تبلیغات
yasinhoseini - شهید یوسف ضیاء سرابی

شهید یوسف ضیاء سرابی

فرمانده آموزش نظامی لشکرمکانیزه 31عاشورا(سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

تولدش سال 1338 ه ش بود .در یك خانواده صمیمی در شهرستان تبریز به دنیا آمد.
تحصیلات ابتدائی و راهنمایی را با موفقیت طی كرد و وارد « هنرستان صنعتی وحدت » تبریز شد. او در آن سالهای خوف و خطر كه سیاهی ، سایه در همه جا گسترانیده بود و گزمه های وحشت طاغوت در كوی و برزن بر طبل خفقان می نواختند ، همگام با مردم د رمبارزات علیه رژیم ستم شاهی شركت نمود.
در « مسجد حاجی اسد كوچه باغ » فعالیت های مذهبی و انقلابی خود را تداوم بخشید. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در انجمن اسلامی دانش آموزان به فعالیتش ادامه داد و در حمایت از دستاوردهای انقلاب اسلامی لحظه ای غفلت و سستی نکرد.
سال 1359 به عضویت رسمی سپاه در آمد و در زمستان همان سال در دوره دهم آموزش سپاه در پادگان سید الشهداء ( خاصبان ) تبریز شركت نمود و در حین دوره آموزشی و به عنوان یكی از نفرات ممتاز دوره شناخته شد. پس از ارزیابی مربیان و مسئولین پادگان به دلیل داشتن نظم و ایمان و اخلاص و پشتكار و نیز وضعیت جسمانی مناسب جهت گذراندن آموزش دوره مربیگری به پادگان امام علی (ع) تهران اعزام شد. بعد از دو ماه آموزش در رسته مخابرات رتبه عالی را به دست آورد و به همراه جمعی دیگر از برادران به منطقه شوش اعزام و بعد هم به دشت عباس رفت تا به نبرد با نیروهای متجاوز عراقی بپردازد.
در اوائل فروردین ماه 1360 به تبریز بازگشت و در « پادگان سید الشهدا (ع) » به عنوان مربی مخابرات مشغول تدریس شد . آموزشهای « شهید ضیاء » در امورات نظامی بسیار موثر واقع شد و تحسین مسؤولین پادگان را بر انگیخت . او ضمن اینكه مسؤول مخابرات بود همواره در رزمهای شبانه و آمادگیهای رزمی شركت می جست و در اثر این همه كوشش و جدیت به عنوان یكی از مربیان نمونه و با تجربه تاكتیك و سلاح انتخاب گردید تا در سنگر تدریس تاكتیك نیز خدمات ارزنده خود را استمرار بخشد. بعد از اتمام دوره سیزدهم , این پادگان او به سوسنگرد عزیمت كرد. در منطقه سوسنگرد پس از نبردی سخت با مزدوران عراقی از ناحیه پا مجروح شد و به آموزش نظامی تبریز بازگشت. از آنجائی كه عشق و علاقه شدیدی به جبهه داشت بیش ا زچند ماه نتوانست دوری از جبهه را تحمل كند و در سال 1362 دوباره به دیار عاشقان سفر نمود و در آموزش نظامی لشگر عاشورا مشغول آموزش برادران رزمنده شد. سعی و تلاش شبانه روزی خود را در جهت سر و سامان بخشیدن به امورات نظامی