تبلیغات
yasinhoseini - سالگرد شهادت سردار ایزدیار و روایت گری تکان دهنده حاج حمید پارسا از کربلای1


مراسم سالگرد شهادت سردار ایزدیار، از فرماندهان سپاه کرج که در عملیات کربلای یک و در آزاد سازی مهران شهید شدند،دیشب با حضور یادگاران دفاع مقدس و همرزمان آن شهید و مصادف با شب ولادت حضرت علی ابن الحسین(ع)، آقا علی اکبر ،در منزل ایشان و به همت هیئت محبان الشهدا کرج برگزار شد. 

حاج حمید پارسا هم که فرمانده گردان علی اکبر(ع) و همرزم شهید سلمان ایزدیار بودند و امروز مسئول معاونت تحقیق و پژوهش اداره کل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس غرب استان تهران هستند در مراسم سالگرد این شهید که در منزل شهید برگزار شده بود حضور پیدا کردند.

حاج حمید روایت های واقعا تکان دهنده و بسیار ناب از شهدای این عملیات را شرح دادند که یکی از آن ها شهید ایزدیار بودند که چگونه پرکشیدند و از شهادتشان آگاه بودند. در قسمتی از این فایل صوتی روایتی از یک دانشجوی دختر شهید که در راهیان نور با او آشنا شدند را بیان کردند و در انتها روایتی حقیقتا ناب از داستان یکی از شهدای کربلای1 بیان کردند که دقیقا مشابه ماجرای حضرت علی اکبر(ع) در کربلا بود. حیفم اومد شما رو هم از این بیانات ارزشمند مطلع نکنم.

حال هوای مجلس در شب ولادت آقا علی اکبر(ع) بوی شهدا میداد و دلمان تا پایین پای ارباب پر زده بود...

خدا شاهده که با چه دردسری این فایل رو اینجا آماده کردم. امیدوارم تا آخرش گوش کنید و اگر لذت بردید که مطمئنا میبرید برا حقیر هم دعا کنید.

این هم روایت آقا مجید ایزدیار از شهید:

ما با شهید سلمان ایزدیار بچه محل و هم سن بودیم. ایشان در خانواده مقید و مومن بزرگ شده بود تقریباً سال 56-57 بود که هر روز به دنبال ما می آمدند که بریم مرگ بر شاه بازی. با اسپری روی خانه ساواکی ها می نوشتیم «مرگ بر ساواکی» و فرار می کردیم.

ما با شهید سلمان ایزدیار بچه محل و هم سن بودیم. ایشان در خانواده مقید و مومن بزرگ شده بود تقریباً سال 56-57 بود که هر روز به دنبال ما می آمدند که بریم مرگ بر شاه بازی. با اسپری روی خانه ساواکی ها می نوشتیم «مرگ بر ساواکی» و فرار می کردیم. ایشان بچه های محل را آگاه کرده و به حرکت درآورده بود.

 سال 57 بود که شهربانی منحل و کمیته به وجود آمد. ما هم وارد کمیته شدیم. اولین کسی که سلاح ژ3 را وارد محل کرد ایشان بود. برای بچه ها آموزش سلاح می گذاشتند و ...

     یک گروه را برای آموزش به کویر فرستادند که از 60 نفر آنها 10 نفرشان بیشتر باقی نماندند. او یکی از 10 نفر باقی مانده بود و خیلی با استقامت و شجاع بود. در سال 60 که وارد سپاه شدیم برای گشت های ثار الله که هیچ کس جرأت مقابله با آنها را نداشت آقا سلمان به تنهایی با آنان مقابله می کرد و آنها را از پای در می آورد. زمانی که به ما گزارش شد جلوی مسجد جامع بمب گذاری شده و همه از دور تماشا می کردند. آقا سلمان رفت جلو و بعد از چند ثانیه جعبه را با پا پرت کرد و گفت فقط یک جعبه خالی بود.

     زمان جنگ مدتی در غرب و مدتی را در جنوب بود چندین بار مجروح شده و در عملیات کربلای یک (مهران)

 10/4/65 که با رمز یا ابالفضل العباس آغاز و ما قسمت پشتیبانی بودیم 5 نفر از بچه ها که دو اسیر عراقی را به همراه داشتند از ما جدا شدند. آقا سلمان تا متوجه شد به سمت بچه ها دوید و گفت وارد میدان مین شدید و برای راهنمایی آنها رفت که یکی از آن دو اسیر رفت روی مین و در جا کشته شد. و آقا سلمان نیز به واسطه انفجار آن مین ترکشی به ناحیه سر مبارکش اصابت کرد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. چند تن از بچه ها نیز مجروح شدند.

 قبل از شهادت یک روز داخل سپاه ایشان را دیدم که مدام در حال خندیدن بود و می گفت خدا دیروز یه آقا عمّار به من داد که ولیعهد من خواهد شد و می دونم بعد از من راه من را ادامه میده، و دیگر به جز شهادت از خدا هیچ چیز نمی خواهم.

 

                                                                                     به روایت: حاج مجید ایزدیار