تبلیغات
yasinhoseini - شهید صادق محمدزاده صدقی

شهید صادق محمدزاده صدقی

قائم مقام فرمانده تدارکات لشکر مکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسدارن انقلاب اسلامی)

فرمانده عزیز! حاج صادق محمد زاده صدقی!
اکنون که این سطور رقم می خورد، قریب ده سال از پایان نبرد می گذرد. شاید بسیاری از آنان که نام تو را می شنوند، هرگز تو را ندیده اند. و با این همه تو را می شناسند.
فرمانده عزیز! ما حبیب بن مظاهر را ندیده ایم، زهیر، جون، عابس و .... را ندیده ایم، میثم و مقداد و مالک اشتر را ندیده ایم و با این همه آنان را شاید بهتر از خویشان خونی خود می شناسیم، آنان را می شناسیم هم چنان که خورشید را. و بدین گونه تو را نیز می شناسیم. می دانیم که در سال 1338 به دنیا آمدی و در هنگام وقوع انقلاب اسلامی با اینکه هنوز به بیست سالگی نرسیده بودی، با پیشتازان مبارزه همگام شدی... در خانه خودتان و خانه های دیگر، دائم در تکاپوی فهمیدن و خواندن بودی. در روزهای دلهره و مبارزه، با همان اطمینانی که تا واپسین روزهای زندگی دنیایی ات با تو همراه بود، دوستان را به صبر و پایداری فرا می خواندی، همراه با صمیمیتی زلال و دلنشین و محبتی عمیق....
این حرف های حقیر را بر ما ببخش. تحصیلات خود را به سر رسانده بودی، دانشجوی انستیتو الکترونیک بودی، و می توانستی همچون آنان که به عاقبت و آرامش می اندیشند، زندگی بی دغدغه ای داشته باشی، اما....
اما تو زیستن در میان توفان و موج و آتش را به زیستن در حصار عافیت و آرامش ترجیح دادی. از نخستین روزهای جنگ تمام وجودت در اشتیاق جبهه می سوخت و مسئولین هر بار با عذری، وعده فردای دیگری می دادند، اما تو در شهر نمی گنجیدی...
با سوسنگرد آغاز شدی و با «بیت المقدس»، «رمضان»، «مسلم بن عقیل»، «والفجرمقدماتی، والفجر یک و والفجر چهار» ادامه یافتی....
فرمانده عزیزم! تو جانشین تدارکات بودی، اما دلت در سینه گردان هایی می تپید، که شب های عملیات «خط شکن» نامیده می شدند. جانشین تدارکات بودی و رزمنده ساده گردان. در هر عملیات به گردانی می پیوستی....
خوب یادم هست که در عملیات والفجر یک، پای بر سر مین ضد نفر نهادی و قسمتی از پایت از دست رفت. اما تو نیک می دانستی که آن کس که پای در طریق مخاطره می نهد باید خطر را به جان پذیرد. و شگفتا که زخم خوردن را خطر نمی انگاشتی، بل آن را اشارتی می دانستی به اسرار طریق. هنوز زخم پایت التیام نیافته بود که خود را به والفجر چهار رساندی. باز هم دلت برای حضور در گردان می تپید. اما آقا مهدی باکری تو را به جانشینی تدارکات منصوب کرد و تو با رغبت تمام پذیرفتی. هنوز زخم پایت التیام نیافته بود، چندان که راه رفتنت مشکل بود، با این همه کار خود را شروع کردی. می دانستی که در عملیات، در منطقه چرمیان و تپه های گچی پیکرهای جمعی از شهیدان برجای مانده است. به جستجوی شهیدان رفتی و با شهیدی باز آمدی. «شهید محمد امامی» و عاقبت مزار دسته جمعی شهیدان را یافتی. می گفتی: « نمی شود شهیدان را از هم جدا کرد.» و عاقبت در همان ارتفاعات «مقبره شهدای گمنام آذربایجان» با دست های توانمند تو بنا شد.
فرمانده عزیزم! در آنجا دانستم که خود را در شهیدان جستجو می کنی. شهیدان گمشدگان
تو بودند و دریافتم که تو گمشده شهیدانی...

