تبلیغات
yasinhoseini - پرستار فیلم "چ" دل شیر داشت
جمعه 6 تیر 1393

پرستار فیلم "چ" دل شیر داشت

   نوشته شده توسط: yasin hoseini    

نمی‌‌دانم تازه‌ترین حرف ابراهیم حاتمی‌کیا را در سینما دیده‌اید یا نه! روایتی است از اصغر وصالی و دستمال سرخ‌هایش؛ پاسدارانی که تا آخرین نفس ایستادگی کرده‌اند...

درست درروزهایی  که قصه دو روز پاوه از زبان حاتمی‌‌کیا در سینماها اکران می‌‌شود، ما سراغ روایتی دیگر از ماجرای پاوه رفته‌ایم. روایت ما روایتی است از شهادت پرستاری که در اوج مظلومیت و گمنامی‌ و در میان شلوغی تیرهای جدایی‌طلبان و خیانت دولت موقتی‌ها، آسمانی می‌‌شود. شهید «فوزیه شیردل» بهیار بیمارستان پاوه؛ دختری مؤمن و متعهد که به رسم عشق و ارادتش به‌امام خمینی رهسپار پاوه و جهاد و خدمت‌رسانی به مردم آنجا شد و در نهایت اجر جهادش را گرفت .

پای حرف‌های خواهرانه شهید که می‌‌نشینم دلم برای غربت شهدایمان می‌‌سوزد، قلبم برای مظلومیتشان می‌‌گیرد. فوزیه جان! مگر می‌‌شود حماسه‌آفرینی‌هایت در کوه‌های صعب‌العبور پاوه از یاد رفته باشد، مگر می‌‌شود 35 تابستان از شهادتت گذشته باشد و کسی هنوز حتی نشناخته باشدت و حتی یک کوچه به نامت نشده باشد؟! مگر می‌‌شود دختر مجاهدی را که شهید چمران در شهادتش گریست فراموش کرد! اما اینها همه شدنی است انگار!

آنچه در پی می‌‌آید ناگفته‌هایی است از زندگی تا شهادت «فوزیه شیردل» در همکلامی‌ با خواهرش مریم شیردل با ما همراه باشید.

در ابتدای همکلامی‌ خودتان را برایمان معرفی کنید؟

مریم شیردل هستم، متولد 1343 کرمانشاه. خواهر شهیدم فوزیه متولد دوم اردیبهشت 1338بود. من پنج سالی از خواهرم کوچک‌تر بودم. ما شش فرزند بودیم، چهار خواهر و دو برادر. فوزیه فرزند سوم خانواده بود. پدرم شغل آزاد داشتند و مادرم خانه‌دار بودند.

اینطور که پیداست پدر و مادرتان در بحث تربیت فرزندان شما با توجه به وضعیت سال‌هایی که شما در کودکی و جوانی سپری کردید بسیار همت نمودند، زیرا فرزندی چون شهیده فوزیه شیردل را تقدیم انقلاب و نظام کردند، مایلیم درباره توجه والدینتان در بحث تربیتی برایمان بفرمایید؟!

بله،‌پدر من، «دوست محمد» فردی ساده بود که با شغل و کار فراوان در تلاش بودند تا نان حلال به خانه بیاورد چون معتقد بود نان حرام عاقبت به خیری نمی‌‌آورد و در تربیت فرزندان تأثیر منفی خواهدگذاشت. مادرم هم «نزاکت امینی» بسیار ساده بود وخانه‌دار. آنها تأکید فراوانی روی خواندن نماز داشتند و بسیار مقید بودند که آداب و اصول شرعی در خانواده‌مان رعایت شود. از وقتی که به خاطرم می‌‌آید از کلاس دوم دبستان روزه‌هایم را گرفته‌ام.

 ما چهار خواهر هم با چادر، حجابمان را رعایت می‌‌کردیم. خانواده ما یک خانواده مذهبی بود. شرایط و اوضاع آن زمان و تهدیدات رژیم هم تأثیری روی اعتقادات پدرمان نداشت.