آغاز كرد و در اندك مدتی توانست به كمك رهنمودهای « سردار شهید مهدی باكری » تحولات اساسی در سطوح مختلف آموزش به وجود آورد و به كادر سازی لشگر در دوره های دسته ، گروهان ، گردان ، خدمات قابل توجهی ارائه دهد . به همت شهید ضیاء برای اولین بار « اردوگاه آموزشی ابوذر » تشكیل شد و مدتی بعد از طرف مسئولین لشگر او به عنوان « معاون آموزش نظامی و مسئول اردوگاه » معرفی شد. با حضور حدود هشتاد نفر از كادر كلیدی و شاخص لشگر اولین دوره فرماندهی گردان به كمك شایان توجه شهید ضیاء در اردوگاه ابوذر واقع در گیلان غرب تشكیل یافت و ثمرات پربار آن در عملیتهای بعدی آشكار گردید.
شهید ضیاء به كمك دیگرهمرزمان كیفیت آموزش را در لشگر ارتقاء دادند و توانستند تلفات را در امر آموزش به حداقل برسانند.
آنها با برنامه ریزیهای دقیق توانستند در این كلاسها ، دوره های فرماندهی را با حضور سرداران بزرگ اسلام همچون « شهید مهدی باكری، شهید حمید باكری، شهید مرتضی باغچیان و برادر مصطفی مولوی » برگزار نمایند كه این امر باعث شد كادر لشگر عاشورا یكی از كادرهای نمونه در سطح سپاه باشد.
د راثر این رشادتها و لیاقتها كه شهید ضیاء از خود بروز داد به عنوان « مسئول آموزش نظامی لشكر عاشورا » تعیین و منصوب گردید. او در این سمت نیز در هوای گرم جنوب و سرد غرب به آموزش كادر و نیروهای لشگر ادامه داد و همیشه اصرار داشت كه آموزش نظامی بسیجیان و پاسداران بایستی در حدّ اعلا باشد تا در هنگام رزم بتوانند بر دشمن زبون غالب آیند.
در طول چند سالی كه د ر جبهه داشت از نزدیك شاهد شهادت و فراق یاران و عزیزترین همرزمان خود بود و همواره درتب و تاب این فراق می سوخت و خود را مستحقّ این هجران جانسوز نمی دید ؛به ویژه در شبهای عملیات بی قراری او به اوج می رسید و دلیرانه با قبول ماموریتهای حساس به استقبال شهادت می رفت. با شروع عملیات والفجر هشت , شعله عشقی كه در نهاد او بر افروخته شده بود شعله ور تر شد و نور یقین ، غبار تردید را از وجود او زدود .
پس از دو ركعت نماز عشق ، در منطقه عملیاتی فاو با خون خود بذر عشق را در نگار خانه آفرینش رنگین ساخت. و بار امانتی را كه در حوصله آسمان نبود و كوهها از قبول آن سرباز می زدند بر دوش كشید . و لذت جراحات عاشقی را بر جان خرید و نشان داد كه راه عشق دشوارتر از آن است كه هر موجودی بتواند آن را طی كند.
در دومین روز عملیات پیروزمندانه والفجر هشت خلعت زیبای سعادت را بر قامت رعنای خویش برازنده دید و سپس پای به عرصه پیكار نهاد و پس از نبردی دلیرانه در اثر اصابت تركش خمپاره در قرارگاه امن الهی منزل گزید.