فرمانده عزیزم! شهید مهدی باکری
سلام و غفران خداوند بر تو باد. اسمت را شنیده بودم، ولی قیافه نورانی ات را ندیده بودم، اواخر بهار سال 1361 در مدرسه شهید براتی اهواز همدیگر را ملاقات کردیم، سپس عملیات رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر یک، والفجر دو و ... خیبر و بالاخره بدر، سردار شهید عملیات بدر شدی.
چگونه می شود از یاد ببرم آن بی خوابی های تو را بعد از هر عملیات که نای خوردن و آشامیدن نیز از تو سلب می شد. چگونه از یاد ببرم قیافه مصمم تو را که همیشه سفارش به تقوا و خدا پرستی و ... و سفارش بسیجی ها ـ به قول خود ولی نعمت هایمان ـ را می کردی.
... تو معلم من بودی. از تو بندگی خداوند، اخلاص در عمل، توکل به خدا، تواضع، متانت، صداقت، مهربانی، استقامت، شجاعت، عشق به شهادت و خدمتگزاری به اسلام و خیلی چیزها و بالاخره روش زندگی را آموختم.
چقدر آموزگار خوبی بودی! کلاس هایت تئوری نبود، اعمالت و سخنانت هم برایم هم درس بودند و هم امتحان. در برخوردهایم و طرز تفکر، سنگ مَحَکَم بودی و هستی و خواهی بود. زیرا تبلور از میزان را داشتی. وا اسفا بر من که درس ها و سفارش هایت را به گورستان ذهنم ببرم. نه! این چنین نخواهد شد. گفته هایت از دل برمی آمد و بر دل می نشست، انشاءالله نصب العین خواهد ماند.
آنچه مرقوم شد مختصر مقدمه ای بود، اما روایتی از والفجر یک و سرانجام ماموریت شهادت:
در سرانجام خود، بی سنگر بودی، عادی مثل همه و بقیه، نه تن پوش زرهین بر تنت بود و نه در سنگری آهنین بودی. با پای پیاده می رفتی. صبح عملیات بود و درگیری ادامه داشت. راه نبود. خود بولدوزر راندی و راه باز کردی. به میدان مین برخوردی و مین ها را جمع کردی و ...
و اما در بدر، برای تکمیل عملیات روی دجله، حمله را خودت تکبیر گویان شروع کردی، از دجله هم گذشتی، در کنار سربازانت بودی. پاتک سنگین آغاز شد. مردانه در محاصره ایستاده بودی. به شجاعت ایمان داشتم. در دلم بود که از مهلکه سرافراز و سربلند بیرون می آیی. می دانستم که پشت به دشمن نخواهی کرد. پیغام دادند که:
ـ خود را برهان!
گفتی:
ـ چه موقع آمدن است که موقع رزمیدن و استقامت است!
آرپی‌جی می زدی. خشاب پر می کردی. نیروهایت را فرماندهی می کردی. آخر تو فرمانده نیروهایت بودی! محو جمال ازلی بودی. سر از پا نمی شناختی. با عشق و حرارت می جنگیدی. در نبود یارانت، بغض گلویت را می فشرد. صبر می کردی. یقین داشتی که پیروزی و نصرت خداوند از آن شماست. از آن بود که ستیز نابرابر و بی امان را ادامه می دادی. ایمان تو و ایمان یارانت فراتر از همه چیز بود...
آخرین ساعات عصر روز 25/12/1363 است. همچنان استواری و مقاوم. تیری از سوی دشمن شلیک می شود.... افتادی. ذکرت چه بود؟ چرا متبسم شدی؟ چگونه از تو پذیرایی کردند؟ مرا فهم و درک آن نیست. محرم راز می خواهد. ندانستم ذکرت «فزت و رب الکعبه» بود یا «السلام علیک یا اباعبدالله» ... چه زیبا بود سیمای منورت که با خون پاکت خضاب شده بود. دلسوختگانت جسم مطهرت را با هزاران سوز و آرزو پس آوردند. عجب! تقدیر خدا چیست؟ ... پیکرت در آب دجله افتاد... دیدار دوست .... در این دیدار می دانم که ها همراهت بودند، تجلایی، قصاب، باصر، نوبری، دولتی، جوادی، آل اسحاق و دیگر سربازان گمنام. جمعتان جمع است...
