تبلیغات
yasinhoseini - شهید ولی یوسف نژاد
شهید یوسف ولی نژاد

قائم مقام فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی اشنویه
سال 1333 ه ش در روستای حیدرلوی بیگلر در شهرستان ارومیه در یك خانواده ی متوسط و مذهبی به دنیا آمد و در كانون پر مهر و محبت خانواده اش با تربیت اسلامی بزرگ شد . دوران تحصیلات ابتدایی را در روستای محل تولدش به پایان رساند . از كودكی و دوران تحصیل در مدرسه ابتدایی علاقه فراوانی به اسلام وقرآن داشت و در انجام واجبات دینی با توجه به سن اندكش كوشا بود .
سالهای اول و دوم متوسطه را در شهرستان ارومیه به پایان رساند وبعد از آن برای کمک به خانواده اش به کار پرداخت.
سال 1354 انجام خدمت سربازی وارد ارتش شد . در دوران خدمت سربازی با اعمال و سیاستهای غلط رژیم شاه آشنا شد و بعد از به پایان رساندن خدمت سربازی كه همزمان با اوج حركتهای انقلابی مردم مبارز ایران بود , با دوستانش به مبارزه همه جانبه با حکومت پهلوی پرداخت .او همگام با فعالیتهای سیاسی به تزكیه ی نفس وخودسازی معنوی نیز مشغول شد .
در دوران مبارزات با هماهنگی نیروهای انقلابی ارومیه به فعالیت موثر پرداخت و با پخش اعلامیه ها و تكثیر نوار سخنرانی های امام ( ره) و شركت در راهپیمائی ها ، مبارزاتش را بر علیه رژیم ستم شاهی ادامه داد .
بعد از پیروزی انقلاب چون خود را مسئول حفظ دستاورد های انقلاب می دانست در مراكز نظامی با خدمت به انقلاب ,دلگرم می شد.ا و با دل و جان در حفظ دستاوردهای انقلاب اسلامی می كوشید وتلاشهای زیادی در جهت تثبیت آن انجام داد.
به محض تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد . خدمت خود را از منطقه سرو آغاز كرد و با عناصر دست نشانده دشمن و گروهكهای ضد انقلاب به مبارزه پرداخت . بعد از آن در پایگاه پل قویون به عنوان فرمانده خدمت كرد .
برای پاكسازی بانه و سردشت به همراهی شهید مهدی باكری عازم منطقه شد و به نبرد علیه گرهكهای الحادی دمكرات و كومله پرداخت و بعد از پاكسازی و آزاد سازی منطقه به ارومیه برگشت .
در عملیات شکست محاصره آبادان ,یوسف راهی جبهه ی جنوب شد و در آنجا به اتفاق سرداران شهید مهدی باكری و مهدی امینی با سمت فرمانده خط به مقابله و جنگ با با دشمن می پردازد . بعد از مراجعت از جبهه جنوب در ماموریتی به اتفاق سرداران شهید مهدی باكری و ناصر علیزاده شركت می كند و منطقه ی اشنویه را از لوث عناصر ضد انقلاب پاكسازی می كنند . بعد از عملیات موفقیت آمیز پاكسازی به عنوان فرمانده عملیات سپاه در اشنویه خدمت كرد و به خاطر رشادت و لیاقتی كه از خود نشان می دهد ، با حفظ سمت به عنوان قائم مقام فرمانده سپاه اشنویه ادامه خدمت می دهد .
در عملیات والفجر2 در حاج عمران ,او اولین روز عملیات ودر اولین پیشروی به طرف دشمن بر اثر برخورد با مین قسمتی ازپای خود را از دست داده وبه بیمارستان منتقل می شود . بعد از عمل جراحی برای استراحت به منزل می رود . حدود یك ماه از استراحتش در خانه نگذشته بود كه به جهت احساس مسئولیت و ادامه رسالت الهی به اشنویه بر می گردد و با همان پای مجروح و چرك كرده و كبود شده به احداث جاده ( كلاشین ) در مرز عراق احتمام می ورزد .
بعد از عملیات والفجر 2 با برادران مسئول سپاه منطقه ی 11 در تهران به حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی که در آن زمان ریاست جمهوربودند, می رسند و در آنجا یوسف از طرف مسولان مكلف می شود كه برای معالجه در تهران بماند اما بعد از دو روز اقامت در تهران دوباره به منطقه برگشت و در پاسخ به علت مراجعه به منطقه گفت : نمی خواهم برادران در منطقه باشند و فشار بكشند و من در تهران باشم .
در سال 1363 در منطقه ی نالوس و مناس و دره ی شهدا به علت وجود عناصر ضد انقلاب منطقه شدیداً آلوده می شود و لازم بود كه این منطقه از لوث عناصر پلید ضد انقلاب پاك شود . در آن روزها به غیر از یوسف ولی نژاد شخص دیگری نبود كه بتواند این عملیات را انجام دهد و این سردار دلاور با كمال شجاعت این ماموریت را قبول كردند و با هماهنگی سپاه ارومیه تدابیر لازم انجام گرفت و آن منطقه به محاصره ی نیروهای سپاه در آمد . در این عملیات ضد انقلاب به سختی ضربه خورد , دو دستگاه بی سیم و مقداری اسلحه به غنیمت گرفته شد .
