تبلیغات
yasinhoseini - شهید قادر طهماسبی

شهید قادر طهماسبی

معاون رئیس ستاد لشکرمکانیزه 31 عاشورا(سپاه پاسداران انقلاتب اسلامی)
به گواهى شناسنامه‏ات در پنجم تیر ماه 1341 ه ش در تبریز به دنیا آمده‏اى. نوجوانى‏ات با انقلاب اسلامى و با فصل ظهور روح‏اللَّه پیوند خورد. تحصیلات متوسطه را در رشته الكترونیك به پایان بردى و از بهار سال 1360 تا آخرین لحظه عمر خویش در جبهه بودى و در عملیات بدر، در واپسین روزهاى اسفند ماه 1363 آسمانى شدى.
ما بازماندگان و گرفتاران دنیا همه را با بیوگرافى و شناسنامه مى‏شناسیم. به راستى ذكر تاریخ‏هاى تولد و شهادت و... اهالى آسمان را به ما مى‏شناساند؟
پیشتر از آنكه جنگ آغاز شود، جامه جهاد را بر تن كرده بودى. پاسدار شده بودى. و آنگاه كه طبل جنگ به صدا درآمد، مهیاى میدان شدى. در این زمان قلب نبرد در سینه سوسنگرد مى‏تپید...
گویى پاره‏اى از دل خود را در خشاب‏هاى خالى اسلحه جاى مى‏دادیم. همه تعداد فشنگ‏هاى خود را مى‏دانستند:
- فقط پانزده گلوله
- فقط بیست گلوله
- فقط سه گلوله
- فقط ...
بغض گلویم را مى‏گیرد و حسرت و اندوهى عمیق در ذرّه ذره وجودم رخنه مى‏كند. به راستى كه چقدر سنگین و دردآور است، پیش از آنكه خود خاموش شوى، اسلحه‏ات بمیرد. و چقدر شیرین است ، كه در لحظه جان دادن نیز بتوانى ماشه را بچكانى. به انگشتان خاك نشسته‏است. نگاه مى‏كنم و با خود مى‏گویم: اى كاش هر انگشتم گلوله‏اى بود و در خشابش مى‏نهادم.
آخرین گلوله‏ها را در خشاب جاى دادم، زخمى‏ها در مسجد انباشته شده بودند و بچه‏ها به همدیگر وصیت مى‏كردند. صداى تجلایى تكانم داد: تانك‏ها رسیدند.
در این زمان كه دشمن با پنجه‏هاى وحشى خود گلوى سوسنگرد را مى‏فشرد، تو در آنجا بودى، در كنار تجلایى. وقتى حلقه محاصره سوسنگرد شكست، از جبهه بازگشتى. بازگشتى براى دوباره رفتن. دوره آموزش‏هاى تكاورى را طى كردى تا مهیاتر از پیش به میدان باز گردى.
هر آنكس كه به خلوص رسیده ) به قول یكى از بچه‏ها ( با خدا مستقیم كار مى‏كند. اهل خلوص براى گریز از هر رنگ و ریا، كارهاى خیر خود را از همه نهان مى‏دارد.
در چادر نشسته بودم كه رزمنده‏اى وارد شد، ظروف غذاى چادر ما را در دست داشت:
- برادر! این ظرف‏ها را بگیرید!
چه كسى ظرف‏ها را شسته است؟ سؤالى كه ابتدا به ذهنم خطور مى‏كند. مى‏پرسم: چه كسى این ظرف‏ها را به شما داد؟
- نشناختمش... اینها را به من داد و گفت، بى‏زحمت اینها را به آن چادر بدهید...
ظرف‏ها را مى‏گیرم و او مى‏رود. مى‏دانم كه بچه‏هاى خالص از این جور كارها زیاد مى‏كنند. چه بسا بچه‏هایى كه شب لباسهایشان را در ظرفى خیس مى‏كنند تا صبح بشویند، و صبح با لباس‏هاى شسته شده خود روبرو مى‏شوند. حتى بعضى وقت‏ها لباس‏ها را اتو هم مى‏كنند... مى‏دانم كه آنهایى كه این كارها را انجام مى‏دهند، راضى به شناخته شدن نیستند. اما آدم دلش مى‏خواهد اینها را بشناسد.
گرماى جنوب آتش به جان آدم مى‏زند. مى‏خواهم به چادر برگردم و اندكى در سایه چادر استراحت كنم. قادر طهماسبى به طرفم مى‏آید با یك بغل ظروف شسته شده.
- حاجى به چادر مى‏روى؟
بله. را كه مى‏گویم، ظرف‏ها را به طرفم مى‏گیرد: پس بى‏زحمت اینها را هم ببر. ظرف‏ها را مى‏گیرم و به طرف چادر خودمان روانه مى‏شوم. همین كه بچه‏ها مى‏بینندم، پشت سرهم تشكّر مى‏كنند.
- دستتان درد نكند!...
- شما چرا زحمت كشیدید!...
تازه مى‏فهمم كه قادر چه كار كرده است... بچه‏ها شرمنده‏ام مى‏كنند. رو مى‏كنم به آنها: این ظرف‏ها را برادر طهماسبى به من داد مى‏گویم و ظرف‏ها را به زمین مى‏گذارم.
تو جانشین ستاد لشكر بودى. با آن وضعیت جسمى و جانبازى‏ات، همه مى‏خواستند تو را از انجام كار زیاد و سنگین باز دارند. اما تو با آن دست معلول و پیكر جراحت خورده، شب و روز نمى‏شناختى. شهردار همیشه چادر ما تو بودى قادر!
