم .‌»

پسر یكی از خانواده‌های ده‌، یك روز برایم تعریف می‌كرد‌: گاهی وقتها می‌رفتم سر خرمن و یك چیزی بر‌می‌داشتم . یك شب وقتی سر خرمن رفته بودم‌، موقع برگشت‌، دیدم كسی به آرامی راه می‌رود . حاجی را با قبای بلندش دیدم . بدون اینكه برگردد و به من نگاه كند‌، گفت‌: « محمد رضا كجابودی ؟‌» بعد هم منتظر جواب نماند و در آن شب تاریك راهش را كج كرد و به طرف بیابان رفت . پس از آن حادثه دیگر هیچ وقت شرم و حیا اجازه نمی‌داد به رویش نگاه كنم .

یك نیمچه اربابی در روستای مجاور روستای ما بود كه مردم را خیلی اذیت می‌كرد . با پدر ما هم خیلی بد بود . از قضا دخترش را به یكی از پسرهای آبادی ما شوهر داد . خواستگاری‌اش با پدرم بود. موقع عروسی شد و خانواده داماد برای آوردن عروس به آن روستا رفتند . من هم ـ كه در آن موقع‌، شش یا هفت سال داشتم – رفته بودم .
دیدم عروس را نمی‌گذارند ببرند‌، نمی‌دانم چرا‌. بعدها از مادرم شنیدم‌؛ زن‌های فامیل آن‌ها كه از تهران آمده بودند، گفته‌اند ما نمی‌گذاریم همین جوری‌، عروس را بردارند و پیاده ببرند . باید با تاكسی ببرند . آن موقع تاكسی خیلی اهمیت داشت . پدرم كه از قضیه مطلع می‌شود‌، می‌گوید‌: «‌نگران نباشید من الان درستش می‌كنم .‌»
سپس رو به یكی از اطرافیان می‌كند و می‌گوید‌: « آن تاكسی دمدار را بردارید، ببرید و عروس را با آن بیاورید !‌»
به هر حال پس از مدتی یابوی حاجی را آوردند و حاجی نیز آمد و گفت‌: « این هم تاكسی دمدار‌. دیگر چه می‌گویید‌؟‌» آن‌ها نیز وقتی كه وضعیت را چنین دیدند‌، چیزی نگفتند و عروس را سوار یابو كردند و عروسی برگزار شد . از آن زمان به بعد، سال‌های سال در میان اهالی روستا یابوی حاجی به تاكسی دمدار مشهور بود .

پدرم اولین كسی بود كه تراكتور را به آن منطقه آورد . یادم می‌آید تراكتورهایی بود كه چرخ لاستیكی نداشتند‌؛ بلكه به جای آن پنجه‌های فلزی بود . نمی‌دانم اینها را از كجا كرایه می‌كرد و به ولی‌آباد می‌آورد تا شخم و ریس بزنند و خرمن بكوبند . بعدها هم یك تراكتور خرید . آن موقع باید كارها دسته جمعی انجام می‌گرفت . اگر یك زمین معینی باید صاف می‌شد‌، همه با هم كار می‌كردند تا آن زمین‌، صاف و تمیز می‌شد . كار كشیدن نهر آب به زمین‌ها هم به طور دسته‌جمعی انجام می‌شد . پدرم همة‌این كارها را هدایت می‌كرد و بعد زمین‌ها را تقسیم می‌كرد و می‌گفت‌‌: این سهم تو است‌، این هم مرز تو‌؛ حالا برو در زمین خودت كار كن‌!
یادم است در آن موقع‌، لایروبی جوی‌ها با بیل انجام می‌شد‌. پدرم معلوم می‌كرد كه در سال‌، مثلاً دو بار نوبت لایروبی این جوی است . (‌از جلو قنات تا سه كیلومتر یا پنج كیلومتر .‌) در روزهای معینی از سال ( مثل زمستان ) كه كار كم بود‌، با همیاری بیست و چهار نفر جوی لایروبی می‌شد .

پدرم در خانه اتاق جدایی داشت . ما حق نداشتیم در كارش دخالت كنیم . وقتی كه او در اتاق خودش مشغول نوشتن چیزی بود و یا شعری می‌گفت، هیچ كس حق نداشت در اطراف اتاقش با صدای بلند حرف بزند . خیلی آرام شام و ناهارش را برایش می‌بردند . فقط مرا به خاطر آن كه بیشتر از سایر بچه‌هایش دوست می‌داشت، بعضی وقت‌ها صدا می‌كرد و پیش خودش می‌نشاند‌، بدون این كه حرف زیادی بزند . یك بار برای خانة یكی از اهالی دری خریده بود . در را به سینة یك درخت نارون كه بسیار تنومند بود و سایه زیادی هم داشت، تكیه داده بودند . من بازیگوشی كردم و تنم به در خورد و افتاد و شیشه‌هایش شكست . چون در مال خودمان نبود‌، پدرم خیلی ناراحت و عصبانی شد . یكی دو تا سیلی به من زد . من هم قهر كردم . این تنها موردی بود كه از او كتك خوردم .
یك مدرسه‌ای بغل خانه‌مان ساخته بود . مدرسه شش كلاس داشت و همه همان جا درس می‌خواندیم‌. آن وقت در آن نواحی اصلاً مدرسه‌ای نبود و بچه‌هایی كه كلاس اول می‌آمدند‌، گاهی پانزده سالشان می‌شد و هیكل‌هایی بسیار درشت داشتند . ولی پدرم گفته بود كه همه باید بیایند و درس بخوانند . معلم را هم خودش آورده بود و برایش خانه درست كرده بود . تا پدرم زنده بود در آن مدرسه درس می‌داد .
آن روز‌، وقتی مرا كتك زد‌، قهر كردم و توی آن مدرسه رفتم و در یكی از كلاس‌ها نشستم .. یادم است كه مادرم آمد و مرا به خانه برگرداند . پدرم هم روی تپه ایستاده بود و زیر چشمی نگاهم می‌كرد . این نشان می‌داد كه از زدن من خیلی ناراحت است، و همین برای دلجویی‌ام بس بود .