پدرمان شب‌های جمعه برایمان جلسه قرآن برگزار می‌‌کرد، همیشه بعد از قرائت، ترجمه‌اش را می‌‌خواند و برایمان تفسیر می‌‌کرد. این کار پدر خیلی در بچه‌ها تأثیر داشت. من به جرئت می‌‌توانم بگویم که راهی که فوزیه انتخاب کرد از همان آیات قرآن بود. او صراط منیرش را از نورانیت قرآن گرفت. پدر حافظ کل قرآن بود. صوت زیبایی هم داشت. برنامه هفتگی‌مان حضور در جلسات قرآنی پدر بود. در حال حاضر هم چند قرآن از پدر برایمان به یادگار مانده است، قرآن‌های بسیار زیبا.

با توجه به موقعیت فرهنگی منطقه شما و توجهی که خانواده‌ها به پسر داشتند چطور شد که فرزند دختر خانواده شیردل‌ها دل را به دریای شهامت زد و در نهایت به آنچه لایقش بود رسید؟!

برای پدر من اصلاً تفاوتی نداشت که فرزندی که پای درس و قرآن او می‌‌نشیند دختر باشد یا پسر. اما پدر ما توجه ویژه‌ای به دخترانش داشت. والدینمان بسیار به این موضوع اهمی‌ت می‌‌دادند که دختران امروز مادرانی خواهند شد که در آینده قرار است کانون خانواده‌ای را تشکیل داده و خود فرزندانی را تربیت نمایند. این تفکر پدر هم برگرفته از ایمان او بود و همنشینی‌اش با قرآن، پدر مردی مؤمن بود. تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌‌داد که ما غیبت کنیم و حرف کسی دیگر را در خانه‌مان بزنیم. در آن زمان هم که بحبوحه انقلاب بود هم عکسی از امام خمینی به خانه آورد و ما با امام از طریق آن عکس آشنا شدیم. او گفت: «این مرد عزیز ما است و رهبر ما.» این در شرایطی بود که عکس‌های شاه در روی دیوار هر خانه‌ای نصب بود و مادر با نگرانی به پدر می‌‌گفت: «اگر عکس امام خمینی را در خانه ما پیدا کنند، مجازاتمان می‌‌کنند.» پدر اما همه عشق و علاقه‌اش در همان عکس خلاصه شده بود و وجود امام خمینی... قبول نکرد... فوزیه هم همواره درکنار پدر و همگام با ایشان بود به جرئت می‌‌توانم بگویم که صلابت و مردانگی او برای پدر حکم فرزند پسر را داشت. شجاع بود و در قلب کوچکش، دنیایی از معرفت و ایثار موج می‌‌زد. شاید همین ویژگی‌ها او را به شغل پزشکی و لباس سپید آن علاقه‌مند کرده بود.

از شهید خانواده شیردل‌ها برایمان بگویید از همراهی‌هایش با پدر؟

فوزیه دوران کودکی‌اش را در کنار جلسات قرآن و همراهی‌هایش در مسیر انقلاب گذراند تا اینکه وارد دبستان شد. زمانی که وارد مقطع راهنمایی شد پدرم دیگر از کار افتاده بود و توانایی کار نداشت، آن زمان بود که فوزیه روزی به خانه ‌آمد و گفت قرار است برای بهیاری نیرو استخدام کنند. سال 1356- 1355بود. آن زمان دو تا از خواهرهای بزرگ‌ترمان ازدواج کرده بودند و او مسئولیت بیشتری در خانه پیدا کرده بود، همدم و کمک حال مادر و پدر پیرمان شده بود. فوزیه دوست خوبی برای ما بود و همیشه کمک حالمان. فوزیه برای اقامه نماز اول وقت همیشه داد سخن داشت و روزه‌های مستحبی‌اش ترک نمی‌‌شد. پدرم خیلی مشوق فوزیه بود. او فکرمی‌‌کرد فقط فوزیه را دارد. می‌‌گفت: «فوزیه چیز دیگری است.»

