تبلیغات
yasinhoseini - شهید صادق محمدزاده صدقی

شهید صادق محمدزاده صدقی

قائم مقام فرمانده تدارکات لشکرمکانیره 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)


سال 1338 ه ش در تبریز به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا پایان دوره متوسطه در هنرستان الكترونیك تبریز به اتمام رساند و برای تحصیلات تکمیلی وارد انستیتو الكترونیك تبریز شد . اودر مبارزات مردم بر علیه حکومت شاه حضور داشت .
پس از پیروزی انقلاب شكوهمند اسلامی ایران ، بانظر شهید محراب حضرت آیه الله قاضی طباطبایی در پادگان تبریز مشغول خدمت شد و به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی این شهر در آمد.
از شروع جنگ تحمیلی علاقه زیادی برای اعزام به جبهه وشركت در جهاد با دشمنان داشت اما مسئولین وقت سپاه بنا به نیازی که به او داشتند، از رفتنش جلوگیری می كردند اوپیگیری های زیادی کرد تا اینكه برای اولین بار موفق شد به جبهه برود.
همراه چند نفر از یاران خودبه جبهه سوسنگرد رفت.
دومین باردر سال 1360 به جبهه های غرب عزیمت نمود.
مسئولیتهایی را به وی پیشنهاد كردند اما او هرگز جواب مثبت نمی داد .تلاش می کرد درگمنامی وبی هیچ نام ونشانی در راه اعتلای ایران اسلامی تلاش کند. در عملیاتی که برای پاکسازی قسمتهایی از غرب کشور از وجود منافقین وضدانقلاب طراحی شده بود شرکت کرد .در این عملیات ارتفاعات شیاگو ، چرمیان و تپه های گچی از وجود کثیف دشمنان آزاد و پرچم لا اله الا الله بر فراز آنها وزیدن می می گیرد . پس از این عملیات به تبریز مراجعت می كند ، اما او که با دنیای عرفانی جبهه خو گرفته نمی تواند درشهر بماند, بار سفر را مهیا و می رود تا در عملیات پیروزمندانه بیت المقدس شركت نماید . پس از پایان غرورانگیز این عملیات وآزادسازی خرمشهر به عنوان معاون فرمانده تداركات لشکر31عاشورا منصوب می شود.
در مسئولیت جدید از سعی و كوشش و تلاش شبانه روزی دست بردار نبود و شركت در عملیات را آرزوی خود می دانست.
اوکارهای طاقت فرسایی را در عرصه پشتیبانی و تداركاتی در عملیات رمضان ، مسلم بن عقیل ، والفجر مقدماتی انجام داد.
در عملیات والفجر 1 مجددا به گردان رزمی ملحق می شود و این دفعه در سینه خود مدال یك رزمنده اسلام را در حال درخشیدن می بیند . در این رزم دلاورانه بود كه گامی فراتر به ایزد منان نزدیك تر شد و قسمتی از پای خویش در حین مصاف با دشمن كوردل بعثی ، در راه خدا تقدیم درگاه ربوبی اش نمود.
مدتی در بیمارستان بستری شد و به مداوای جراحت وارده پرداخت .
زمان می گذرد تا از لابه لای اوراق تاریخ صفحه تازه ای رقم خورد و آغاز عملیاتی تحت عنوان والفجر 4 نمایان شود ، قلب شهید به سرعت طپش خویش می افزاید و سراسر وجود مطهرش مملو از عشق و ایثار می گردد و با آن حال رنجور و جسم مجروح خویش ,هرگز لحظه ای را هدر نمی دهد .خود را شتابان به لشکرعاشورا می رساند و حلقه وجود خویش را به صف طویل رزمندگان خداجوی متصل می نماید.
بعد از اتمام موفقیت آمیز عملیات خود را جهت ادامه معالجات و مداوا و مهیا شدن بیشتر به شهر تبریز می رساند .
هنوز بهبودی کامل نیافته دوباره به جبهه بر می گرددو در مقابل اصرار سردار مهدی باکری فرمانده لشکر31عاشورا تاب مقاومت نیاورد و به عنوان معاون فرمانده تداركات شروع به فعالیت کرد.