پدرم یك تفنگ شكاری داشت‌، ولی با آن شكار نمی‌كرد‌. شكار را دوست نداشت‌؛ اما تفنگ را برای جای خاصی لازم داشت . به تفنگ او فشنگ‌های چهار پاره كه دود و دمش هم زیاد بود‌، می‌خورد . در زمستان‌، دسته‌های عظیم سار‌، صبح و عصر پرواز می‌كردند؛ می‌رفتند و بر می‌گشتند . پدرم عصرها روی پشت بام خانه می‌رفت . دسته‌های سار كه می‌آمدند‌، چند تیر به سوی آنها شلیك می‌كرد . با همان چند تیر می‌دیدیم كه تعداد زیادی سار به زمین می‌افتاد و مردم آن‌ها را جمع می‌كردند‌، سر می‌بریدند و برای آبگوشت استفاده می‌كردند . هر كسی تقریباً سی تا پنجاه سار نصیبش می‌شد . تفنگ پدرم فقط برای همین كار بود . بعد هم تفنگ را در صندوقچه می‌گذاشت و در آن را می‌بست . یك اشكافی هم داشت كه هیچ كس جرأت دست زدن به آن را نداشت . چون قفل نداشت به من كه بچه بودم می‌گفت‌: «‌اگر دست به آن بزنی مار یا عقرب نیشت می‌زند .‌» من هم دست نمی‌زدم . البته او این را به خاطر خطرناك بودن اسلحه می‌گفت .

به این چشم‌ها نگاه كن‌!
یك تابلو از تمثال جوانی حضرت پیغمبر (ص) در خانه‌مان بود و زیرش نوشته شده بود‌: « ایام شباب حضرت خاتم (ص) .‌» یك روز پدر صدایم كرد و با اشاره به آن تابلو گفت‌:
- به این عكس نگاه كن .
- من آن زمان پنج سال بیشتر نداشتم . نگاه كردم‌، دیدم چشم‌هایش به چشمم نگاه می‌كند . بعد گفت‌:
- برو آن طرف اتاق‌!
رفتم .
گفت :
- باز نگاه كن‌!
دیدم كه عكس باز به من زل زده و به چشمانم نگاه می‌كند‌!
گفت :
- برو آن طرف اتاق و نگاه كن‌!
از آن طرف هم نگریستم‌، دیدم باز عكس توی چشمانم نگاه می‌كند .
این بار گفت‌:
- برو بیرون از اتاق و نگاه كن‌! رفتم . باز دیدم آن عكس چشم به من دوخته است .
پدرم لحظه‌ای سكوت كرد و سپس گفت‌:
« وقتی كه من نیستم‌، اگر به این اتاق آمدی حتماً به این چشم‌ها نگاه كن‌! » و دیگر چیزی نگفت‌، چون به هیچ وجه موعظه و نصیحت نمی‌كرد .

پدرم همیشه مراعات حال حیوانات و جانوران را می‌كرد . هنگامی كه راه می‌رفتم‌، می‌گفت‌: «‌مواظب باش مورچه‌ها را له نكنی .‌» به یاد دارم‌، در محوطه‌ای روباز‌، آخور درست كرده بودیم و گاوهایمان را در آن علوفه می‌دادیم . یك روز وسط آخور یك مار بزرگی را كه بسیار هم سمی بود دیدم كه صاف ایستاده و دهانش را باز كرده بود . پدرم نیز در همان نزدیكی‌ها مشغول كار بود. … صدا زدم‌: « بابا‌، مار .‌» گفت‌: «‌دیدمش‌، آرام حرف بزن‌! بگذار زندگی‌اش را بكند . تو به آن چه كار داری‌؟ »
بعد از مدتی‌، گنجشكی آمد روی مار نشست و آن هم گنجشك را بلعید . تا وقتی كه از گلویش پایین می‌رفت‌، ایستاده بود . بعد هم به آرامی خزید و رفت به جایی كه آخور گاوهای خودمان بود و تویش كاه و جو می‌ریختیم تا بخورند . اما پدرم كاری به كار مار نداشت و آن مار هم هیچ وقت گاو و یا گوسفند ما را نیش نزد .

پدرم با پزشك موافق نبود . من یك بار صورتم به شكل خیلی ناجوری پاره شده بود‌، به طوری كه لبم از طرف داخل هم سوراخ شده بود . وقتی وضعیت را چنین دید‌، مجبور شد مرا به دكتر برساند‌. ولی دلش نیامد كه خودش به بیمارستان ببرد و شاهد ماجرا باشد‌، در نتیجه به بقیه گفت‌: «‌بردارید ببریدش بیمارستان فیروز آبادی شهر ری .‌» من را به آن‌جا رساندند؛ ولی آن‌ها نپذیرفتند و گفتند‌: دیر آورده‌اید‌، وضعش خیلی وخیم است . خانواده‌ام دوباره مرا به پیشوای ورامین‌، نزد عمه‌ام بردند . البته عمه واقعی‌ام نبود ، همین طور‌، عمه‌اش می‌خواندیم . زن مؤمنه و عجیبی بود و خیلی هم به خانواده ما علاقه داشت . سه ماه آن‌جا ماندم . دو دكتر خوب هم آن زمان در پیشوای ورامین ساكن بودند . یكی دكتر « مقبلی » بود كه خیلی پیر بود و مردم به جای پول به او محصولات كشاورزی یا چیزهای دیگر می‌دادند . و دیگری آقای دكتر « وحید » بود كه اكنون دكتر وحید دستجردی، مسئول هلال احمر هستند . این دو‌، پزشك‌های مردمی بودند . مردم آن‌جا یك اعتقاد عجیبی به آنها داشتند . آنان نیز متقابلاً با مردم خیلی عجین بودند . با این كه پزشك بودند‌، اما فرقی با مردم عادی نداشتند و به آنها فخر نمی‌فروختند . مردم نیز آن دو را خیلی قبول داشتند و حتی دستشان را شفا می‌دانستند . اصلاً موضوع این نبود كه دكتر دارویی بدهد یا ندهد . می‌گفتند برویم این‌ها ما را ببینند‌، چشم آنها به ما بیفتد كافی است . من بچه بودم‌، ولی می‌فهمیدم كه چقدر با احترام با این دو نفر حرف می‌زنند . سه ماه تمام تحت مداوای دكتر وحید و دكتر مقبلی بودم تا این كه مرا معالجه كردند .

