تبلیغات
yasinhoseini - شهید جعفر سپهری

شهید جعفر سپهری

فرمانده هنگ ژاندارمری(سابق)اهواز


پدر نگاه کرد که آرام و مهربان خوابیده بود. تک خاطره ای از او به یاد داشت. در شیطنت کودکانه اش خود را به خواب زد تا پدر او را… اما او نخواست خوابهای شیرین و رویای پسرکش را بهم بزند ، رفت و حسرت بوسه ای که از کنار در فرستاده بود؛ تنها لذتی که گونه های ساسان، آن را آرزو می کند. جلوتر رفت و نشست و لب هایش را به لب های پدر نزدیک کرد. چه حس خوبی داشت. پدر پس 10 سال شهادت هنوز تازه و سالم مانده بود تا این دین را به پسر ادا کند. ساسان خندید و اشک از گونه هایش سرازیر شد. و گرمای بوسه، را گرم تر کرد. حالا نوبت او بود تا جواب پدر را بدهد. مثل همان روزها که دست در گردن پدر کرد و تمام توانش را گذاشت تا به قول پدر ماچ گنده از او بگیرد. لبهایش گونه های پدر را در میان خود گرفت. آن را رها نکرد. حسرت سال ها دوری چیزی نبود. پدر را محکم در آغوش گرفت. لحظه ها گذشت و حالا وقت زمزمه کردن این سال ها با او بود. پدر در سکوت کامل به حرف های او گوش کرد. ساسان خوب دانست که او قسمت دیگران هم هست. مادرش و همه آنهایی که سپهری را می شناختند. فرصت زیادی نمانده بود. پدرش را از لرستان به مازندران کوچانده بودند و حالا وقت تنگ بود خیلی تنگ، چشم های منتظر مادر به ساسان دوخته شده بود. او پدر را رها تا به دیگران برسد. همه جلو آمدند. بعضی ها به دست او بوسه می زدند وبرخی پیشانی اش را و بعضی هم پاهایش را می بوسیدند. ساسان در حجم احساسات و حسرت گم شد. به مردها و اشک هایی که می ریختند حسادت کرد. دیگر نمی توانست پدر را ببیند. به گوشه کز کرد. در ورق سه رنگ پدر روی امواج دست بلند شد.
اشهدان الله اله الا الله. بحق کرم لااله الا الله بگو لااله الا الله.
فریاد همه جا را فراگرفت. همه یک صدا به ندای مرد جواب می دادند
لااله ا لا الله لااله الا الله
به طرف پله های حسینیه دوید و از چهار پله آن بالا رفت. قایق روی زمین قرار گرفت. چند ستون از آدم های سیاه پوش ،ساسان خود را به میان جمعیت آدم ها رساند تا جایی داشته باشد.آرام از ستون های پنجم و چهارم و سوم و دوم گذشت خود را به ستون اول رساند. مردی کنار رفت و او در کنار بقیه جا گرفت .
الله اکبر.
به خود که آمد پدر رفته بود. مثل همان روز مردی به سرعت به پشت ابررفت. با چند سرفه صدایش را صاف کرد. دستی به میکرفون زدو آن را تنظیم کرد.
ساسان به تل خاک قبر پدر نگاه کرد. دست به جیبش بردوکتابچه ای در آورد و جلد سیاه آن را باز کرد. عکس سیاه و سفید رادر سمت چپ بالای صفحه خود نشان می داد.
نام و نام خانوادگی: جعفر سپهری نام پدر: ملک
تاریخ تولد به حروف هزار و سیصد و چهارده
تاریخ تولد به عدد: 1314
محل تولد: اسبیکلا
محل صدور شناسنامه: نور
صدای بلند مرد او را به خودآورد.
بسم رب الشهید و الصدیقین. متنی رو که حالا می خوانم زندگی نامه مختصری از اون شهیده. امیدوارم که مورد توجه و استفاده شما قرار بگیره و ما سلوک اون شهید رو سر لوحه رفتارمون قرار بدیم.
تیمسار سرتیپ شهید جعفری سپهری به سال 1314 در اسبیکلای نور به دنیا آمد. پس از پایان تحصیلات متوسطه در سال 1337 جهت طی دوره آموزشگاه افسری در دانشگاه نظامی استخدام شد. پس از فارغ التحصیلی و نیل به درجه افسری دوره تخصصی ژاندارمری را گذراند. پس از پایان دوره به ناحیه ژاندارمری خوزستان منتقل شد و به عنوان فرمانده دسته گروهان آبادان خرمشهر، رامهرمز، مسجد سلیمان و بعد ماهشهر، گروهان ساحلی و پس از آن در منطقه کردستان و شهر سنندج و مازندران و در شهر ساری با همین سمت به انجام وظیفه پرداخت. پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی وی به سمت فرماندهی هنگ ژاندارمری بهبهان و در سال 1360 به سمت فرماندهی هنگ اهواز و افسر عملیات ناحیه ژاندارمری خوزستان منصوب و در مدت جنگ تحمیلی دوشادوش دیگران در حفظت از کیان جمهوری اسلامی پر تلاش و صادق ظاهر شد. به طوری که زحمات ایشان در پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی تحسین برانگیز است.
نامبرده از بدو خدمت افسری خود در مشاغل حساس منصوب و خدمات وی چشمگیر بود و بدون هیچ توجهی به مسایل و منافع شخصی در نهایت ایثار و جانبازی به طورمستمر و شبانه روزی در هدایت عملیات یگان های ژاندارمری کوشا بود.
به طوری که جدیت و تلاش وی به خصوص در رابطه با عملیات و ارایه طرح های عملیاتی و انجام وظایف شرعی و دینی را نشان می داد.
وی سرانجام در تاریخ 19/12/61 به دست سفاکان منافق به درجه رفیع شهادت نایل آمد. کلمه شهید رشته افکار ساسان را پاره کرد به قبر پدر نگاه کرد و قبر پدر بزرگش که در کنار هم آرایش خاصی به گلستان داده بودند. دسته گل های سرخ و زرد همه قبر را فراگرفته بود. جوانی به طرف تریبون رفت. شانه اش با شانه های مرد قبلی برخورد کرد. از بقیه جوانتر به نظر می رسید. ایستاد و یقه اش را مرتب کرد.
"اولین بار که او را دیدم اصلا احساس نمی کرد که شاید یکی از فرماندهان باشد. اورکت را بدوش انداخته بود و تسبیحی به دست داشت. چنان بون آلایش و خالی از غرور و تکبر بر زمین راه می رفت که انگار سبک بال ترین انسان روی زمین است. هر وقت به درون اطاقش می رفتم قبل از آنکه احترام نظامی به او بگذارم فوراً از جا بر می خواست. دستش را به جلومی آورد و گرمای برخواسته از قلبش را با فشردن دستانم به من منتقل می کرد.
هنگام بازدید از یگان ها و پاسگاه های ناحیه خوزستان با تک تک سربازان دست داده و روبوسی می کرد و مشکلاتشان را یک یک می پرسید. و بررسی می کرد و در حد توان در رفع آن می کوشید. عرفان عجیبی داشت. وقتی یکی از منافقین قصد داشت تا وزیر کشور را ترور کند در مقابل چشم های حیرت زده سپر وزیر شد. وقتی به شهادت می رسید همه گریه می کردند.
نم باران گونه های ساسان را لمس کرد. گلستان خالی بود. به جز چند نفری که دور قبر جمع شده بودند. خواهر و برادرش و مادر و مادر بزرگ تکیده و خسته اش . جلوتر رفت مادر بزرگ را بلند کرد. باید راضی بود ولی نه باید افتخار کرد. به او به همه کسانی که مثل اورفتند. ساسان همه این حرف ها را در ذهنش مرور کردو دررا بست. آرامش به گلزار برگشته بود. گنجشک ها در قبرستان بازی گوشی می کردند.