yasinhoseini http://yasinehoseini.mihanblog.com 2018-07-15T09:29:03+01:00 text/html 2018-01-10T04:34:15+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini عذرخواهی http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/245 <div align="justify"><font size="2"><b><font face="Mihan-IransansLight">دوستان بعد از شهادت دوست عزیز و مهربانم مدافع حرم شهید محمد بلباسی این بار دوست عزیز دیگم شهید بهنام کاظمی رو از دست دادم که برام خیلی سخت شده بود تا این مطلب رو براتون ارسال کنم و بگم بهنام هم شهید شد ولی به یاد شعر مقام معظم رهبری که فرمودند : ما مدعیان صف اول بودیم از آخر مجلس شهدا را چیدند )) میفتم ولی از این به بعد دوباره براتون می نویسم و پست میذارم یاد و نام شهدا گرامی و جاودان باد. </font></b></font></div> text/html 2016-10-30T09:05:03+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini دلنوشته دختر شهید محمد بلباسی http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/244 <p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>به گزارش شمال نیوز، فاطمه بلباسی، یگانه دختر شهید محمد بلباسی عصر امروز در مراسم بزرگداشت این شهید این چنین با پدرش حرف زد:</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>بسم رب‌الشهداء و الصدیقین</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>امروز می‌خواهم از کسی صحبت کنم که همیشه با من است؛ چند روزی است که عده‌ای به من می‌گویند که بابای من مرده است، ولی من مثل همه شماها پدر دارم، با او حرف می‌زنم، نگاهش می‌کنم، با او بیرون می‌روم و یا مثل همه شما با او بازی می‌کنم.</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b><br>البته من یک فرق کوچک با شما دارم و آن این است که چند روزی است پدر من، عکسی است بر روی طاقچه اتاق‌مان...</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>الان هم که من با شما صحبت می‌کنم، بابای عزیزم در کنارم ایستاده و بر روی سرم دست می‌کشد تا احساس تنهایی نکنم؛ بابای عزیزم همیشه دلش می‌خواست که شهید شود،"شهادت مبارک باباجون".</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b><br>راستی! باباجون، سلام همه ما را به پدرجون هدایت برسون و بهش بگو "‌بابا چشمت روشن دیگه تنها نیستی"</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>باباجون! همه می‌دانند مفقودالجسد شده‌ای، اما مامان صبور و قهرمانم تو گوشم همش می‌گه "‌یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور" و امیدوارم که تو برگردی و کلبه ما را پر نور کنی.</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b><br>بابای خوبم! سلام من، مادرم، حسن، مهدی و عزیزم را به حضرت زینب(س) و دردانه سه ساله امام حسین‌(ع) برسان و برای ما دعا کن.</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>ما منتظرت هستیم تا تو مثل همیشه برگردی...</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font><p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b>دختر کوچکت "‌فاطمه بلباسی"</b></font></p><font size="3" face="Mihan-Koodak"><b> </b></font> text/html 2016-03-05T10:02:28+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini ماجرای تكان‌دهنده نبش قبر یك شهید و جنازه تر و تازه http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/243 <p>به گزارش خبرنگار <a href="http://www.snn.ir/">خبرگزاری دانشجو</a> از ایلام، حجت الاسلام صادقی فرد، راوی سیره شهدای قم در یادواره شهدا که شب گذشته به همت بسیج دانشجویی دانشگاه ایلام در سالن آمفی تئاتر این مرکز آموزش عالی برگزار شد، گفت: پیامبر اکرم (ص) فرمودند: زمین را آفریدم و در اختیار انسان ها قرار دادم؛ اما پنج نقطه که شامل بیت الحرام، حریم (مکه)، مقابر الانبیاء، مقابر الاوصیاء، مقابر الاشهدا و مساجد است را برای خود اختیار کرده ام.</p> <p><br> وی ادامه داد: خداوند متعال با همسان سازی معانی و واژگانی به ما نشان می دهد که شهدا در رتبه انبیاء و اوصیاء قرار دارند. رسول اکرم (ص) می فرمایند: «هرگاه قدم در قبرستان گذاشتید بگویید: سلام بر شما ای استخوان های پوسیده و گوشت های متلاشی شده؛ اما اگر به قبور شهدا مشرف شدید ندا دهید: سلام بر شما ای کسانی که پاک کننده سنگ هستید». منظور نبی مکرم (ص) از سنگ چیست؟ خداوند در قرآن قلب کفار را به سنگ تشبیه کرده است و وعده داده که با رها کردن صاحبان این قلوب هرگز به آن ها نظاره نخواهد کرد؛ اما به هزار و یک دلیل و روایت، این دل ها در جوار شهدا رام و آرام می شوند.</p> <p><br> راوی سیره شهدای قم با تاکید بر این نکته که دفن کردن میت با کفن خونین ولو آغشته شدن به یک قطره، حرام است، تصریح کرد: این چه رازی است که شهید با همان لباس خونین، اجازه تدفین دارد؟ در پایین صحن ایوان طلایی حرم امام رضا(ع) قبرستانی قرار دارد که هرکس از قطعه ۴۲ آن دیدن کرده، حال و هوایش آسمانی شده است. داستان از این قرار است&nbsp;که محمد حسن سماعی یکتا که بازنشسته رژیم پهلوی بود به همراه پسر ۲۲ ساله اش برای مبارزه با دشمن تا بن دندان مسلح به میدان جنگ عازم می شوند، اوایل اسفند ۱۳۶۲ نامه ای از پدر به منزل واصل شد که آن را با اسم «مسافر کربلا، شهید سماعی یکتا» امضا کرده بود.</p> <p><br> حجت الاسلام صادقی ادامه داد: این بزرگوار در&nbsp;۲۱ اسفند در جزیره مجنون به شهادت رسید، ۱۰ روز از دفن پدر گذشته بود که پیکر پسر به منزلی که عاری از پدر بود روانه شد، مادر این خانواده ۱۲ روز بعد از تدفین حمید نامه ای از فرزند شهیدش دریافت کرد که در آخر آن نوشته بود: «مادر جان! یک وصیت کاملا خصوصی و سری دارم که در این نامه نمی نویسم؛ بلکه آن را در تکه ای پارچه به گوشه داخلی یقه ام دوخته ام، استدعا دارم نخست به وصیتنامه ام عمل کنید بعد مرا به خاک بسپارید».</p> <p><br> وی تشریح کرد: خانواده سماعی یکتا پس از ۲۳ روز استیصال خدمت امام (ره) رسیدند و موضوع را برای دریافت راه چاره منتقل کردند ایشان نیز با تاکید بر این مطلب که عمل به وصیتنامه مومن واجب است و نامه دوم باید از لباس این شهید جدا شود دستور نبش قبر را صادر کردند، مسئولان آستان قدس و بنیاد شهید از هراس عواقب حین و بعد از نبش قبر مانع این کار شدند.</p> <p><br> این راوی سیره شهدا به خاطره ای از تدفین یک میت در سال گذشته اشاره کرد و گفت: قرار بود جنازه مومنی را در قبر دو طبقه قرار دهیم، کسی جرات کندن خاک و حفر کردن زمین را نداشت، بعد از مدتی توانستیم گورکنی را پیدا کنیم تا طبقه بالایی را باز کند او نیز زمین را تا سنگ لحد قبر زیرین باز کرد که در یک لحظه لحد فروریخت و بوی تعفن به همراه عقرب، مار، مورچه و سایر جانورها به بالا آمد، همه فرار کردند، به قدری بوی مردار منزجر کننده بود که ما مجبور بودیم برای پر کردن گودال از فاصله چند متری و با پرتاب کردن خاک به داخل گور آن را پر کنیم، اگر همه انسان ها بدانند که قرار است پس از مرگ چه بر سر جسمشان آید هرگز دچار تکبر، حسد، بخل و عصیان نخواهند شد.</p> <p><br> حجت الاسلام صادقی در ادامه ماجرای شهید سماعی یکتا به صدور مجوز از سوی آستان رضوی و لحاظ کردن شرایط خاص برای نبش قبر اشاره کرد و ادامه داد: قرار بر این شد که یک شب ساعت ۱۲ صحن حرم را از وجود زوار خالی کنند، درب ها را ببندند و دو پمپاژ عظیم گلاب پاشی در دو نقطه حرم قرار دهند، خانواده شهید، مسئولان حرم مطهر و اداره بنیاد شهید و نماینده بیت امام (قدس ره) شاهد این ماجرا بودند، هیچکس راضی به کندن قبر نمی شد تا اینکه یکی از پیر غلامان حرم به نام آقای داوودی مسئولیت این کار را برای رضای خدا و احترام به مقام شامخ شهید قبول کرد.</p> <p><br> وی اضافه کرد: پمپاژها روشن شدند، پیرمرد مشغول کندن خاک ها شد، بعد از مدتی از گودال بیرون آمد و فریاد زد: «این دستگاه را خاموش کنید، بوی بهشت می آید؛ شما احساس نمی کنید؟ اینجا بوی بهشت می دهد بگذارید که صحن بوی بهشت بگیرد، به ذات مقدس خدا قسم می خورم که گویا این جوان را صبح امروز دفن کرده‌اند» مادر شهید را بر بالین پسرش آوردند ایشان گفتند: روز دفن بر پیکر حمید گلاب پاشیده بودم این قطرات از ۲۵ روز پیش تا الان بر روی گونه های پسرم هستند.</p> <p><br> این راوی سیره شهدا با بیان اینکه زیر یقه پیراهن شهید هیچ نامه ای دیده نشد، گفت: خانواده شهید بسیار دلواپس بودند تا اینکه چند ماه بعد از تدفین، برخی از دوستان حمید به منزل مادری این شهید رفتند و گفتند: «ما به خاطر داریم که حمید در حال نگارش دو نامه بود و قرار بود که یکی از آن ها را به پیراهنش بدوزد؛ اما در همان لحظه، عراقی ها به ما پاتک زدند و حمید درحالی که نامه را در مشتش گرفته بود، می جنگید ما نمی دانیم این کاغذ بر روی زمین افتاده است یا توسط شهید پنهان شده است»، مقام معظم رهبری در ملاقات سه ساعتی که در منزل این شهید داشتند، فرمودند: «این ها بهانه بود برای اینکه ما بدانیم چه خبر است و قرار است چه اتفاقی بیافتند».</p> text/html 2015-06-26T07:41:40+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini شهید حامد جوانی http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/242 <div class="activity_pics_wrapper clearfix" align="center"><div class="activityListRow_userWall_pic activityListRow_userWall_mainPic clearfix"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span><img src="http://anaj.ir/Upload/Image/2015/06/Orginal/e79ebb78_1472_4139_8ec8_63a242499fd2.jpg"></span></b></font></div></div><div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>ایرانی دیگر از دیار آذربایجان به کاروان شهدای مدافع حرم پیوست + عکس</b></font><font size="3"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> حامد جوانی ششمین فرزند دلیر آذربایجان بود که عاشقانه در راه پیوستن به خیل شهدای دشت نینوا گام در سوریه گذاشت و شب گذشته خبر شهادتش، دست یافتن به آرزویش را به رُخ همه ما کشید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> گفتنی است شهید جوانی که ۲۳ اردیبهشت ماه امسال در منطقه لاذقیه سوریه مجروح شده بود، به دلیل شدت جراحت در کما بسر می برد که شب گذشته در بیمارستان بقیه الله تهران به لقاء الله پیوست. پیکر مطهر شهید هم اکنون از طریق فرودگاه بین المللی شهید مدنی وارد تبریز شد و مورد استقبال مسئولین و مردم روزه دار قرار گرفت.