 

 

وصیّت نامه
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام و درود بر پیغمبر(ص)و امام علی(ع)و ائمة معصومین (ع)و بر امام امّت رهبر و راهبر و الگوی تقوا, مبارزه ,شجاعت،شهامت،قاطعیّت ,اسلامیّت و شرعیّت وبا استعانت از خداوند متعال و پروردگار عالم در جهت مقلّد بودن به چنین رهبر با عظمت.
اینجانب یوسف ضیاء سرابی پاسدار سپاه پاسداران انقلاب اسلامی چند جمله ای در قالب وصیّت نامه به خدمتتان عرضه می کنم امید است که انشاءالله همة بنده گان خدا فی سبیل الله گردند.پیرو حق و حقیقت و الگویی از انسانیت گردند.
آری برادران و خواهران من:
من کوچکتر از آن هستم که بتوانم مطالبی عرضه بکنم ولی خوب،می بخشید چون یک وظیفه برای خود می دانستم ناچار بایستی می نوشتم .
سلام بر مادر و پدرم و خواهر و برادرم،درود خداوند بر شما باد که بعد از شهادت من همچون دیوار محکم بنیان المرصوص باشید و دشمنان را ذلیل و با اعمال خود آمریکا و شوروی مأیوس گردد و اسلام و مسلمانان مباهات کنند. من شما را خیلی اذیّت کردم به گردن من حق پدر و مادری دارید نتوانستم در مدّت زندگی خدمتی لایق برای شما انجام دهم مرا ببخشید. بنده گناهکار درگاه احدیّت هستم امیدوارم با دعاهای شما خداوند مرا ببخشدو قول می دهم اگر خداوند مرا جزء شهدای فی سبیل الله به حساب بیاورد و اگر لیاقت داشتم شما را شفیع واقع شوم ولی به شرطی که دائماً تبلیغ اسلام کنید.
برادر و خواهرم کارهائی که نزدیکی به قرآن باشد بکنید و یک دم از این کارتان غافل نباشید که اسلام به وجود فرد به فرد مجاهد نیاز شدید دارد و همچون در جهت بر پا ماندن اسلام و گستردن عدل عدالت خداوندی در جهان کفر و نفاق دنیوی نیاز به خون من و تو و دیگران و آیندگان دارد.
بنده به همة آشنایان سلام دارم و تقاضایم این است از امام زمان منجی عالم بشریت و نائب بر حق آن حضرت دست بردار نباشید که راه صحیح جز این نیست.
از سپاه بازوی ولایت فقیه دست نکشید و در صورتی که شرایط مساعد داشته باشید به عضویت این ارگان جهانی،ارگانی که پرچمدار این انقلاب می باشد در آئید که خوشبختی شما در همین می باشد.
به جبهه های نبرد حق علیه باطل رو آورید و از نعمتهای سرشار خداوندی در دانشگاه کربلا بهره مند شوید و تنها تخصص در این دانشگاه دارای قبولی درگاه الهی می باشد. مسجدها را قوی و مراکز کارهای عمده بسازید .
امام عزیزمان به این امر مهم تأکید دارند.از محصّلین تقاضای عاجزانه دارم درس بخوانید و ایران اسلامی را که فردا می خواهدمرکزیتی برای کشورهای اسلامی و انقلابهای ضد کفر باشد قوی کنید که نیاز به کافران شیاطین جهانی نداشته باشیم.در آخر بنده که مدتی درآموزش سپاه کار می کردم و اتفاقاً به این واحد سپاه علاقه داشتم کسانی که می توانند در این واحد خدمت بکنند خود را به این واحد معرفی کنند و از کلیه برادرانی که در این واحد خدمت می کنند خداوند متعال خود اجر جزیل عطا بفرماید.
امیدوارم انشاءالله همیشــه موفق باشید , کارتان خیلی حسّاس است و یک واحـد بنیادی و اساسی و ریشه ای در سپاه دارید ,خیلی در این امر دقت کنید, آیندة سپاه بسته به نحوه و میزان عملکرد شما دارد.
از برادران مسئول در سپاه تقاضا دارم بیش از این برای این واحد،سرمایه و مایه بگذارند و امیدوارم که مرحوم سید رفیع رفیعی یک الگوی کوچکی در آن واحد ،بوده باشد.
برادران پاسدار را به آموزشهای عقیدتی و نوین نظامی بهره مند سازید که جنگهای بزرگی در پیش رو داریم .
من30روز روزه قضا دارم, به علّت اینکه در مأموریت بودم نتوانستم جبران کنم که امیدوارم انشاءالله پدرم زحمت را تقبّل نماید تا در آن دنیا رو سفید باشم .
نکته مهم این است که پدر و مادر و برادران و خواهرانم بعد از من ناراحت نباشید و از خون من در جهت اسلام تبلیغ کنید که من برای اسلام بنا به امر امام کبیرمان آمدم که خدمتی بکنم و از این دانشگاه اسلامی درس آموخته باشم. چقدر من در انتظار ماندم تا روزی رسید و به آرزوی دیرینه ام رسیدم. خداوند انشاءالله همگان را به آرزوی خود برساند.
درود بر حضرت ولی عصر(عج)و رزمندگان اسلام و رحمت خدا وند بر فارغ التحصیلان این دانشگاه که مدرک قبولی یعنی شهادت را گرفتند و ما ها را به این راه کشاندند و استوار و مقاوم کردند.
خداوندا رزمندگان را پیروز بگردان و به آرزویشان برسان.
خدایا خدایا تا انقلاب مهدی،حتی کنار مهدی خمینی را نگه دار یوسف ضیاء سرابی

 