شروع عملیات خیبرباعث می شود محمد صادق سر از پا نشناسد ,یك پارچه تلاش و فعالیت و جان بازی می شود . در این عملیات بود كه عده ای از یاران و دوستان وفادار خویش از جمله شهید حمید باكری و شهید مرتضی یاغچیان را از خود دور می بیند و این امر شعله های عشق به دیدار معبود را در وجود او صد چندان می كند .
عملیات بدر آوردگاه دیگری می شود تا شاهد جانفشانی های محمد صادق صدقی گردد.در این عملیات بود كه عده دیگری از دوستان همیشگی اش او را وداع گفتند.
عملیات بدر نیز تمام می شود و با اتمام آن محمد صادق مدتی به سپاه منطقه 2 نجف اشرف مامور می شود و به عنوان معاون فرمانده تداركات این متطقه مشغول فعالیت می شود. او همیشه در فكر رزمندگان سلحشوران وبی آلایش جبهه های نبرد بود .
در بازگشت مجدد به جبهه مسئولیتهای متعددی از سوی فرماندهی محترم لشکر به او پیشنهاد گردید اما او نه در پی نام بود و نه در جستجوی مقام، می خواست هم چون بسیجیان عاشق ، دلیرانه بجنگد و عارفانه محبوب گمشده اش را دریابد و در این راستا هرچقدر گمنام تر بهتر ، او این بار درگردان حضرت امام حسین ( ع) به عنوان یك رزمنده تلاشگر و بی مدعا بود و همین را مطلوب حال خود می دید اما فرمانده محترم لشگر حاج صادق را بیشتر از اینها می شناخت و به کارایی وی آگاه بود .او نمی خواست به سادگی از او دست بشوید لذا مسئولیت های مختلفی را بررسی و بر وی تكلیف می نماید كه در گردان تخریب همراه عزیزان از جان گذشته این گردان به فعالیت مشغول باشد .مدتی بعد فرمانده لشکر او را به واحد تداركات لشکر منتقل نموده و او پذیرا می گردد. تا شب عملیات والفجر 8 در تداركات بود وبا انجام ماموریتها وپیش بینی کارهای لازم در شب عملیات به رزمندگان نام آور گردان امام حسین (ع) می پیوندد و در این زمان دو نوع وظیفه را توأماًً انجام میدهد زمانی كه هنگامه رزم است با رزمندگان می رزمند و دمی كه اوقات فراغت و استراحت است به ماموریت تداركاتی خود می پردازد .
موعد هجرت را نزدیك می بیند . در فکر همین خواسته های درونی بود كه تیری از سوی دشمن چركین دل ,سینه پاك و مخزن اسرار عبودیت را می شكافد و این جاست كه شهید با زمزمه ای عاشقانه ,می گوید: ای خون فوران كن ، ای سینه چاك چاك شو ، ای جسم تكه تكه باش تا پرده ای میان من و معبود من نباشی . با پرواز روح شهید از جسم مادی هلهله ی ملائك بلند می شود و هریك به نوعی به خوش آمد گوئی می آیند.
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید



وصیت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با درود به روان پاک شهداء و رهبر عظیم الشأن انقلاب امام خمینی و فرمانده واقعی حضرت ولیعصر(عج)،دلم می خواهد در این لحظات آخر که انشا الله عازم نبرد با کفار بعثی هستم مطالبی را بر روی کاغذ بیاورم ولی از آنجائیکه خداوند متعال بر همه اعمال من آگاهتر و عالم تر است توان عرضه را از خود سلب می بینم لذا در مورد رابطه خالقی و بندگی فقط به رحمت او دلبسته ام،به شفاعت اهل شفاعت مخصوصاً حضرات ائمه اطهار(ع(انشاءالله خداوند متعال این بنده عاصی را از میان خیل کاروان شهدا و صدّیقین رد نفرموده و در جمع این کاروان قبول فرماید ,در صورتیکه اصلا لیاقتش را ندارم و اما مطالبی در رابطه با خانواده و سایرین.