از پس شما، به یُمن خون مطهر شما، کاروان ها به سوی کربلا گسیل خواهد شد تا... نصرمن الله و فتح قریب...»
□ فرمانده عزیز! حاج صادق صدقی
چه نسبتی میان تو و آقا مهدی باکری بود؟ ... تو آقا مهدی را چگونه دیده بودی، چگونه شناخته بودی؟ ... این سخن ها در الفاظ نمی گنجد. پیوسته سعی بر آن داشتی که از فرمانده خود اطاعت کنی. و این اطاعت منحصر به دستورات نظامی نبود. حتی بعد از شهادتش نیز پیوسته در اندیشه او بودی، در اندیشه چون او شدن:
«از خصوصیات ایشان که بایستی همواره نصب العین ما باشد:
1ـ بنده خالص خدا بود.
2ـ مغرور و متکبر نبود.
3ـ طمع به جاه و مقام نداشت.
4ـ در اغلب گفتارش از معاد می گفت و یاد مرگ می کرد.
5ـ از دنیا و آنچه به دنیا تعلق داشت، بریده بود.
6ـ از مواضع سوءظن و تهمت به دور بود.
7ـ نماز را همیشه به اول وقت می خواند.
8ـ همیشه رضای حضرت حق را مد نظر داشت و دیگران را به آن سفارش می کرد.
9ـ اعتقاد به ولی فقیه و اطاعت از آن را به تمام معنی رعایت می کرد.
10ـ خود را نوکر سربازان امام زمان (عج) می دانست.
11ـ کمتر می خورد و کمتر می خوابید و کمتر می خندید.
12ـ سخن یاوه و خارج از حدود نمی گفت (کم سخن بود).
13ـ توکلش و امیدش خدا بود و خدا بود...»
تو نیز راهی را می پیمودی که باکری آن را پیموده بود. هرگز و در نزد هیچکس، خود را فرمانده معرفی نکردی. همواره نماز را در اول وقت برپا می داشتی، خود را خادم رزمنده ها می دانستی. سخنانت آغشته به عطر عرفان بود. متواضع بودی، طمع به جاه و مقام نداشتی و ..... هرگاه غذایی فراهم می شد، سوال می کردی: «آیا همه رزمنده ها از این غذا خورده اند؟» اگر پاسخ سوالت منفی بود، دست به غذا نمی بردی...
پیشتر از عملیات والفجر هشت، به چادر مسؤولین واحدها و فرماندهان گردان ها خط آزاد تلفن وصل شده بود تا ارتباط فرماندهان و مسؤولین آسان انجام گیرد، اما تو برای ارتباط راه دور به ایستگاه تلفن صلواتی لشکر می رفتی و مانند همه رزمنده ها در صف نوبت جای می گرفتی... همواره می خواستی در متن امواج خروشان رزمنده ها باشی، ساده، بی تکلف گمنام.
تا شب عملیات جانشین تدارکات لشکر بودی. اما آن شب دیگر در خودت نمی گنجیدی. انگار دنیا و آخرت را به تو داده بودند. آخر فرماندهی موافقت کرده بود که با گردان امام حسین (ع) روانه خط شوی.
ـ یوسف! بیا بیرون! ...
صدا، صدای تو بود. با شوق از چادر بیرون آمدم. شب بود و دیر وقت. سوار موتور شدیم. می رفتیم به سوی گردان امام حسین (ع). فاصله تدارکات تا گردان زیاد بود موتور در تاریکی شب به سختی پیش می رفت. تاریکی شب نخلستان ها را در برگرفته بود. رفتن دشوار بود. چند بار با موتور زمین خوردیم و باز هم برخاستیم. آخر سر تصمیم خودت را گرفتی:
ـ تو موتور را به تدارکات برسان!...
یعنی من باید برمی گشتم و تو باید می رفتی.
ـ پیاده می روم، تو برگرد به تدارکات!