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> مراسم وداع امشب از ساعت ۱۰ تا ۱۲ شب در هیئت فاطمیه و مسجد فاطمیه واقع در خیابان طالقانی اعلام شده است. </b></font></font></div> text/html 2015-06-20T19:47:25+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini «برگه بازجویی» یک کارگردان از ۱۷۵ غواص شهید http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/241 <font size="3"><b>«برگه بازجویی» یک کارگردان از ۱۷۵ غواص شهید<br> <br> محمدباقر مفیدی‌کیا، کارگردان نماهنگ‌ «ایستاده‌ایم» و کارگردان فیلم داستانی «لکه» شعری را برای 175 شهید غواص دست بسته سروده است.<br> این هنرمند جوان تصویری از برگه دست‌نویس شعرش منتشر کرده که بالای آن نوشته شده: «برگه بازجویی»<br> <br> بگو از کدوم لشکر و رسته‌ای؟<br> گروهان چندم؟ کدوم دسته‌ای؟<br> لباست مگه خاص غواصی نیست؟<br> چرا خاکیه؟! ها؟! چرا خسته‌ای؟!<br> می‌گن تو شکستی خط اولّو!<br> اونم با همین دستای بسته‌ای<br> که با سیم سی ساله محکم شدن<br> بگو زوری بود یا خودت خواسته‌ای؟<br> بگو! ... این سکوتت به نفع تو نیست!<br> نمی‌دونی تحریمی؟! وابسته‌ای؟<br> نرو! ... اعترافی بکن لااقل ...<br> داره می‌رسه بازرس هسته‌ای </b></font> text/html 2015-03-23T12:13:23+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini شهید جمشید دانایی فر http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/240 <p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>ه گزارش خبرنگار اجتماعی «خبرگزاری دانشجو»، بهمن ماه سال 92 بود که 5 مرزبان ایرانی در شرق کشور ربوده شدند که گروهک تروریستی جیش العدل مسئولیت این اقدام را به عهده گرفت.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بلافاصله بعد از این اتفاق، این گروهک تصاویری از 5 مرزبان در صفحه توییتر خود منتشر کرد و نیت خود از گروگانیری سربازان ایرانی را معاوضه سربازان با زندانیان خودشان در ایران عنوان کرد.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>. این گروهک روی توییتر خود نوشت: «بیایید معاوضه کنیم! اگر این سربازان برای حکومت ایران مهم هستند به خواسته جیش‌العدل تن بدهید! ما قبلا اعلام کردیم که برای سربازی به بلوچستان نیایید! حالا که می آیید جوابگو باشید.»</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>این خبر و بازتاب هایش در شبکه های مجازی و موبایلی پخش شد و همه خواستار آزادی 5 مرزبان دستگیر شده شدند. هر روز عکس هایی از این پنج نفر منتشر می شد و تلاش ها برای آزادی این پنج نفر ادامه داشت.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بالاخره پانزده فرودرین ماه سال 93 بود که خبر آزادی 4 مرزبان از 5 نفر دستگیر شده منتشر شد و دو روز بعد این مرزبانان وارد ایران شدند.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>جمشید دانایی فر، یکی از گروگان ها به کشور بازنگشت و مسئولین اعلام کردند که سربازی که در بین آزادشده ها نبوده، شهید شده است.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>طبق سنت رایج اخبار اینچنینی، شایعات در مورد این گروهبان آغاز شد. حتی برخی از پناهنده شدن دانایی فر سخن می راندند. این در حالی بود که همسر جوان و خانواده این گروهبان در ایران بودند و این سرباز، یک ماه پس از دستگیری، پدر شده بود.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>جمشید دانایی فر متولد 1366 و اهل سیستان بود. او فرزند ششم یک خانواده 11 نفره بود که مادرش را از دست داده بود و پدری مریض داشت.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>او دو سال سربازی اش را در کرمانشاه گذراند و بعد از دوران سربازی به استخدام نیروی انتظامی درآمده بود و دوره آموزشی اش را در چالوس گذرانده بود. حدود یک سال در چالوس دوره هایی را گذراند و طبق گفته خانواده اش با قبول شدن در دوره ها با او قرارداد 5 ساله بستند و به عنوان گروهبان دوم در مرز مشغول خدمت شده بود و پس از سه سال به مرزهای سیستان و بلوچستان اعزام شده بود.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>از مرزبانی او در سیستان و بلوچستان تنها دو ماه می گذشت که گروهک تروریستی جیش العدل او را ربودند.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بعد از انتشار خبر شهادت این گروهبان حسین ذوالفقاری معاون امنیتی و انتظامی وزیر کشور اعلام کرد: از زمان انتشار اخباری مبنی بر شهادت جمشید دانایی فر همچنان پیگیر این موضوع هستیم تا چنانچه سند و مدرکی مبنی بر تایید قطعی شهادت وی به دست آوریم اعلام خواهیم کرد.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>این روایت ها در حالی ادامه داشت که سخنگوی گروهک جیش العدل در مورد سرنوشت دانایی فر گفت: موضوع گروهبان جمشید دانایی فر در شورای مرکزی جیش العدل مطرح است و به دلایل امنیتی نمی توانم به آن پاسخ بگویم.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>&nbsp;</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b>بیم و امیدها همچنان ادامه داشت تا این که امروز وزارت اطلاعات اعلام کرد پیکر شهید دانایی فر را شناسایی کرده و به ایران بازگردانده است. شهادت این مرزبان، به جرات یکی از تلخ ترین اتفاقات سال ۹۳ نام گرفت.</b></font></p><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font> text/html 2015-02-27T15:16:39+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini شهدای دلاور ناوچه جوشن http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/237 <div align="center"><img src="http://static5.cloob.com//public/user_data/gen_thumb/n-15-02-14/22/9af50b7a8ac716d12aa622dc3a0403b5-425"><img src="http://s3.picofile.com/file/7975113224/zfaj9te0znqo2aug5tql.jpg" height="298" width="477"><br><br></div>بخند یکم بخند ! نگاه کن ماه درآمده ! - شهدای دلاور ناوچه جوشن <br> <br> وقتی ناوچه جوشن در ساعت سه بعدازظهر روز 67/1/28 پایگاه دریایی بوشهر را برای<br> اسکورت نفتکشها و به قصد عزیمت به بندرعباس ترک نمود.هیچکس فکرش را هم نمیکرد<br> که فردا قراراست خلیج فارس رنگ خون به خود بگیرد.....<br> <br> .ناوهای امریکایی هم شاید هنوزدستورعملیات تخریب سکوهای نفتی ایران را تا صبح بیست و نهم دریافت نکرده بودند . چند ساعت پس از حرکت و حوالی غروب . در حالیکه جزیره خارک و بندربوشهر را درپشت سرداشتیم و در نزدیکی منطقه کلات به هرجای ناوچه که سرمیزدی همه مشغول فعالیت معمولی خود بودند اما برخلاف ماموریتهای دیگر مهمترین نکته ای که شدیدا به چشم میامد . سکوت و فضای سنگین و غیرعادی حاکم بر ناوچه بود. من که نگهبان پدافند بودم<br> <br> روی هواکشی که به آن قارچی می گفتندو درکنارتوپ پاشنه نشسته و به دریای بسیارآرام و به اصطلاح روغنی و غروب زیبای خورشید آنروز خیره شده بوده و آنقدر درخود فرو رفته بودم که وقتی دستی شانه ام را لمس کرد برای لحظه ای تکان خوردم - سرم را که برگرداندم افسر توپخانه ناوچه ناوبان مسعود انشایی را دیدم . همانطور که دستش روی شانه ام قرار داشت گفت ببخشید. و به شوخی ادامه داد کجایی ؟ وقتی دید که دل و دماغ همیشگی را ندارم سر صحبت را بازکرد و با اشاره به ساحل ایران پرسید؟ فکر میکنی چقدر تا ساحل فاصله داریم. گفتم شاید هشت مایل ( درحالیکه وی افسر نگهبان بود و فاصله را تا ساحل بهتر از من میدانست ) گفت شنا بلدی ؟ گفتم : بله . و پرسید اگر اتفاقی بیفته فکرمیکنی میتوانیم تا ساحل شنا کنیم ؟ گفتم بستگی دارد.<br> <br> اگرپای جان درمیان باشد بیشتر از این هم میشود شنا کرد. از من پرسید چرا اینقدر گرفته ای؟ یکم بخند. گفتم به چی؟ گفت نگاه کن ماه درآمده . بخند.- نگاه کردم و دیدم در حالیکه غروب خورشید کامل نشده و درهمان نزدیکی آسمان. هلال نازک ماه در افق پیداست . <br> <br> سپس برایم خاطره ای تعریف کرد و گفت در کودکی توی کوچه ای نزدیک منزل پدریم در شهرفسا بازی میکردم که زنی از همسایه ها به ناگاه و با عجله از خانه اش بیرون آمد و درحالیکه دیوانه وار میخندید هردوشانه ام را گرفت و شروع کرد به تکان دادن و هی تکرار میکرد بخند بخند . من که حسابی ترسیده بودم ازدستش فرارکرده و تامنزل دویدم . مادرم که مرا رنگ پریده و هراسان دید در آغوشم گرفت <br> <br> و آرامم کرد وقتی داستان را برایش تعریف کردم مادرم لبخندی زد و گفت پسرم اینجا رسم است که بادیدن ماه شب اول اگر بخندی ماه هم به رویت می خندد و تا آخر ماه غم و غصه به دلت راه پیدا نمیکند.<br> <br> وقتیکه خاطره شیرین ناوبان انشایی تمام شد خنده ام گرفت . وی که خنده ی مرا دید گفت حالا شد ! <br> و آهسته از پاشنه ناوچه دور شد . بعد ازرفتن او به سمت افق برگشتم و درکمال تعجب دیدم که ماه در آسمان نیست و هوا هم تاریک شده است. بعدا متوجه شدم که او مرا از پل فرماندهی دیده بود که بیحرکت و خیره به دریا نشسته ام و حدس زده که شاید روحیه ی مناسبی ندارم (که همینگونه بود) و سپس از روی احساس وظیفه چون هم افسرنگهبان وقت و هم افسررسته خودم بود بسمت من آمده وحرفهایی زد که امکان نداشت درحالت عادی به زبان بیاورد.این نشان میداد او هم توی حال وهوای<br> دیگری سیرمیکرد. درضمن آن هلال ، هلال شب اول ماه رمضان بود ودرگیری فردا در اولین روز ماه رمضان سال 67 13رخ داد. همچنین نمیدانستم وقتی که ناوبان انشایی از پاشنه درحال رفتن است آخرین باری بوده که او را می دیدم . هنگامی که بعداز درگیری وغرق شدن ناوچه غروب غم انگیز روز 29 فروردین فرا میرسید وما برای زنده ماندن در دریا تقلا میکردیم متوجه شدم که او هرگز نیازی به شنا کردن تا ساحل ایران را پیدا نکرده . چراکه دراتاق عملیات ناوچه بهمراه ناوبان حرآبادی با جوشن دراعماق خلیج فارس آرامش ابدی یافته و هردو جاوید الاثرشدند. از آنروز به بعد دیدن هلال اول ماه برایم معنایی دیگر دارد روحش شادو یادش گرامی باد.<br> <br> --------------------------------------------------------------------------------------------------------<br> حالا تو هم بخند ، یکم بخند نگاه کن ماه در آمده ! به یاد مسعود و هزاران مسعود هر وقت ماه نو دیدی بخند یکم بخند !