امیدوارم بر فراق پسرت که همیشه باعث زحمت و رنجت بوده و هیچوقت نتوانسته محبتها و مهربانیهایت را که بی شائبه ترین محبتها بوده جبران نماید،صابر باش که خداوند متعال فرموده اجر صابرین بدون حد و حساب است وضمناً این بنده عاصی را حلال نموده و در دعاهایتان فراموش نفرمایید و تا حلال ننمودی به خاک نسپارید.
اما برادرانم:
از اینکه حق برادری را نیز نتوانستم ادا نمایم،مرا حلال نموده و عذر مرا پذیرا باشید. تنها سفارشی که به شما و همگان دارم این است که از اسلام دست برندارید،تنها راه سعادت و حفظ شرافت و انسانیّت در پناه اسلام است و استمرار حرکت انبیاء التزام عملی به ولایت فقیه است. از ولی امر اطاعت محض نمایید،مدافع انقلاب و اسلام و جمهوری اسلامی و روحانیت مبارز باشید و سرکوب کننده ظالمین و ملحدین و منافقین باشید.انشا الله
خلوص نیت و صداقت را نصب العین خود قرار دهید و به یاری رزمندگان بشتابید،در جبهه ها حضور داشته باشید که راه صد ساله را می توان در مدت اندکی در جبهه ها طی کرد،جبهه به قول معروف دانشگاه است و دانشگاه خود سازی و خود شناسی و معرفت به آنچه پنهان است.
در خاتمه با کسب اجازه از مادر بسیارعزیزم، برادر بزرگوارم محمد رضا صدقی را به عنوان وصی خود معلوم نموده انشا الله با تقبّل زحمت اعمالی که در برگ پیوستی است انجام دهد.
به امید پیروزی حق بر باطل و جهانی شدن انقلاب اسلامی
روز یکشنبه مورخه 20/11/64 خسرو آباد محمد صادق صدقی



خاطرات
عبدالله:
خیلی باوقار سنگین و همیشه در عبادت ,که با زبان نمی شود توصیف کرد .شاید خانواده اش هم او را به این حد نمی شناختند . در عملیات والفجر یک بود که این برادر به عنوان تک تیرانداز با نیروها رفته بود در وسط میدان مین به روی یکی از مین ها – من در اورژانس بودم که دیدم یک آمبولانس آمد .
دیدم داخل آمبولانس پر از مجروح است . عملیات حدود دو سه ساعت بود که شروع شده بود و مجروح ها و جنازه ها را روی هم انداخته بودند. اینها را یکی یکی برداشتیم که آخرین فردی را که مانده بود و در زیر مجروح ها و جنازه ها بود حاج صادق بود . راننده با دیدن این وضع به شدت ناراحت شد و گفت که سیاهی شب باعث شد که شما را نشناسم ببخشید و حاج صادق هم گفتند نه اشکالی ندارد شما در تاریکی از کجا باید مرا می شناختید و راننده خیلی ناراحت شده بود . حاج صادق هم هیچ اعتراض نکرد.
من زیر این جنازه ها و مجروح ها ماندم خیلی انسان عجیبی بود حتی در آن لحظه هم صداقتش را از دست نداد.



آثار منتشر شده درباره ی شهید
فرمانده عزیز! حاج صادق محمدزاده صدقى!
اكنون كه این سطور رقم مى‏خورد، قریب ده سال از پایان نبرد مى‏گذرد. شاید بسیارى از آنان كه نام تو را مى‏شنوند، هرگز تو را ندیده‏اند. و با این همه تو را مى‏شناسند.
فرمانده عزیز! ما حبیب‏بن‏مظاهر را ندیده‏ایم، زهیر، جون، عابس و ... را ندیده‏ایم، میثم و مقداد و مالك اشتر را ندیده‏ایم و با این همه آنان را شاید بهتر از خویشان خونى خود مى‏شناسیم، آنان را مى‏شناسیم همچنانكه خورشید را. و بدینگونه تو را نیز مى‏شناسیم. مى‏دانیم كه در سال 1338 به دنیا آمدى و در هنگام وقوع انقلاب اسلامى با اینكه هنوز به بیست سالگى نرسیده بودى، با پیشتازان مبارزه همگام شدى... در خانه خودتان و خانه‏هایى دیگر، دائم در تكاپوى فهمیدن و خواندن بودى. در روزهاى دلهره و مبارزه، با همان اطمینانى كه تا واپسین روزهاى زندگى دنیایى‏ات با تو همراه بود، دوستان را به صبر و پایدارى فرا مى‏خواندى، همراه با صمیمیتى زلال و دلنشین و محبتى عمیق...
