تبلیغات
yasinhoseini - شهید جوارد تندگویان

وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران

در سپیده‌دم روز 26 خرداد سال 1329 ه ش پا به عرصه هستی نهاد. قدمش مایه بركت و خیر برای خانواده بود و وجودش روشنی بخش جانشان. قبل از اینكه به مدرسه برود، پدرش او را به مسجد برد و با قرآن آشنا كرد. پدرش از هواداران آیت الله «كاشانی» روحانی مبارز و مشهور نهضت ملی شدن نفت ایران بود. جواد در محیط ساده خانواده آموخت كه معیار اصلی و هدف واقعی زندگی تجمل و رفاه نیست، بلكه غیر از مادیات، ارزشهای والاتر و برتر دیگری نیز وجود دارد. به همین دلیل در طول زندگی خود هیچ‌گاه اجازه نداد، وسیله برای او هدف شود.
شوق آموختن و علاقه به اینكه جواد بتواند خودش كتاب بخواند و خط بنویسد، باعث شد كه پدر زودتر او را در دبستان نام نویسی کند. دبستان اسلامی که جواد درآن درس می خواند، از شهرت خاصی در خانی‌آباد برخوردار بود. مدیر و معلمان مدرسه به این کودک لاغر اندام اما با هوش كه می‌توانست بیشتر آیات و سوره‌های كوچك قرآن را كه از پدرش آموخته بود، بخواند؛ علاقه شدیدی داشتند و تا پایان دروه ابتدایی اجازه ندادند، خانواده‌اش او را از آن مدرسه به مدرسه دیگری منتقل كنند.
قبل از ورود به مدرسه، نام شهید« نواب صفوی» را شنیده بود، نام «غلامرضاتختی» را نیز در دبستان از سایر دانش‌آموزان شنید. این دو الگوی كودكی جواد بودند و اگرچه جواد نتوانست جسم خود را پرورش دهد اما از نظر روحی، روحیه‌ای مقاوم و نیرومند پیدا كرد.
یك شب جواد در مسجد محله شگفتی آفرید. ماجرای آن شب را، بعد از گذشت سالها، هنوز قدیمی‌ترهای خانی‌آباد به یاد دارند. در آن ایام، معمولاَ سرشب برق محلات تهران قطع می‌شد و مومنین مجبور می‌شدند قبل از وقت مسجد را ترك كنند. آن شب به محض اینكه برق قطع شد، جواد بلافاصله باصدای كودكانه خود شروع به خواندن دعای كمیل كرد و مانع ترك مسجد شد.
در دوره دانش‌آموزی جواد در دبستان، در فاصله بین سالهای 1332 تا 1336 اوضاع سیاسی و اقتصادی كشور نیز دگرگون شد و حوادثی روی داد كه زمینه‌ساز قیام خونین 15خرداد 1342 در ایران شد. البته این وقایع در جنوب شهر بیشترین تاثیر را بر جای گذاشت و بر وضع خانواده تندگویان نیز تاثیر مستقیم داشت.
در چنین وضعیتی، جواد با معدل بیست، دوره دبستان را پشت سر گذاشت و آماده ورود به مراحل بالاتر تحصیلی شد. در حالی كه نفر دوم با معدل 16 قبول شده بود و اصولاَ در آن زمان خصوصاَ در مدارس جنوب شهر، سطح نمرات دانش‌آموزان بالا نبود. لذا معدل بالای جواد در منطقه سروصدا به راه انداخت و جواد تندگویان در سراسر مناطق جنوب شهر تهران نفر اول شناخته شد و جایزه گرفت.
وضع مالی پدر جواد همچون بقیه مردم نجیب جنوب شهر بود. از یكسو ركود كسب و كار و از سوی دیگر مخالفت با رژیم و بحران مالی شدید، او را به شدت تحت فشار قرار داده بود.
دوران كودكی و نوجوانی جواد، چه در دبستان و چه در هنگام تحصیل در دبیرستان و دانشكده رنگی از رفاه نداشت. او بیشتر خرج تحصیل خود را در دوران دبیرستان، از راه كاركردن و تدریس خصوصی ریاضی، عربی و زبان انگلیسی تأمین می‌كرد.
جالب اینجاست كه با همان بدن ضعیف در حد مقدورات خود هیچ‌گاه اجازه نداد ظالمی برمظلومی بتازد و همیشه مدافع مظلومان بود و با همان بدن شكننده، مقاومتی حیرت‌انگیز در مقابل دژخیمان ساواك از خود نشان داد و بازجویان و شكنجه‌گران خود را، بعد از تحمل هشت ماه شكنجه، مجبور كرد به شكست خود اعتراف كنند.