مایلیم درباره فعالیت خواهرتان در دوران انقلاب بیشتر بدانیم؟!

فوزیه شاگرد ممتاز جلسات پدر بود. او همیشه از ظلم شاه و ستمی‌ که به مردم وارد می‌‌شد، برایمان سخن می‌‌گفت و فوزیه از همان زمان بود که ظلم ستیزی را در درون خود پرورش داد. پدر همیشه به ما سفارش می‌‌کرد که راه خدا را بروید، با خدا باشید و به حلال و حرام مال و اموالتان توجه کنید. پدر می‌‌گفت هیچ کس حق ندارد به زیر دستش ظلم بکند، این برگرفته از فرهنگ طاغوتی است. حرف‌های پدر آویزه گوش فوزیه شده بود. بعد‌ها خودش در بیمارستان با افرادی که در سطح پایین‌تر از او قرار داشتند بسیار رفتار متواضعانه‌ای داشت و مراعات حالشان را می‌‌کرد و به آنها توجه ویژه داشت. پدر اگر می‌‌خواست به راهپیمایی برود فوزیه را هم همراه خود می‌‌برد. پدر دستنوشته و اعلامیه‌‌ای که به دستش می‌‌رسید را به خانه می‌‌آورد و آن را به فوزیه نشان می‌‌داد.

خوب یادم هست که فوزیه نفر اولی بود که خودش را پای صندوق رأی‌گیری برای دادن رأی «آری» به جمهوری اسلامی‌ رساند . پشت در ایستاده بود تا در باز شود و برود رأی «آری»  را در صندوق بیندازد. می‌‌گفت: «آرزوی من این بود که این روزها را ببینم.» در شلوغی‌های قبل از انقلاب هم پدرم نگران بود؛ همه‌اش توصیه می‌‌کرد که فوزیه انتقالی بگیر و بیا، فوزیه هم می‌‌گفت: «نه الان اینجا به من نیاز دارند، جای من اینجا خوب است»، مادرم هم گریه می‌‌کرد و نگرانش بود.

پس فوزیه شیردل بهیار شد؟

پدر همیشه تشویقش می‌‌کرد، درس فوزیه خیلی خوب بود و پدر از او خواست فعلاً درسش را ادامه دهد و... اما فوزیه در پاسخ پدر گفت: «درسم را هم ادامه می‌‌دهم، الان می‌‌خواهم بهیاری شوم تا بهتر به مردم خدمت کنم آن زمان فوزیه 16 سال داشت...  فوزیه رفت و در همان سازمانی که ‌امتحان استخدام می‌‌گرفتند «شیر خورشید» امتحان داد. معدل فوزیه خوب بود و آن زمان معدل روی استخدام نیرو تأثیر زیادی داشت. علوم و ریاضی‌اش خیلی خوب بود. پدرم هر زمان که می‌‌خواست حساب کتابی انجام دهد، از فوزیه کمک می‌‌خواست. فوزیه قبول شد. بعد از امتحان یک دوره‌هایی را در بیمارستان 200 تخت خوابی که در حال حاضر بیمارستان طالقانی نام دارد، گذراند.

سختی‌های زیادی را در آن دوران سپری کرد. کمبود امکانات بود و جو حاکم رژیم شاه. خوب به خاطر دارم یکی از مباحثی که فوزیه باید تمرین می‌‌کرد، مرتب کردن تخت بیمار بود. فوزیه به خانه‌ آمد و مادرم متوجه ناراحتی او شد. او گفت: «من باید تخت بیمار را آماده کنم یک لایه مشمع بیندازم یک لایه ملحفه و...»  فوزیه گریه کرد. نمی‌‌دانست چطوری بدون وجود تخت می‌‌شود تمرین کرد. او فردا امتحان داشت.

