تبلیغات
yasinhoseini - وقتی پدر از دو پسرش دست شست
یکشنبه 26 آبان 1392

وقتی پدر از دو پسرش دست شست

   نوشته شده توسط: yasin hoseini    

گروه فرهنگی «خبرگزاری دانشجو»؛ این روزها مصادف با سالگرد شهادت مهدی زین الدین فرمانده محبوب لشکر 17 علی بن ابی طالب علیه السلام قم و برادر دلیرش مجید است. به همین بهانه به روایتی کوتاه از آخرین وداع پدر با فرزندان و چگنگی دریافت خبر شهادتشان می پردازیم.

 

آخرین باری که دیدمش سه روز قبل از شهادتش بود. صبح زود آمد. به اندازه ی یک صبحانه خوردن ماند. مثل همیشه بی خبر آمد و با عجله رفت، ولی آن روز دلم می خواست بماند. می خواستم بیشتر ببینمش و با هم حرف بزنیم. انگار ناخودآگاه احساس کرده بودم که دیگر چنین فرصتی ندارم.


نشست توی ماشین. من هم رفتم کنارش نشستم. گفتم:« تا یه جایی باهات می آم.»


پنج ماهی بود که از مجید خبر نداشتم. همین را بهانه کردم. گفتم:« از برادرت چه خبر؟ می دونی چند ماهه یه تلفن هم نزده؟ تو بزرگترشی. بهش بگو لا اقل به فکر مادرش باشه. این زن مگه چقدر طاقت داره که پای تلفن منتظر بشینه؟»


گفت:«چشم. به ش می گم. حالش خوبه. نگران مجید نباشین. اون دیگه برای خودش یه پا رزمنده ست.» گفتم:« بابا راستش رو بگو. اگه اتفاقی براش افتاده، ملاحظه ی من رو نکن. من تحملش رو دارم.»


همین طور که جلو را نگاه می کرد، زیر لب گفت:«استغفرالله» منظورش را فهمیدم. حق داشت. من با این سوالم یک جوری به ش فهمانده بودم که دارد دروغ می گوید. مهدی و دروغ؟ من که پدرش بودم و ز همه به ش نزدیک تر، توی تمام این سالها، یک بار دروغ از دهان این پسر نشنیده بودم.


رسیدیم میدان شهدا، پیاده شدم و او رفت. فردای آن روز، مجید آمد. نمی دانم با تلفن یا بی سیم به ش خبر داده بود که ما نگرانیم و باید بیاید قم. مجید هم بیشتر از یک روز نماند. اول خانه ما، بعد خانه خواهرش. آن بچه هم انگار برای خداحافظی آمده بود.


دو روز بچه های سپاه آمدند دم مغازه، تا دیدمشان دلم لرزید. الکی که نمی آمدند سراغ آدم. حتما خبری داشتند. حالا از مجید یا مهدی. من و من می کردند. نمی گفتند چه شده. گفتم:« اگه چیزی شده بگیم. من منتظرش بودم.»


گفتند:« مجید مجروح شده باید بریم بیمارستان.» سوار ماشینشان شدم و با هم رفتیم. توی راه گفتند:«حاج آقا ازش یه عکس دارید به ما بدین؟» آخر اگر کسی مجروح شود عکسش را می خواهند؟
گفتم:« انا لله و انا الیه راجعون»


چیزی نگفتند. سرشان را انداخته بودند پایین. گفتم:« باید بریم خونه. ببینم می تونم پیدا کنم یا نه»


حال خودم را نمی فهمیدم. تازه باید مواظب بودم که کسی چیزی نفهمد. مخصوصا مادرش. بنده ی خدا مریض هم بود. وقتی رسیدم خانه خانم گفت:« از سر صبح تلفن قطع شده. نگرانم، یه وقت بچه ها زنگ بزنن و تلفن قطع باشه.»


گفتم:« باشه همین امروز میرم مخابرات ببینم چی شده. راستی از مجید عکس تکی نداریم؟»


- عکس؟ برای چی می خوای؟


- یکی از دوستام امشب از شهرستان میاد. خانوادش هم همراهش هستند. این ها یه دختر دم بخت دارن. با هم حرفش را زدیم برای مجید. می خوام عکسش رو بذارم روی تاقچه تا ببینندش.»


نمی دانم این قصه چطور توی آن شرایط به ذهنم رسید. خانم هم با آن حال مریضش راه افتاد دنبال عکس مجید بگردد، ولی پیدا نشد. انگار خودش همه عکس هایش را جمع کرده بود و با خود برده بود.

 

طوری که خانم نبیند عکس دیپلمش را کندم و آوردم.


توی راه که بر می گشتیم، یکی از بچه های سپاه گفت:« حاج آقا حالا اگه مجید نباشه و مهدی باشه چی؟»


گفتم:« من هر دو تا پسرمو فرستادم در راه خدا بجنگن. وقتی که فرستادمشون، دست از هر دوتاشون شستم. حالا هم هرچی خدا مقدر کنه ما تسلیمیم.»


گفت:« حاج آقا، خدا هر دوتاشون رو ازتون قبول کرده»