خاطرات
برگرفته از خاطرات شفاهی خانواده ودوستان شهید
آفتاب سوزان جنوب با مهربانى تمام دشت را زیر پر مى‏گرفت و لحظه‏اى خود را از دشت دریغ نمى‏كرد. احساس مى‏كردى كه شعله‏هایى نامریى از دامان دشت قد مى‏كشد و همه چیز را دربرمى‏گیرد. حوالى ظهر، چاره‏اى نبود جز اینكه به چادر پناه ببرى و لختى بعد از لختى خود را با اهدایى‏هاى مردم، ساندیس، شربت و ... خنك كنى...
وارد چادر كه شد خود را روى زمین ولو كرد.
- مریضم!
- چه شده است؟
- مریضم! به سِرُم احتیاج دارم... اگر سرم نباشد از دست مى‏روم!
و اشاره مى‏كند به سمتى كه ساندیس‏ها در آغوش آب یخ رها شده‏اند. تازه متوجه مى‏شوم كه این »مریض« سرمِ ساندیس نیاز دارد. سریع ساندیس خنكى را آماده مى‏كنم و مى‏دهم به دستش. ساندیس را تا آخرین قطره در گلو مى‏ریزد و برمى‏خیزد.
- حالا حالم خوب شد!
و از آن پس، هر روز حوالى ظهر وارد چادر مى‏شود.
- مریضم!
و من مى‏دانم كه مریض به سرم نیاز دارد!

اكنون سال‏هاست كه جنگ به پایان رسیده است، اما من هنوز هم در سال‏هاى جنگ زندگى مى‏كنم. همانگونه كه قرن‏هاست، حماسه كربلا تمام شده است، اما ما هنوز هم با كربلا زندگى مى‏كنیم و هر روزمان عاشوراست... هنوز هم به جنگ مى‏اندیشم، به لشكر. لشكر عاشورا. و به یوسف‏هایى كه گم شده‏اند، یوسف نساجى متین، یوسف ضیاء... یوسفى كه مى‏پندارم از شهیدان مظلوم لشكر عاشوراست، یوسفى كه گمنام بود و هنوز هم... یوسفى كه پاسدار 1359 بود، آنجا كه هنوز 19 سال بیشتر بر او نگذشته بود. وقتى وارد سپاه شد كه 19 سال بیشتر نداشت و با این همه سرد و گرم روزگار را چشیده بود. در سال‏هاى آخر دبیرستان، روز و شبش را در خدمت انقلاب سپرى كرده بود و خوشتر این كه راهش را از مسجد آغاز كرده بود، مسجد حاج اسد.
مسجدى كه پایگاه جمعى ازجوانان پرشور انقلاب بود و از آن پس در عین اشتغال به تحصیل و كار در نزد پدر، در انجمن اسلامى دانش‏آموزان فعالیت فرهنگى مى‏كرد و شب‏ها در پایگاه مقاومت سلاح بر دوش مى‏گرفت.
یوسفى كه در سال 1359 به سپاه پیوست، در پادگان سیدالشهداء آموزش دید و به زودى شخصیت برجسته‏اش آشكار شد. راهى تهران‏اش كردند تا آموزش‏هاى مربیگرى را فرا گیرد. بعد از آموزش، راهى شوش شد و از آن پس در دشت عباس خیمه زد... همان یوسفى كه در سال 1360 ناگزیر به تبریز بازگشت و در پادگان سیدالشهداء مسؤول مخابرات شد و پس از مدتى با همه اصرارى كه مسؤولین پادگان براى ماندنش داشتند، راهى جبهه شد. به سوسنگرد رفت و زخمى شد. به تبریز باز آمد و دوباره در عرصه آموزش مشغول به كار شد اما پس از التیام زخمش دوباره به سوى جبهه پر گشود. یوسف كه راهى جبهه شد، سال 1362 بود، و از آن پس دیگر از جبهه برنگشت. یوسف به آموزش نظامى لشكر پیوست. آقا مهدى گفته بود وضع آموزش لشكر باید خیلى بالاتر باشد. براى اولین بار به فرمان آقا مهدى، اردوگاه آموزشى ابوذر در منطقه جنگى فعال شد و یوسف مسؤولیت این اردوگاه را برعهده گرفت. اولین دوره آموزش فرماندهى گردان در اردوگاه ابوذر آغاز شد و ثمره زحمات شبانه‏روزى یوسف، در عملیات‏هاى والفجر 1 و 2 نمایان گردید. آقا مهدى مى‏گفت: »با گردان‏ها كار كنید، تا آنها براى عملیات آماده شوند« و یوسف بى‏وقفه تلاش مى‏كرد. در این روزها بود كه یوسف روز و شبش را در آموزش نیروها سپرى مى‏كرد. یوسف را كه مى‏دیدى آثار بى‏خوابى‏هاى پى در پى در چهره‏اش نمایان بود... بدینگونه بود كه »یوسف ضیاء« حكم فرماندهى آموزش نظامى لشكر را از آقا مهدى گرفت...