دوستانش از او چنین می گویند:
یوسف به من گفت كه اینها را بگیر و با احتیاط نگه دار و تاكید كرد با احتیاط ؛ مثل اینكه به شهید ولی نژاد الهام شده بود كه این دستگاهها مشكوك هستند و به هیچ كس این بی سیم ها را نداد . به هر حال این ماموریت به نحو احسن انجام شد . بعد از عملیات به سپاه برگشتیم ، با اینكه ماه مبارك رمضان بود و برادران خیلی گرسنه بودند و لازم بود كه كمی غذا بخورند و استراحت كنند . شهید ولی نژاد وقتی به سپاه می آمد ، معمولاً به تشكیلات ما می آمد . چون مقر فرماندهی و مخابرات در یك محل بود ، وقتی كه می خواست استراحت كند به آنجا می آمد . طبق روال قبلی با هم رفتیم و در اتاق ما نشستیم . به ایشان گفتم : بیایید كمی غذا بخوریم . ایشان در پاسخ گفتند : شدیداً خوابم می آید . هر چه سعی می كنم خوابم را نگه دارم نمی توانم ، اجازه می خواهم كه بروم و بخوابم من در آن لحظه از خودم خجالت كشیدم چون ایشان از صبح زحمت می كشید ، روز و شبش معلوم نبود و آنروز واقعاً خسته شده بود و قبل از اینكه بخوابد تاكید كرد كه بی سیم های غنیمتی را بیاورید تو ، یكی از آن دستگاه های به غنیمت گرفته شده عجیب به نظر می رسید . من با بقیه ی بی سیمهای خودمان ، را به داخل ساختمان آوردم و باز هم گفتند : به این دستگاه اصلاً دست نزنید چون مشكوك است . من بنا به تاكید ایشان این دستگاه ها را در كمدی جا دادم و سایر افراد نیز این مطالب را شنیدند . لازم به ذكر است كه خود ما نیز چند دستگاه داشتیم ، وقتی به منطقه می رفتیم آنها را امتحان می كردیم تا ببینیم كدامشان سالم یا خراب است . در آنجا دو نفر از برادران بودند كه من به آنها گفتم : می خواهم به ساختمان دیگر سپاه بروم ، دستگاههایی كه مال شماست امتحان كنید ببینید كدامیك سالم یا خراب است و به آن دستگاه های دیگر دست نزنید تا بعد از بیدار شدن برادر ولی نژاد ، بی سیم را به كارشناس نشان دهیم . من از درب ساختمان بیرون آمدم و ماشین را روشن كردم که ناگهان صدای انفجار را شنیدم و با خود گفتم بیچاره شدیم با ماشین به طرف محل انفجار با دنده عقب حركت كردم . دیدم كه ساختمان كلاً زیر و رو شده . ماشین را رها كردم و به طرف محل انفجار دویدم و جایی كه شهید خوابیده بود خاكها را كنار زدم و در آن حال آنقدر گریه كردم و از حال رفتم و نمی دانستم كه در كجا هستم . گفتند : یكی اینجاست . گفتم : یوسف من اینجاست . او در محل انفجار زیر آوار مانده بود ، دوباره بی هوش شدم . بعد از چند دقیقه كه به هوش آمدم گفتم : مشهدی یوسف كجاست . چی شده به خاطر رعایت حال من گفتند : حالش خوب است . گفتم : تا زمانیكه خودم نبینم مطمئن نمی شوم ، بعد دیدم كه آن شهید بزرگوار را در آمبولانس می گذارند . آری این چنین بود كه برادر بزرگوارمان یار وفادار اسلام و مقلد مخلص امام در 27 خرداد سال 1363 كه برابر با 17 رمضان المبارك 1404 هجری قمری و همزمان با سالروز جنگ بدر ، در جبهه خونین اشنویه به آرزوی دیرینه اش كه همان وصال به معشوق خویش بود نائل آمد و دل همه ی دوستان و دوستداران خود را غمگین كرد . شهید ولی نژاد انسانی بود كه همه ی خصوصیات اخلاقی اسلامی در وجود ایشان آشكار بود . هر كس با ایشان نشست و برخاست داشت اعم از اینكه از دوستان وی باشد یا به تازگی با ایشان آشنا شده باشد ,به آسانی می توانست درك كند ، فردی متصف به اخلاق اسلامی . وی انسانی بود آرام و كم حرف و مودب ، هر وقت زمان اقتضا می كرد صحبت می كرد و اگر مطلب حقی بود آن را بر زبان جاری می كرد . وی وقاری خاص داشتند كه این وقار جذبه ی عجیبی به شخصیت ایشان داده بود . هنگام خندیدن تبسمی بر لبان شهید نقش می بست و هرگز خنده های بلند و طولانی از وی اونشد .
شهید ولی نژاد اسوه ی صبر و شكیبائی و پایداری برای همه ی پاسداران و بسیجیان بودند .