یك روز صبح‌، پدر صدایم زد و گفت‌: « بیا با من صبحانه بخور . » نشستم با او صبحانه خوردم. پس از صبحانه‌، قصد داشت به شهر برود . پدرم با یك راننده اتوبوس قرار گذاشته بود كه هفته‌ای دو روز به ده ولی آباد بیاید و مردم را به شهر ببرد . در شهر ( تهران ) هم توی بازار مولوی ، سه چهار جا را می‌شناخت و سفارش كرده بود كه به كسی گرانفروشی و اجحاف نكنند . با كاسبها حساب داشت ، و خودش پول اجناس اهالی را پرداخت می‌كرد . یعنی مردم خرید می‌كردند و سپس تابستان خودش می‌رفت بازار و حساب و كتاب می‌كرد و حسابهای مردم را پس می‌داد . اهالی با آن اتوبوس به شهر رفته ، خریدشان را می‌كردند و بر می‌گشتند .

راننده اتوبوس یك پیرمردی بود كه از تمام رانندگان آن منطقه آهسته تر رانندگی می‌كرد . موقع رانندگی همه از او جلو می‌زدند ، البته این كار او خوب بود و این حسن را داشت كه اهالی را سالم به مقصد می‌رساند . اما آن صبح كه روز رفتن به شهر بود و پدرم نیز می‌خواست به شهر برود ، رانندة پیرمرد نیامد ، گویا مریض شده بود و شخص دیگری را به جای خود فرستاده بود .
بخشی از جادة روستای ولی آباد از روی راه‌آهن رد می‌شد ، بعد از قرچك می‌گذشت و به سمت تهران ادامه می‌یافت . آن روز راننده موقت ، وقتی روی ریل راه آهن می‌رسد ، نمی‌تواند سریع عبور كند و قطار سر می رسد و به اتوبوس می‌زند . تمام سرنشینان اتوبوس كه هفت ، هشت نفر بیش نبودند كشته می‌شوند و تنها یك پیر مرد و یك دختر بچة چهار ماهه زنده می‌مانند . پدرم با یك ضربة مغزی جان به جان آفرین تسلیم می‌كند و فقط سرش آسیب دیده بود ، بر بدنش نشانی از زخم دیده نمی‌شد .

آن روز ، قبل از اینكه من صبحانه را تمام كنم ، پدرم مرا به دنبال كاری فرستاد و گفت : « پا شو ، برو فلان كار را بكن و بیا ! » وقتی كه بیرون می‌رفتم ، اتوبوس جلو در بود ؛ اما موقع سوار شدن و رفتنش ، او را ندیدم . حدود پانزده دقیقه بعد خبر آوردند كه این اتفاق افتاده است .

در آن موقع من حدود نه سال بیشتر نداشتم و مرگ پدر خیلی بر من سخت گذشت . تاریخ آن حادثة تلخ ، سال 1336 بود . یك حسینیه هم ساخته بود و طبق وصیت خودش در همان جا دفنش كردند . دو بیت شعر هم سروده و وصیت كرده بود كه روی سنگ قبرش بنویسند .

بعد از مرگ پدرم ، خانواده ما از هم جدا شدند . پسرهای زن اول پدرم كه بزرگ بودند و زن داشتند ، هر كدام دنبال كار خودشان رفتند . از آن جمع ، ما ماندیم با مادرمان .

من دروس ابتدایی را خواندم و برای ادامه تحصیل به جایی به نام « پوینك » رفتم كه بیشتر از هفت كیلومتر با روستای ما فاصله داشت . من این مسافت را همه روزه پیاده می‌رفتم ، در زمستان یا تابستان .

بعد از مدتی مال و اموال پدر تقسیم شد و ما رفته رفته در فقر افتادیم و زندگی واقعاً برایمان سخت شد . من سه سال مرحله اول متوسطه را در « پوینك » درس خواندم و برای ادامة تحصیل مرحله دوم متوسطه یا دبیرستان مدتی به محلی رفتم كه به آن كارخانه قند می‌گفتند . دو سه روز اول را پیاده رفتم ، ولی فاصله‌اش حدود بیست كیلومتر بود و من قادر نبودم این همه راه را هر روز پیاده بروم و برگردم . بعد به ورامین رفتم . در ورامین مدیر مدرسه‌مان شخصی بود به اسم آقای هاشمی ، آدم خیلی خوبی بود . دو تا دبیر داشتیم كه با فولكس از تهران می‌آمدند . آقای هاشمی به آنها سفارش كرد كه صبحها سر راهشان مرا هم بیاورند . من تا قرچك پیاده می‌آمدم ، از آنجا هم سوار فولكس آنها می‌شدم و به ورامین می‌رفتم . پس از چند سال دیگر شركت واحد به ورامین آمد . من هم از ورامین تا باقرآباد با اتوبوس شركت واحد می‌رفتم و بقیه راه را نیز پیاده طی می‌كردم .