حالا آقا مهدى شهید شده است. »عاشورا« براى همیشه باید این داغِ بزرگ را تحمل كند... اندك اندك همه باورشان مى‏شود كه آقا مهدى رفته است. براى فرماندهان لشكر جلسه‏اى ترتیب داده شده است. قرار است در این جلسه فرمانده جدید لشكر معرفى شود.
توى كانتینر، فرماندهان لشكر كنار هم نشسته‏اند، كه یوسف با آن چهره متبسم دمِ كانتینر آفتابى مى‏شود. نگاهى مى‏كند، جا براى نشستن نیست، با همان حجب و حیا، نیم خیز خود را به آخر مجلس مى‏رساند. یكى از بچه‏ها مى‏گوید: همه مى‏دانند كه شما مسؤول آموزش نظامى لشكر هستید، لازم نیست سینه‏خیز بروید!
یوسف دست مى‏برد و عرق شرمى را كه بر پیشانى بلندش نشسته، پاك مى‏كند.
- این دفعه شهید مى‏شوم و از دست شما راحت...

اى یوسف! آیا مرا به یاد مى‏آورى؟ من تنها یك بار - گویى براى همیشه - یك بار تو را دیدم و هنوز سیماى نورانى و قامت بلند تو را پیش دیدگان دارم. یك بار تو را دیدم و اكنون زندگینامه‏ات را مى‏خوانم: »یوسف ضیاء فرمانده آموزش نظامى لشكر 31 عاشورا به سال 1338 در تبریز متولد شد. مبارزه علیه رژیم طاغوت را از »هنرستان صنعتى وحدت« آغاز كرد. در روزهایى كه تبریز با حضور
خلق مسلمان، فدایى، توده، منافق و... لحظات پر آشوب و آتشى را سپرى مى‏كرد، در خط امام مبارزه‏اى دیگر را پى گرفت و در سال 1359 - كه پاسدار شدن معنایى جز از جان گذشتن نداشت - لباس سبز پاسدارى را بر تن كرد... هر بار به جبهه مى‏رفت و با زخمى باز مى‏گشت و هنوز زخمش التیام نیافته شهر را به شهریان وا مى‏نهاد... به فرمان آقا مهدى، همراه با جمعى دیگر از یاران آموزش نظامى لشكر را جان تازه‏اى بخشید تا آنكه آقا مهدى حكم فرماندهى آموزش نظامى لشكر را برایش رقم زد. و این حكم، نه حكمى از جنس احكام مرسوم نظامى، بل حكم تقوا و لیاقت و شجاعت بود..
و من تنها یك بار فرمانده آموزش نظامى لشكر را ملاقات كردم. زمزمه‏اى پیچیده بود كه عملیاتى در پیش است. سال 1364 بود، ثبت‏نام كردیم و عازم جبهه شدیم. به محض رسیدن به »اردوگاه شهید باكرى« یكراست به گردان آموزشى مالك اشتر منتقل شدیم. اولین كسى كه اعتراض كرد، خودِ من بودم: »ما 40 روز تمام آموزش دیده‏ایم، ما نیامده‏ایم كه در جبهه آموزش ببینیم، ما براى جنگ آمده‏ایم...« به هر ترتیبى بود روز اول را سپرى كردم، آرام و قرار نداشتم، مى‏خواستم هر چه زودتر از قید گردان آموزشى خلاص شوم. صبحِ روز دوم بود كه همهمه‏اى در چادرها پیچید: »آقا یوسف مى‏آید« و من كه حال بیرون آمدن از چادر نداشتم، پرسیدم: »آقا یوسف كیست؟« گفتند: »فرمانده آموزش نظامى لشكر« از چادر بیرون آمدم. از گوشه‏اى چندین نفر با لباس ساده بسیجى مى‏آمدند. در میان آن چند نفر، چهره‏اى نورانى و متبسم چون ماه در میان ستاره‏ها بود. تو را نشان دادم و از دوستم پرسیدم: آقا یوسف اوست؟ و او سرى به تأیید تكان داد.
اى یوسف! آن تنها ملاقات من با تو بود. پس از دیدار تو و صحبت‏هاى تو دیگر آموزش مجدد برایم سنگین نبود. چه رازى بود در سیماى نورانى‏ات كه دل‏هاى بسیجیان شوریده را رام مى‏كرد؟ هنوز هم نمى‏دانم... اى یوسف! من همان بسیجى‏ام. همان بسیجى كه تنها یك بار تو را ملاقات كرد. آیا مرا به یاد مى‏آورى؟ من هنوز هم چهره نورانى و قامت بلند تو را پیش دیدگان دارم.
هنوز هم مى‏خواهم بدانم كه بودى اى یوسف عزیز. خود بگو كه بودى: »... یك لحظه از یاد خدا غافل نباشید و در جهت پا بر جا ماندن اسلام و گسترش عدالت خداوندى در جهان با كفر و نفاق مبارزه كنید.
من بنا به وظیفه شرعى و تكلیف الهى به جبهه آمده‏ام و از دانشگاه كربلا درس‏هاى زیادى آموخته‏ام. امیدوارم كه این جهاد، فى سبیل‏اللَّه باشد و من به آرزوى دیرینه‏ام برسم. و به دنبال همان آرزوى دیرینه به فاو رسیدى...