آنروزها كه سپاه آذربایجان در عملیات پاكسازی منطقه ی كردستان شركت داشت و هر روز عملیات پاكسازی صورت می گرفت ، تعدادی از برادران مجروح و یا شهید می شدند و این شهادتها و مجروح شدنها برای ما بسیار ناگوار بود هر چند كه برادران به فیض بزرگ شهادت می رسیدند ولی از دست دادن آنها برای ما ناراحت كننده بود . شهید ولی نژاد در مقابل اخباری كه از شهادت برادرانمان دریافت می كرد بسیار صبور و استوار بود و هرگز در برابر مشكلات خم به ابرو نمی آورد .

در زمینه ی بر خورد با افراد زیر دست ، با برادران سپاهی و بسیجی كه از تمامی نقاط به منطقه می آمدند به خصوص در سپاه اشنویه با محبت و شفقت و مهربانی رفتار می كرد و همچون برادری بزرگ دست محبت و مهربانیش بر سر كشیده می شد . از نظر شور و مشورت فردی بود كه همیشه نظر جمع را می پذیرفت و هرگز سعی نمی كرد كه نظر شخصی خودش را به جمع تحمیل كند ، مواردی اتفاق افتاده بود كه در شورای فرماندهی سپاه اشنویه نظر ایشان مخالف نظر افراد شورا و یا مخالف مسئول سپاه بود . در این مواقع با لحنی آرام كه آكنده از منطق بود نظر خود را ابراز می كرد یا نظر ایشان را می پذیرفتند یا نمی پذیرفتند .هیچ وقت سعی نمی كرد كه نظر خود را بالاجبار به تحمیل كند .
شهید ولی نژاد مرد فروتن و متواضع و افتاده بود ,به طوری كه اگر در جمع بچه های سپاه كسی وارد می شد و قیافه ی او را نمی شناخت ، نمی توانست تشخیص بدهد كه فرمانده چه كسی است .
به جای آنكه بخواهد با زبان و حرف مطلبی را به اطرافیان خود بفهماند, بیشتر با عمل راه را نشان می داد . او تمامی كارها را محكم و درست انجام می داد . از خصلت های درونی وی آن بود كه هیچ كاری را سست و بی مایه انجام نمی داد و هر كار كوچك و بزرگی كه به وی محول می شد با كمال علاقه و پشتكار به پایان می رسانید و در برابر سختی و دشواری كار شكایت نمی كرد .
از شخصیتی والا برخوردار بود كه تمام كمالات انسانی در وی وجود داشت و برای داشتن چنین كمالات انسانی چقدر تهذیب و خود سازی می خواهد . تمام نیروهای تحت امر او عاشق حركات بسیار لطیف و ظریف و كمالات انسانی او بودند . محبتها و برخوردهایش خیلی از افراد را از لغزش نجات داد .