بعد از اذان صبح ، وقتی كه هوا هنوز تاریك بود ، به طرف مدرسه راه می‌افتادم ، یادم می‌آید یك روز پس از شش كیلومتر پیاده روی به پل باقر آباد رسیدم ؛ مردم تازه داشتند از خانه‌هایشان بیرون می‌آمدند ، هوا تازه روشن شده بود . یك شخصی كه مرا می‌شناخت وقتی چشمش به من افتاد ، با حالت تعجب پرسید : این موقع صبح این‌جا روی پل چكار می‌كنی ؟ تو دیشب باقرآباد بودی ؟

بیشتر اوقات آن قدر زود حركت می‌كردم كه در مدرسه را من باز می كردم ، و خیلی وقتها خانوادة فراشمان را هم از خواب بیدار می‌كردم . یادم است ، كه یك ناظمی داشتیم كه خیلی سختگیر بود و دست بزن داشت . بچه‌هایی را كه دیر می‌آمدند و بعد از خوردن زنگ به مدرسه وارد می‌شدند ، تنبیه می‌كرد . یك روز آنها را جمع كرده بود ، من را هم صدا زد . بعد خطاب به آنها گفت : « می‌دانید از كجای دنیا می‌آید ؟ این از راه دور می‌آید و همیشه سر كلاس حاضر است ، ولی شما از همین بغل نمی‌توانید خودتان را به موقع برسانید ، دستهایتان را بگیرید بالا ، ببینم . » می‌زد ، می‌كوبید و می‌گفت ؛ شما خانه‌تان همین پشت است ، ولی این جوری می‌آیید ؟

در راه مدرسه ، درس هم می‌خواندم ، چون سرم توی كتاب بود ، داخل چاله می‌افتادم ، برای همین ، از راه بیابان كه صاف بود می‌رفتم . كم‌كم یك راه « مال رو » برای خودم درست كرده بودم ؛ آن‌قدر از آن مسیر رفته بودم كه یك راه باریكی روی زمین پیدا شده بود . در بین راه مثلاً قصاید طولانی فردوسی یا قصاید شعرای عصر غزنویان را كه خیلی سنگین و وزین هم بودند حفظ می‌كردم . دبیر ادبیاتی داشتیم كه از ما می‌خواست تا این اشعار را حفظ كنیم . برای من كاری نداشت ، صبح كه از خانه بیرون می‌آمدم تا به مدرسه می‌رسیدم هشت دفعه شعر مورد نظر را خوانده و حفظ می‌كردم . آن سالها ، خیلی سخت گذشت .

برادرم برای اینكه مرا از پیاده رفتن‌های طولانی نجات دهد ، یك دوچرخه برایم خرید . چون پول زیادی نداشتیم ، دوچرخة خیلی كهنه‌ای خریده بود . راه طولانی و پر پیچ و خم مدرسه را با آن طی می‌كردم . دوچرخه در بین راه پنچر می‌شد ، سوزنش در می‌رفت ، زنجیرش می‌افتاد و … بد جوری و بال گردنم شده بود ، باید آن را دست می‌گرفتم و می‌رفتم . با این وضع دیگر بین راه نمی‌شد درس بخوانم ، می‌گفتم : این چه چیزی بود كه گردن ما انداختند ؟ هر دفعه هم كه غرولند كنان به خانه می‌آمدم برادرم ، نخی ، كشی و یا چیزی بر می‌داشت و به آن می‌بست و می‌گفت : « درست شد ، سوار شو ! » باز می‌رفتم ؛ اما دوباره وسط راه خراب می‌شد . دیدم پیاده روی بر چنین مركب لنگی می‌ارزد ، چرا كه دوچرخه مزاحم من شده بود . یك روز وقتی به خانه آمدم ، پس از احوالپرسی با برادرم یكراست به سراغ كلنگ رفتم . او نمی‌دانست كه كلنگ را برای چه می‌خواهم . در حالی كه وجودم از خشم لبریز بود ، وسط حیاط پریدم و با كلنگ به جان دوچرخة بی‌زبان افتادم و آن را تكه‌تكه كردم . طوری كه دیگر قابل درست شدن نبود . هر چند كه از دوچرخه چیزی باقی نماند ولی دست كم این حسن را داشت كه می‌توانستم درسم را در بین راه با خیال آسوده بخوانم .

خیلی وقتها صبح زود كه به مدرسه می‌رفتم ، گرگها را می‌دیدم ، آنها مسیر مشخصی داشتند و من هم تنها از یك راه به مدرسه می‌رفتم . عصرها هم كه از مدرسه بازمی‌گشتم صدای زوزه گرگها را می‌شنیدم ، به یاد دارم عصر یك روز زمستانی بود كه مدرسه تعطیل شد . از ورامین تا باقرآباد را با ماشین‌های شركت واحد می‌رفتم . در باقر آباد از ماشین پیاده شدم و بقیه راه را بایستی پیاده می‌رفتم . برف سنگینی هم باریده بود و هوا داشت رو به تاریكی می‌رفت . یك درجه‌دار پیری در پاسگاه باقر‌آباد بود كه با او رفیق شده بودم ، همیشه موقع عبور از آنجا با هم سلام و علیك می‌كردیم . آن روز وقتی به جلو پاسگاه رسیدم ، به من سفارش كرد : « این راه را نرو . امشب بیا خانه ما بمان . »

گفتم : « مادرم منتظر است ، نمی‌توانم ، نروم . »
تاریكی هوا كم‌كم رو به فزونی بود كه من راه افتادم . جاده ناهموار و سنگلاخ بود و صدای زوزة گرگ در فضا می‌پیچید و ترس و دلهره را نیز میزد بر علت می‌كرد . از آن طرف مادر و برادرم كه نگران شده بودند ، با یك خودرو جیپ راه می‌افتند تا در بین راه مرا بیابند و با خودشان ببرند . یك مقدار كه پیش می‌آیند گرگی را می‌بینند . از قضا مرا هم بالای تپه دیده بودند ، ولی چون هوا بورانی بود ، نه صدایشان به من رسیده بود و نه توانسته بودند آن گرگ را از محل دور كنند و پس از مدتی برگشته بودند . به هر صورتی بود بالاخره به خانه رسیدم . روز بعد هم با ماشین دبیرمان آمدم و گذرم به باقر آباد نیفتاد . باقر‌آبادیها دو روز تمام بود كه مرا ندیده بودند . روز سوم كه مرا می‌دیدند با تعجب نگاهم می‌كردند ! پرسیدم : « چیه ؟ »