این حرف‏هاى حقیر را بر ما ببخش: تحصیلات خود را به سر رسانده بودى، دانشجوى انستیتو الكترونیك بودى، و مى‏توانستى همچون آنان كه به عافیت و آرامش مى‏اندیشند، زندگى بى‏دغدغه‏اى داشته باشى، اما...
اما تو زیستن در میان توفان و موج و آتش را به زیستن در حصار عافیت و آرامش ترجیح دادى. از نخستین روزهاى جنگ تمام وجودت در اشتیاق جبهه مى‏سوخت و مسوولین هر بار با عذرى، وعده فرداى دیگرى مى‏دادند، اما تو در شهر نمى‏گنجیدى...
با سوسنگرد آغاز شدى و با »بیت‏المقدس«، »رمضان«، »مسلم‏بن عقیل«، »والفجر مقدماتى، والفجر یك و والفجر 4 ادامه یافتى...
فرمانده عزیزم! تو جانشین تداركات لشكر بودى، اما دلت در سینه گردان‏هایى مى‏تپید، كه شب‏هاى عملیات »خط شكن« نامیده مى‏شدند. جانشین تداركات بودى و رزمنده ساده گردان. در هر عملیات به گردانى مى‏پیوستى...
خوب یادم هست كه در عملیات والفجر یك، پاى بر سر مین ضدّ نفر نهادى و قسمتى از پایت از دست رفت. اما تو نیك مى‏دانستى كه آن كس كه پاى در طریق مخاطره مى‏نهد باید خطر را به جان پذیرد. و شگفتا كه زخم خوردن را خطر نمى‏انگاشتى، بل آن را اشارتى مى‏دانستى به اسرار طریق. هنوز

زخم پایت التیام نیافته بود كه خود را به والفجر چهار رساندى. باز هم دلت براى حضور در گردان مى‏تپید. اما آقا مهدى باكرى تو را به جانشینى تداركات منصوب كرد و تو با رغبت تمام پذیرفتى. هنوز زخم پایت التیام نیافته بود، چندانكه راه رفتنت مشكل بود، با این همه كار خود را شروع كردى. مى‏دانستى كه در عملیات، در منطقه چرمیان و تپه‏هاى گچى پیكرهاى جمعى از شهیدان بر جاى مانده است. به جستجوى شهیدان رفتى و با شهیدى باز آمدى. »شهید محمد امامى« و عاقبت مزار دسته‏جمعى شهیدان را یافتى. مى‏گفتى: »نمى‏شود شهیدان را از هم جدا كرد.« و عاقبت در همان ارتفاعات »مقبره شهداى گمنام آذربایجان« با دست‏هاى توانمند تو بنا شد.
فرمانده عزیزم! در آنجا دانستم كه خود را در شهیدان جستجو مى‏كنى. شهیدان گمشدگان تو بودند و دریافتم كه تو گمشده شهیدانى.

فرمانده عزیزم! شهید مهدى باكرى
سلام و غفران خداوند بر تو باد. اسمت را شنیده بودم، ولى قیافه نورانى‏ات را ندیده بودم، اواخر بهار سال 1361 در مدرسه شهید براتى اهواز همدیگر را ملاقات كردیم، سپس عملیات رمضان، مسلم‏بن عقیل، والفجر مقدماتى، والفجر یك، والفجر دو و ... خیبر و بالاخره بدر، و سردار شهید عملیات بدر شدى.
چگونه مى‏شود از یاد ببرم آن بى‏خوابى‏هاى تو را بعد از هر عملیات كه ناى خوردن و آشامیدن نیز از تو سلب مى‏شد. چگونه از یاد ببرم قیافه مصمم تو را كه همیشه سفارش به تقوا و خداپرستى و ... و سفارش بسیجى‏ها - به قول خود ولى نعمت‏هایمان - را مى‏كردى.