در اوایل انقلاب مراسم دعا به آن صورتی كه بعداً شكل گرفت راه نیفتاده بود. ایشان مراسم با شكوه دعا راه می انداخت و در این مورد تاكید زیادی می كرد . در مورد اقامه نماز جماعت هم چنین بود . تواضعش آنچنان زیاد بود كه اگر روحانی در مسجد نبود كه امام جماعت شود هر قدر به وی اصرار می كردند كه پیش نماز شود قبول نمی كرد و همیشه برادر بسیجی مسنی بود كه او را امام جماعت می كرد . از نظر حفظ بیت المال خیلی حساس بود و كمتر از امكانات سپاه استفاده می كرد . مگر اینكه فرمانده سپاه به او تكلیف می كرد . همیشه بعد از درگیریها از برادران سپاهی سوال می كرد كه چقدر از مهمات استفاده كردید ؟ و هر كس از مهمات كمتری استفاده می كرد به او جایزه می داد .

روزی یكی از نیروهای بسیجی ترمز شدیدی با ماشین سپاه گرفت و صدای ترمز كردن وی زیاد بود . شهید ولی نژاد ایشان را صدا كردند و با لحنی آرام و خوب با ایشان صحبت كرد ، آن بسیجی خجالت كشید و نتوانست سرش را بلند كند . شهید ولی نژاد با چنین رفتار شایسته ای نشان داد كه نباید شخصیت افراد را به خاطر اشتباهی كه كرده اند در پیش دیگران خرد كرد ، بلكه با احترام و تواضع و فروتنی می توان افراد را ارشاد كرد . این رفتار او برای من درس اخلاق بود كه آموختم و سعی كردم كه رفتارهای اسلامی و انسانی ایشان را الگوی خود سازم . صداقت این بزرگوار زبانزد عام و خاص بود . حتی این مساله در سیمای آن شهید والا مقام هویدا بود . با نگاهش همه چیز را به انسان می فهماند . هر مطلبی را كه ادا می كرد با صداقت كامل بیان می كرد و ایمان كامل به گفته ی خودش داشت .

به سازماندهی و مدیریت نیروهای سپاهی و بسیجی اهمیت زیادی قایل بود و به راحتی نیروها را سازماندهی می كرد تا در عملیات هر كس كار خود را به نحو احسن انجام دهد . شهید ولی نژاد از شاگردان سردار مهدی باكری بود و در زمینه ی مدیریت ، خوی و خصلت مهدی باكری را داشت و با افراد زیر دست خود آنچنان به خوبی رفتار می كرد كه فرد در خود احساس كوچكی نمی كرد و او را مثل برادر خود می دانست .

در عملیاتی كه ضد انقلابیون می خواستند شهر اشنویه را بگیرند با تدابیر خوب و مدیریتش باعث شد كه فرمانده نظامی ضدانقلاب, سرگرد حاتمی به هلاكت برسد . جوی كه در اذهان بچه های سپاه و افراد منطقه وجود داشت همگی ناشی از مدیریت خوب و رفتار مدبرانه ولی نژاد بود ، به طوری كه ضد انقلاب نمی توانست كاری از پیش ببرد و در نتیجه به ترور شخصیت می پرداختند.
شهید ولی نژاد همواره ماموریتها را از نزدیك هدایت می كرد . سعی می كرد بفهمد كه مشكل نیرو چیست ، یعنی نحوه ی مدیریت را كاملاً درك كرده بود . كاملاً می دانست كه چه كسی باید به كدام منطقه برود ، كاملاً حساب شده عمل می كرد و چنان نیرو را
سازماندهی می كرد كه نیروهای خودی تلفات نداشته باشند و ضربات مهلكی بر پیكره ی فرسوده ی دشمن وارد آورند .
هر زمان كه فرماندهی عملیات را بر عهده داشت با تدبیر و نیروی اندیشه ی خویش و تجربیات چندین ساله اش شكست دشمن قطعی بود .