باران باریده بود و نخلستان خیس بود. زمین خیس بود. باران باریده بود؟ نه! «به صحرات شدم عشق باریده بود و زمین تر بود، چندان که پای مرد به گل فرو می شد.» پاهایمان در گل فرو می شد، موتور در گل فرو می شد.
ـ ولی من با تو می آیم حاجی!
گفتم و اصرار کردم. و تو وسایلت را دادی به من: «تو با موتور به تدارکات برگرد!»
خداحافظی کردی و در لابلای شب و باران به سمت یاران امام حسین (ع) روانه شدی. و من با موتور بازگشتم. با هم آمدیم و تنها برگشتم. دست من نبود. گفتی «برگرد!....» به تدارکات باز می آمدم، با موتور... تو با موتور به خط نزدیک می شدی و اینک من با موتور از خط فاصله می گرفتم، از تو دورتر می شدم....
تو به سوی شهیدان می رفتی. زیرا از جنس شهیدان بودی و ما هنوز نمی دانستیم. اکنون نوشته های تو را می خوانم. اینها نوشته نیست، پاره هایی از دل توست که شکل کلام گرفته است. هرچه هست بوی نماز شب های تو را دارد و عطر دعای نیمه شب هایت را. آخر ما می خواهیم از تو بگوییم! آخر از تو چه می دانیم؟ .... آری، شهیدان را شهیدان می شناسند. و از این رو نامه هایت را، دردهایت را برای شهیدان می نوشتی.
حاج صادق صدقی! ای شهید صدیق! تو خود بنویس:
«ای شهید صدیق! یا بسیجی گمنام، ای سرباز اسلام، و ای محمدرضا مهر پاک ....
تو را شناخته بودم. یارانت را نشناخته بودم. کریم وفا، مهدی داودی، شیخ علی، ایوب رضایی، یاسر ناصری، زین العابدین محمدی و .... سایر گمنامان را نشناخته بودم. امید که مرا خواهی بخشید و یارانت نیز همین طور....
چقدر از دوری و فراق رب ت نگران و خائف بودی.... من نیز نگران خودم، نگران قلب خود... حسرتی، به درازی عمری که سپری کرده ام دارم!
ای عزیز! ای شافع یوم حسرت! مرا هم دستگیر خواهی بود؟ مرا هم دعا خواهی کرد؟ یقین دارم که در حیات دنیوی ات زیان کارانی چون مرا دعا می کردی... و اکنون مترصدم که در حیات عندربهم یرزقون نیز چنین باشی. گرچه آشنایی و رفاقت نزدیکی با تو نداشتم، ولی عزیزم! این را بدان که جام دلم از نوشته ات شکست.... بغض گلویم را فشرد. یاد تو و یاد دوستانی که با هم جع هستید مرا واداشت که هرچند الکن و قاصر ـ از قریحه و اثر صفایی که داشتید ـ قلم را به گردش در آورم و چندین دم با تو همدمی کنم. اگر توفیق یافتم بر سر مزارت خواهم آمد و ... در انتظار آن لحظه خواهم ماند که مثل تو، مهرم به خدایم از هر چه رنگ غیر خدایی دارد پاک شود... مرا نیز به جمع خودت بخوان.»
فرمانده عزیز! حاج صادق صدقی
سلام و غفران خداوند بر تو باد. عاقبت بدان چه می خواستی رسیدی. همان گونه که خود می خواستی و خدایت می خواست. مهرت از هر چه رنگ غیر داشت پاک شد و به جمع شهیدان پیوستی، درست در اولین سالروز شهادت فرماندهت آقا مهدی باکری 25 اسفند ماه 1364
بگذار سلام کنیم. هم چنان که در پایان مکتوب خود به فرماندهت آقا مهدی و به شهیدان سلام کرده بودی: السلام علیک یا اباعبدالله، السلام علیکم یا انصار دین الله، صلوات الله علیکم و علی اروحکم و علی اجسادکم و علی اجسامکم و علی شاهدکم و علی غائبکم و علی ظاهرکم و علی باطنکم و رحمه الله و برکاته.
منبع:"گل های عاشورایی1"نوشته ی جلال محمدی,نشرکنگره ی شهدا وسرداران شهیدآذربایجان شرقی,تبریز-1383