معلم من بودى. از تو بندگى خداوند، اخلاص در عمل، توكل به خدا، تواضع، متانت، صداقت، مهربانى، استقامت، شجاعت، عشق به شهادت و خدمتگزارى به اسلام و خیلى چیزها و بالاخره روش زندگى را آموختم.
چقدر آموزگار خوبى بودى! كلاس‏هایت تئورى نبود، اعمالت و سخنانت هم برایم هم درس بودند و هم امتحان. در برخوردهایم و طرز تفكر، سنگ مَحَكَمْ بودى و هستى و خواهى بود. زیرا تبلورى از میزان را داشتى. وا اسفا بر من كه درس‏ها و سفارش‏هایت را به گورستان ذهنم ببرم. نه! چنین نخواهد شد. گفته‏هایت از دل برمى‏آمد و بر دل مى‏نشست، ان‏شاءا... نصب‏العین خواهد ماند.
آنچه مرقوم شد مختصر مقدمه‏اى بود، اما روایتى از والفجر یك و سرانجام مأموریت شهادت:
در سرانجامِ خود، بى‏سنگر بودى، عادى مثل همه و بقیه. نه تن‏پوش زرهین بر تنت بود و نه در سنگرى آهنین بودى. با پاى پیاده مى‏رفتى. صبح عملیات بود و درگیرى ادامه داشت. راه نبود. خود بولدوزر راندى و راه باز كردى. به میدان مین برخوردى و مین‏ها را جمع كردى و ...
و امّا در بدر؛ براى تكمیل عملیات روى دجله، حمله را خودت تكبیرگویان شروع كردى، از دجله هم گذشتى، در كنار سربازانت بودى. پاتك سنگین آغاز شد. مردانه در محاصره ایستاده بودى. به شجاعتت ایمان داشتم. در دلم بود كه از مهلكه سرافراز و سربلند بیرون مى‏آیى. مى‏دانستم كه پشت به دشمن نخواهى كرد. پیغام دادند كه:
- خود را برهان!
گفتى:
- چه موقع آمدن است كه موقع رزمیدن و استقامت است!
آرپى‏جى مى‏زدى. خشاب پُر مى‏كردى. نیروهایت را فرماندهى مى‏كردى. آخر تو فرمانده نیروهایت بودى! محو جمال ازلى بودى. سر از پا نمى‏شناختى. با عشق و حرارت مى‏جنگیدى. در نبود یارانت، بغض گلویت را مى‏فشرد. صبر مى‏كردى. یقین داشتى كه پیروزى و نصرت خداوند از آن شماست. از آن بود كه ستیز نابرابر و بى‏امان را ادامه مى‏دادى. ایمان تو و ایمان یارانت فراتر از همه چیز بود...
آخرین ساعات عصر روز 1363/12/25 است. همچنان استوارى و مقاوم. تیرى از سوى دشمن شلیك مى‏شود.. افتادى. ذكرت چه بود؟ چرا متبسم شدى؟ چگونه از تو پذیرایى كردند؟ مرا فهم و درك آن نیست. محرم راز مى‏خواهد. ندانستم ذكرت »فزت و رب الكعبه« بود یا »السلام علیك یا اباعبداللَّه«... چه زیبا بود سیماى منورت كه با خون پاكت خضاب شده بود. دلسوختگانت جسم مطهرت را با هزاران سوز و آرزو پس آوردند. عجب! تقدیر خدا چیست؟... پیكرت در آب دجله افتاد... دیدار دوست... در این دیدار مى‏دانم كه‏ها همراهت بودند؛ تجلایى، قصاب، باصر، نوبرى، دولتى، جوادى، آل اسحاق و دیگر سربازان گمنام. جمعتان جمع است...
از پسِ شما، به یُمن خون مطهر شما، كاروان‏ها به سوى كربلا گسیل خواهد شد تا ... نصرمن اللَّه و فتحٌ فریب.