در سال 1362 گروهان تازه ای تشكیل شد, به ایشان ماموریت دادند كه با نیروهای رزمنده به روستای دژ آباد از توابع اشنویه بروند . من نزدیكترین راهی را كه به روستای دژ آباد منتهی می شد ,پیشنهاد كردم ولی ایشان گفتند ، كه این راه نامناسب است و مرا در بیرون اشنویه به بالای تپه ای برد و موقعیت را برایم توجیه كرد . من ملاحظه كردم راهی كه ایشان پیشنهاد كرده خیلی بهتر و مناسب تر است و ما هم پذیرفتیم . بعد از اینكه ما به روستای مذبور رفتیم با بی سیم در تماس بود و می گفت : حركت بی خودی انجام ندهید . بعد ما تله هایی را گذاشتیم و در كنار ایستادیم . دیدیم از داخل روستا ده دوازده نفر ضد انقلابیون بیرون آمدند و درست به طرف تله های ما می آمدند ، با تدبیر و مدیریت خوب آن شهید بدون اینكه تلفاتی داشته باشیم ، 8 نفر از افراد ضد انقلاب را هلاك كردیم و 2 نفر را به اسارت گرفتیم و چند نفر را كه مبدل به لباس زنانه بودند ، بعداً شناسایی كردیم . بعد از اتمام عملیات به خوبی و سلامتی برگشتیم و هیچ كس باور نمی كرد كه ما زنده باشیم و می گفتند چگونه عمل كردید كه هیچكدامتان حتی خراش هم بر نداشتید . این مساله خیلی خوشحال كننده بود این پیروزی ما فقط به خاطر تدبیر و دور اندیشی و مدیریت صحیح شهید ولی نژاد بود . با رفتار و منش مخصوصی كه داشتند از جاذبه ی عجیبی در بین نیروهای برخوردار بودند . وقتی به كسی ماموریتی محول می كردند و آن شخص قبول نمی كرد ، شهید ولی نژاد با اخلاق و نفوذ كلامی كه داشت به نحوی با او صحبت می كرد كه وی راضی می شد و با عشق و علاقه به ماموریت می رفت .

حتی كسانی كه 3 ماه یا بیشتر در منطقه اشنویه در ماموریت بودند ,به خاطر جاذبه ولی نژاد در منطقه می ماندند و از دل و جان ماموریتهای محوله را انجام می دادند . دافعه یوسف در مورد ضد انقلاب بود . یك بار در اربعین سال 63 13موقعیتی پیش آمده بود كه ضد انقلاب به شهر نفوذ كرده بود . شهید ولی نژاد با كمال شجاعت توانست در برابر نیروهای ضد انقلاب موفقیت شایانی به دست آورد با اینكه تعدادی از نیروهای سپاه هم شهید شده بودند . شخصیت شهید طوری بود كه ضد انقلاب نام او را همه جا صدا می زد و مطرح می كرد و می دانست كه از بین رفتن شهید ولی نژاد ضربه بزرگی به نیروهای سپاه در آن منطقه خواهد بود . او سردار جنگ و جبهه ی شهادت بود ,چرا كه همه جا در خط مقدم بود, دشمن را بازیچه نمی پنداشت . برای درگیری با دشمن با احتیاط كامل عمل می كرد و هدفش در اكثر عملیات ضربه زدن به دشمن و حفظ نیروهای خودی بود . عملیات را با كمال خونسردی و محاسبه های قابل قبول انجام می داد و هیچ ماموریتی را به خاطر كمبود امكانات تعطیل نمی كرد. كنترل نیروها و سركشی به افراد و دقت و احتیاط و شجاعت در وجود او ملكه شده بود . زمانیكه پاكسازی محل شپیران از توابع سلماس و محل صومای برادوست آغاز شد بار دیگر دلاوریها و ایثارگریهای شهید ولی نژاد تمامی انظار را متوجه او ساخت . لشكر اسلام از شمال ارومیه و از طریق محل ترگور و مرگور به قصد براندازی آخرین تفاله های ضد انقلاب حركت كرد و با آزاد سازی شهر اشنویه در تاریخ 19/9/1360 این عملیات با برتری كامل قوای اسلام به پایان رسید .
با تشكیل سپاه اشنویه به عنوان قائم مقام فرمانده سپاه انتخاب و به مدت سه سال در این سنگر مقدس به خدمتگزاری اسلام و مسلمین مشغول بود .
در طول سه سال خدمت صادقانه و خالصانه در سپاه اشنویه تمامی دشتها و كوههای سر به فلك كشیده و سرد این منطقه شاهد رشادتها و جانبازی های وی بودند .