گفتند : « ما امروز صبح رفتیم ده دنبالت . »
گفتم : « چرا ؟ »
گفتند : « فكر كردیم تو را گرگ خورده است ! »

سالهایی كه به مدرسه می‌رفتم ، سالهای سختی بود . آن سرماهای طاقت فرسا كه تا مغز استخوان نفوذ می‌كرد را فراموش نمی‌كنم . برف و بوران‌های شدیدی را كه هر رهروی را زمین گیر می‌كرد هرگز از خاطر نخواهم بود . یادم می‌آید ، بوران بسیار شدیدی بود ، كفش نداشتم ، همیشه كتانی برایمان می‌خریدند ، كتانی‌هایی كه دوتا بند بیش نداشت و مجبور بودم حدود یك سال را با آن بگذرانم . در بین راه تپه‌ای را بریده بودند و راه‌آهن را از آنجا عبور داده بودند . درة عمیقی هم كنار آن بود . من مجبور بودم از آن بریدگی عبور كنم . وارد تنگه كه شدم ، باد توی آن پیچید و مرا چون تكه كاغذی به هوا بلند كرد و درون برف انداخت . مقداری در میان برفها فرو رفتم ، كم‌كم احساس كردم دارم بی هوش می‌شوم .

نمی‌دانم چه جوری شد ؟ ولی بالاخره چنگ انداختم ، آهسته آهسته بالا آمدم . راهم را در پیش گرفتم تا به باقر آباد رسیدم . در آنجا یك آشنایی داشتیم كه نهر آبی از جلو خانه‌شان می‌گذشت . از روی پل آن نهر گذشتم . در را دو سه بار زدم و دیگر چیزی نفهمیدم . بی‌هوش شده بودم و بعد آنها در را باز كرده بودند و مرا به داخل برده و زیر كرسی گذاشته بودند . یكی دو ساعت بعد به هوش آمدم . البته بعداً تمام ناخن‌های پایم سیاه شدند و ریختند .

همان‌طور كه قبلاً نیز اشاره شد ، برای گذراندن زندگی روزمره با مشكلات بسیاری مواجه بودیم و حتی گاهی اوقات ، چیزی برای خوردن نداشتیم . برای ناهار یك لقمه نانی با پیازی و یا یك عدد تخم مرغ با خودم به مدرسه می‌بردم . عصر هم كه به خانه می‌آمدم ، باید به گاو و گوسفندها رسیدگی می‌كردم . بعد از فوت پدرم ، ( البته در زمان پدر هم همین طور بود ) هر كاری كه مربوط به كشاورزی بود ، كرده‌ام . مثلاً كشت انواع غلات ، انبه ، گندم ، جو ، ذرت ، صیفی جات ، چه به صورت آبی و چه دیم . درو و خرمن كوبی را نیز مجبور بودم انجام دهم . یادم است یك شب ، ساعت از دوی نیمه شب گذشته بود ، « میرآب » بودم ؛ آن‌قدر كوچك بودم كه فانوسی كه در دست داشتم توی آب می‌رفت . بیلم از خودم بلندتر بود . در آن تاریكی شب و در آن بیابان می‌بایست دو سه هكتار زمین را آبیاری می كردم .

یكی دیگر از كارهای سنگین ، وجین كردن بود . تاكسی وجین نكرده باشد ، نمی‌داند وجین یعنی چه ؟ وجین پنبه یعنی چه ؟ هر وقت كسی یكسره یك ماه در بیابان نشست و وجین كرد ، می‌فهمد توی آفتاب كار كردن یعنی چه ؟

درو ، جمع كردن گندم ، خوشه چینی این كارها را باید انجام بدهی تا بفهمی چیست ؟ آن موقع حتی مجبور بودم با تراكتور رانندگی كنم . كود می‌پاشیدم و … خلاصه زحمت می‌كشیدیم تا حبوبات ، غلات ، خربزه ، هندوانه و یا صیفی جات بار بیاید . آن وقت بوی خوش صیفی جات و دیدن محصولات كه با دست خودت آنها را بار آورده‌ای ، روحیه انسان را تازه می‌كرد .

كسی كه این كارها را كرده می‌فهمد چه می‌گویم . دامپروری ، گله داری ، چوپانی ، شناخت حالات گوسفند ، بره ، بز ، بزغاله و … اینها چیزهایی است كه آدم باید با آنها زندگی كرده باشد تا بفهمد و الا آدم نمی‌فهمد این چیزها را .

یك چپش خوبی داشتیم ، جلو گله راه می‌رفت و شاخهای بلند و زیبایی داشت . همیشه دوست داشت جلودار باشد . گله كه راه می‌افتاد ، خرامان و رقصان ، با گردن برافراشته ، در حالی كه یالهای آویزانش هنگام حركت موج ورمی‌داشت ، به خود می‌بالید و فخر فروشی می‌كرد . سعی می‌كرد بیست ، سی قدم جلوتر از گله راه برود . گویی می‌پنداشت با بقیه فرق دارد ، و راضی نبود با آنها همقدم شود .

اینها را آدم حتی در زمان بچگی ، در عین ندانستن مسائل ، می‌فهمد و خوب هم می‌فهمد . آدم در آن شرایط به اندازه یك فیلسوف می‌فهمد .
بعداً یك زنگوله بزرگ خریدم و به گردنش انداختم . با آن زنگوله بسیار خوش بود ، من هر وقت كه فكر كنم با مردم فرق دارم ، یا آنها یك طبقه‌اند ، من هم كس دیگری‌ام ، به یاد چپش می‌افتم كه چگونه به خود مغرور بود و یك زنگولة بی‌ارزش آن قدر او را فریفتة خود كرده بود ؛ می‌گویم : نكند من هم تا آن حد نزول كنم كه گرفتار چنین روحیه‌ای شوم .
آن چپش جلو دویست بز و گوسفند راه می‌رفت و پشت سرش را هم نگاه نمی‌كرد . خیلی مغرور بود . حركاتی می‌كرد كه انگار بقیه مجبور بودند راهی را بروند كه او می‌رفت . من هم بعضی وقتها آن را اذیت می‌كردم ؛ یواشكی سر گله را به سمت دیگری كج می‌كردم . چپش یك كمی راه می‌رفت ، می‌دید كه دیگر سرو صدا نیست ، برمی‌گشت و می‌دید بقیه به سوی دیگر رفته‌اند . به روی خودش نمی‌آورد و اندكی این طرف و آن طرف جستی می‌زد و سپس می‌دوید و دوباره جلودار می‌شد .