دختر همسایه‌مان که ناراحتی فوزیه را دید آمد و گفت: «ما یک تخت داریم بیا و تمرین کن.» فوزیه رفت. غروب که به خانه‌آمد چنان شاد و خوشحال بود که باورتان نمی‌‌شود. در پوست خودش نمی‌‌گنجید می‌‌گفت که یاد گرفتم تخت بیمار را چطور آماده کنم. فردا هم رفت سر پرستاری امتحان داد و نمره خوبی هم گرفت.

دوره‌های تزریقات و پانسمان و همه اینها را سپری کرد و بعد از اتمام همه این دوره‌ها یک روز به خانه ‌آمد و با خوشحالی به مادر و پدر گفت: «یک پرسشنامه‌ای را آوردند که هر کس موافق است به منطقه محروم برود این فرم را پر کند.» هنوز انقلاب نشده بود، پدر پرسید: کجا؟ گفت: «پدرجان پاوه.» پدر کمی‌ ناراحت شد گفت آنجا منطقه مرزی است و تو دختری برایت سخت می‌‌شود. همه خانواده ناراحت بودند اما فوزیه گفت چون آنجا منطقه محروم است، اتفاقاً بهترین جایی است که من می‌‌توانم خدمت کنم. آنجا نه پرستاری دارند و نه بهیاری، آنها هم بندگان خدا هستند و... پدر که این جواب فوزیه را شنید بسیار خوشحال شد و گفت: «برو مواظب خودت باش!» مادر هم گفت: «به خانم حضرت زهرا می‌‌سپارمت.» فوزیه رفت.

و فوزیه برای جهاد عازم پاوه شد؟!

بله رفت... آنجا در بیمارستان پاوه بهیار بود و ما آن زمان تلفن و... نداشتیم، هر 15روز از طریق یکی از دوستانش پیغام می‌‌رسید که فوزیه سلام رساند و از احوالاتش باخبر می‌‌شدیم و برایمان پول می‌‌فرستاد.  بیمارستان مانند خرابه بود خیلی سختی کشید نه دارویی نه ‌امکاناتی اما خواهرم آنقدر آنجا با دل و جان کار کرده بود که وقتی می‌‌آمد و تعریف می‌‌کرد، تصور می‌‌کردی این از کجا آمده است. خیلی با شور و هیجان از محل کارش برایمان حرف می‌‌زد. ذوق عجیبی داشت مادرمان را می‌‌بوسید و برایمان هدیه می‌‌آورد... پدر هم خوشحال بود. برادرانمان می‌‌گفتند: «فوزیه برای خودش دکتر شده است» برای پدرم جوراب دست‌بافی آورده بود که جزو صنایع دستی پاوه بود.

شما خودتان به محل کار فوزیه  سفر کردید ؟

فوزیه خیلی فعالیت می‌‌کرد؛ در بیمارستان همه دوستش داشتند و برایش احترام زیادی قائل بودند. من یک بار به همراه فوزیه رفتم. عید سال 1357 بود که من به بیمارستان رفتم. من هم خیلی خوشحال بودم فوزیه برایم یک دست لباس محلی خرید. برای هر چهار بهیار یک اتاق داده بودند. دو نفر از هم اتاقی‌های فوزیه فیلیپینی بودند و بسیار مورد احترام فوزیه. من یک شب ساعت 12 پیش دوستان فوزیه نشسته بودم، فوزیه ‌آمد و گفت شام می‌‌خورم احتمالاً دیگر نروم. آمده بود به من سر بزند... نشست همین که روپوش را درآورد، نگهبانی بیمارستان آمد و گفت: «ما الان نه دکتر داریم نه پرستار، یک پسر 12 ساله‌ای را آوردند» همه پرسنل در آنجا ارادت خاصی به فوزیه داشتند این را به راحتی می‌‌شد از رفتار و حرف‌هایشان متوجه شد. ایمان، اخلاص و توجه فوزیه به مردم، باعث این همه ارادت و محبت به او شده بود.

یک روز یکی از دوستان شیردل آمد و گفت که دکتر عارفی رئیس بیمارستان که (معتقد به رژیم شاهنشاهی بود) با فوزیه در حال بحث است. بحثشان به خاطر عکسی بود که فوزیه از امام خمینی به اتاقش زده بود. گویا دکتر عارفی از دوستان فوزیه پرسیده بود که چه کسی این عکس را به دیوار اتاق زده است؟ این عکس چه کسی است؟ بچه‌ها هم گفته بودند:  فوزیه عکس امام خمینی را به دیوار اتاق زده است. دکتر عارفی هم فوزیه را به اتاقش صدا کرد و از او پرسیده بود: چرا این عکس را زدی به اتاق؟! فوزیه در جواب گفته بود: «اتاق خودم است و مسئولیتش را دارم و هر عکسی که دوست داشته باشم به اتاقم می‌‌زنم.» دکتر عارفی هم عصبانی شده و تهدیدش کرده بودکه توبیخت می‌‌کنم و حقوق یک ماهت را هم قطع خواهم کرد و خدا شاهد است که این کار را کرد یک ماه حقوق فوزیه را به او نداد.

دکتر عارفی با او بدرفتاری می‌‌کرد، آدم خوبی نبود. اذیت می‌‌کرد. دوستان فوزیه می‌‌گفتند که با این آدم نباید طرف شوی و... اما فوزیه حرف خودش را می‌‌زد او می‌‌گفت: امام عزیز است، من عکسش را به اتاقم می‌‌زنم... بعد از پیروزی انقلاب هم دکتر عارفی فرار کرد و رفت...

به قول یکی از همکارانش «ایران خانمحمدی» رفتارش مردانه! در قلبش روحی زنانه حاکم بود. در بیمارستان به صدای بلند اعلام می‌‌کرد که من پیرو خط امام هستم. آن زمان، همه از ناجوانمردی و حمله‌های وحشیانه ‌دموکرات‌ها و ضدانقلاب‌ها می‌‌ترسیدند؛ ولی فوزیه دل شیر داشت.

گویی شهید چمران روایتی  از شهادت خواهرتان  نگاشته است ، از شهادتش برایمان بگویید؟!

یک شب تلخی بود، من داشتم درس می‌‌خواندم، در خانه که به صدا در آمد، مادرم رفت در را باز کرد. سربازی با ماشین دژبانی آمده بود، پدرم را خواست، پدرم که حال عجیبی داشت روی ایوان خانه نشسته بود، رفت دم در.

سرباز به پدرم گفت: پاوه شلوغ شده و دخترتان فوزیه تیری به دستش خورده، لطفاً خودتان را به دژبانی قوری‌قلعه برسانید. قوری‌قلعه یکی از روستاهای پاوه است. پدرم رنگ و رویش پرید و مادر شروع کرد به گریه کردن. مانده بودند که چطور در این شرایط خودشان را به پاوه برسانند!؟

پدرم به همراه عمو و داماد بزرگمان ، یک ماشین گرفتند و راهی پاوه شدند. در می‌ان راه به علت حمله کومله و دمکرات از روستای قازانچی در کنار پاوه، نتوانستند جلو‌تر بروند. هر ماشینی که حرکت می‌‌کرد، کومله‌ها با ماشین می‌‌زدند. پدرم آنجا ابراز ناراحتی می‌‌کند، پاسدارها هم به پدر می‌‌گویند: سه روز و سه شب است که در پاوه هم آب قطع شده و هم برق! پدرم به خانه برگشت و رفت پادگان هوانیروز از آنجا خبر گرفتند که آنها گفته بودند هر که در پاوه بوده شهید شده است.

 ضدانقلاب به بیمارستان هم حمله کردند و هر چه پرستار و پزشک در آنجا بوده را شهید کردند. خبر رسید که تعدادی پیکر شهید را آوردند در بیمارستان طالقانی، خدا برای هیچ کس نخواهد مادر و پدر و خواهرم مرضیه و ملیحه راهی بیمارستان شدند. از همان روز بود که مادرم مشکل قلبی پیدا کرد. برای مادر سخت است که دخترش را در لباس سفید غرق در خون ببیند، مادر می‌‌گفت: لباس سفید فوزیه دیگر بنفش شده بود. 16 ساعت از فوزیه خون رفته بود.

 شنیدن شهادت خواهر برایتان سخت نبود؟!

 ما نحوه شهادت خواهرم را از زبان یکی از پاسدارهای دکتر چمران شنیدیم. فوزیه در ماه مبارک رمضان با زبان روزه شهید شد. روایت شهادت خواهرم دلمان را به درد می‌‌آورد. سال 58، پاوه در چنگال منافقین و حزب خلق گرفتار بود. کومله‌ها اطراف بیمارستان پاوه را محاصره می‌‌کنند، شهید چمران به آنها می‌‌گوید: زنان و بیمارها را از بیمارستان به جای امن ببرند.نمی‌‌خواست زنان اسیر شوند و مشکلی برایشان پیش بیاید اما پرستارها و دکترها بمانند. فوزیه آن روز شیفتش نبود. خودش برای کمک به پزشکان به بیمارستان می‌‌رود. در بیمارستان از چهار طرف کومله‌ها و دمکرات‌ها بیمارستان را تحت نظر می‌‌گیرند و چون صحرای کربلا در روز عاشورا مورد هجوم قرار می‌‌دهند و هر کسی را که در حال تردد بوده به طرز وحشیانه‌ای به شهادت می‌‌رساندند و مثله می‌‌کردند.

فوزیه مشغول مداوای پاسدارها می‌‌شود و آنها را با برانکارد به بیرون انتقال می‌‌دهد. آن از خدا بی‌خبر‌ها بیماران را از بالای کوه به خمپاره می‌‌بستند. کجای دنیا و در کدام جنگ دیده‌اید که با آر پی جی به پرستار و مصدومان حمله کنند؟!

در نهایت پاسدارها تصمیم می‌‌گیرند سه پرستار حاضر در بیمارستان خانم ایران خانمحمدی، عذرا نقشبندی و شهیده فوزیه شیردل را همراه زخمی‌‌ها سوار وانت کنند و از در بیمارستان خارج نمایند. بعد از اصرار فراوان فوزیه پشت وانت دراز می‌‌کشد و در نهایت ملحفه سفید را روی آنها می‌‌کشند. فوزیه تا صدای هلی‌کوپتری را که برای گروه دکتر چمران مهمات آورده می‌‌شنود ملحفه را کنار می‌زند و به هلی‌کوپتر علامت می‌‌دهد تا در محل مناسب فرود بیاید تا مهمات به دست بچه‌ها برسد، اما آن از خدا بی‌خبر‌ها فوزیه را به گلوله می‌‌بندند و خواهرم چون خانم حضرت زهرا(س) از پهلو مجروح می‌‌شود. همه دل و روده فوزیه به بیرون می‌‌ریزد و به کف وانت می‌‌افتد. در همان حال ساعتش را به دوستش خانمحمدی می‌‌دهد و از او می‌‌خواهد که آن ساعت را به مادرم برساند.

ایران خانمحمدی هم سعی می‌‌کند او را آرام کند و به او دلداری بدهد. در این میان فوزیه با خدایش اینگونه نجوا کرد: خدایا من را بطلب، خدایا من را بخواه. خودت گفتی اگر کسی من را بخواهد، خودت گفتی اگر کسی من را صدا کند، اجابش می‌‌کنم. خدایا به مظلومیت پاسدارانی که منافقان سر از بدنشان جدا کردند، خدایا به پاکی خون‌هایی که از صبح تا به حال در این منطقه به دفاع از دین تو ریخته شده، مرا بخواه، مرا بطلب آماده‌ام «اشهد ان لا اله الا الله، اشهد ان محمد رسول الله».