عملیات شكوهمند والفجر 8 ادامه مى‏یابد. نزدیكى كارخانه نمك محورى را هم به من سپرده‏اند. دشمن خشمگین از شكست سنگین خویش، چون مارى زخم خورده به خود مى‏پیچد. مى‏دانیم كه عراقى‏ها براى پاتك آماده مى‏شوند. هر لحظه منتظریم كه تنور نبرد شعله‏ور شود. صداى موتورى كه مقابل سنگر ایستاده است، مرا متوجه به خود مى‏كند. یوسف است.
- این مریض مى‏خواهد برود فاو!
مى‏گویم: مریض! یعنى مسؤول آموزش نظامى لشكر اینجا چه كار مى‏كند؟
جواب مى‏دهد: مى‏خواهم فاو را ببینم.
با هم سوار موتور مى‏شویم و مى‏رویم به فاو. برخى از جاهایى را كه تازه از دست عراقى‏ها آزاد كرده‏ایم، بازدید مى‏كنیم و برمى‏گردیم به محورِ خودمان. یوسف هم خداحافظى مى‏كند و مى‏رود.
فرداى همان روز صداى على مولایى در بى‏سیم مى‏پیچد: »علاءالدین را مى‏خواهم. مولایى معاون یوسف است. به گوش مى‏شوم: »خودم هستم، چه كار دارى؟
مولایى مى‏گوید: آن مریضى كه شما داشتید و همیشه سِرُم مى‏زدید، دیگر نیازى به سرم ندارد.
صداى معاونِ یوسف گرفته و لرزان است. غمى را با تمام وجود در صدایش احساس مى‏كنم. حس مى‏كنم صحبت‏هایش مبهم است، یا نه نمى‏خواهم باور كنم كه... مى‏گویم: روشنتر بگو ببینم چه شده است؟
معاون یوسف با همان صداى غمگین مى‏گوید: چند لحظه پیش خمپاره‏اى افتاد و آقا یوسف شهید شد...
كلمات در گلویم گره مى‏خورد. دیگر چیزى براى گفتن ندارم و عرق سردى پیشانى‏ام را دربرمى‏گیرد.
منبع:"میهمان عطش"نشر کنگره ی بزرگداشت سرداران,امیران وشهدای آذربایجان شرقی