آدم ممكن است دوازده سالش باشد ، ولی می‌تواند درسهای بزرگی از طبیعت كه خدا برایش آماده كرده ، بگیرد . چقدر از پیامبران ، چوپان بودند ؟ و چرا این گونه بود ؟

یكی از دوستان شوخی می‌كرد و می‌گفت : گیر كار فلان پست افتاده‌ایم ، اگر یك وقت ، این پست نباشد ، كار دیگری بلد نیستیم . این برادرمان كه شوخی می‌كرد ، من به یاد آن چپش افتادم . سر گله كه كج می‌شد ، كار دیگری نمی‌توانست بكند ، می‌رفت و جلوشان راه می‌افتاد . اینها چیزهایی است كه در ذهن من است و تا بخواهم احساس غرور كنم آنها را به یاد می‌آورم .

یك خاطرة دیگری هم از دوستی با حیوانات یادم است ، یك گوساله‌ای داشتیم كه خودم بزرگش كردم . آن را با بقیه حیوانات به چمنزار یادم است ، می‌ایستادم تا آنها بچرند . تا من می‌نشستم آن گوساله كه دیگر بزرگ شده بود ، می‌آمد و سرم را لیس می‌زد . پیشانی‌ام را از بس كه لیس زده بود ، زخم شده بود . موهای كوتاهم ، همیشه به خاطر لیس زدن آن گاو ، حالت فر داشت . حیوان مگر كم ارزش است ؟ مخلوق خداست . مگر می‌شود به این سادگی از آن گذشت . دقت در زندگی حیواناتی از قبیل مرغ ، غاز ، اردك و امثال اینها ، به نظر من خیلی درس آموز است . آرامش و سكوت در میان تپه و دشت ، انسان را می‌سازد . بیابان ، صحرا ، شب ، شبهای پر ستارة كویر ، تاول و پینة دست ، آفتاب سوزان ، سرمایی كه از شدت آن پوست دست انسان ترك می‌خورد و زخم می‌شود ؛ زخمهایی كه گاهی تا پنج ماه بر دست می‌ماند . بله ، اینهاست كه انسان را می‌سازد . بزرگ شدن در ناز و نعمت و میان زرق و برق انسان را تنبل بار می‌آورد .

ایتالیایی‌ها در قرچك یك كارخانه تیرچه بلوك زده بودند كه حالا هم هست . من یك سال تابستان در آنجا كار كردم . خیلی هم ضعیف بودم . سرم داد می‌زدند و از من كار می‌كشیدند . آخرش هم كارم به بیمارستان كشید ، ولی خب كار كردم . الان می‌فهمم تیرچه بلوك یعنی چه ؟ آجر سفال یعنی چه ؟ بتون و میلگرد یعنی چه ؟ سقف زدن یعنی چه ؟

خشت مالی را هم زمان پدرم ، وقتی كه ولی آباد را می‌ساخت ، از یك خشت مال به نام مشهدی باقر آموختم . اتفاقاً هفتة پیش به ارگ بم رفته بودم ، بنایی كه با خشت خام ساخته شده بود به نظرم در بعضی ابعاد ، از تخت جمشید مهم‌تر آمد . در آنجا زمینی را برای نیروی هوایی گرفتم تا یك پایگاه با خشت خام بسازم .

آنجا را كه می‌دیدم ، همه‌اش مشهدی باقر در ذهنم بود . خشت مالی‌ها در ذهنم بود . می‌دانم كه می‌شود ، حتماً نباید آجر فلان شكل انگلیسی باشد ، آهن فلان شكل آمریكایی باشد . چرا كه خودم این كار را كرده‌ام . در كوره‌های آجرپزی اطراف قرچك ، بعد از یتیم شدنم كار كردم . می‌فهمم كوره آجرپزی چیست ، چه جوری خشت می‌زنند ، چرا این خاك نمك دارد و نمی‌شود ، چرا آن خاك آهك دارد و نمی‌شود . چرا باید روی زمین را كنار زد و آن زیر ، دنبال خاك مناسب گشت . این چراها را همان موقع فهمیدم .

مدتها نیز در خشكشویی برادرم كار كردم . در آن خشكشویی ، كار رفوكاری انجام می‌شد . گاهی كار دوخت هم می‌كردیم . من با كار خیاطی ، رفوگری ، خشكشویی ، اتوشویی و امثال اینها آشنا شدم ، كار كردم . پدر صاحبم در آمد . از بس كه كاركردم ، سرانجام همه این كارها را به معنی واقعی یاد گرفتم . در نتیجه در خانه و زندگی‌ام نیز همیشه خودم این كارها را كرده‌ام .