همه بچه‏ها راز و نیازهاى شبانه‏ات را مى‏دانستند. با تو شوخى مى‏كردند:
- نیمه شب كسى دست مرا لگد كرد و ...
- نیمه شب پاى كسى به سرم خورد، آیا ثواب نماز شب كفاف دیه آن را مى‏كند؟!
و تو با هر كسى به زبان حال او سخن مى‏گفتى.
همیشه لبخندى مهربان، صورتت را دلنشین‏تر مى‏كرد. ما نمى‏دانستیم كه با این صورت خندان و شكفته، دلى است داغدار. ما نمى‏دانستیم در راز و نیازهاى شبانه تو چه مى‏گذرد. در آن چادر كوچك كه در كنار چادر ستاد بر پا كرده بودى، نیمه شب‏ها چه مى‏گذشت؟ ما چیزى جز این نمى‏دانستیم كه آن چادر كوچك هلالى چادر عبادت تو بود. ما از اسرارى كه در آن خیمه كوچك نهفته بود، بى‏خبر بودیم...
پیش از آنكه بدر آغاز شود، چهار روز تمام در عبادت بودى، در راز و نیاز و سوز و گداز. در آن چهار روز، در صحیفه نگاهت راز شهادت به روشنى تمام آشكار مى‏شد، در آن چهار روز ) آن چهار روز پیش از عملیات ( به كجا رسیدى؟
جانباز بودى. برایت رخصت حضور در خط داده نمى‏شد. اما به هر ترتیبى بود از آقا مهدى رخصت حضور در خط را گرفتى. رخصت حضور در خطى كه خط خدا و اولیاى اوست...
گویى در هر ثانیه هزاران گلوله توپ و خمپاره فرود مى‏آمد. شهید مى‏شدیم، زخمى مى‏شدیم... شهید مى‏شدیم... آقا مهدى هم شهید شده بود. بچه‏هایى كه از شهادت آقا مهدى باخبر شده بودند، شور حال دیگرى داشتند. گویى بعد از شهادت سردار عاشورائیان بازماندن را طاقت نمى‏آوردند. بچه‏هایى هم كه در قرارگاه بودند، به پیش ما مى‏آمدند...
در)روطه( در حال عقب‏نشینى بودیم. گلوله‏هاى توپ و خمپاره پیاپى فرود مى‏آمد، باران آتش و آهن. انبوه نیروهاى دشمن در پناه آتش توپخانه و تانك به پیش مى‏آیند و نزدیكتر مى‏شوند. اگر همینگونه پیش بیایند احتمال اسارتمان حتمى است... قادر طهماسبى تیربار را از دست رزمنده‏اى مى‏گیرد و به تنهایى به طرف انبوه نیروهاى دشمن هجوم مى‏برد. جمعى از نیروهاى دشمن بر خاك مى‏افتد. زمینگیر مى‏شوند. قادر طهماسبى همچنان تیراندازى مى‏كند. رگبار تیرها به سویش سرازیر مى‏شود...
شهادت تو خبرى غیر منتظره و ناگهانى نبود. مى‏دانستیم كه شهید خواهى شد و خود نیز مى‏دانستى. چندین روز پیش از شهادت خود نوشتى: اى خالق! اى كریم!... صفات تو در بعضى‏ها جلوه‏گر شده است... چندان صفا و صمیمت در برخى از بندگان توست كه هنگام گفتگویشان، بال‏هاى.
ما براى پرواز گشوده مى‏شود، این رزمندگان... تو خود نیز از آن رزمندگان بودى، از همانها كه صفات الهى در وجودشان متجلى مى‏شود و اشتیاق پرواز در جانشان آتش برمى‏افروزد.
نوشتى: انسان روزى متولد مى‏شود و روزى مى‏میرد و چه بهتر كه عمر خود را در راه اسلام و انقلاب سپرى كند. از ظلمات رهایى یابد و به سوى نور رود. نور اوست. همه چیز از اوست و بازگشت همه به سوى اوست... گناه نكنید كه حساب دادن در آخرت سخت و مشكل است.
اكنون مى‏دانیم كه تو در سیر و سلوك سرخ خویش از ظلمات رها شده و به نور پیوسته‏اى. زنجیر ظلمات را گسسته‏اى و از بیت مظلم طبیعت رسته‏اى. مى‏دانیم... و مى‏خواهیم از تو بنویسیم، آنگونه كه آنان كه تو را نمى‏شناسند، چشمى به سیماى تابناك تو بگشایند، حال آنكه الفاظ و عبارات، توان توصیف آنانى را كه از بیت مظلم طبیعت به سوى حق تعالى و رسول اعظمش هجرت نموده و به درگاه مقدسش بار یافته‏اند، ندارد.
خبر شهادت تو، خبرى ناگهانى نبود. مى‏دانستیم كه شهید خواهى شد. زیرا تو پیش از آن تا مرز شهادت رفته بودى. در عملیات بیت‏المقدس، در فتح خرمشهر جراحت خوردى، آنگونه كه از پاى افتادى. حتى تیر خلاص نیز خوردى... تو را از خط مقدم در میان پیكرهاى شهیدان به عقب آوردند. به سردخانه انتقالت دادند... و تو هنوز زنده بودى. پس از آن همه زخم و سفر تا مرز شهادت، جانباز به جبهه بازگشتى. تو مانده بودى تا با شهیدان بدر همسفر شوى، با تجلایى، اصغر قصاب... با خودِ آقا مهدى!...
و تو هنوز زنده‏اى، زنده‏تر از پیش!
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران تبریز ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید