تبلیغات
yasinhoseini - وقتی حسن باقری اشک حسین خرازی را درآورد!
شنبه 10 اسفند 1392

وقتی حسن باقری اشک حسین خرازی را درآورد!

   نوشته شده توسط: yasin hoseini    

عملیات کربلای 5 خیلی ها را از ما گرفت؛ سرداران عاشورایی که دنیا را متحیر کردند. حاج حسین خرازی هم یکی از آنها بود که بر قلوب رزمندگان فرمانروایی می کرد.

 

متن زیر روایت گزیده ای از کتاب «جز لبخند چیزی نگفت» نوشته سید علی بنی لوحی است که تلاش دارد تنها ذره ای از سختی جنگ را آن گونه که بود، به نسل های بعدی انقلاب و خیلی های دیگر یادآوری کند.


خواب راحت
اولین روزهایی که دشمن از کارون گذشته بود، پانزده نفر از بسیجی های تهران در نزدیکی پل مارد، شهید شده و بدنشان در جبهه ی بین ما و عراقی ها مانده بود.


- این وقت شب تنهای تنها کجا می ری؟ لااقل یک نفر را با خودت ببر.


- این مسیر را چندین بار رفته ام. اگر اوضاع مساعد بود، سحر شهیدان را به عقب می آوریم.


هوا گرگ و میش و مه آلود بود که اولین شهید به عقب آورده شد. صبح اول وقت، حسین با لباس های گل آلود خوشحال تر از همیشه بود و با یک لیوان چای داغ در دستانش خستگی را از تنش بیرون می کرد.


شهدا را که به اهواز فرستادیم، حسین گفت: «امشب یک خواب راحت خواهیم رفت.»

 

دستور حسن باقری به حسین
اولین عید نوروزی بود که در جبهه بودیم. کندن کانال از خط شیر به طرف دشمن تصویب و شور و حال عجیبی ایجاد شده بود. علی نوری که در عملیات فرمانده کل قوا شهید شد، شعری ساخته بود تا بچه ها به صورت دسته جمعی و در حال دویدن بخوانند  روحیه بگیرند:


گروه خرازی عازم خط شیره
برای کندن کانال به اونجا میره
این گروه تکه
جبهه شون شهرکه!


آن شبی هم که نیروها حرکت کردند تا به خط دشمن بزنند، حسین داخل کانال ایستاده بود و با عشق عجیبی به دوستانش نگاه می کرد و اشک می ریخت. یادم می آید چند دقیقه ای به شروع درگیری، شهید حسن باقری که فرماندهی عملیات را به عهده داشت، خیلی محکم به حسین گفت:«حسین جون حرومه اگه یه قدم اون طرف کانال بذاری، می فهمی؟»


همین دستور اشک حسین را درآورده بود.

 

دنیا حیرت کرد


در عملیات محرم بیش از ششصد نفر از بسیجی های شهر اصفهان به شهادت رسیدند. به حسین گفتم:
- مردم طاقت تشییع جنازه ششصد نفر را ندارند.


کمی فکر کرد و گفت:


- بهتر است نیمی از آنها را یکی دو روز بعد بفرستیم.
در اصفهان تشییع جنازه ی با شکوهی برگزار شد. مردم غوغا کردند. علم و کتل آوردند. همان روز مادران شهدا، کلی طلاجات خود را به جبهه هدیه دادند. کار مردم اصفهان در آن روز توی دنیا صدا کرد.


چند روز بعد امام رضوان الله علیه در جماران فرمودند:
«شما در کجای دنیا می توانید جایی را مثل استان اصفهان پیدا کنید؟ همین چند روز پیش، فقط در شهر اصفهان حدود 370 نفر را تشییع کردند. مع ذلک همین شهید داده ها و داغدیده ها، همچنان به خدمت خود به اسلام ادامه می دهند.»

 

سر سری
 با هر درد سری بود از میان گل و لای جاده خود را میان نخلستان ها رساندیم که فرمانده ی گردان ژاندارمری در آنجا مستقر بود. آمده بودیم او را متقاعد کنیم که یک قبضه تفنگ 106 همراه با خدمه ی آن به ما مامور کند. جمله حسین تمام نشده بود که سرگرد گفت:


- فرمانده ی خودتون رو بفرستید تا با من صحبت کنه. این طور که نمی شه سر سری کار کرد.


به هم نگاه کردیم و خندیدیم. گفتم:
- آقای خرازی هستند. فرمانده ی....
سرگرد بلند شد. دوید کنار موتور و حسین  را بغل کرد.
- ما به امثال شما افتخار می کنیم. تو به ما در این جبهه عزت دادی...

 

پرواز


وسط سنگر دراز کشید. از کنار پتویی که به درب سنگر آویزان بود شعاع نور خورشید به صورتش می تابید. حسین به پهلوی راست خوابید و سرش را روی کتف بدون دست قرار داد. حرف حسین به شهادت و عشق با آن کشیده شده بود:
- من در این عملیات شهید می شم.
- اگر شهید شدی اسم بچه ات را چی بگذارند؟
- مهدی...
و این حرف ها بیست ساعت قبل از پرواز بود.

 

آخرین وداع
رهبر انقلاب می فرمایند: «شهید خرازی به رفقایش گفته بود، من اهمییت نمی دهم درباره ماها چه می گویند. من می خواهم دل ولایت را را راضی کنم.»
برای حسین کربلای 5 و نهر جاسم پایان راه این دنیایی و آخرین وداع بود؛
حاج عباس علی آمد جلوی سنگر و از نگاهش فهمیدم که زوری شده. دویدم بیرون:
- حسین آقا شهید شده
- انالله و انا الیه راجعون... حالا کجاست؟
- اونجا، توی آمبولانس، فقط راننده می دونه.
- بچه ها نباید بفهمند تا ببینیم چه کار کنیم.

 

با گلاب شستشویش داد


رسیدیم به کارون. ضربان قلبم شدت گرفته بود. روی پل دارخوین، یاد هشتم فروردین سال شصت افتادم که نزدیک بود حسین داخل آب غرق شود.
نگاهی به صورت خونین او کردم. دندان هایش شکسته و یک تکه استخوان سینه اش روی لباسش افتاده بود.
نمی دانستیم چکار کنیم. رفتیم طرف ساختمان تعاون، خاوت بود و کسی نفهمید. یکی از بچه ها حاجی را با گلاب شستشو داد.

وای حسین
غوغایی به پا شد. فریاد وای حسین کشته شد به آسمان می رفت. تابوت روی دست ها جابجا می شد. کم کم بر اثر فشار، تابوت شکسته شد. بسیجی ها توی سر و صورت خود می زدند.
پس از چند دقیقه تابت از هم جدا شد و شهید در بین دست های یاران از راه مانده قرار گرفت.

قیامتی بود.

 

عجب نعمتی


غروب جمعه هشتم اسفند ماه سال 65، مسجد چهارده معصوم شهرک دارخوین که بیش از ده هزار شهید را در خود دیده است، بدن پاره پاره ی حاج حسین را به مهمانی پذیرفت.
محمدرضا تورجی زاده فرمانده گردان یا زهرا(سلام الله علیها) که مداح اهل حال و با اخلاصی بود و چند ماه بعد به شهادت رسید، گریان می خواند؛
- خدایا فرمانده ما از بین ما رفت. تنهایمان گذاشت.
- خدایا دیگر صدای او را از پشت بی سیم نمی شنویم.
- خدایا دیگر تلاوت قرآن او را نمی بینیم.
- خدایا عجب نعمتی را از ما گرفتی...

 

خدایا امان


و این هم گوشه ای از وصیت نامه علمدار جبهه هاست؛
«خدایا غلط کردم، استغفرالله. خدایا امان. امان از تاریکی و تنگی و فشار قبر و سوال منکر و نکیر در روز محشر و قیامت. به فریادم برس.
خدایا دلشکسته و مضطرم. صاحب پیروزی و موفقیت تو را می دانم و بس.»