<br> -------------------------------------------------------------------------------------------------------<br> <br> جاودان باد نام و یاد شهدای خلیج همیشه پارس <br> <br> عکس اول : شهید دریادار مسعود انشایی(جاویدالاثر)<br> عکس دوم : شهید محمدرضا خوشزاد - شهید ابراهیم حرابادی ، گفتنی است شهید ابراهیم حرابادی وشهید مسعود انشائی بر اثر کیپ شدن درب اتاق عملیات به دلیل برخورد موشک ، زنده زنده با ناو جوشن در اعماق خلیج همیشه پارس جای گرفتند . نامشان جاودان باد .<br> <br> نوشته شده توسط جناب آقای علی براتی بخش از قهرمانان ناوجوشن text/html 2015-02-04T11:59:10+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini چی بگم http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/236 <div align="center"><b><span><img src="http://media2.afsaran.ir/si3fJG0_425.jpg"><br><br></span></b></div><div class="activityListRow_maincontent" align="center"><div class="activityListRow_descr" style=""><div class="activityListRow_descr_content"><div class="activityListRow_body clearfix"><div class="activityListRow_userWall_title_wrapper clearfix"><div id="body_1519495" class="activityListRow_userWall clearfix" style="overflow: hidden;"><div id="bodyIn_1519495" data-rnd="1519495" style="text-align:justify" itemprop="articleBody"><div align="center"><b>تو بیمارستان که بودیم یه جانباز رو آوردن</b><br><br><b> موجی بود . 20 سال با این درد زندگی کرده بود</b><br><br><b> بستری که شد همسرش نشست کنارش و شروع کرد به گریه کردن</b><br><br><b> پرستار پرسید چی شده ؟</b><br><br><b> با صورتی کبود و تنی رنجور پرسید :</b><br><br><b> نمیشه خودم تو خونه مراقبش باشم ؟</b><br><br><b> پرستار گفت : باز حالش بد بشه کتکت بزنه چیکار میکنی ؟</b><br><br><b> در حالیکه چشمش به همسرش بود جواب داد :</b><br><br><b> خوب منو بزنه بهتر از اینه که خودشو بزنه</b><br><br><b> شوهرمه . عشقمه . دوسش دارم .</b><br><br><b> و باز گریه کرد</b><br><br><b> از پنجره به بیرون نگاه کردم</b><br></div> <b><br> آسمون هم تاب شنیدن نداشت . شروع کرد به باریدن...</b></div></div></div></div></div></div></div> text/html 2014-12-28T17:25:46+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini سردار شهید حاج حمید تقوی http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/235 <blockquote><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">مجاهد غیرتمند سال‌‌های متمادی جهاد علیه مستکبران عالم، تنها مزدش شهادت بود تا با ریختن خون پاکش بر شن‌های کربلا به مرید و مرادش لبیک بگوید.</span></strong></blockquote> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">سردار حاج حمید تقوی یکی از افتخارات منطقه کوت عبدالله مرکز شهرستان کارون و فرزند روستای ابودبس روستایی از توابع بخش مرکزی اهواز در درگیری‌های منطقه بلد در استان صلاح‌الدین به درجه رفیع شهادت نائل آمد.</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">این سردار بزرگ که فرماندهی محور سامراء را بر عهده داشت در درگیری با تروریست‌های تکفیری داعش به اسطوره‌ای بی‌بدیل تبدیل شد.</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">دلاورمردی‌های این مجاهد بزرگ در دفاع مقدس و جنگ تحمیلی هشت ساله به عنوان سند استقامت و پایداری ایرانیان در صحیفه تاریخ و خاطره زمان ثبت و ماندگار است.&nbsp;پدر ایشان در عملیات خیبر و برادرشان در عملیات والفجر ۸ به شهادت رسیدند.</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">اما مجاهد غیرتمند سال‌‌های متمادی جهاد علیه مستکبران عالم، تنها مزدش شهادت بود تا با ریختن خون پاکش بر شن‌های کربلا به مرید و مرادش لبیک بگوید.</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">ایشان عصر روز شنبه هدف تک‌تیرانداز تکفیری داعش قرار گرفته و به شهادت رسیده است.&nbsp;</span></strong></p> <p style="text-align: center;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">گر مرد رهی میان خون باید رفت / از پای فتاده سرنگون باید رفت</span></strong><br><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">تو پای به راه در نِه و، هیچ مپرس / &nbsp;خود، راه بگویدت که چُون باید رفت</span></strong></p> <p style="text-align: justify;"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;">شهادت این سردار رشید اسلام را&nbsp;به پیشگاه بقیه الله الاعظم امام زمان(عج) و نائب بر حقش حضرت امام خامنه‌ای عزیز تبریک و تسلیت عرض نموده&nbsp;و برای خانواده محترم ایشان صبر و اجر جزیل از خداوند منان مسئلت می‌نماییم. انشاءالله این شهید عزیز با سرور و سالار شهیدان کربلا محشور و بر سر سفره رسول الله میهمان باشند.</span></strong></p> <div class="entry-thumb entry-image"><strong><span style="font-family: arial,ans-serif; font-size: medium;"><img class="manager img-responsive" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="" src="http://www.abna.ir/cache/image/2014/12/28/ff538feda48e567c5d66545024ed9853.jpg" alt="" data-id="129037" height="515" width="333"></span></strong></div> text/html 2014-12-17T09:38:47+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini شهیدعبدالحسین کیانی. http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/234 <div class="alJ lnH20 f12" style="padding: 5px 0px 5px 10px; direction: rtl; display: block; background-color: rgb(255, 255, 255);"> <font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b><span id="mainPlace_WI_137_lblBody"><p style="text-align: justify;">به گزارش گروه فضای مجازی خبرگزاری دانشجو، علی موجودی در وبلاگ <a href="http://alefdezful.blogfa.com/">الف دزفول</a> آورده است؛ اگر نیت کردید پس از شنیدن خصوصیات قصابی که از شیوه کسب و کارش خواهم ‏گفت، بروید ‏و از نزدیک ببینیدش و یا از او گوشت بخرید، مجبورید بی‌خیال ماجرا ‏شوید. باید بروید گلزار ‏شهیدآباد دزفول و در قطعه دوم گلزار و در سومین ردیف عشق، ‏دنبال مزاری بگردید که روی ‏آن حک شده است: «شهید عبدالحسین کیانی» و سپس ‏چشم بدوزید به قاب عکسی که با وقار و ‏جذبه‌ای خاص به شما لبخند می‌زند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">شهید عبدالحسین کیانی معروف به «مش عبدالحسین» ۳۲ سال پیش، زن و ‏بچه‌هایش را، مغازه ‏و دامداری‌اش را، خانه و کاشانه‌اش را‌‌ رها می‌کند و دل می‌زند به ‏دریای فتح المبین و سهم‌اش از ‏فتح المبین می‌‌شود ۱۲ گلوله و شناسنامه‌ای که در ‏چهل و سومین بهار عمرش ممهور می‌‌شود به ‏مهر: «به فیض شهادت نائل آمد» ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ مطالبی را که در پیش رو دارید، فقط بخش کوچکی از خصوصیات کسب و کار «مش ‏‏عبدالحسین» است. سایر خصوصیت‌های دیگر زندگی مش عبدالحسین و سبک زندگی ‏اسلامی‌‏اش را باید منتظر باشید تا بچه‌های مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در ‏کتاب «جوانمرد ‏قصاب» چاپ کنند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">او از ما راضی باشد... ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">همیشه با وضو می‌‌رود مغازه. هر‌گاه از او می‌‌پرسند: «مش عبدالحسین! چه خبر از ‏وضع ‏بازار؟ کسب و کار چطوره؟» او فقط و فقط یک جواب مشترک برای همه دارد‎: ‎‎ «‎الحمدلله... ما ‏از خدا راضی هستیم، او از ما راضی باشد...» ‏‎</p> <p>‏ ‏‎</p> <p style="text-align:center"><img alt="" src="http://media.snn.ir/download//image/fazayemajazi/1393-9-16/cartoon/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A7%D8%A8.jpg" style="height:307px; width:376px"></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">سنگین‌تر از وزنه‎</p> <p style="text-align: justify;">همیشه بیشتر از وزنه‌ای که توی کفه‌ ترازو گذاشته است، گوشت می‌‌دهد دست ‏مشتری. همیشه ‏کفه‌ گوشت به کفه آن‌ طرفی می‌چربد‎. ‎‏‌هیچ‌کس کفه‌های ترازوی ‏مش عبدالحسین را مساوی ندیده ‏است. همیشه سمت گوشت سنگین‌تر است. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">عادت‎</p> <p style="text-align: justify;">هیچ‌وقت کسی نمی‌‌بیند مش عبدالحسین پولی را که از مشتری‌هایش می‌‌گیرد، ‏بشمارد. پول را که ‏می‌گیرد، بدون اینکه حتی نگاهش کند، می‌اندازد توی دخل. این ‏عادت همیشگی‌اش است. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">سنگ ترازو‎</p> <p style="text-align: justify;">اگر مشتری مبلغ ناچیزی گوشت بخواهد، مش عبدالحسین دریغ نمی‌کند. می‌گوید: «برای هر ‏مقدار پول، سنگ ترازویی هست» و البته همه می‌دانند که او همیشه بیشتر از ‏حق مشتری ‏گوشت می‌گذارد توی ترازو. اصلاً گاهی اوقات که مشتری را می‌شناسد، ‏نمی‌گذارد مشتری ‏مبلغی را که گوشت می‌خواهد به زبان بیاورد‎. ‎مقداری گوشت ‏می‌پیچد توی کاغذ و می‌دهد ‏دستش. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">وَأَمَّا السَّائِلَ‎... ‎‏‎</p> <p style="text-align: justify;">مشتری‌هایش را می‌شناسد. آنهایی که وضع مادی خوبی ندارند یا حدس می‌زند که ‏نیازمند باشند ‏یا اینکه عائله سنگینی دارند را دو برابر پولشان گوشت می‌دهد‎. ‎اصلاً ‏گوشت را نمی‌گذارد ‏توی ترازو که طرف متوجه بشود داستان چیست. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">گاهی اوقات برای اینکه بقیه مشتری‌ها متوجه نشوند، وانمود می‌کند که پول گرفته ‏است. گاهی ‏هم پول را می‌گیرد و کنار گوشت، توی روزنامه، دوباره برمیگرداند به ‏مشتری. گاهی هم پول ‏را می‌گیرد و دستش را می‌برد سمت دخل و دوباره‌‌ همان پول ‏را می‌‌دهد دست مشتری و می‌گوید: «بفرما. مابقی پولت را بگیر». می‌‌خواهد عزت نفس ‏مشتری‌های نیازمندش را نشکند. مش ‌عبدالحسین سال‌های سال اینگونه رفتار کرده ‏است. ‏‎</p> <p>‏</p> <p style="text-align:center">‏‎<br> <img alt="" src="http://media.snn.ir/download//image/fazayemajazi/1393-9-16/cartoon/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A8.jpg"></p> <p style="text-align: justify;">&nbsp;</p> <p style="text-align: justify;">آن یک نفر‎</p> <p style="text-align: justify;">همیشه به دوستانش می‌گوید‎ «‎‏ یه نفر بهم پول می‌ده تا گوسفند بکشم و بین فقرا ‏تقسیم کنم‎. ‎اگه ‏کسی می‌شناختین که نیازمند باشه، بفرستین در مغازه‌ م». افراد ‏زیادی به این ترتیب می‌روند ‏درب مغازه و مش‌عبدالحسین به شیوه‌هایی که دیگر ‏مشتری‌ها متوجه نشوند، گوشت می‌دهد ‏به‌شان. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">این داستان ادامه دارد تا اینکه یکی از دوستانش گیر می‌‌دهد که مش عبدالحسین! این ‏بنده خدا که ‏می‌گویی، کیست؟ مش عبدالحسین، مدام طفره می‌رود. دوباره می‌پرسد: ‏‏ «خداییش خودت ‏نیستی؟» مش عبدالحسین آرام جواب می‌‌دهد: «اگر بگم نه، دروغ ‏گفتم‎. ‎اگه بگم آره، ریا می‌شه‎. ‎‏اما این موضوع تا زمانی که زنده‌ام پیشت امانت بمونه‎» ‎و ‏تا زمانی که مش عبدالحسین زنده بود، ‏هیچ کس نفهمید آن شخص خیر، خود مش ‏عبدالحسین است. دیگر بماند آن جهیزیه‌هایی را که ‏شبانه و نا‌شناس می‌برد درب خانه ‏دختران دم بخت. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">نسیه‎</p> <p style="text-align: justify;">یکی دوبار از رو به روی مغازه رد می‌‌شود که مش عبدالحسین صدایش می‌‌زند و ‏می‌گوید: «تو ‏گوشت می‌خوای اما پول نداری و خدا به دلت انداخته که این مغازه نسیه ‏هم گوشت می‌ده‎... ‎مرد ‏انگار که کسی حرف دلش را زده باشد، گره‌های پیشانی‌اش ‏باز می‌‌شود و می‌گوید: «خدا خیرت ‏بده‎. ‎یه ماهه گوشت نخوردیم‎. ‎میشه نیم کیلو ‏گوشت بدی و این انگش‌تر عقیق رو هم بزاری گرو ‏بمونه تا پولشو بدم؟» مش ‏عبدالحسین بدون اینکه او را بشناسد، تکهٔ بزرگی گوشت می‌‌پیچد ‏توی کاغذ و ‏انگش‌تر را هم می‌گذارد توی دست مرد‎. «‎اینو بزار دستت، برا نماز ثواب داره‎. ‎هر ‏وقت ‏داشتی، پولشو بده» ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">مرد لبخند زنان گوشت را می‌گیرد و می‌رود. مش عبدالحسین زیر لب می‌گوید: ‏‏ «خدایا! امیدوارم ‏که هیچ ‌وقت برا دادن پول گوشت نیاد، اینطوری گفتم فکر نکنه ‏بهش صدقه دادم و خجالت ‏بکشه» ‏‎. ‎‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">گوشت خوب‎</p> <p style="text-align: justify;">پیرزن می‌‌آید درب مغازه و صدا می‌زند: «مش عبدالحسین! مادر! این گوشت رو از ‏فلانی ‏خریدم، گوشت خوبی بهم داده؟» مش عبدالحسین گوشت را ورانداز می‌کند‎. ‎یک تکه گوشت از ‏لاشه آویزان در مغازه جدا می‌کند و می‌گذارد روی گوشت پیرزن و ‏می‌گوید: «آره مادر! حالا ‏دیگه گوشت خوبی شد». عادت همیشگی مش عبدالحسین ‏همین است. هم دل مشتری را نمی‌‏‏‌شکند و هم دروغ نمی‌گوید. تازه این بماند که ‏عصبانی شود و بگوید چرا از من خرید نکردی؟ ‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎ ‏</p> <p style="text-align: justify;">همیشه، حقیقت ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">همیشه راستش را می‌‌گوید. مشتری‌‌هایش همه به او اعتماد دارند. اگر گوشت عیب و ‏نقصی دارد، ‏حتماً عیبش را به مشتری‌‌هایش می‌گوید. هیچ‌گاه گوشت بز و میش را به ‏جای بره نمی‌فروشد. ‏هرگز کسی به گوشتی که مش عبدالحسین می‌‌دهد دستش، ‏معترض نیست. همیشه گوشت یک ‏گوسفند را عادلانه بین تمام مشتری‌ها توزیع ‏می‌کند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎قسم‎</p> <p style="text-align: justify;">برادرش مش غلامحسین را صدا می‌کند و همزمان دستش را می‌‌گذارد روی قرآن. ‏‏می‌گوید: «مش غلامحسین! به همین قرآن، گوشتی را دست مردم می‌دم که خودم هم ‏از اون ‏بخورم». مش غلامحسین می‌‌گوید: «خودم می‌دونم! خودم دیدم که عمریه ‏همینطوری رفتار ‏کردی» و مش عبدالحسین با‌‌ همان لبخند همیشگی‌اش به برادر ‏می‌گوید: «خواستم تأکید کرده باشم ‏رو این موضوع. خواستم بدونی چقدر برام مهمه‎... ‎‏»</p> <p style="text-align: justify;">مشتری‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ «مش عبدالحسین! دو کیلو گوشت بده. اما لطفاً گوشت میش نباشه‌ها...» صدای یکی ‏از مشتری‌هاست. مش عبدالحسین با لبخند جواب می‌دهد: «اتفاقاً الان فقط گوشت ‏میش دارم. اما یه میش ‏جوون با گوشت عالی». مشتری می‌گوید: «خب! حالا که ‏می‌گی گوشت خوبیه، دوکیلو بده» ‏اما مش عبدالحسین می‌‌گوید: «نه! تو گوشت میش ‏نمی‌خواستی. الان آدرس یکی از قصابا رو که ‏امروز گوشت خوبی داره بهت می‌‌دم، برو ‏ازش بگیر.» اصرارهای مشتری هم فایده‌ای ندارد. ‏مشتری را می‌‌فرستد به یک قصابی ‏دیگر. مش عبدالحسین همیشه به فکر رضایت مشتری و ‏بهتر بگویم رضایت خداست. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏یک لقمه نان‎</p> <p style="text-align: justify;">اکثر اوقات وقتی می‌‌رود بازار گوسفند، صبر می‌‌کند تا همه خرید کنند. آنگاه می‌رود ‏سمت ‏واسطه‌‌ها و دلال‌ها و از آن‌ها گوسفند می‌‌خرد. می‌‌گوید: «این بنده‌های خدا هم ‏باید یه لقمه نون ‏گیرشون بیاد». ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ رضایت خدا‎</p> <p style="text-align: justify;">وقتی فروشنده گوسفند، قیمت را نمی‌‌داند و گوسفند‌هایش را دارد زیر قیمت بازار ‏می‌فروشد، ‏مش عبدالحسین قیمت واقعی گوسفند‌هایش را می‌گوید و به قیمت از او ‏می‌خرد. دلش هیچ‌گاه به ‏زیان دیگران راضی نمی‌شود و البته به نارضایتی خدا. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏دستمزد‎</p> <p style="text-align: justify;">اگر کسی از او گوسفند خریده باشد و به هر نحو ضرر کرده باشد، مش عبدالحسین ‏ضرر و ‏زیانش را که جبران می‌‌کند، هیچ، دستمزدی هم به او می‌دهد. برایش مهم ‏است که دیگران ضرر ‏نکنند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏نهی از منکر‎</p> <p style="text-align: justify;">قسمت ‌هایی از گوسفند را که حرام هستند، جدا می‌‌کند و می‌‌اندازد یک گوشه مغازه ‏که در ‏معرض دید نباشد. می‌خواهد کسی خدای نکرده استفاده یا سوء استفاده نکند. نه ‏تن‌ها آن قسمت‌ها ‏را نمی‌فروشد، بلکه اجازه نمی‌‌دهد کسی آن‌ها را بردارد و مدام به ‏حرام بودنشان تذکر می‌‌دهد. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎مهربان‎</p> <p style="text-align: justify;">معمولاً با گفتن نام قصاب، تصویر یک آدم خشن توی ذهن‌ها نقش می‌‌بندد. اما مش ‏عبدالحسین ‏تن‌ها جایی خشمگین می‌شود که برای خدا باشد. هم خشم و هم لطف او ‏برای خداست. او حتی‌ برای حرکت دادن گوسفندان از ترکه و چوب استفاده نمی‌کند. ‏با اینکه اندکی دیگر قرار است ‏ذبحشان کند، اما یک لُنگ می‌گیرد دستش و با‌‌ همان ‏لُنگ می‌‌زند پشت گوسفندان. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ رزق دست خداست‎</p> <p style="text-align: justify;">قصاب‌ها، توی صنف جلسه گرفته‌اند‎. ‎چندتا از شاگرد قصاب‌ها می‌خواهند مغازه بزنند. ‏بقیه ‏قصاب‌ها مخالف هستند‎. ‎اجازه نمی‌دهند در نزدیکی مغازه‌هاشان مغازه قصابی ‏جدیدی باز شود. ‏مش عبدالحسین می‌گوید: «چرا مخالفین؟ رزق دست خداس‎. ‎تا کی ‏اینا باید شاگردی کنن؟ تا کی ‏باید کارگری کنند؟» بقیه قصاب‌ها را راضی می‌کند و ‏کارگر‌ها و پادو‌ها می‌‌شوند صاحب کسب ‏و کار. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ رزق و روزی‎</p> <p style="text-align: justify;">یک نفر با چند رأس گوسفند آمده است درب مغازه. مش عبدالحسین گوسفند‌هایش را ‏به قیمت ‏روز از او می‌خرد. می‌‌گویند: «مشتی! تو که هم وقتش رو داری و هم وسیله ‏ش رو! چرا نمی‌‌ری ‏از گله ‌دارهای خارج شهر بخری؟ هم ارزون‌‏‎ ‎تره، هم گوسفندا رو ‏خودت انتخاب می‌کنی.» با ‏ه‌مان لبخند همیشگی‌اش می‌گوید: «این بنده‌ ی خدا هم ‏باید نون بخوره‎...» ‎و دوباره مشغول کار ‏می‌شود. ‏‎</p> <p style="text-align:center">‏</p> <p style="text-align:center"><img alt="" src="http://media.snn.ir/download//image/fazayemajazi/1393-9-16/cartoon/%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A8.jpg" style="height:303px; width:379px"> ‏‎</p> <p style="text-align:center">مش عبدالحسین کیانی، پرچمدار دوکوهه‎ ‏ ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">گاوهای مرده‎</p> <p style="text-align: justify;">دو گاو را نشان می‌‌کند و به صاحب گاو‌ها می‌گوید: «این دوتا گاو رو بزار برام. فردا ‏میام ‏پولشونو می‌دم و می‌‌برم.» فردا می‌رود برای خرید گاو‌ها که می‌بیند آن محل ‏موشک خورده ‏است و گاو‌ها تلف شده‌اند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">مش عبدالحسین می‌‌رود پیش صاحب گاو‌ها و یک بسته اسکناس می‌گیرد سمتش. ‏‏ «این هم پول ‏گاو‌ها...». صاحب گاو‌ها متعجب می‌‌گوید: «مش عبدالحسین! گاو‌ها که از ‏بین رفته‌اند» و مش -‏عبدالحسین می‌گوید: «گاو‌ها از همون دیروز که بهت گفتم ‏بزارشون برام، دیگه مال من بودن. ‏حالا اگه تو این فاصله این گاو‌ها، گوساله به دنیا می‌ ‏آوردن، خب گوساله مال من بود دیگه. حالام ‏که مردن، مال من بودن» پول گاو‌ها را ‏تمام و کمال می‌دهد و صاحب گاو‌ها هرچه اصرار ‏می‌کند که حداقل نصف پول را ‏بگیرد، فایده‌ای ندارد و نگاه او که هنوز نتوانسته است آنچه را ‏می‌بیند باورکند، مش ‏عبدالحسین را بدرقه می‌کند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏عیدقربان‎</p> <p style="text-align: justify;">عید قربان است. اما بر خلاف سایر قصاب‌ها درب مغازه‌ ی مش عبدالحسین حتی یک ‏پوست و ‏روده هم نیست. قصاب‌‌ها معمولاٌ به جای دستمزد، پوست و روده‌ ی گوسفند ‏را برمی‌دارند. می‌گویند: «مش عبدالحسین! انگار امسال قربونی نکردی؟» و جواب ‏می‌دهد: «چرا! اتفاقاً بیشتر از ‏همه من گوسفند قربونی کردم.» دوباره می‌‌پرسند: «پس ‏پوست و روده‌‏‎ ‎هاشون کو؟» از جواب ‏مش عبدالحسین، همه انگشت به دهان می‌مانند. ‏می‌گوید «این روزا پوست و روده گرون شده. ‏تقریباً! دو برابر دستمزد من می‌شه‎. ‎برا ‏هرکی قربونی کردم، دستمزدمو گرفتم و آدرس دادم که ‏برن و پوست و روده‌‌ها رو به ‏قیمت مناسب بفروشن».