تبلیغات
yasinhoseini - فرمانده‌ای که نیروها برایش جشن پتو گرفتند‍!
سه شنبه 8 بهمن 1392

فرمانده‌ای که نیروها برایش جشن پتو گرفتند‍!

   نوشته شده توسط: yasin hoseini    

حالا وقتی بچه های دهه ی شهدا مردی شده اند برای خودشان، نمی دانم چه حکمتی است که شهدا تازه یکی یکی خودشان را به آن ها و نسل بعدی شان نشان می دهند. گویی برخی از شهدا را خدا این همه مدت برای خودش نگه داشته و حالا، وقتی دلتنگی نسل بعد از شهدا به آسمان رسیده، عطایشان کرده به زمین. علی آقا هم یکی از آن هاست برای بقای حیات ما عطش زدگان زمین. فرمانده متواضع، عارف و دلیر  گردان غواصی 410 لشکر ثارالله کرمان که در 11 بهمن سال 1342 زاده شد و در عملیات کربلای پنج به آسمان رسید.


خاطرات زیر به نقل از کتاب «جرعه ای از آسمان»، روایاتی از حیات عارفانه سردار شهید علی عابدینی می باشد که توسط احمد ایزدی بازنویسی شده است.

 

1- چند نفر دور هم نشسته بودیم و از هر دری صحبت می کردیم. رو کردم به بقیه و گفتم: من هیچ وقت ندیدم عابدینی و حاج احمد لباس هایشان را بشویند، حتما آنها را می دهند به پیک یا سایر نیروهای گردان که برایشان بشوید. بعد از مدتی که در قرارگاه سد دز بودیم، یک روز که نیروها برای تمرین رفته بودند دیدم یک نفر کنار آب نشسته و بیست – سی لباس و شلوار بسیجی کنارش گذاشته و دارد می شویدشان. جلوتر که رفتم دیدم علی آقاست.

 

2- شنیده بودم با نیروهای گردانش رابطه صمیمانه ای دارد. یک شب خواست برای دیدنش به مقر گردان در ذلیجان بروم. وقتی رفتم توی سنگر فرماندهی ندیدمش. از بچه های توی سنگر هم که پرسیدم، فقط می خندیدند و چیزی نمی گفتند.

 

چند لحظه بعد، چند نفر یک پتوی گلوله شده را آوردند و گذاشتند وسط سنگر. علی آقا وسط پتو بود! نیروهایش به قصد شوخی پتوفنگش کرده بودند.


3- وقتی می آمد مرخصی، از کوچکترین فرصتی استفاده می کرد تا برای مردم صحبت کند و ترغیبشان کند به جبهه رفتن. توی جمع بسیجی ها می ایستاد و می گفت: «انشاالله راه کربلا را باز می کنیم و باهم می رویم زیارت شش گوشه امام حسین علیه السلام.

سعی کنید در این کاروان حسینی باشید. روزی می رسد که این جنگ تمام می شود و آنهایی که نیامدند و از این سفره الهی استفاده نکردند پشیمان می شوند. آن روز پشیمانی برای شان سودی ندارد.»

 

4- خانه مان دو اتاق پذیرایی داشت؛ بزرگ، با پنجره های نورگیر و پرده های آبی و زیبا. اتاق هایی که معروف بودند به اتاق های علی و همیشه بوی عطر می دادند.

هر وقت علی می آمد مرخصی، چند تا از نیروهای گردانش را هم با خودش می آورد.
حمام را گرم می کرد، کمک مادر برایشان غذا درست می کرد و بعد هم همه شان می ایستادند به نماز جماعت؛ توی اتاق های علی.

 

5- شنیده بودم بارها در عملیات ها مجروح شده. برای همین می خواستم رد زخم های روی بدنش را ببینم.
علی آقا لباسش را جلوی کسی در نمی آورد. یک روز به طور اتفاقی متوجه شدم علی آقا توی حمام است و شامپو می خواهد. فوری برایش شامپو بردم.
وقتی خم شد تا شامپو را بگیرد، دیدمش. بدنش پر بود از جای ترکش های ریز و درشت. جای بخیه ها مثل خطوط راه آهن تمام بدنش را پوشانده بود.