فوزیه را به اتاق پاسدارها می‌‌برند. خواهرم 16 ساعت در حالی که به شدت خونریزی داشته در همان جا می‌‌ماند. خواهرم چون حضرت زینب(س) در صحرای کربلا بی‌کس می‌‌ماند. دکتر چمران که فوزیه را می‌‌بیند ناراحت می‌‌شود،او در رسای فوزیه شیردل می گوید : «خداوندا! چه منظره‌ای داشت این خانه پاسداران چه دردناک! چه بهت‌زده و چقدر شلوغ و پر سر و صدا! گویی صحرای محشر است! انبوهی از کردهای مسلح و غیرمسلح در پشت در به انتظار کمک ایستاده بودند، آثار غم و درد بر همه چهره‌ها سایه افکنده بود در همین وقت دختر پرستاری که پهلویش هدف گلوله دشمن قرار گرفته بود و خون لباس سفیدش را گلگون کرده بود، از در بیرون می‌‌بردند. آنقدر از بدنش خون رفته بود که صورتش سفید و بی‌رنگ شده بود؛ پاسداران جوان به شدت متأثر بودند. این پرستار 16 ساعت پیش مجروح شده بود به شدت از پهلویش خون می‌‌رفت نه پزشکی نه دارویی... این فرشته بی‌گناه ساعاتی بعد در میان شیون و ضجه زدن‌ها جان به جان آفرین تسیلم کرد.، امام که به دکتر چمران فرمان آزادسازی پاوه را می‌‌دهد، نیرو‌های چمران با تمام توان برای کمک به پاسدارها می‌‌آیند. هلی‌کوپتر دکتر چمران که می‌‌رسد دستور می‌‌دهد پرستارها و زخمی‌‌ها را از مهلکه بیرون ببرند، دیگر توانی برای خواهرم نمانده بود، فوزیه را هم سوار هلی‌کوپتر می‌‌کنند، هلی‌کوپترکه به هوا بلند می‌‌شود در برخورد با کوه سقوط می‌‌کند. خود دکتر چمران می‌‌گوید: «برای من از همه مصیبت‌بار‌تر صحنه‌ای بود که دختر پرستار از هلی‌کوپتر آویزان بود و سرش در هلی‌کوپتر. فوزیه چون اربابش حسین شهید شد. کمک خلبان و خلبان سر‌هاشان جدا می‌‌شود و هلی‌کوپتر سقوط می‌‌کند. پیکر شهید را که تحویلمان دادند دیگر چیزی باقی نمانده بود. آن روز پاسدارها در داغ شهادت فوزیه می‌‌گریستند.

شما فیلم «چ» ساخته ابراهیم حاتمی‌‌کیا را دیده‌اید؟ در آن فیلم فوزیه شیردل و مجاهدت‌هایش به نمایش گذاشته شده است؟!

من «چ»  را ندیدم اما می‌‌گویند بسیار زیباست. من دوست دارم آن فیلم را ببینم. آنجا شهادت فوزیه را به تصویر کشیده‌اند. فوزیه در بی‌کسی به شهادت رسید، اگر چه خودش پرستار بود ،در نهایت تشنگی و نبود دارو و درمان به آرزویش رسید. دوستش عذرا نقشبندی به فوزیه می‌‌گوید: فوزیه جان حداقل یک دانه خرما دهانت بگذار تا روزه‌ات را باز کنی اما فوزیه گفته بود: نه هر کسی با زبان روزه به دیدار خدا برود بسیار محبوب‌تر است.  او در حالی که روزه بود، به ضیافت افطار خداوند نائل شد. اما شنیده ام حجاب فوزیه در فیلم «چ» با واقعیت تفاوت دارد .او هرگز اجازه نمی داد حتی یک تار مویش بیرون باشد .

فوزیه در لحظاتی شهید شد که جنگ تحمیلی آغاز نشده بود. ضدانقلاب اتاقش را غارت کرده بودند آنها همه وسایل را از بین برده بودند... حقد و کینه‌شان را با تکه‌تکه کردن لباس‌های فوزیه نشان داده بودند. سرباز‌ها را شهید کرده و با موزاییک سر پاسدارها را بریده بودند.