</p> <p style="text-align: justify;">‏ گوشت یخی‎</p> <p style="text-align: justify;">در یک مقطعی از زمان گوشت یخی (منجمد) بین قصاب‌‌ها توزیع می‌‌کنند برای فروش‎. ‎قیمتش ‏از گوشت‌های کشتار روز ارزان‌تر است. مش عبدالحسین در محل توزیع ‏گوشت‌ها فریاد می‌زند: ‏‏ «آی اونایی که دستتون به دهنتون می‌رسه. آی اونایی که ‏وضعتون خوبه‎. ‎این گوشتا رو بزارین ‏برا قصابایی که وضعشون زیاد خوب نیست. برا ‏اونایی که نمی‌تونن گوسفند کشتار روز ببرن ‏مغازه‌هاشون‎. ‎بزارین یه لقمه نون گیر اونا ‏بیاد. آی مردم! دست ضعیف‌تر‌ها رو بگیرید» و ‏خودش هم کمتر گوشت یخی می‌‌برد ‏مغازه. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏ صف‎</p> <p style="text-align: justify;">گاهی اوقات گوشت یخی (منجمد) می‌دهند تا توزیع کند. مردم برای خرید صف ‏می‌کشند. ‏همسرش می‌گوید» یه کمی از گوشت یخی‌ها کنار بزار واسه خودمون و بیار ‏خونه‎». ‎مش ‏عبدالحسین می‌‌گوید: «یکی از بچه‌‌ها رو بفرست بیاد تو صف، مثل بقیه ‏مردم بهش گوشت بدم» ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏شجاعت‎</p> <p style="text-align: justify;">گاهی اوقات از ساواک زنگ می‌زنند مغازه‌اش: «چند کیلو فیله برای فلانی بذار کنار؛ ‏الان می‌اد ‏می‌بره». گوشت‌‌ها را می‌‌اندازد توی گونی و قایم می‌کند. طرف که می‌‌آید، ‏مش عبدالحسین ‏می‌گوید: «ندارم». چندین بار این اتفاق تکرار می‌شود و مش ‏عبدالحسین هم‌‌ همان کارقبلی را ‏تکرار می‌کند. ترسی ندارد از ساواکی‌‌ها. با اینکه ‏برایش راحت است که یکجا کل گوشت‌ها را ‏بفروشد، اما نمی‌خواهد بی‌عدالتی شود. ‏می‌گوید‎: «‎فیله‌‌ها رو بدم به اینا که صبح تا شب پشت میز ‏و زیر کولر نشستن؛ اونوقت ‏اون کارگر بدبخت که چهارده ساعت زیر آفتاب کار کرده، بیاد و ‏دنده‌های گوسفند رو ‏بتراشم و بدم دستش؟» ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">تلفن مغازه را هم برای اینکه از ساواک و شهربانی زنگ نزنند، منتقل می‌‌کند به خانه. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏لطفاً یک کیلو گوشت بده‎</p> <p style="text-align: justify;">در دوران ستمشاهی، یک پاسبان می‌‌آید درب مغازه‌اش و با تفاخری خاص می‌گوید: ‏‏ «گوشت ‏بده». مش عبدالحسین خیلی محکم جواب می‌‌دهد: «نداریم‎» ‎پاسبان ‏می‌گوید: «پس این لاشه ‏آویزون چیه؟» و مش عبدالحسین محکم‌‌تر ازقبل جواب می‌‏‏‌دهد: «این برا تو نیست. صاحب ‏داره‎». ‎پاسبان با‌‌ همان تفاخر قبلی می‌گوید: «به من ‏گوشت نمی‌دی؟» و مش عبدالحسین ‏می‌گوید: «آره! به تو گوشت نمی‌دم». ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">آن روز مش عبدالحسین آنقدر با شجاعت و هیبت با پاسبان حرف می‌‌زند تا اینکه ‏پاسبان ‏می‌گوید: «لطفاً یک کیلو گوشت بده» و آنگاه است که مش عبدالحسین مثل ‏سایر مشتری‌ها برایش ‏گوشت وزن می‌‌کند. ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">‏قانون‎</p> <p style="text-align: justify;">همسر رئیس شهربانی آمده است داخل مغازه‌اش و می‌گوید: «از این گوشت به من ‏بده». مش ‏عبدالحسین می‌‌گوید: «برو بیرون! مثل بقیه، سرنوبت‎... ‎می‌گوید: «من زن ‏رئیس شهربانی‌ام» ‏و مش عبدالحسین که به معنای واقعی بجز خدا از هیچ کس ‏نمی‌ترسد، پاسخ می‌دهد: «زن رئیس ‏شهربانی باش. تو هم مثل بقیه.» ‏‎</p> <p style="text-align: justify;">چند لحظه بعد دو مأمور شهربانی برای بردن مش عبدالحسین می‌‌آیند درب مغازه. او با ‏مأمور‌ها ‏نمی‌رود ومی‌گوید: برید. کارم تموم شد، خودم می‌ام.» کارش تمام می‌‌شود و ‏می‌رود پیش رئیس ‏شهربانی و می‌گوید: تو پشت می‌زت نشستی، برا قانون. منم تو ‏مغازم برا قانون‎. ‎اگه قرار به بی‌ ‏قانونیه، من از تو بهتر بلدم.» این را می‌‌گوید و از ‏شهربانی می‌‌زند بیرون. ‏ منبع: پیاده سازی و بازنویسی خاطرات کلیپ‌های تصویری لوح فشرده یادواره شهیدعبدالحسین کیانی.</p> </span></b></font> </div><font size="3" face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font> text/html 2014-07-26T13:10:26+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini _ ﻧــﺎﻣــــﻪ ﺍﯼ ﺑـــﻪ ﺍﺭﺑـــﺎﺏ _ http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/231 <div align="center"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>_ ﻧــﺎﻣــــﻪ ﺍﯼ ﺑـــﻪ ﺍﺭﺑـــﺎﺏ _</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺏ : ﺭﯾﺎﺳﺖ ﻣﺤﺘﺮﻡ ﺑﺨﺶِ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﻫﺎﯼ ﺩﻝ ،</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺳﺎﯾﻪ ﯼ ﺳﺮ ، ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺑﺎﻋﺒﺪﺍﻟﻠﻪ ‏( ﺭﻭﺣﯽ ﻓـﺪﺍﮎ ‏)</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺍﺯ: ﮐﺮﺑﻼﯼ ﺩﻟﻢ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺑﺎ ﺳﻼﻡ ﻭ ﺻﻠﻮﺍﺕ ﺧﺎﺻﻪ ﻭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺳﻼﻣﺘﯽِ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺩﺭﺩﺍﻧﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪ ِ ﻣﻮﻋﻮﺩﺗﺎﻥ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺍﺣﺘﺮﺍﻣﺎً</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﭘﯿﺮﻭ ﺩﻋﻮﺕ ﻗﺒﻠﯽ ﺗﺎﻥ ﺏ ﺁﻥ ﺑﻬﺸﺖ ِ ﺑﯽ ﻣﺜﺎﻝ ﻭ ﺁﻥ ﻣﻨﺰﻟﮕﺎﻩِ ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻭ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺑﻪ ﺟﻬﺖ ﺟﺎﻣﺎﻧﺪﻥ ﯾﮏ ﻓﻘﺮﻩ ﺩﻝ ﺭﻭبروی ﺍﯾﻮﺍﻥ ﻃﻼﯼ ﺣﺮﻡ ﺗﺎﻥ ،</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﻭ ﯾﮏ ﺟﻔﺖ ﭼﺸﻢ ﺩﺭ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺣﺮﯾﻢ ﺗﺎﻥ ، ﻭ ﯾﮏ ﻫﻮﺍ ﺁﺷﻔﺘﮕﻲ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺮﻕ ﻭ ﻋَﻠَﻢِ ﺗﺎﻥ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﻭ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺗﭙﺶ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺭﻭﺿﻪ ﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ... </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﻥ ﺩﺍﺭﻡ ﮎ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﺎﺭ ﺑﺎ ﻋﻨﺎﯾﺖ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻡ ﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﻗﻠﺐِ ﻣﺒﺎﺭﮐﺘﺎﻥ ، ﻣﻨﺖ ﺑﺮ ﺳﺮﻡ ﻧﻬﺎﺩﻩ ،</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺩﻋﻮﺕ ﺏ ﺁﻥ ﻭﺍﺩﯼ ﺟﻨﻮﻧﻤﺎﻥ ﮐﻨﯿﺪ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> که ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺍﺳﺖ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﻧﻤﺎﻥ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻏﻢ ِ ﻓﺮﺍﻕِ ﺷﺐ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺭﺗﯽ ﺗﺎﻥ ... ﻓﺮﺍ ﺭﺳﺪ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﻛﻪ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﯿﺮﺩ ﺳﺮﮔﺸﺘﮕﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ ﻫﺎ ﻭ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺗﭙﺶ ﻫﺎﯼ ﻗﻠﺒﻤﺎﻥ ﻭ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ ﺟﺎﻧﯽ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﯿﺮﺩ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺖ ﻫﺎ ﺍﺯ ﻟﻤﺲ 6ﮔﻮﺷﻪ ﺗﺎﻥ ...</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺧﻮﺍﻫﺶ ﻭ ﺗﻤﻨﺎ ﺩﺍﺭﻡ ﺩﻋﻮﺗﻨﺎﻣﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣُﻬﺮ ﮐﻨﯿﺪ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺍﻣﯿﺮ ﻗﻠﺒﻢ ؛ﺩﻝ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﮐﺮﺏُ ﺑﻼ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ ...</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺑﺎ ﺗﻘﺪﯾﻢ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺟﺎﻥ ﻭ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﻡ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺁﺩﺭﺱ ﮔﯿﺮﻧﺪﻩ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺷﻬﺮ ﮐﺮﺑﻼ .- ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺑﯿﻦ ﺍﻟﺤﺮﻣﯿﻦ - ﻭﺭﻭﺩﯼ ﺑﺎﺏﺍﻟﻘﺒﻠﻪ </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> - ﺿﺮﯾﺢ ﺷﺶ ﮔﻮﺷﻪ - ﺣﻀﺮﺕ ﺍﺭﺑﺎﺏ</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> ﺳﯿﺪﺍﻟﺸﻬﺪﺍﺀ ﻋﻠﯿﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ </b></font></div> text/html 2014-07-23T09:31:51+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini "::وصیت شهید عزیز محمودرضا بیضایی::" http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/228 <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>نمی‌خواهم حرفهای آرمانگرایانه بزنم و یا غیر واقعی صحبت بکنم؛ نه! حقیقتاً در مسیر تحقق وعده بزرگ الهی قرار گرفته‌ایم. هم من، هم تو. بحمدالله. خدا را باید بخاطر این شرایط و این توفیق بزرگ شاکر باشیم. الان که این نامه را برایت می‌نویسم، شب قدر است و شب شهادت حیدر کرار (علیه السلام) و در فضای ملکوتی بین‌الحرمین ِ صبر و مصیبت و تحمل مشکلات و سختی‌ها، بین‌الحرمین ِ دو مظلومه، دو شهیده، یکی خانم زینب کبری (روحی فداها) و دیگری بنت‌الحسین، خانم رقیه (سلام الله علیها) هستم و به یادتم. نمی‌دانی بارگاه ملکوتی سه ساله امام حسین الان هم چقدر غریب است؛ در محل یهودی‌ها، در مجاورت کاخ ملعون معاویه و در محاصره وهابی‌های وحشی و آدمکش.<br></b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>چه بگویم از اوضاع اینجا؛ تاریخ دوباره تکرار شده و این بار ابناء ابوسفیان و آل سفیان بار دیگر آل‌الله را محاصره کرده‌اند؛ هم مرقد مطهر خانم زینب کبری و هم مرقد مطهر دردانه اهل بیت، رقیه (سلام الله علیهما). ولی این بار اجازه اسارت نخواهیم داد چرا که به قول امام (ره) مردم ما از مردم زمان رسول الله بهترند.</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>واضح‌تر بگویم؛ نبرد شام، مطلع تحقق وعده آخرالزمانی ظهور است و من و تو دقیقاً در نقطه‌ای ایستاده‌ایم که با لطف خداوند و ائمه اطهار نقشی بر گردنمان نهاده شده است و باید به سرانجام برسانیمش با هم تا بار دیگر شاهد مظلومیت و غربت فرزندان زهرای مرضیه (سلام الله علیها) نباشیم. اگر بدانی صبرت چقدر در این زمان حساس در حفظ و صیانت از حریم آل‌الله قیمت دارد، لحظه به لحظه آنرا قدر می‌شماری.