 

6- قمقمه اش را به طرف علی گرفته بود. می گفت: علی آقا شما خسته اید. مدام در حال فعالیت بودید و کار می کردید. تازه خودم دیدم که قمقمه آبتان را به بچه ها دادید، حالا این قمقمه را بگیرید و آب بخورید.
علی آقا نگاهی بهش انداخت و گفت: برادر! بچه های دیگر واجب تر از من هستند، اگر می خواهی به من محبت کنی، آب را بده به مجروح ها.

 

7- ماشین از جاده منحرف و واژگون شده بود. بدن علی آقا بیشتر از همه زخم برداشت؛ سرش شکافت.
در بیمارستان که دیدمش نشسته بود روی تخت و دکتر داشت در همان حالت زخم سرش را می دوخت. یک دفعه دست دکتر را گرفت و گفت: آقای دکتر! نمی خواهد زیاد زحمت بکشید. طوری بخیه بزنید که ده- دوازده روز کار کند. این سر چند روزی بیشتر در بدن من نیست؛ برای همین نمی خواهد زیاد وقت بگذارید و روی آن کار کنید.

 

8- قبل از کربلای پنج بود. با ناراحتی می گفت: «من دیگر به رفسنجان بر نمی گردم، باید جنازه ام را برگردانند. من باید شهید یا مجروح بشوم تا برگردم.
با پای خودم بر نمی گردم. جوابی برای مادر صادقی و قنبری ندارم که برگردم.»

 

9- بی مقدمه گفت: بیا وصیت نامه هایمان را با هم بنویسیم.
با تعجب گفتم: شوخی نکن علی آقا!
گفت: خیلی از بچه هایی که با هم رفیق بودیم، من را گذاشتند و رفتند؛ من از خدا خواستم دیگر بیشتر از این، این جا نباشم و کربلای پنج آخرین عملیاتم باشد.

 

10- چهارشنبه، حدود ساعت دوازده شب تلفن کرد و گفت: امشب نمی آیی منطقه؟ سابقه نداشت قبل از عملیات ها به م تلفن کند و بخواهد بروم منطقه.
گفتم: جمعه، بعد از نماز جمعه می آیم.
گفت: «اگر می خواهی دیدارمان به قیامت نیفتد و همدیگر را ببینیم ساعت شش شب پنج شنبه توی قرارگاه لشکر در اهواز باش.» هر قدر گفتم این کار برایم ممکن نیست حرف خودش را می زد و می گفت: «در هر حال، اگر میخواهی همدیگر را ببینیم همین ساعتی که گفتم؛ والا شهید می شوم و دیدارمان به قیامت می افتد.»
صبح زود به طرف اهواز حرکت کردم. وقتی رسیدم قرارگاه، ساعت شش و نیم بود و نیروها رفته بودند به طرف منطقه عملیاتی کربلای پنج.
روز بعد، گفتند عابدینی شهید شده؛ همان لحظه ی اول، پای دژ...

 

11- دلتنگ از دوری شهدا رفتم گلزار شهدا. همان شب در خواب، همه کسانی را که به زیارتشان رفته بودم دیدم. همه در یک محل نورانی و با صفا جمع شده بودند. نگاهم به منطقه ای افتاد که نزدیک محل بود و به مراتب نورانی تر، سبزتر و با صفاتر بود و با یک حصار از منطقه ی بزرگتر جدا شده بود.
شهدا به طرف آن منطقه راه افتادند. دلم می خواست با آنها بروم. رو کردم به علی عابدینی و گفتم: من را هم به خودتان ببرید.
تبسم کرد و گفت: نمی شود.
وقتی بهش اصرار کردم، گفت: ما حکم داریم؛ کسانی می توانند آنجا بروند که حکم داشته باشند و اسمشان توی حکم باشد.
پرسیدم: کدام حکم؟ حکم چی؟


با احترام نوشته ای از جیبش درآورد که با خط کوفی نوشته شده بود. از متن نوشته چیزی نفهمیدم، ولی زیر آن سه مهر و امضا بود که فقط یکی شان را توانستم بخوانم؛ خیلی واضح نوشته شده بود «روح الله الموسوی الخمینی».