تحصیل او در دبیرستان اسلامی «جعفری» مصادف با قیام خونین پانزدهم خرداد 1342 بود. شاه قصد داشت به آمریكا امتیازات بیشتری برای غارت منابع ایران بدهد و هستی ملت را یكسره بر باد دهد. او این كارها را به بهانه رسیدن به دروازه‌های تمدن بزرگ صورت می‌داد. از جمله برای اتباع آمریكا، حق كاپیتولاسیون یا حق قضاوت كنسولی داده بود و قصد داشت تحت عنوان آزادی زنان و اعطای حقوق به آنان، بعضی از مواد قانون مشروطه را ملغی و به جای آن قوانین دلخواه آمریكا و مخالف با اسلام را جایگزین كند.
در تاریخ دهم ذیقعده‌الحرام 1382 اعلامیه‌ای از سوی امام خمینی(ره) در مخالفت با رژیم منتشر شد. پدر جواد طبق معمول تعدادی از این اعلامیه‌ها را به دست آورد و در بازار تهران پخش كرد و نسخه‌ای از آن را نیز به خانه آورد و به جواد داد.
این اعلامیه و تلگرافی كه به مناسبت چهلم فاجعه قم از طرف امام خمینی(ره) انتشار یافته بود، تحول عمیقی در روحیه این نوجوان سیزده‌ ساله به وجود آورد و او را یكسره دگرگون كرد.
دگرگونی که باعث شد او تا آخرین نفس و آخرین قطره خونش سربازی فداکار و رزمنده ای شجاع برای امام خمینی(ره) باشد و جانش را فدای عقیده الهی اش کند.
اكثر شبها، با قدم‌های كودكانه‌اش همراه پدر و پدربزرگ به مسجد بینایی و هیات بنی‌فاطمه و فاطمیون درخانی‌آباد می‌رفت. ساكت و آرام در گوشه‌ای می‌نشست و به نماز خواندن مومنان نگاه می‌كرد و گوش او به تدریج با دعا و گفتار عالمان دین آشنا شد. هنوز به دبستان نرفته بود كه در صف نماز جماعت در كنار پدر و پدربزرگ خود ایستاد و نماز خواند و درس خضوع و خشوع در برابر حق و ایستادگی در مقابل هرچه غیرخدایی، را آموخت. در كنار پدر و پدربزرگش در جلساتی كه بعد از هیات به گونه‌ای خصوصی برگزار می‌شد، شركت داشت و با مبارزه مكتبی آشنا شد و تا آخرین دقایق حیات پرافتخارش از مبارزه دست نكشید و مسجد و هیات را ترك نكرد.
مهندس «تندگویان» با وجود اینكه امتیاز لازم را برای اعزام به خارج به عنوان سهمیه بانك ملی به دست آورده بود، در مصاحبه به دلیل اینكه مذهبی ومتعصب شناخته شد، كنار گذاشته واز اعزام او به خارج از کشور برای تحصیل ممانعت به عمل آمد. ایشان با توجه به علاقه‌ای كه داشتند، در سال 1354 به تحصیل در دانشكده «نفت» در «آبادان» مشغول می‌شوند و فعالیت‌های اسلامی و انقلابی خود را در انجمن اسلامی این دانشكده دنبال می‌كنند. پس از انقلاب با توجه به سوابق انقلابی مهندس تندگویان، ایشان از سوی شهید رجایی به عنوان وزیر نفت به مجلس معرفی شدند. 40 روز بعد شهید تندگویان كه به قصد تشویق و تقدیر كاركنان شجاع تاسیسات نفتی از یك راه فرعی عازم آبادان بودند، مورد تهاجم مزدوران صدام قرار گرفتند و به اسارت دشمن درآمدند. او پس از تحمل سالها اسارت وسخت ترین شکنجه ها در زندانهای مخوف عراق در حکومت دیکتاتوری صدام به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
منبع:"shohda.gov.ir



خاطرات
پدرشهید:
یك ساعت قبل از آخرین سفرش، به مغازه من تلفن كرد و گفت: پدر من دارم به جنوب می‌روم، می‌خواستم خداحافظی كنم. گفتم: مواظب خودت باش. خندید و گفت: به من حسودی می‌كنی پدر؟ پرسیدم: حسودی؟! از چه بابت؟ گفت: برای اینكه ممكن است شهید بشوم! در پایان صحبت خود، مبلغی را نام برد كه بابت خمس و زكات بدهكار است. از من خواست چنانچه از سفر بازنگشت. این مبلغ را بپردازم.