</b></font></p><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>معرکه شام میدان عجیبی است. بقول امام خامنه‌ای: «بحران سوریه الان مقابله جبهه کفر و استکبار و ارهاب با تمام قوا، در برابر جبهه مقاومت و اسلام حقیقی است.» در واقع جنگ بین حق و باطل. و این خاکریز نباید فرو بریزد؛ نباید. خط مقدم نبرد بین حق (جبهه مقاومت) و باطل در شام است. تمام دنیا جمع شده‌اند؛ تمام استکبار، کفار، صهیونیست‌ها، مدعیان اسلام آمریکایی، وهابیون آدمکش بی‌شرف، همه و همه جبهه واحدی تشکیل داده‌اند و هدفشان شکست اسلام حقیقی و عاشورایی، رهبری ایران و هدفشان شکست نهضت زمینه‌سازان ظهور است و بس. و در این فضای فتنه آلود، متأسفانه بسیاری از مسلمین نا آگاه و افراطی نیز همراه شده‌اند تا این عَلَم و این نهضت زمینه‌ساز را به شکست بکشانند که اگر این اتفاق بیفتد سالها و شاید صدها سال دیگر باید شیعه خود دل بخورد تا تحقق وعده الهی را نزدیک ببیند. شام نقطه شروع حرکت ابناء ابوسفیان ملعون است. و این خاکریز نباید فرو بریزد. این حرکت خطرناک و این تفکر آدمکش ارهابی، پر و بال گرفته و حمام خون بین شیعیان و سایر مسلمین راه می‌اندازد و هیچ حرمتی از حرمین شریفین زینب کبری (سلام الله علیها) و خانم رقیه (سلام الله علیها) [حفظ نخواهد کرد] که هیچ، حرمت عتبات مقدسه کربلا، نجف، سامرا، کاظمین و… را هم خواهد شکست.</b></font></p><p style="text-align: justify;"> </p><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><a target="_blank" rel="nofollow" style="border: none;" href="http://asre.miyanali.com/gallery/487"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="........" src="http://www.miyanali.com/patch2image.php?patch=usr/asre/gal487.jpg&amp;497310872" alt="........" border="0" height="458" width="313"></a></b></font></p><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>جبهه جدیدی که از تفکر اسلام آمریکایی، صهیونیسم و ارهاب از کشورهای مختلف از جمله افغانستان، پاکستان، آمریکا، اروپا، یمن، ترکیه، عربستان، قطر، آذربایجان، امارات، کویت، لیبی، فلسطین، مصر، اردن و… به نام جهاد فی سبیل الله تشکیل شده است، هدف نهائیش فقط و فقط جلوگیری از نهضت زمینه‌سازان ظهور و در نهایت مقابله با تحقق وعده الهی ظهور می‌باشد و هیچ ابایی هم از کشتن و مثله کردن و سر بریدن زنان و کودکان بی‌گناه شیعه ندارد، کما اینکه این اتفاق را الان به وفور می‌توان مشاهده کرد و من دیده‌ام.</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><a target="_blank" rel="nofollow" style="border: none;" href="http://asre.miyanali.com/gallery/479"><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="........" src="http://www.miyanali.com/patch2image.php?patch=usr/asre/gal479.jpg&amp;243127287" alt="........" border="0" height="283" width="526"></a></b></font></p><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>مسئولیت سنگینی بر دوشمان گذاشته شده است و اگر نتوانیم از پسش برآئیم، شرمنده و خجل باید به حضور خداوند و نبی‌اش و ولی‌اش برسیم چرا که مقصریم. کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا و بقول سید مرتضی آوینی این یعنی اینکه همه ما شب انتخابی خواهیم داشت که به صف عاشورائیان بپیوندیم و یا از معرکه جهاد بگریزیم و در خون ولی خدا شریک باشیم. ان شاء الله در پناه حق و تا [تحقق] وعده الهی و یاری دولت ایشان خواهیم جنگید.</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>اعوذ بالله من الشیطان الرجیم</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجرا عظیماً</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>ان شاء الله</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>و در آخر همان شد که خود او می خواست</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: center;"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>خوشا به حالت محمودرضا جان...</b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> </b></font> text/html 2014-06-27T20:08:00+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini خاطراتی از همراهی رهبر انقلاب و شهید بهشتی http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/227 <p align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><strong>آنچه در پی می‌آید خاطراتی است از همراهی رهبر انقلاب و شهید بهشتی از زبان آیت‌الله محمدعلی موحدی كرمانی*، كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز شهادت شهید بهشتی منتشر می‌كند:<br>&nbsp;<br>ماجرای تشكیل حزب جمهوری</strong></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><strong><br>&nbsp;ما معمولاً تابستان‌ها به مشهد می‌رفتیم. تابستان سال 1355 بود یا 1356. در مشهد به مرحوم ربّانی املشی برخوردم كه از دوستان قدیمی و صمیمی‌ام بود. پرسید: «كی آمدید؟» جواب دادم: «همین تازگی‌ها آمده‌ام.» گفت: «پس به دیدنت می‌آییم.» گفتم تشریف بیاورید. نشانی منزل را گرفت و گفت: «با آقای خامنه‌ای می‌آییم.» آن موقع آیت‌الله خامنه‌ای در مشهد بودند. با هم قرار گذاشتیم. پیش از ظهر بود كه آقایان تشریف آوردند. یك ساعتی با هم نشستیم. در بین صحبت‌ها این مسئله مطرح شد كه چه خوب است تشكلی به‌وجود آوریم. این فكر در جمع‌مان مورد پسند واقع شد. جمع اصل قضیه را پذیرفت.<br>&nbsp;<br>تشكل نیاز به جذب افرادی دارد كه در واقع این افراد مؤسس آن می‌شوند. صحبت شد كه آیت‌الله دكتر بهشتی هم مشهد هستند و بهتر است با ایشان هم صحبت كنیم تا اگر اصل قضیه را پذیرفتند، ایشان هم به جمع ما بیاید. همان موقع راه افتادیم. دوستان منزل آقای بهشتی را بلد بودند. آقای خامنه‌ای فولكسی داشتند، سوار شدیم و ایشان رانندگی می‌كردند. یادم هست كه فولكس ایشان سر و صدا و تق و توق زیادی می‌كرد. مرحوم ربّانی املشی به شوخی گفت: «ما خجالت می‌كشیم سوار این ماشین شویم. هر كس صدای این ماشین را بشنود، می‌گوید این‌ها كی هستند؟!» همگی خندیدیم.<br>&nbsp;<br>در راه هنوز به منزل آقای بهشتی نرسیده‌ بودیم كه دیدیم دكتر باهنر می‌خواست از یك طرف خیابان به آن طرف برود. به ایشان رسیدیم. به نظر می‌رسید صبحانه‌ای تهیه كرده بود. گفتیم ما در فكر چنین تشكلی هستیم، شما هم با ما بیا. ایشان هم گفت: «چشم!» ایشان هم آمد و چهار نفر شدیم. به ایشان گفتیم كه می‌خواهیم به منزل آیت‌الله بهشتی برویم. شهید بهشتی دم در آمد. گفتیم كه می‌خواهیم قدری راجع به موضوعی صحبت كنیم. ایشان عذر خواستند و گفتند كه نمی‌شود، چون آن موقع جلسه یا مهمان داشتند. برای جلسه‌ی بعد قرار گذاشتیم. خاطرم نیست كه روز بعد بود یا عصر همان روز. در جلسه‌ی با شهید بهشتی ایشان پذیرفتند كه ایجاد این تشكل كار خوبی است. به این ترتیب پنج نفر شدیم. گفتیم حالا بنشینیم ببینیم چه كسانی می‌توانند در این كار با ما هم‌فكر باشند تا آنها را جمع كنیم. شروع به شناسایی افراد در تهران و قم و مشهد كردیم تا با آنها صحبت كنیم.<br>در قم آیت‌الله مشكینی، آیت‌الله مؤمن و آیت‌الله طاهری خرم‌آبادی. یادم نمی‌آید در قم غیر از این‌ها شخص دیگری را پیدا كرده باشیم. در تهران آیت‌الله مهدوی‌كنی و چند نفر دیگر. آقایان هاشمی و منتظری هم مورد نظرمان بودند كه آن موقع این دو نفر در زندان بودند. البته برخی مثلاً در روحانیت مبارز بودند كه بعدها ملحق شدند، ولی تا آنجا كه یادم می‌آید، در این مرحله‌ی تشكل حزب نبودند. در مشهد هم آقای طبسی و شهید هاشمی‌نژاد بودند. با این‌ها صحبت و مذاكره شد و در جریان قرار گرفتند و قرار شد اعضای اصلی و مؤسس باشند. پیش از اتمام سفر مشهد، تصمیم گرفته شد كه در تهران هم جلسه‌ای تشكیل بدهیم.<br>&nbsp;<br>ما برای تنظیم اساسنامه‌ی حزب، جلسات سرّی متعددی داشتیم. پس از پیروزی انقلاب مسئله آشكار شد و حزب جمهوری اسلامی اعلام موجودیت كرد. به دنبال آن جلسات هم تشكیل می‌شد. در جلسه‌ای كه همه‌ی اعضا دعوت شده بودند تا شورای مركزی و شورای داوری و شورای افتاء** را انتخاب كنند، یادم می‌آید مرحوم حاج احمدآقا هم شركت كردند. اول شورای مركزی تعیین شدند و بعد، اعضای شورای داوری و شورای افتاء نیز مشخص شدند.<br>&nbsp; <br>&nbsp;<br>نشستن در این جلسه حرام است!</strong></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><strong><br>&nbsp;یكی از اعضای وقت شورای مركزی جامعه‌ی روحانیت، به دلایلی كدورتی از حزب داشت؛ در شورای مركزی جامعه‌ی روحانیت و در غیاب شهید بهشتی تعبیر بدی درباره‌ی حزب و در مورد شهید بهشتی به كار برده بود؛ كلمه‌ای كه شاید قدری موهن بود. تلقی‌اش این بود كه شهید بهشتی نقش اصلی‌ای را در این تحزب دارد. آن موقع شهید بهشتی دبیركل حزب بود. آن شخص درواقع شبه عقده‌ای از حزب داشت و از این ‌رو تعبیر موهنی در مورد ایشان كرد. خوب یادم هست به محض این‌كه این تعبیر را به كار برد، آقا به‌قدری ناراحت شدند كه گفتند: «نشستن در جلسه‌ای كه به آقای بهشتی توهین می‌شود، حرام است» و بلند شدند. شما از همین مورد می‌توانید به رابطه‌ی آقا و دكتر بهشتی پی ببرید.<br>&nbsp;<br>آقا فوق‌العاده به شهید بهشتی علاقمند بودند. وقتی می‌خواستیم خبر شهادت آیت‌الله بهشتی را به آقا بدهیم، واقعاً نمی‌دانستیم چگونه بگوییم. آن موقع آقا بر اثر سوء قصدی كه به ایشان شده بود، مجروح بودند. وقتی این خبر را شنیدند، بسیار برایشان ناگوار بود.<br>&nbsp;<br><br>* ‫عضو شورای مركزی جامعه روحانیت و شورای مركزی حزب جمهوری اسلامی<br>&nbsp;<br>** در این شورا عضویت آیت‌الله خامنه‌ای و شهید بهشتی را مطمئن هستم. احتمال می‌دهم آیت‌الله ربّانی املشی هم در شورای افتاء بود. اسامی بقیه‌ی اعضا در خاطرم نیست، چون من در آن شورا نبودم و در شورای مركزی و شورای داوری بودم. اما علی‌القاعده این شورا در تبیین خطوط اصلی حزب و برنامه‌ها و احیاناً فرازهایی نقش داشتند كه باید در اساسنامه قرار می‌گرفت. در واقع از اسلامیت حزب صیانت می‌كردند.</strong></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font> text/html 2014-06-27T20:06:13+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini دلنوشته‌های یک دختر شهیده http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/226 <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;"><strong>«ایران قربانی»</strong> روز بیستم تیر ماه سال 1345 در روستای «هندلان» از توابع شهرستان میانه به دنیا آمد.</span> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">در همه فعالیت‌های پرورشی دبیرستان دخترانه زینبیه اولین بود و همیشه به دلیل برتر بودنش در جمع دیگر همکلاسی و دوستانش می‌درخشید. درس خواندن و مدرسه رفتن ایران هم مثل بسیاری از نوجوانان هم سن و سالش در تب و تاب جنگ بود. با سن کمی که داشت اما به حال رزمندگان و شهدا در جبهه غبطه می‌خورد.برای همین از آن‌جایی که نمی‌توانست در جبهه حضور یابد، شعر می‌سرود و از هرراهی افکار و رفتارش را به رزمندگان نزدیک می‌کرد.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">ایران آنقدر محو جنگ و احوال بانوان رزمنده بود که همانند آنها اغلب به جای روسری، چفیه می‌بست و کفش کتانی می‌پوشید. در روزهایی به شهادت فکر می‌کرد که شهر کوچک میانه حتی یکبار هم بمباران نشده بود .حتی یک بار آلبوم عکس‌هایش را باز کرده و از دوستش پرسیده بود: «کدام یک از عکس‌هایم برای مزارم خوب است ؟»، دوستش با لبخند گفته بود:«عکس شهدا را برسر مزارشان می‌گذارند،مگر تو شهیدی؟تو دختری ،دخترراچه به شهید شدن؟» ایران هم در جواب به دوستش گفته بود:« نمی‌خواهم در بستر بمیرم.»دوستش هم عکسی را که ایران با چفیه و به قول خودشان با روسری فلسطینی انداخته بود انتخاب کرد.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">مادرش می‌گوید مدتی بود هنگامی که آب به صورتش می‌زد چشمش اذیت می‌شد. برای همین مدتی نتوانست وضو بگیرد.مقداری خاک تیمم به خانه آورد و مقداری از خاک را الک کرد و داخل کمدش گذاشت.علت این کار را پرسیدم و درخواست کرد:«مامان ! اگر لیاقت شهادت داشتم توی این خاک برایم سبزه بکار وروی سنگ مزارم بگذار.»</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">علاقه او به مقام و جایگاه شهدا باعث شده بود که در تمام تشییع جنازه‌های شهدای شهر میانه حضور داشته باشد. ایران استعداد خوبی در نوشتن داشت.نه تنها خوب می‌نوشت بلکه آنها را هم برای دیگران بخوبی می‌خواند. به امام علاقه بسیاری داشت و همین موجب شده بود تا درباره ایشان شعر بگوید.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">«از حرفش جا خوردم اما طولی نکشید که ایران من در بمباران دبیرستان «زینبیه» به شهادت رسید. تا 40 روز آن تکه خاک سبز باقی ماند.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">دبیرستان دخترانه «زینبیه» و دبستان پسرانه «ثارالله» شهر میانه در روز ۱۲ بهمن سال ۱۳۶۵، توسط هواپیماهای متجاوز عراقی بمباران شدند که بر اثر آن ۳۳ دانش‌آموز و یک خدمت‌گزار به شهادت رسیدند.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">شهیده ایران قربانی در یکی از دست‌نوشته‌هایش می‌نویسد:</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">تنها نشسته‌ام برای هنگامی فکر می‌کنم. آن روز که نامه اعمالم در پیش خدایم گشوده خواهد شد خدایا چکار کنم. فکر می‌کنم روز مرگ من است. با چه حالتی‌؟ با چه اعمالی و با چه رویی؟ به طرف خدایم هجرت خواهم کرد. خدا! می‌لرزم، نمی‌دانم از خشم تو به کجا بگریزم.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">امیدوارم خشمت را بر من نگیری. خدایا به فکر عمیق فرو رفته‌ام، به فکری از رسیدن به خدا و شناختن عاجز مانده‌ام. فکرم به آنجایی رسیده است که باید به بیابانها بدوم که گودالی بیابم و سرم را به آن انداخته اشک بریزم. وای خدا چه ساعتی خوب و پرشکوه است.جسمم و جانم و تمام وجودم از عشق خدا می‌سوزد. انگار اینکه می‌خواهم به طرف خدایم بروم.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">«انا لله و انا الیه راجعون. پروانه‌های عاشق روشنایی به دورم چرخه می‌زنند و من به آسمان سیاه رنگ که نشانه هیچ ستاره نیست و ماه نیز از آن ظاهر شده فکر می‌کنم. انگار اینکه می‌خواهم الآن حسین(ع) را زیارت کنم. انگار اینکه می‌خواهم الان بر قبر زینب کبری (س) بیفتم و ناله و شیون کنم و مظلومیت شهدای کربلا را با فریاد دل در میان کافران و منافقان ثابت بکنم.خدایا، خدایا کیست جز تو، دردهای مرا بدان.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">بگذار شهید گمنام باشم.بگذار حقگوی گمنام باشم.بگذار همه به ظاهرم قضاوت کنند ولی در درون خواهم سوخت و آنگاه هم بیدار خواهند شد که خاکستر سوزش از عشق خدایم... .</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">زمزمه می‌کنم؛ زمزمه‌ای که با سوزش دل و آتش قلبها همراه است.وجودم می‌سوزد. جانم می‌لرزد. انگار اینکه بی‌هوش شده‌ام.انگار اینکه دیگر دوستان مرا نخواهند دید تا روز قیامت الهی،ای خدای بی‌پناهان و ای تنها کلید دلهای خلوت.ای خدا! ای خدای از یاد رفتگان بی‌پناه... .</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">نمی‌دانم چرا غم‌ها به جانم نفوذ کرده است.نمی‌دانم چرا چنین شده‌ام؛ خدایا قوت بده بر من .خدایا نمی‌دانم، نه نمی‌دانم چگونه شکر این همه نعمت تو را به جای آورم. من عاجزم، من ذلیلم.من کوچکتر از آن هستم که تو بر من اینقدر لطف و کرامت عنایت می‌کنی. خدایا دست مرا بگیر و مرا به اوج انسانیت به اوج کمال، به اوج خلیفه خدا در روی زمین برسان. به آنجایی که جز تو کسی را نبینم و چیزی را نشناسم و همه را فراموش کرده و تنها تو را ببینم.ای خداوند! تو انسان را برتر از فرشتگان معرفی کردی ولی در دنیایی که ما آدم‌ها در آن زندگی می کنیم بویی از انسانیت به گوش انسانها نمی‌رسد.خدایا پیروانت را می‌کشند و زورمندان و چپاولگران بر تختت قدرت نشسته‌اند.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">پروردگارا؟ اینجا جهنم است. اینجا جای شهیدان نیست،اینجا جای خوبان نیست، اینجا جای حقیران است. خدایا آیا من آنقدر پستم که تو من را نمی‌بخشی ؟ تو مرا از دنیا جدا نمی‌کنی؟خدایا آیا اینقدر گناهکار هستم که من را در این دنیا نگه داشته‌ای ؟آیا من آنقدر گناه دارم که مرا به پیش خود نمی‌کشی؟ وای بر من، وای بر من اگر چنین باشد.خدایا چرا شهادت را نصیبم نمی‌کنی؟شاید می‌خواهی مرا بیشتر آزمایش کنی؟</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">پس ای خدای من به من آنچنان ایمان و عقیده و معنویت و علم و دانش و فضیلت و تقوا عطا کن که بتوانم در مقابل آزمایش‌های بزرگ نلغزم و خودم را گم نکنم و تمام کارهایم از روی اخلاص باشد.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">خدایا خدایا گناهانم را بیامرز و آنگاه شهادت را نصیبم کن.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font><p style="text-align: justify;" dir="RTL"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><span style="font-size: medium;">ایران قربانی/مورخه9/3/63/ساعت 9:30 شب.</span></b></font></p><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font> text/html 2014-06-27T09:23:48+01:00 yasinehoseini.mihanblog.com yasin hoseini می گفت اگر دوره بعد از جنگ را ببینم سکته می کنم http://yasinehoseini.mihanblog.com/post/225 <div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>خانواده شهیدان جنگروی مرا به راحتی در خانه خود پذیرفتند. مادر جنگروی ها، بانویی است خوش برخورد و مهربان&nbsp; که علی رغم کسالت مشهودش با حوصله پای سوالات من نشست و رو ترش نکرد. هر چند یادآوری خاطرات باعث رنج کشیدنش می شد اما سعی می کرد مطلبی را از قلم نیندازد. پدر بزرگوار این دو شهید&nbsp; اما حالشان برای مصاحبه مساعد نبود و ما نتوانستیم از محضرشان استفاده کنیم ، در عوض برادر شهیدان تمام تلاش خود را کرد که سنگ تمام بگذارد و الحق که شرمنده صبر و حوصله اش شدیم.</b></font><font size="3"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> توضیح این نکته را لازم می دانم که شهید جعفر جنگروی به دلیل مسئولیتی که در جنگ به عهده داشت (جانشینی لشکر 10 سیدالشهدا(علیه السلام)) و سن و سالش ، نسبت به برادرش علی جنگروی شناخته شده تر است و طبیعی است که در این مصاحبه ، میزان مطالب مطرح شده درباره ایشان بیشتر از برادر کوچک ترش خواهد بود.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * ابتدا خودتان را معرفی کنید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: "هاجر زمانی"مادر شهیدان "علی" و "جعفر جنگروی" هستم. حدود 70 ساله ام و اصالتا اهل خونسار و روستای "فِرِیْدَنْ" هستم. پدرم "علی‌جان" و مادرم "صنم خاتمی" هم اهل همانجا بودند. کوچک بودم که با خانواده برای بهتر شدن امرار معاش به تهران مهاجرت کردیم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> آن وقت‌ها با ماشین دودی رفت و آمد می‌کردیم و در تهران محله "صفّاری" ساکن شدیم. پدرم با برادرهایم بنّایی می‌کردند. ایشان بسیار متدین بود و به نمازش خیلی اهمیت می‌داد، وقتی صدای اذان از مسجد "حاج آقا رسول"(شقاقی) در محله "صفاری" که کنار خط راه آهن بود برمی‌خواست فوراً خودش را می‌رساند مسجد. هر سه نوبت نمازش را در مسجد اقامه می کرد، ایشان همیشه عبا به تن می‌کرد.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> مادرم هم خانه‌دار و زن خوب و متدینی بود و به تربیت بچه‌ها مشغول بود.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> منزل ما خانه ای قدیمی با چندین اتاق بود که در هر اتاق یک خانواده زندگی می کرد. آن زمان خانه ها آب لوله‌کشی نبود و باید برای آوردن آب خوراکی می رفتیم خیابان "نوری" و خیابان "لرزاده" از آب انبار آب می‌آوردیم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> &nbsp; </b></font></font></div><p style="text-align: center;" align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;<br></b></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * از زندگی با حاج آقا جنگروی بگویید.<br> *زمانی: ایشان علاوه بر اینکه با ما فامیلی دوری داشتند در یکی از اتاق های استیجاری همان خانه با برادرشان همسایه ما بودند. همانجا بود که با خانواده ما بیشتر آشنا شده بود و آمد خواستگاری. 13 سالم بود که با احمد آقا که جوانی 30 ساله بود با مهریه 60 تومان ازدواج کردم. اگر چه تفاوت سنی ما زیاد است اما من به دلیل داغی که به خاطر شهادت فرزندانم دیده ام شکسته تر به نظر می آیم. بعد از ازدواج هم در همان محله اتاقی اجاره کرده بودیم که به همراه برادر شوهرهایم زندگی می‌کردیم. مبلغ اجاره هم ماهیانه 3 تومان می شد که این پول آن زمان زیاد بود.<br> چند سال بعد از زندگی در "صفاری" وضع مالی مان بهتر شده بود، خانه سه طبقه ای در خیابان "شهباز جنوبی" با مبلغ 20 تومان خریدیم. حقوق حاج آقا شده بود روزانه 5 تومان.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * اولین دفعه‌ای که نام امام خمینی (ره) را شنیدید کی بود؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: سال 42. همان زمانی که مردم به خاطر تبعید ایشان کرکره‌های مغازه هایشان را کشیدند پایین. این آشنایی باعث شد تا بعد از فوت آیت الله بروجردی ایشان مرجع تقلیدمان هم بشوند.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * روز ورود امام(ره) یادتان هست؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: بله. ما خیلی خوشحال شدیم و سر از پا نمی شناختیم. همگی رفتیم برای مراسم استقبال.<br> &nbsp;</b></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p style="text-align: center;" align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b>&nbsp;<br></b></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p style="text-align: justify;" align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * چند فرزند به دنیا آوردید؟<br> *زمانی: 8 پسر و یک دختر داشتم. که جعفر و علی به شهادت رسیدند و مهدی هم بر اثر تصادف 12 سال پیش از دنیا رفت.او مهندس راه و ساختمان بود. فرهنگسرای "خاوران" را هم ایشان ساختند. از خدا می خواهم هرچه این سه فرزندم خوابیدند بقیه بچه هایم زندگی کنند.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * پسرها با هم دعوا هم می‌کردند؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: اصلاً. خوشی و جوانی من در همان محله "شهباز جنوبی" بود. بچه‌ها مجرد بودند، سفره می‌انداختیم و همه دور آن می‌نشستیم. برادرها با هم خیلی خوب بودند.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * اهل درس خواندن هم بودند؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: بله. همه‌شان در مدرسه "دارالفنون" درس می‌خواندند. "علی" از همه شان درس‌خوان تر بود و وقتی شهید شد از مدرسه تماس گرفتند که بیایید مدرک دیپلمش را بگیرید، وقتی مدرک را گرفتیم معدل او 20 بود.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * از جعفر بگویید؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: ایشان در سال 1333 به دنیا آمد. جعفر بسیار شیطان و شیرین زبان بود. ایشان بسیار خوش‌اخلاق بود طوری که الگوی بچه‌های دیگر می شد. او بسیار انسان دوست و خداپرست بود.<br> آن زمان‌ها مثل الان روز مادر را جشن نمی گرفتند اما جعفر برای من روز مادر هدیه می‌گرفت. من کمردرد و پادرد داشتم، یک روز دیدم جعفر یک ماشین لباس‌شویی گذاشته روی چرخ و می‌آورد. این ماشین را که هنوز هم دارد برایم کار می‌کند به عنوان هدیه روز مادر خریده بود. باقالی پلوغذای مورد علاقه اش بود و غذاهای من را هم خیلی دوست داشت، می‌گفت: فقط غذای مامان.<br> ایشان خیلی به فوتبال و کشتی علاقه داشت، کشتی هم می‌گرفت. وقتی فوتبال پخش می‌شد دائم پای تلویزیون بود.<br> آن زمان اکثرا در خانه تلویزیون نداشتند اما ما یک سیاه و سفید خریده بودیم.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * سر کار هم می‌رفت؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: بله. خیاط و برش کار بود، در پاساژ "مصطفی" برایش دکان خریدیم و در آن کار می کرد.<br> از کوچکی در یک خیاطی شاگرد بود و از همانجا یاد گرفته بود. موقعی که می‌رفت جبهه مغازه را می داد به رفقایش تا آنها در آن برای خودشان کار کنند. می‌گفت: آنها محتاج تر هستند. خودش در سپاه هم مشغول شده بود، بعد مغازه را 200 تومان فروخت.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> &nbsp;<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * جعفر آقا ازدواج هم کرده بودند؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: جعفر ازدواج کرده بود و الان 2 فرزند دارد. دخترش مهدیه 3 ساله و علیرضا پسرش هم 2 ساله بود که ایشان شهید شد.<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> * قبل از انقلاب مبارزه هم می‌کرد؟<br></b></font> <font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br> *زمانی: بله، زیاد. اما من خیلی در جریان چگونگی فعالیت هایش نبودم فقط می دانم دائم در مسجد "امام جعفر" بودند. بعد از پیروزی انقلاب هم در کمیته فعالیت می‌کرد. آن سالها دوستانش دائم جمع می شدند خانه ما و می‌گفتند: اینجا حسینیه حاج جعفر است. شب‌ها هم موقع خواب که بالش کم می آمد اورکت‌هایشان را می‌گذاشتند زیر سرشان و می خوابیدند.<br> &nbsp;</b></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> </b></font></div><p style="text-align: center;" align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b><br></b></font></p><div align="justify"><font face="arial,helvetica,sans-serif" size="3"><b> &nbsp;</b></font><font size="3"><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * خاطره‌ای از جعفر بگویید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: یک روز آمد گفت: مادر می‌خواهم بفرستمت مکه، گفتم مادر لیاقت خودت برای رفتن به مکه بیشتر از منه اما گفت: نه، تا زمانی که پدر و مادرم نرفتند من نمی‌روم. من و حاجی را فرستاد مکه، سال بعد هم خودش مشرف شد.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> &nbsp;</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * یکی از خوابهایی را که از حاج جعفر دیدید برایمان تعریف کنید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: خواب جعفر را زیاد ندیدم. من خیلی از فراقشان ناراحتی می کنم . شبی که پسر شهاب به دنیا آمد در خواب و بیداری او را دیدم که یکدفعه غیب شد.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> در کنار حاج علی فضلی ، فرمانده وقت لشکر 10 سیدالشهدا(علیه السلام)</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *از آخرین دیدارتان با ایشان بگویید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: آخرین دفعه ای که جعفر را دیدم یک روز صبح سر سفره صبحانه بود و کتفش شکسته بود، چون چند روز قبل که در خیابان فلسطین با یکی از بچه های سپاه تهران و سردار نوجوان که با هم دوست بودند پیاده می رفتند. یک وانت رد می شود و آنها دست تکان می دهندو نیش ترمزی می زند، جعفر و آقای نوجوان فوری می روند بالا اما آن یکی دوستش که یک پایش هم قطع بود جا می ماند. جعفر دولا می شود او را بکشد بالا اما چون وزن او سنگین بوده جعفر با کتف می افتد رو آسفالت. طبقه پایین خانه مان را جعفر با هزینه خودش ساخت. می گفت: دلم می خواهد خانواده ام زیر سایه شما باشند. آن روز صبح ساکش را بسته بود و من را صدا کرد، گفتم مادر کجا می خواهی بروی؟ نه چشم داری و نه لب، تو سهمت را از جنگ گرفتی. در حالی که صبحانه می خورد گفت: مادر من! دعا کن من شهید شوم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> همیشه او من را می برد دکتر. یک دکتر جهودی بود در خیابان ولیعصر که به جعفر می گفت: من خیلی از تو خوشم آمده ناهار بیا پیش من با تو گپ بزنم، جعفر زد پشت دکتر و گفت: شما هر محبتی داری برای درمان مادرم بگذار.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> گفتم: مادر، تو بروی جبهه، پس کی من را ببرد دکتر و بیاورد؟ گفت: اولا اخوی های دیگرم هستند، دوما، مادر اگر من بمانم و دوره بعد از جنگ را ببینم سکته می کنم. نمی خواهم به آن دوره برسم پس دعا کن شهید بشم، به تو قول می دم موقع شهادت اول تو را دعا کنم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> &nbsp;</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * از علی برایمان بگویید.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: او بچه آرام و خوبی بود. هیچ وقت من را اذیت و ناراحت نمی کرد. به کتاب خیلی علاقمند بود و به همین دلیل یکی از اتاق های خانه را کرده بود کتابخانه، کتابی نبود که علی نداشته باشد. او در شهرری معلم قرآن بود.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * خواب ایشان را دیده اید؟</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: یکبار علی را خواب دیدم که تر و تمیز با یک لباس آبی روشن آمده و دستش هم یک مرغ زنده و یک کدو حلوایی بود.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> آن روزها من از فراق و قرار نداشتم و از خانه می رفتم بیرون. صبح با دیدن این خواب خیلی خوشحال بیدار شدم. جعفر آمد بالا، او در کتابخانه علی نماز می خواند. گفت: مامان قضیه چیه؟ صبح زود بیدار شدی و خوشحالی؟ با من خیلی شوخی می کرد. جریان خواب علی را برایش تعریف کردم، جعفر خیلی خوب خوابم را تعبیر کرد، او گفت: مرغ زنده یعنی می روید مکه، کدو هم یعنی همسر شهاب (عروسم) پسر به دنیا می آورد و همان هم شد.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> &nbsp;</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * از آخرین دیدارتان با او چیزی به یاد دارید؟</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: بله. وقتی روز آخر داشت می رفت گفتم کجا می ری؟ تو هنوز مرخصی داری.( در بیت المقدس مجروح شده بود). گفت: باید بروم. آنروز غذا کتلت داشتیم وقتی خورد حاضر شد و رفت. او را از زیر قرآن رد کردم اما تا آمدم آب بریزم انگار غیب شده بود. خیلی تند تند را می رفت. بعد از این چند سال هنوز رغبت نمی کنم کتلت درست کنم.</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> &nbsp;</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> * جنازه او هنوز برنگشته، این قضیه آزارتان نمی دهد؟</b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> *زمانی: مگر می شود آزارم ندهد؟ علی 28 سال است که مفقود الجسد است اما تکه ای از لباس خونی اش را آوردند و به عنوان یاد بود دفن کردند. موقع دلتنگی سر مزارش می روم. </b></font></font><br><font face="arial,helvetica,sans-serif"><b> </b></font></div>