بهترین دوستان و رفیقان من در نیروی هوایی كارگرند ، آنهایی كه آن پایین دارند كار می‌كنند و همه هم این را می‌دانند . بعضی‌ها می‌گویند كه ستاری چرا آن یكی را از من بیشتر دوست دارد ؟

بحث فرماندهی و اینها نیست . من اینها را به هیچ وجه از خودم جدا نمی‌دانم . من از همین‌ها هستم . من مال یك جای دیگر كه نیستم . به یاد دارم بعد از فوت پدرم ، ما كسی را نداشتیم . مادرم بود با چهار بچه صغیر . یك دایی در مشهد داشتیم كه او كارمند ارتش بود و تانك تعمیر می‌كرد . دایی ما زندگی‌اش را در مشهد فروخت و به تهران آمد . از آن روز تا روز مرگش برای من حكم پدر را داشت . ( دختر همین دایی‌ام همسر من است . )

او در بخش تانك كار می‌كرد . یك كارمند جزء و كارگر آچار بدست روغنی بود . اما عجیب تانك درست می‌كرد . باور كنید كه امروز پیر مرد هستید و در نیروی هوایی كار فنی می‌كنند ، من هر گاه به چهرة هر كدام آنها نگاه می‌كنم ، سیمای دایی‌ام جلو چشمانم مجسم می‌شود . انسانهای پاك ، انسانهای مؤمن و با خدا . انسانهایی كه ریش سفید یك خانواده هستند و انسانهایی كه چقدر غیرت كار كردن دارند ! به این كار مسلطند و چقدر پاك كار می‌كنند . من اینها را از خودم و خودم را از اینها می‌دانم .

یكی از دلایلی كه الان من كارگر و سربازم را دوست دارم ، این است كه تمام آن كارهایی كه خودم می‌كردم ، با نگاه كردن به چهرة اینها ، دستهای پینه بسته‌شان در چهره‌شان ،‌كف دستهایشان ، زانوی پاره و آستین در رفته‌شان همه آن كارها برایم تداعی می‌شود . من می‌دانم كارگری كه نیمه‌های شب كار می‌كند ، چه می‌كشد . چون خودم این رنج را حس كرده‌ام . هر چشمی نمی‌تواند این را ببیند . من می‌فهمم یخ می‌كند یعنی چه ، می‌دانم نوك ناخنهایش چه می‌شود ، انگشتهایش چه می‌شود . ابزار و وسایل سنگینی را كه دست می‌گیرد و می‌خواهد بلند كند ، می‌دانم چه اتفاقی می افتد ، همه اینها رامی‌فهمم .

اعتقاد دارم كه اگر « منم » ، « منم » در كار باشد ، كار خدایی نیست و این طوری كار پیش نمی‌رود . خدای ناكرده اگر روزی انقلاب ما از مردم جدا شود ، كارش تمام است . حداقل دیگر انقلاب امام (ره) نیست . اینكه هر چیز را امام ( ره ) در مردم می‌دید ، برای این بود كه خودش به مردم تعلق داشت و مردم را از خود جدا نمی‌دانست .

خودكفایی را تجربه كرده‌ام
من فكر می‌كنم ، می‌شود مستقل مستقل بود . ما این را توی آن جامعة‌بسته كوچك روستایی تجربه كردیم . همیشه سر شیر ، كره ، خامه ،‌ماست تازه و همه چیز داشتیم .

یادم است تابستان گله داری می‌كردیم . كسی را برای چوپانی نداشتیم ، خودمان چوپانی می‌كردیم . بیابان می‌رفتیم . ظهر كه می‌شد ، مادرم ماستی را كه صبح مایه زده و هنوز داغ بود با نان تازة دستپخت خودش بر می‌داشت و برای ناهار من به بیابان می‌آورد . حالا اگر چلوكباب بخورم ، آن مزه را می‌دهد ؟ معلوم است كه نمی‌دهد . آن خامه مال خودمان بود . سر شیر، كره ، پنیر و نان ساختة دست خودمان بود . از لحظه‌ای كه آب به زمین می‌دادیم و تا هنگامی كه محصولش را برداشت كرده و می‌خوریم ، همه‌اش حاصل زحمت و دسترنج خودمان بود . سبوس ، كنجاله ، علف ، یونجه ، كاه گندم ، كاه جو و خیلی چیزهای دیگر را خودمان تولید می‌كردیم .

ما این را به چشم دیده‌ایم كه می‌شود خود كفا بود و در مغز من حك شده كه می‌شود محتاج دیگران نبود . می‌توان آن چنان زندگی كرد كه احساس كنیم خوشبخت‌تر از ما هیچ كس در جهان وجود ندارد . چرا فكر می‌كنیم مرغ همسایه غاز است ؟ خب اگر ، این فكر را بتوانیم تقویت كنیم كه خودمان همه كار می‌توانیم انجام بدهیم و دارای یك فرهنگ غنی هستیم . شما فكر می‌كنید ؛ ماهواره و … می‌توانند آدم را گول بزنند ؟ فیلم‌ها و تبلیغات مسموم می‌توانند آدم را گول بزنند ؟ ما باید مسائل را ریشه‌ای مراقبت كنیم و آینده را روی این ریشه‌ها بسازیم .

تا زمانی كه به دانشكده افسری بیایم ، روزنامه ندیده بودم و نمی‌دانستم روزنامه چیست . یادم است زمانی كه در دبیرستان ورامین درس می‌خواندم ، كسانی را می‌دیدم كه عصرها چند برگ كاغذ به دست می‌گرفتند و صدا می‌زدند : « روزنامه » من كه پول برای خریدن روزنامه نداشتم ، اصلاً توجهی هم به آن نمی‌كردم . بنابراین از اخبار و اطلاعاتی هم كه درون آن نوشته می‌شد بی اطلاع بودم .

كلاس هشتم ( دوم دبیرستان ) بودم و پیاده به ورامین می‌رفتم ، سر راهم یك قهوه‌خانه بود ، صاحب آن برای اولین بار ، یك دستگاه رادیو آورده بود كه با نفت كار می‌كرد . رادیو ، شكل و شمایل عجیبی داشت ! در واقع چراغی بود كه با بالا كشیدن فتیله‌اش صدای رادیو بلند می‌شد و هر گاه فتیله‌اش را پایین می‌كشید ، صدای آن كم می‌شد . هر گاه به جلو قهوه خانه می‌رسیدم ، می‌ایستادم و كمی به این رادیوی عجیب و غریب نگاه می‌كردم . راستش زیاد توجهی به آنچه می‌گفت نداشتم ، تنها طرز كار آن برایم جالب و دیدنی بود . اصلاً توی آن محل پیچیده بود كه فلانی یك رادیوی نفتی دارد . بقیه‌اش برایمان معنی نداشت كه حالا این دارد چه می‌گوید . چه می‌دانستیم چیست و چه می‌گوید . مخصوصاً اگر كسی گوشه گیر باشد و كاری هم به كار كسی نداشته باشد خیلی كم‌تر اطلاعات به دست می‌آورد . و همین باعث می شود كه از حوادث دور بماند .

حادثه 15 خرداد
حادثه 15 خرداد كه اتفاق افتاد ، كلاس هشتم بودم و موقع امتحانهایم بود . محل اتفاق حادثه ، سر راه مدرسه من بود ؛ اما تعطیل بودیم و فقط برای امتحان به مدرسه می‌رفتیم . در آنجا یكی دو روحانی خیلی خوب برای مردم سخنرانی می‌كنند و پس از آن ، مردم به حركت در می‌آیند . عمه ما هم كه در پیشوا بود ، سر و سینه كوبان به خانه آمده بود و به پسرانش – كه سه جوان برومند بودند – گفته بود : « اگر به كمك آقای خمینی نروید شیرم را حلالتان نمی كنم . » آنها هم بلافاصله كفن می‌پوشند و به سوی ورامین راه می‌افتند . كلانتری ورامین در مقابل حركت مردم مقاومت نكرده بود . آنها مسیر را ادامه داده و به باقر آباد رسیده بودند ، در روی پل باقر‌آباد نیروهای نظامی مردم را به گلوله می‌بندند و حسابی هم آنها را كتك زده بودند . بعد به مردم می‌گویند كه سعی كنید از جاده عقب بروید ، آنهایی كه این را می‌شنوند ، جان سالم به در می‌برند ، و آنها كه از جاده خارج می‌شوند ، هدف گلوله قرار می‌گیرند . تعدادی هم كفن پوش در جلو جمعیت بودند كه آنها نیز تیر خورده بودند . خبر این حادثه به گوش همه نرسید . دو سه‌نفر از مؤمنین آمدند ، به من و چند نفر دیگر از هم سن و سالهایم گفتند كه ، آنجا را قرق كرده‌اند و نمی‌گذارند كسی برود ، شما بچه‌اید و كاری به كارتان ندارند ، بروید و آنجا را نگاه كنید ، ببینید آیا كسی كه زخمی شده باشد ، آنجا افتاده یا نه . راه‌آهن به موازات جاده كشیده شده بود و در قسمت شمال و جنوب جاده تا آنجا كه به راه آهن می‌رسید ، زمینهای كشاورزی بود . بعد از ریل راه آهن یكی دو تا تپه كوچك بود و باز بیابانهای زراعتی ناهموار شروع می‌شد . به ما گفتند : بروید و این جاها را بگردید ، شاید باز هم كسی مانده باشد . ما رفتیم و برگشتیم ؛ یادم می‌آید آن منطقه را كه گشتم نزدیكی‌های جاده ، خیلی خون ریخته شده بود . بعد كتاب را زیر بغل زدم و به حساب اینكه دارم به مدرسه می‌روم ، به ضلع شمالی جاده رفتم . معلوم بود كه دو سه روز پیش در آنجا آب افتاده بود و زمین گل شده بود . توی آن گلها این بندگان خدا برای فرار از تیر ، دویده بودند و جای پایشان گود افتاده بود و بعضی از آن جای پاها پر از خون بود .

بعضی جاها معلوم بود كه كسی روی گلها افتاده و خون زیادی از او رفته است . در فاصله پانزده – بیست متری جاده گودال عمیقی وجود داشت كه دهانه‌اش بسیار وسیع بود . تعدادی از مردم زخم خورده ، داخل آن افتاده بودند . آنجا خون زیادی ریخته شده بود ؛ اما از مجروحین اثری نبود . جلو پاسگاه ژاندارمری باقر آباد ، سه یا چهار جنازه را دیدم كه روی زمین افتاده بودند . شاید آنها را برای این نگه داشته بودند كه به مردم نشان بدهند و رعب و وحشت در دلشان ایجاد كنند .

به هر حال من كسی را نتوانستم پیدا كنم . آمدم و گفتم كسی را آنجا ندیدم . یك هفته بعدبود كه توانستیم خبری از سلامتی پسر عمه‌هایمان به دست آوریم . از واقعه پانزده خرداد فقط همین را به یاد دارم . آن وقت ما بچه بودیم و حرفی به ما نمی‌زدند . چند سال بعد بود ، یك شب یكی از پسرهای عمه‌مان خانه ما بود ، او همه چیز را برایم گفت . آنجا بود كه من از زبان پسر عمه‌ام با شخصیت امام ( ره ) و اینكه او چه كرده و چه اهدافی را دنبال می‌كند ، آشنا شدم .

سه سال دوره دبیرستان را در ورامین خواندم . در سال اول ، برادر بزرگم كه ازدواج كرده بود ، برایم اتاقی در ورامین ، نزدیك ایستگاه راه آهن گرفته بود . خانمش ، حبوبات یك هفته‌ام را تمیز می‌كرد تا من بتوانم برای خودم غذا درست كنم . مثلاً لوبیای خشك را با برنج ، مخلوط می‌كرد و من با آن برای خودم « دمی » درست می‌كردم . پول هم به من می‌دادند ، با آن پول از قصابی كه نزدیك ما بود گوشت می‌خریدم .

گاهی اوقات برای خودم آبگوشت درست می‌كردم . زمانی كه از ولی آباد به ورامین می‌آمدم خیلی كم خرج می‌كردم . قبل از آن هم ، روزی یك تخم مرغ ناهارم بود . تخم مرغی كه از مرغ خودمان بود . اگر یك موقع ، مقداری كره و یا روغن هم داشتیم‌، برایم نیمرو درست می‌كردند . بعد یك تكه نان ، توی بقچه می‌پیچیدم و به مدرسه می‌رفتم و همان طور كه گفتم یك سال هم خودم غذا می‌پختم و همه نگرانی‌ام این بود كه سال دیگر‌، این هم نیست .