مادر شهید:
هرگاه در منزل كاری نداشت از نوارهای قرآن كه در خانه داشتیم، استفاده می‌كرد و من ندیدم كه وقتش را به بطالت طی كند. همیشه می‌‌گفت: اگر امروزم با دیروزم یكی باشد، از غصه دق می‌كنم.
صفت سخاوت در او به قدری برجسته بود كه صفات دیگرش را تحت‌الشعاع قرار داده بود، به طوری كه مادرم (مادر بزرگ جواد) می‌گفت: جواد باعث خدا بیامرزی من است.

آقای مرندی:
قرار بود كه وزرای نفت و بهداشت با معاونان خودشان به اهواز بروند. پرواز راس ساعت هفت صبح، از پایگاه اول شكاری شروع می‌شد. همه به جز شهید تندگویان و چند نفر از همكارانش سرقرار حاضر شدند. هر چه تلاش کردند، دسترسی به آنان مقدور نشد و بالاخره پس از تاخیر، هواپیما راه افتاد. قبل از اوج گرفتن خبر رسید كه شهید تندگویان و همراهان آمده‌اند. دوباره هواپیما بازگشت و آنها سوار شدند و به طرف اهواز حركت كردیم. در اهواز به علت طوفانی بودن هوا، فرود هواپیما میسر نشد. شهید تندگویان گفتند: به اصفهان برویم واز پالایشگاه نفت آنجا بازدید كنیم. بنده نظر دادم كه چون برای آمدن به اهواز هماهنگی زیادی انجام شده است به پایگاه وحدتی برویم. همه قبول كردند و شب را در باشگاه نفت مستقر شدیم. همان شب خبر آوردند كه حصر آبادان سخت‌تر شده است و در شهر تنها سیب‌زمینی و پنیر موجود است. فردا به دو گروه تقسیم شدیم. قرار شد عده‌ای با شهید تندگویان به سمت آبادان حركت كنند. آخرین ماشین‌ این گروه هنوز چندان دور نشده بود كه با یك كامیون برخورد كرد و چند نفری مجروح شدند. با این حادثه همه آن گروه بازگشتند و تا بستری شدن، این افراد در آنجا ماندند. این پیش آمد موجب شد كه برخی از افراد كه در ماشین شهید تندگویان نبودند، داخل این ماشین شوند و عده‌ای هم كه داخل آن ماشین شده بودند، به ماشین دیگری منتقل شوند. این گونه بود كه تقدیر با یك تصادف كامیون، همسفران آن شهید را برای اسارت برگزید.
اولین دیدار كه به دعوت ایشان برای صرف غذا در منزل كوچك، ساده و اجاره‌ای كه موقع حضور در رشت محل سکونت ایشان بود، در خاطرم می‌باشد. زمانی كه من وارد شدم با خانه‌ای در نهایت سادگی با فرشی از زیلو و دو تخت چوبی كه فرش و تكیه‌گاه برروی آن قرار داده بودند و برای نشستن و خوابیدن مورد استفاده قرار می‌دادند، برخورد كردم. همه چیز در عین سادگی، در نهایت نظافت و آراستگی به نظر می‌رسید و این زمانی بود كه شهید تندگویان به عنوان یكی از مدیران كارخانه پارس توشیبا(پارس خزر فعلی) به كار مشغول بود، ولی آنچه را كه از حقوق دریافتی صرف زندگی خود و خانواده می‌كرد، عملا نشان می‌داد كه بسیار ناچیز و جزئی است و ما این سطح زندگی را در دوران وزارت و قبل از آن یعنی عضویت در هیات مدیره شركت ملی نفت ایران تا زمان شهادت شاهد بودیم.