زمانیكه در پاسگاه پل قویون بودیم ، بنده یكی از نیروهایی بودم كه در تحت فرماندهی ایشان مشغول انجام وظیفه بودم و در پاكسازی هایی كه به فرماندهی ایشان كه از غرب و جنوب غربی سلماس تا غرب ارومیه صورت گرفت , همراه ایشان بودم تا این عملیات منجر به آزاد سازی اشنویه گردید , ایشان رتبه ی نظامیش از بنده بالاتر بود . بعد از اینكه در اشنویه مستقر شدیم بعد از سه ماه فرماندهان سپاه پاسداران مصلحت دیدند كه اینجانب به عنوان مسوول سپاه اشنویه منصوب شوم . البته بنده نمی پذیرفتم و می گفتم كه برادران لایق تری از من هستند مثل آقای ولی نژاد و برادر قاسمی كه این آقایان لیاقتشان بیشتر از من برای این سمت است . منتهی خودشان اصرار كردند كه شما بپذیرید ما هم كمكتان می كنیم . بنده هم پذیرفتم در هر حال حكم فرماندهی بود و بر حسب ظاهر من مسوول آقای ولی نژاد شدم و ایشان قائم مقام سپاه بود . در آن موقع به یاد ندارم كه ایشان حتی در یك مورد در مقابل تصمیمات متخذه مخالفت علنی یا حتی مخفی كرده باشد ، وقتی تصمیم گرفته می شد و قرار می شد كه به اجرا در آید حتی اگر نظرشان مثبت نبود ابداً مخالفت نمی كرد و كار را اجرا می كرد . یعنی اصل سلسله مراتب را به طور كامل و درست پذیرفته بود و این مساله برایشان حل شده بود .

زمانیكه سردار شهید اسلام مهدی باكری فرمانده بود ,اگرچیزی به شهید ولی نژاد می گفت ، با احترام پاسخ را می داد و سرش را پایین می انداخت و در برابر فرمانده كاملاً متواضع و فروتن و مطیع بود . او اعتقادی درست و عمیق به روحانیت اصیل و حضرت امام ( ره) داشت و سعی می كرد بهترین راه با توجه به فرمایشات حضرت امام انتخاب شود و از جوهای مسموم گرهك ها و بنی صدر و لیبرالها و گروهك های افراطی و تندرو كناره می جست و با آرامی و به دور از احساسات به تفحص می پرداخت و هیچ وقت از مسیر درست تخطی نمی كرد . برای رهایی از افكار و اندیشه های ناسالم می گفت : فقط به حرف و بیانات امام رضوان الله تعالی گوش فرا دهید تا مشكل تشخیص نداشته باشید . آنچنان علاقه و احساس پاكی نسبت به امام و ولایت فقیه داشت كه در برنامه های صبحگاهی از امام صحبت می كرد ، گویی عاشقی از معشوق خود سخن می گوید .
تعهد و احترام به ولایت فقیه در شهید خیلی زیاد بود و هر موقع می خواست از امام سخن بگوید هاله ای از اندوه وجودش را فرا می گرفت . معتقد بود اگر امام به او بگوید كه این منطقه را زیر و رو كن و به فلان عملیات خطرناك برو ,تمامی را می پذیرفت ، چون معتقد به ولایت فقیه بود و نمی توانست پاسخ منفی بدهد . زندگی معنوی عجیبی داشت و به مسایل مادی چندان توجهی نداشت . یكبار به دیدار شهید مظلوم دكتر بهشتی نائل شده بود و همیشه از آنروز به عنوان بزرگترین و با ارزشترین روزهای زندگی خویش یاد می كرد .
شهید ولی نژاد هنگام شهادت یكی از بازوهایش نیز قطع شد و یوسف بدون دست و پا به دیدار معبودش شتافت . فداكاریها و رشادتهای او نشانگر عشق و علاقه او در راه نیل به آرزوها و لقاء ربش بود . او رفت ، اما خاطراتش هنوز باقیست , او رفت اما زهد و تقوای او هنوز اسوه و الگوی سایر سپاهیان و بسیجیان است , او رفت اما دلهای عاشقان را نیز با خود در اندوهی فرو برد كه هنوز هم داغ فراق او را نمی توانند تحمل كنند .یوسف بی دست و پا به معبودش پیوست چرا كه او در راه اعتقاداتش سر و تن را نمی شناخت و در عمل این را ثابت كرد .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامور ایثارگران ارومیه ومصاحبه با خانواده ودوستان شهید