فرمانده عزیز! حاج صادق صدقى
چه نسبتى میان تو و آقا مهدى باكرى بود؟... تو آقا مهدى را چگونه دیده بودى، چگونه شناخته بودى؟... این سخن‏ها در الفاظ نمى‏گنجد. پیوسته سعى بر آن داشتى كه از فرمانده خود اطاعت كنى. و این اطاعت منحصر به دستورات نظامى نبود. حتى بعد از شهادتش نیز پیوسته در اندیشه او بودى، در اندیشه چون او شدن:
»از خصوصیات ایشان كه بایستى همواره نصب‏العین ما باشد:
1 - بنده خالص خدا بود.
2 - مغرور و متكبر نبود.
3 - طمع به جاه و مقام نداشت.
4 - در اغلب گفتارش از معاد مى‏گفت و یاد مرگ مى‏كرد.
5 - از دنیا و آنچه به دنیا تعلق داشت، بریده بود.
6 - از مواضع سوءظن و تهمت به دور بود.
7 - نماز را همیشه به اول وقت مى‏خواند.
8 - همیشه رضاى حضرت حق را مدّ نظر داشت و دیگران را به آن سفارش مى‏كرد.
9 - اعتقاد به ولى‏فقیه و اطاعت از آن را به تمام معنى رعایت مى‏كرد.
10 - خود را نوكر سربازان امام زمان )عج( مى‏دانست.
11 - كمتر مى‏خورد و كمتر مى‏خوابید و كمتر مى‏خندید.
12 - سخن یاوه و خارج از حدود نمى‏گفت )كم سخن بود.
13 - توكلش و امیدش خدا بود و خدا بود.«
تو نیز راهى را مى‏پیمودى كه باكرى آن را پیموده بود. هرگز و در نزد هیچكس، خود را فرمانده معرّفى نكردى. همواره نماز را در اوّل وقت بر پا مى‏داشتى، خود را خادم رزمنده‏ها مى‏دانستى. سخنانت آغشته به عطر عرفان بود. متواضع بودى، طمع به جاه و مقام نداشتى و ... هر گاه غذایى فراهم مى‏شد، سؤال مى‏كردى: »آیا همه رزمنده‏ها از این غذا خورده‏اند؟« اگر پاسخ سؤالت منفى بود، دست به غذا نمى‏بردى...
پیشتر از عملیات والفجر 8، به چادر مسؤولین واحدها و فرماندهان گردان‏ها خط آزاد تلفن وصل شده بود تا ارتباطات فرماندهان و مسؤولین آسان انجام گیرد، اما تو براى ارتباط راه دور به ایستگاه تلفن صلواتى لشكر مى‏رفتى و مانند همه رزمنده‏ها در صف نوبت جاى مى‏گرفتى... همواره مى‏خواستى در متن امواج خروشان رزمنده‏ها باشى، ساده، بى‏تكلّف و گمنام.
تا شب عملیات جانشین تداركات لشكر بودى. اما آن شب دیگر در خودت نمى‏گنجیدى. انگار دنیا و آخرت را به تو داده بودند. آخر فرماندهى موافقت كرده بود كه با گردان امام حسین )ع( روانه خط شوى.
- یوسف! بیا بیرون!...
صدا، صداى تو بود. با شوق از چادر بیرون آمدم. شب بود و دیر وقت. سوار موتور شدیم. مى‏رفتیم به سوى گردان امام حسین )ع(. فاصله تداركات تا گردان زیاد بود. موتور در تاریكى شب به سختى پیش مى‏رفت. تاریكى شب نخلستان‏ها را دربرگرفته بود. رفتن دشوار بود. چند بار با موتور زمین خوردیم و باز هم برخاستیم. آخر سر تصمیم خودت را گرفتى:
- تو موتور را به تداركات برسان!...
یعنى من باید برمى‏گشتم و تو باید مى‏رفتى.
- پیاده مى‏روم، تو برگرد به تداركات!
باران باریده بود و نخلستان خیس بود. زمین خیس بود. باران باریده بود؟ نه! »به صحرات شدم عشق باریده بود و زمین تر بود، چندانكه پاى مرد به گِل فرو مى‏شد.« پاهایمان در گل فرو مى‏شد، موتور در گل فرو مى‏شد.
- ولى من با تو مى‏آیم حاجى!
گفتم و اصرار كردم. و تو وسایلت را دادى به من: »تو با موتور به تداركات برگرد!« خداحافظى كردى و در لابلاى شب و باران به سمت یاران امام حسین)ع( روانه شدى. و من با موتور بازگشتم. با هم آمدیم و تنها برگشتم. دست من نبود. گفتى »برگرد!...« به تداركات باز مى‏آمدم، با موتور ... تو با موتور به خط نزدیك مى‏شدى و اینك من با موتور از خط فاصله مى‏گرفتم، از تو دورتر مى‏شدم.
تو به سوى شهیدان مى‏رفتى. زیرا از جنس شهیدان بودى و ما هنوز نمى‏دانستیم. اكنون نوشته‏هاى تو را مى‏خوانم. اینها نوشته نیست، پاره‏هایى از دل توست كه شكل كلام گرفته است. هر چه هست بوى نماز شب‏هاى تو را دارد و عطر دعاى نیمه شبهایت را. آخر ما مى‏خواهیم از تو بگوییم! آخر از تو چه مى‏دانیم؟... آرى، شهیدان را شهیدان مى‏شناسند. و از این رو نامه‏هایت را، دردهایت را براى شهیدان مى‏نوشتى.
حاج صادق صدقى! اى شهید صدیق! تو خود بنویس:
»اى شهید صدیق! یا بسیجى گمنام، اى سرباز اسلام، و اى محمدرضا مهر پاك...
تو را نشناخته بودم. یارانت را نشناخته بودم، كریم وفا، مهدى داودى، شیخ على، ایوب رضایى، یاسر ناصرى، زین‏العابدین محمدى و ... سایر گمنامان را نشناخته بودم.
امید كه مرا خواهى بخشید و یارانت نیز همینطور...
چقدر از دورى و فراق ربّ‏ات نگران و خائف بودى... من نیز نگران خودم، نگران قلب خود... حسرتى، به درازى عمرى كه سپرى كرده‏ام دارم!
اى عزیز! اى شافع یوم حسرت! مرا هم دستگیر خواهى بود؟ مرا هم دعا خواهى كرد؟ یقین دارم كه در حیات دنیوى‏ات زیانكارانى چون مرا دعا مى‏كردى ... و اكنون مترصدم كه در حیات عند ربّهم یرزقون نیز چنین باشى. گرچه آشنایى و رفاقت نزدیكى با تو نداشتم، ولى عزیزم! این را بدان كه جام دلم از نوشته‏ات شكست... بغض گلویم را فشرد. یاد تو و یاد دوستانى كه با هم جمع هستید مرا واداشت كه هر چند الكن و قاصر - از قریحه و اثر صفایى كه داشتید - قلم را به گردش درآورم و چندین دم با تو همدمى كنم. اگر توفیق یافتم بر سر مزارت خواهم آمد و ... در انتظار آن لحظه خواهم ماند كه مثل تو، مهرم به خدایم از هر چه رنگ غیر خدایى دارد پاك شود... مرا نیز به جمع خودت بخوان.

فرمانده عزیز! حاج صادق صدقى
سلام و غفران خداوند بر تو باد. عاقبت بدانچه مى‏خواستى رسیدى. همانگونه كه خود مى‏خواستى و خدایت مى‏خواست. مهرت از هر چه رنگ غیر داشت پاك شد و به جمع شهیدان پیوستى، درست در اولین سالروز شهادت فرماندهت آقا مهدى باكرى. 25 اسفند ماه 1364.
بگذار سلام كنیم. همچنانكه در پایان مكتوب خود به فرماندهت آقا مهدى و به شهیدان سلام كرده بودى: السلام علیك یا اباعبداللَّه، السلام علیكم یا انصار دین‏اللَّه، صلوات‏اللَّه علیكم و على اروحكم و على اجسادكم و على اجسامكم و على شاهدكم و على غائبكم و على ظاهركم و على باطنكم و رحمةاللَّه و بركاته.
ستاد بزرگداشت مقام شهید